محمد سهرابی

آن گونه را به خاک منه معجرم که هست

بازگشت
آن گونه را به خاک منه معجرم که هست
حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست
 
گیرم مرا به قتلگاهت ره نداد شمر
تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست
 
پس آن همه فرشته سایه فروش کو ؟
یادم نبود غصه نخور چادرم که هست
 
تو دخترم نگو که دگر دختر منند
این خیل پا برهنه به دور و برم که هست
 
دارم سپاه بهر تو می آورم حسین
گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست
 
گفتم به دست خویش طلای مرا ببر
گفتی طلا برای تو انگشترم که هست
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت