آمدی گوشه ویران چه عجب

آمدی گوشه ویران چه عجب
زده ای سر به یتیمان چه عجب
 
تو مپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر از جان منی
 
بس که از جور فلک دلگیرم
اول عمر ز عمرم سیرم
 
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی زدو سر خوش باشد
 
تو بهین باب سرافراز منی
تو خریدار من و ناز منی
 
بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
 
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
 
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هر شب بودم
 
گر نمی کرد به جان امدادم
از غم هجر تو جان می دادم
 
آنقدر ضعف به پیکر دارم
که سرت را نتوان بردارم
 
امشب از روی تو مهمان خجلم
از پذیرایی خود منفعلم
 
مژده عمّه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
 
دیدنی گوشه ویرانه شده
جمع شمع و گل و پروانه شده
 
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
 
تو هم آخر پسر آن پدری
تو پور آن نخل امامت ثمری
 
که به پیشانی تو سنگ زده؟
که زخون بررخ تو رنگ زده؟
 
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو
29
0
موضوعشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
گریز
شاعرعلی انسانی
قالبمثنوی
سبک پیشنهادینامشخص
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت