مسعود اصلانی

از دل چاهِ سینه ی بی تاب

بازگشت
از دل چاهِ سینه ی بی تاب
در شب غصه آه می جوشد
تا که هم رنگ خاکیان بشود
آسمان هم سیاه می پوشد
 
چشم و بغضم دوباره همراهند
تا مرا سمت آسمان ببرند
زائرم دست بر دعا دارم
تا مرا لحظه ی اذان ببرند
 
گریه ارثی ست مادرانه که هر
شیعه با آن همیشه مأنوس است
ولی این بار گریه ایرانیست
روضه اش از حوالی طوس است
 
دلشان می تپد کبوترها
خاک ماتم به بال و پر دارند
از روی گنبد امام رضا
عزم یک گنبد دگر دارند
 
ای عزادارهای پَر خاکی
کمی آهسته تر که جا ماندم
کاظمینی کنید بال مرا
بشکن ای بغض بی صدا ماندم
 
السلام علیک جود خدا
آشنا هستم اهل ایرانم
پدرت آبروی کشور ماست
سائل سفره ی خراسانم
 
تو جوان مرگ دوم ایلی
پدرت پا به پات می سوزد
نوکرت هم دوباره با هرم
آتش روضه هات می سوزد
 
بگو از حجره ای که در بسته ست
چقدر روی خاک بی تابی
از همان پیچ و تاب معلوم است
جگرت پاره تشنه ی آبی
 
دست و پا می زنی و بیهودست
درِ حجره به روت می بندند
نفست را هدر نده این ها
پا به پای عزات می خندند
 
لب تو آب را صدا می زد
همسرت آب بر زمین می ریخت
به روی خاک خون لب هایت
بعد هر آه آتشین می ریخت
 
چه بدون ملاحظه بردند
بر سر بام شد شکسته پرت
فکر برخورد را نمی کردند
فکر برخورد پلکان و سرت
 
گر چه مویت به حجره خاکی شد
پنجه ای لا به لاش دیده نشد
تن تو با طمع به پیرهنت
این طرف آن طرف کشیده نشد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید