گیرم که نفس میکشی و جان به تنت هست
گیرم که هنوز ، یوسفم پیرهنت هست
گیرم که بگیرم بغلم پاره تنت را
گیرم که مداوا کنم اصلاً بدنت را
با نیزه ی رفته به دهانت چه کنم من؟
با لخته ی خون روی لبانت چه کنم من؟
یادم نرود صحنه ی بسمل شدنت را
هنگام بریدن به زمین پا زدنت را
دیدم که سنان نیزه به پهلوت فرو کرد
از پشت کسی پنجه به گیسوت فرو کرد
سنگی به سرت خورد و دگر هیچ ندیدی
خواهر به فدایت چقدر درد کشیدی
من آمدم از تلّ که ببوسم بدنت را
از گرگ بگیرم کفن و پیرهنت را
وقتی که رسیدم سرت از پشت جدا بود
این عاقبت خواهریِ من به شما بود




