دستم به دامان کسی که بین کوچه
دستش جدا از دامن مولا نمی شد
جانعلی مرتضی در مشت او بود
او را زدند و باز مشتش وا نمی شد
او آیه ی تطهیر بود و دست ناپاک
دلخوش ازاینکه زد به رویش رنگ نیلی
یک سنگریزه پیش اقیانوس هیچ است
هرچند قطعا درد دارد جای سیلی
او را زدند و نبض عالم تند می زد
نظم جهان بانبض او درارتباط است
قنفذ خراج خویش رادر کوچه پرداخت
با ضربه اش دیگر معاف از مالیات است
پیراهن پیغمبرش را برسر انداخت
با ناله هایش کوچه هارا زیر و رو کرد
هر چند بر رویش ،خسوفی سرخ دارد
مهتاب ،ابرتیره را بی آبرو کرد
آیینه بود وباترک های وجودش
در چهره اش تصویر نور مرتضی بود
بی اعتنا بر زخم های پیکر خویش
او بیشتر فکر غرور مرتضی بود
یک مو کم نشد کم از سرمولای عالم
مولای مارا او به خانه بازگرداند
می خواست تاپیش علی باشدهمیشه
اما ورق را تازیانه باز گرداند





