ایهاالمظلوم
شهادت-حضرت-قاسم-ابن-الحسن-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
ای جگر پارۀ امام حسن
وی ز سر تا به پا تمام حسن
 
تیرها بر جگر زده گرهت
زخم‌ها بر بدن شده زرهت
 
گرگ‌ها بر تن تو چنگ زدند
دلشان سنگ بود و سنگ زدند
 
ای در آغوش من فتاده ز تاب
یک عمو جان بگو دوباره بخواب
 
جگر تشنه‌ات کبابم کرد
داغ تو مثل شمع آبم کرد
 
تو که دریا به چشم من داری
موج خون از چه در دهن داری
 
گل خونین من! گلاب شدی
پای تا سر ز خون خضاب شدی
 
زخم‌هایت چو لاله در گلشن
بدنت مثل حلقه‌ی جوشن
 
ای مرا کشته دست و پا زدنت
جگرم پاره پاره‌تر ز تنت
 
من عموی غریب تو هستم
کم بزن دست و پا روی دستم
 
سوره‌ی نور گشته پیکر تو
آیه آیه‌ست پای تا سر تو
 
بعد اکبر تو اکبرم بودی
بلکه عباس دیگرم بودی
 
خجلم از لبان عطشانت
جگرم سوخت از عمو جانت
 
شهد مرگ از کف اجل خوردی
از دم تیغ‌ها عسل خوردی
 
بس که دلداده‌ی خدا بودی
بس که از خویشتن جدا بودی
 
تلخی مرگ از دم خنجر
از عسل گشت بر تو شیرین‌تر
 
زخم تن آیه‌های نور شده
پایمال سم ستور شده
 
لاله بودی و پرپرت کردند
پاره پاره، چو اکبرت کردند
 
لاله‌ی پرپرم، عزیز دلم
تا صف محشر از حسن خجلم
 
نشود تا ابد فراموشم
قاسمش داد جان در آغوشم
 
تا که خیزد شفا ز خاک رهت
اشک "میثم" نثار قتلگهت
علیرضا خاکساری
علیرضا خاکساریشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
کشته‌ی نیرنگ‌هایی، ای اسیر سنگ‌ها
من خودم دیدم که دستت بود زیر سنگ‌ها
 
سنگ‌هایی محکم‌اند و سنگ‌هایی خوش‌تراش
دلخورم از ظلم؛ ظلم بی‌نظیر سنگ‌ها
 
مجتبای خیمه‌ام را از نفس انداختند
بارش سنگین تعداد کثیر سنگ‌ها
 
هر کجا شد می‌روم شاید تو را پیدا کنم
می‌کشد سمت تو پایم را مسیر سنگ‌ها
 
کاش تیر دشمنت می‌خورد قاسم جان به سنگ
حیف روی صورتت می‌خورد تیرِ سنگ‌ها
 
استخوان‌های ظریفت را به درد آورده‌اند
ضربه‌های بی‌هوای سخت‌گیر سنگ‌ها
 
تا دم آخر خودم دیدم که سنگت می‌زدند
آه از احوالات سیری‌ناپذیر سنگ‌ها
::
سنگ‌ها رفتند و می‌آید صدای نعل‌ها
آه از افتادنت... وای از بلای نعل‌ها
 
ذکر «یا عمّاه» تو آتش به جانم می‌زند
ناله‌هایت می‌رسد از لابه‌لای نعل‌ها
 
پای هر اسبی به خون صورتت آغشته شد
سکه می‌گیرند اراذل در ازای نعل‌ها
 
یک نفر باید بگیرد چشم‌های نجمه را
بر تنت پیداست کلی ردّ پای نعل‌ها
ناصر دودانگه
ناصر دودانگهشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
کیست به یاری نگار آمده‌ست
شیر نری که به شکار آمده‌ست
 
آمده خون در رگ عزمش به جوش
جام بلای همه را کرده نوش
 
بر عمویش عرض ارادت کند
می‌رود این مرد، قیامت کند
 
نجمه فرستاده به میدان یلی
خَلقاً و خُلقاً حسن بن علی
 
لالهٔ خوش‌بوی پدر در چمن
جوشنی از جنس توکل به تن
 
شهد لبش جوهر آزادگی
شد جگرش مظهر مردانگی
 
حسرت این لب به دل باده‌هاست
حشر همان رزم حسن‌زاده‌هاست
 
مست حسین است پیاله به دست
مرجع تقلید رساله به دست...
 
تاخت در آن معرکه مانند باد
رفت به میدان، جمل آمد به یاد
 
با رجزش از پدرش یاد کرد
کرببلا را حسن‌آباد کرد
 
تیغ به دست آمد و بی‌تاب کُشت
چهار پسر از یل اعراب کُشت
 
مرد خدا نیست حریفش خدنگ
بعد پسرها پدر آمد به جنگ
 
شیر حسن نعرهٔ حیدر کشید
ازرق شامی به هلاکت رسید
 
ظهر دهم شد در خیبر بلند
نجمه شد از غیرت او سربلند
 
رزم حسن‌زاده چه خوش پیش رفت
قصه به سر فصل غم خویش رفت
 
آه از آن لحظهٔ لبریز درد...
دشمنش او را به صفی دوره کرد
 
عرصهٔ میدان به حسن تنگ شد
قسمت او تیر نشد، سنگ شد
 
خورد نظر آن همه زیبایی‌اش
ریخت به هم روی تماشایی‌اش
 
از سم مرکب چه جوابی گرفت
نعل از آن گل، چه گلابی گرفت
 
خورد لگدها تن بی‌جوشن‌اش
نیزه دلش سوخت به حال تنش
 
پیش عمو نالهٔ ممتد کشید
ریز نشد پیکر او، قد کشید
 
گشت کشیده، عسل آمد حرم
ناز حسن، در بغل آمد حرم
سید هاشم وفایی
سید هاشم وفاییشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
سیزده ساله جوانی که گل باغ ولاست
قمر نجمه و شمس الشرف کرب‌وبلاست
 
نور او ناب‌تر از رنگ عقیق یمنی است
پرورش یافته‌ی مکتب ناب حسنی است
 
طینتش نور و لبش کوثر و قدّش طوباست
نوه‌ی حیدر کرار و عزیز زهراست
 
نور از روی جبینش به فلک می‌تابد
مهر ایمان و یقینش به فلک می‌تابد
 
نوجوانی که به پیران جهان راهبر است
یم ایثار و وفا را صدفی پُرگُهر است
 
داشت جامی به کف از جام وفا زرین‌تر
اشتیاقش به شهادت زعسل شیرین‌تر
 
نامه‌ی مرد جمل را به روی دست گرفت
سیزده جام عسل را به روی دست گرفت
 
بغض پنجه به دل و راه گلویش می‌زد 
بس که او بوسه به دستان عمویش می‌زد 
 
گفت دانی به شما عشق و ارادت دارم
ای عموجان به دلم شوق شهادت دارم
 
ای کریمی که کرم هست تو را عادت و خو
بامن ای جان عمو حرف نرفتن تو مگو
 
هردو نذر حرم دوست متاعی کردند
هردو با ناله و گریه چه وداعی کردند
 
همه دیدند مه چاردهی سر زده است
با نقابی که به رویش زده او آمده است
 
آمد و جن و ملک را به تماشا انداخت
«کوهِ طوفان زده را یک تنه از پا انداخت»
 
بس که بر میسره و میمنه‌ی لشگر تاخت
همه را یاد ابرمردِ جمل می‌انداخت
 
کوفیان بار دگر حیله و نیرنگ زدند
وای از آن لحظه که بر او همگی سنگ زدند
 
با همان دست که بر جسم حسن تیر زدند
شب‌پرستان به تنش نیزه و شمشیر زدند
 
موج زد لشگر و دیدند دگر قاسم نیست
استخوانی به تمامیِ تنش سالم نیست
 
عشق می‌گفت حسین بن علی را، بشتاب
یک صدا گفت عمو قاسم خود را دریاب
 
باغبان دید گلش پرپر و پامال شده
بسملی روی زمین بی‌پر و بی‌بال شده
 
ای «وفایی» چه بگویم که حسین از آن دشت
با تن او به چه حالی به حرم بر می‌گشت
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
زانو بغل گرفته و این بوده حسرتش
مولا نداده اذن برای شهادتش
هر قدر گریه کرد، نکرده اجابتش
تا که رسید نجمه و داد این بشارتش
 
برخیز و نامه ی پدرت را بده حسین
رخصت بگیر زودتر از شاه عالمین
 
بعد از مشقت و غم و بی تابی زیاد
قاسم به دست خط پدر کرد استناد
بر روی پای کوچک خود محکم ایستاد
آنقدر گریه کرد که مولا اجازه داد
 
می دید نجمه از حرمش با دو چشم تر
غش کرده اند هر دو در آغوش یکدگر
 
آمد همان زمان که به قلبی جریحه دار
بوده همیشه منتظرش، سیزده بهار
بسته نقاب بر رخش آن ماه آشکار
بی جوشن و زره شده راهی کارزار
 
طوری به جنگ، کشته گرفت از یزیدیان
شد خاطرات رزم حسن در جمل عیان
 
ذکر حسن حسن به رجز یک نشانه بود
دلتنگ بود و جنگ برایش بهانه بود
مثل پدر غمش غم یک تازیانه بود
رزمش میان کرب و بلا حیدرانه بود
 
ازرق چقدر وضعیتش دردناک شد
بعد از چهارتا پسرش، خود هلاک شد
 
کار سپاه دشمن خود را چه زار کرد
هر کس شنید نعره ی او را فرار کرد
نجمه میان خیمه به خود افتخار کرد
سختی جنگ عاقبت او را دچار کرد
 
از آفتاب داغ، وجودش امان نداشت
دیگر برای جنگ دو دستش توان نداشت
 
تشنه شد و محاصره شد تا که بی پناه
از ضرب سنگ شد همه ی پیکرش سیاه
افتاد از فرس به زمین بین یک سپاه
رو بر حسین کرده و ناله کشید آه
 
نیزه میان پهلوی او تا که جا گرفت
همچون پدر به لب، دم خیرالنسا گرفت
 
بالا گرفت کار و غمش بی مثال شد
دیگر نجات یافتنش هم محال شد
تنها نه که تمام تنش پایمال شد …
با نعل های داغ، تنش پر هلال شد
 
وضع تنش به خاک بیابان وخیم بود
این روضه، شرح داغ بلایی عظیم بود
 
دست دعا به سوی خدا مادرش گرفت
أحلی مِن العسل که عمو در برش گرفت
بوسه ز روی خونی و چشم ترش گرفت
بر روی دوش خود بدن پرپرش گرفت
 
زود است این زمانِ به سقا رسیدنش
پا بر زمین کشیدن و این قد کشیدنش
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما