حسین قربانچه

نه هم دمی ، نه مونسی ، نه یار و یاوری

بازگشت
نه هم دمی ، نه مونسی ، نه یار و یاوری
جان کندنم چه سخت شد این روز آخری
 
یک سال و نیم هست که هِی می خورم زمین
مثل کبوتری که ندارد دگر پری
 
 گر چه جلال و شوکت من ارث مرتضی است
ارثیه ی قد خم من ، هست مادری
 
عبداله این تن و بدن خسته ی مرا
تا زیر نور و شعله ی خورشید می بری ؟
 
 پاشو ،حسینم آمده رد و بدل کنیم
درد دل و  گلایه ی خواهر برادری
 
در گنجه لای بقچه ، لباسی است رنگ خون
برخیز ، بلکه مونس من را بیاوری 
 
می خواهم از فراق شکایت کنم به او
در سینه ام غمی است که او هست مشتری
 
من را زدند ، خب به فدای سرت حسین
هر کس رسید ، در تو فرو کرد خنجری
 
سر نیزه ای که بر کمرت خورد روی اسب
بعدا کمانه کرد به کتف کبوتری
 
عباس اگر که بود ، دگر غصه ای نبود
دیگر نمی دوید کسی پشت دختری
 
در شام و کوفه پا قدم  دخترعلی
رونق گرفت کاسبی شال و روسری
 
خوش حال باش موی مرا هیچ کس ندید
خوش حال باش دست نخورده است معجری
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید