ایهاالمظلوم
مصائب-پنج-تن
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمصائب پنج تن
هرچه کج بازی به دوران چرخ کج رفتار داشت 
جمله را از بهر آل احمد مختار داشت 
 
پهلوی زهرای اطهر را ز ضرب در شکست 
تیغ کین از بهر فرق حیدر کرار داشت 
 
مجتبی را زهر جانسوز از جفا در کام ریخت 
رنج و محنت از برای عترت اطهار داشت
 
آه و واویلا که بهر حنجر خشک حسین 
در کف شمر ستمگر خنجر خونخوار داشت 
 
آب سرد و جام زرین از برای ابن سعد 
از برای خسرو دین آه آتش بار داشت 
 
مردن اندر نوجوانی بهر اکبر وز غمش 
بهر لیلای جگر خون دیده خونبار داشت
 
تا ز بار غم کند پشت حسین را چون کمان 
تیر بهر حلق اصغر در صف پیکار داشت 
 
تازیانه در کف شمر ستمگر بر نهاد 
کتف مجروح از برای عابد بیمار داشت 
 
از سر شب تا سحر در خواب راحت اهل شام 
چشم زینب را ز غم تا صبح دم بیدار داشت 
 
دسته‌های گل به دست خلق اندر راه شام 
بهر پاهای سکینه دسته‌های خار داشت 
 
نیست بر خلق جهان تاب شنیدن بیش از این 
ورنه جودی زین مصیبت گفتگو بسیار داشت
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مصائب پنج تن
روایتی به نظر آمد از حیات قلوب
که هست راوی این قول ابن شهر آشوب
 
که شد به یادیه روزی رسول فخر انام
به سایه شجری لحظه‌ای گرفت آرام
 
ز بعد سنت قیلو برای او و فراغت خواب
طلب نمود برای وضوی سنت آب
 
چو آب مضمضه را کرد از دهان جاری
نمود آب سرایت ببوته خاری
 
علی الصباح همان خارگشت بار آور
بسی بلند و تناور به قدرت داور
 
چنان‌که گشت ز طوبی و خلد ضرب مثل
به بوی میوه او عنبر وز طعم عسل
 
گرسنه سیر نمودی و تشنه را سیراب
شفای جمله امراض سخت از هر باب
 
زیمن میوه او منتفع صغیر و کبیر
ز برگ او شده پستان هر غنم پر شیر
 
قبیله‌ای که در اطراف او معین بود
زهر بلیه در آن روزگار ایمن بود
 
ز اهل بادیه هر کس که بود در هر جا
ز برگ وی همه بردند از برای شفا
 
جهان ز پرتو او جمله غرق در نعمت
زمانه را شده اسباب رحمت و برکت
 
ز بعد مدت چندی شد آن درخت نزار
چنانکه از غم معشوق عاشقی بیمار
 
شدند اهل قبیله از آن سبب حیران
که شد بهار درخت از چه روبه فصل خزان
 
خبر رسید به ناگه که سید لولاک
کشید رخت محن از جهان به دامن خاک
 
از این قضیه بسر رفت مدت سی سال
که بود حال درخت آن زمان بدین منوال
 
دوباره زینت و حسن و طراوتش کم شد
اساس خرمی وی شکسته درهم شد
 
تمام رشته بار و برش گسیخته شد
چو اشک غمزده‌گان میوه‌هایش ریخته شد
 
خبر مقارن این حال باز شد مسموع
که قتل شوهر زهرا به کوفه یافت وقوع
 
ازآن به بعد دگر آن درخت میوه نداد
در شکفتی اصلاً به روی کس نگشاد
 
به غیر برگ دگر کس از او ندید ثمر
از این مقدمه بگذشت روزگار دگر
 
که خشک گشت به یکباره آن درخت تمام
قدش معاینه خم شد ز محنت ایام
 
چو کاینات لباس عزا به تن پوشید
ز برگ و ریشه وی خون تازه می‌جوشید
 
فتاد زلزله بر ساکنان ارض و سما
که کشته شد شه لب‌تشنگان به کرببلا
 
عجب شبیه بود این درخت را مطلب
به داستان وداع حسین با زینب
 
چه دید بی‌کس و افسرده شاه مظلومان
نمود روی شهادت ز خیمه در میدان
 
فغان کشید ز دل آه بی کسی سر کرد
به گریه روی تضرع سوی برادر کرد
 
که ای زجد و پدر یادگار دیرینم
مباد آنکه دمی بی‌رخ تو بنشینم
 
چو از جهان به جنان رفت جد اطهر من
تو بودی و پدر و مادر و برادر من
 
هنوز بود ز جدم ببر لباس عزا
که خون‌جگر شدم از داغ مادر زهرا
 
دلم ز محنت بی‌مادری به تاب آمد
پی تسلی وی درد و داغ باب آمد
 
ز بعد باب گرامی فزوده شد محنم
که شد ز سوده الماس خون جگر حسنم
 
به هر بلیه و هر داغ صبر می‌کردم
فغان بی‌کسی از دل برون نیاوردم
 
به خویش گفتمی از بعد مادر و پدرم
خدای کم نکند سایه حسین ز سرم
 
ز رفتن تو من زار دل دو نیم شدم
کنم خیال که امروز من یتیم شدم
 
کنم خیال که امروز رفته مادر من
شهید زهر شده از جفا برادر من
 
به غیر آنکه گریبان صبر پاره کنم
ز رفتن تو من بینوا چه چاره کنم
 
ز خود گذشته به اطفال بی کست چه کنم
در این زمین به یتیمان نورست چه کنم
 
شهید کرببلا در تسلی زینب
به گریه گفت که دختر امیر عرب
 
جهان نکرده وفایی به مادر و پدرم
مگر ز جدا گرام تو من عزیزترم؟
 
تمام ساغر صهبای مرگ نوشیدند
زد هر دیده حق بین خویش پوشیدند
 
چسان به راه خدا جان و سر فدا نکنم
به وعده‌ای که به حق کرده‌ام، وفا نکنم؟
 
شهید گر نشوم پس به دوستان چه کنم؟
به عاصیان و محبان و شیعیان چه کنم؟
 
تو نخل ماتم باغ فراغ را ثمری نیست
ز بعد من به یتیمان بی‌پدر پدری
 
به جان من نگذاری که اشکبار شوند
ز بی‌کسی ببر خلق خوار و زار شوند
 
سوی سکینه من کس به بد نگاه کند
کز آن نگاه دل زار وی تباه کند
 
به گوی ظالم از این دربه در چه می‌خواهی
از این ستمزده خون جگر چه می‌خواهی
 
بزرگوار خدایا به حق آل عبا
به حق خون شهیدان دشت کربلا بلا
 
به اشک و آه  و چشم زینب غمگین
به بی‌کسی و اسیری عترت یاسین
 
به آفتاب قیامت شفیعه کبری
به دل شکسته غمگین حضرت زهرا
 
به حق حجت کبرای شاه تشنه جگر
شهید تیر خدنک جفا علی اصغر
 
به آبروی تمام مقربان درت
که بسته‌اند کمر بهر بندگی ببرت
 
که امتان نبی را غریق رحمت کن
به شاه راه طریق هدی هدایت کن
 
برای توشه راه سعادت ازلی
زیاده ساز ولای علی و آل علی
 
ز خوف مرگ دل شیخ و شاب ایمن کن
به روی شاه نجف چشم جمله روشن کن
 
ره مخوف قیامت که هست پر تشویش
عنایتی که به منزل رسیم بی‌تشویش
 
نگویمت که نظر بر اطاعت ما کن
به ما ز مرحمت خویشتن مدارا کن
 
به غیر اینکه ز عصیان هلاک می‌آید
دگر چه کاری از این مشت خاک می‌آید
 
و فور رحمت تو کرده عاصیان مغرور
که گشته از ره توفیق نیکنامی دور
 
مبین به ما که بدیم ای مهیمن علام
به لطف خویش نگه کن به عاصی گمنام
 
شده است (صامت) دلخسته همچو نی به نوا
که هست در دل وی آرزوی کرب و بلا
 
بر آر حاجت او را تو ای خدای غفور
رضا مباش که این آرزو برد در گور
محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی)
محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی)مصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مصائب پنج تن
تا کی فلک؟ به آل پیمبر جفا کنی
ظلم و ستم به عترت خیرالوری کنی
 
گه بشکنی ز کین، در دندان مصطفی
پر خون چرا دهان رسول خدا کنی
 
گاهی لگد به پهلوی زهرا زدی ز کین
گه ریسمان به گردن شیر خدا کنی
 
ریزی به کوزه سودهٔ الماس ریزه ها
وان کوزه قسمت حسن مجتبی کنی
 
گه دشمنی کنی به جگر گوشهٔ رسول
وز یثربش روانه به کرب و بلا کنی
 
خوانی به کوفه، سبط رسول خدای را
وز روضهٔ رسول خدایش جدا کنی
 
مهمانیش کنی به لب آب و تشنه لب
با تیغ کین، جدا سر او از قفا کنی
 
مشگین خطان آل علی را کشی ز کین
پامال جسمشان، ز سم اسب ها کنی
 
شمشیر از غلاف کشی وز ره عناد
صد پاره جسم اکبر گلگون قبا کنی
 
عباس را دو دست جداسازی از بدن
صد چاک پیکرش ز سر نیزه ها کنی
 
گه بهر گوشواره دریدی تو گوش ها
گه غل به گردن ولی کبریا کنی
 
شرمت نیامد ای فلک! از کرده های خویش
کاین گونه ظلم های گران برملا کنی؟
 
***ای چرخ از جفا و ستم کاری تو داد
نبود دلی ز دست تو اندر زمانه شاد
 
ای روزگار! از تو کنم شکوه تا به کی؟
تا چند نالم از ستم و ظلم تو چو نی
 
اخیار را به جام کنی زهر ناگوار
اشرار را کنی به قدح خوشگوار می
 
هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رها
هر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی
 
بر باد رفت از ستم و ظلم و جور تو
تاج قباد و افسردار او تخت کی
 
از بسکه سینه ام ز تو پر انده و غم است
در تنگنای او نبود جای هیچ شی
 
با سبط مصطفی ز ره کین درآمدی
دست ستم، دراز نمودی به قتل وی
 
کشتی شه مدینه و سالار مکه را
در کوفه تشنه لب، به تمنای ملک ری
 
رفت از جفای تو سر فرزند بوتراب
گه در تنور مطبخ و، گاهی به نوک نی
 
در باغ خلد فاطمه در ماتم پسر
تا روز حشر، گرید و گوید که یا بنی
 
ایام نوبهار جوانان هاشمی
شد از سموم ظلم تو آخر بدل به دی
 
ظلمی که کرده ای تو به اولاد مصطفی
طومار شرح او نشود تا به حشر طی
 
***گریم بر آن غریب که بر تن، سرش نبود
عریان به خاک رفت و، کفن در برش نبود
 
شاهی که بود آب جهان، مهر مادرش
گردید چاک چاک، لب آب پیکرش
 
آن تشنه لب که تشنهٔ یک قطره آب بود
آبش نداد شمر و، برید از قفا سرش
 
بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بود
از ضرب تیغ و نیزه به جسم مطهرش
 
غلطان به خاک گشت امامی که جبریل
می رفت خاک درگه او را ز شهپرش
 
از ظلم و جور و کینه و بیداد کوفیان
شد کشته، هر که بود ز جان یار و یاورش
 
آه از دمی که بر بدن چاک چاک او
افتاد دیدگان ستم دیده خواهرش
 
شد پایمال سم ستوران تنی که بود
پیوسته جا به دامن زهرای اطهرش
 
گردید پاره پاره ز ضرب سنان و تیر
جسم جوان سرو قد ناز پرورش
 
دست از تنش جدا شد و در خاک و خون فتاد
عباس آنکه بود علمدار لشگرش
 
شد در زمین کرب و بلا شادیش عزا
قاسم که بود نور دو چشم برادرش
 
کشتند کوفیان ستم پیشه از جفا
عباس و عون و جعفر و عثمان و اکبرش
 
دردا که از کمان ستم پیشه ای رسید
پیکان به جای شیر به حلقوم اصغرش
 
***خون جای اشک، اهل ولا ریزد از دو عین
اندر عزای خامس آل عبا حسین
 
آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتاد
سیماب وار، لرزه به عرش برین افتاد
 
آن دم که سر ز پیکر او شد به نی بلند
از اوج چرخ، عیسی گردون نشین فتاد
 
آن دم که شد بریده گلوی وی از قفا
خنجر ز شرم، از کف شمر لعین فتاد
 
آن دم که شد برهنه ز عمامه تارکش
تاج تقرب از سر روح الامین فتاد
 
آن دم که گشت پیکرش از تیغ چاک چاک
تیغ دو پیکر از کف حبل المتین فتاد
 
آن دم که شد برون ز تنش جان ز تشنگی
از چشم خلق، اشک چو در ثمین فتاد
 
آن دم که بهر خاتمی انگشت وی برید
اهریمنی، ز دست سلیمان نگین فتاد
 
آن دم که سوخت خیمهٔ او ز آتش ستم
آتش به قلب سوختهٔ عابدین فتاد
 
آن دم که زینبش به اسیری، به شام رفت
از پا به خلد فاطمه اندوهگین فتاد
 
آن دم که این مصیبت جانسوز می نوشت
خامه ز دست ترکی زار و حزین فتاد
 
***ظلمی که بر حسین علی شد به کربلا
کس در جهان، ندیده چنین ظلم برملا
 
چون اوفتاد شاه شهیدان، زصدر زین
گفتی فتاد پیکر خورشید بر زمین
 
ناگه زشست سنگدل ظالمی رسید
تیری زره شکاف سه پهلوش بر جبین
 
آهی کشید از دل پر درد و، پس نمود
خون از رخ مبارک خود پاک زآستین
 
بر سینه اش رسید پس آنگاه از قضا
تیری دگر زشست لعینی زراه کین
 
گفت ای خدای بر دل پر حسرتم نگر!
وی کردگار! غربت و مظلومیم ببین!
 
تنها و بی کسم من و، این قوم صد هزار
گردیده ام زکینهٔ اشرار، بی معین
 
یکجا فتاده اکبر مه طلعتم زپا
در داغدشت ماریه با زلف عنبرین
 
عباسم اوفتاده ز پا سرو قامتش
یک دست او جدا زیسار و یک از یمین
 
بر خاک خفته قاسم سیمین بر از جفا
در خون طپیده اصغر من چون در ثمین
 
بر پیکرم رسیده ببین زخم بی حساب
بر سینه ام نشسته نگر شمر را زکین
 
اهریمنان چو حلقه به دورم کشیده صف
من در میان فتاده به خون غرقه چون نگین
 
***ای یار دلنواز ببین حال مضطرم
تنها تویی معین من و یار و یاورم
 
شمر لعین برید چو از تن، سر حسین
در خاک و خون کشید زکین، پیکر حسین
 
لب تشنه ریخت خون زگلویش به روی خاک
شرمی نکرد از پدر و مادر حسین
 
خون جای اشک ریخت زمژگان مصطفی
خنجر زکین کشید چو بر حنجر حسین
 
شد آفتاب منخسف آن دم که بر سنان
گردید جلوه گر سر مهر افسر حسین
 
آه از دمی که بر بدن پاره پاره اش
افتاد دیدگان تر خواهر حسین
 
دستی بریده باد که از پیکرش برید
انگشت کوچک از پی انگشتر حسین
 
آه از دمی که ظالمی آن کهنه پیرهن
بیرون کشید از بدن اطهر حسین
 
در خون فتاد با لب عطشان کنار آب
عباس آن برادر نام آور حسین
 
از تیغ و تیر و نیزه در آن دشت هولناک
شد پاره پاره جسم علی اکبرحسین
 
صد ها دریغ و درد که از تیر حرمله
گردید چاک حلق علی اصغر حسین
 
در قتلگه زضربت سیلی خصم گشت
نیلی عذار دختر نیک اختر حسین
 
در کربلا ز دشت نجف یا علی بیا
بنگر به خاک، چاک تن بی سر حسین
 
بنگر چگونه از ستم و جور کوفیان
گردیده خاک کرب و بلا بستر حسین
 
***هر دم بریز اشک و بیفشان به سر تو خاک
در ماتم شهی که تنش گشت چاک چاک
 
ای تن به خاک ماند و سر رفته بر سنان
من بهر این به سینه زنم یا برای آن
 
تن در نشیب خاک و سرت بر فراز نی
من بر تن تو گریه کنم یا به سر فغان
 
مهر رخت زمشرق نی، کرد چون طلوع
خورشید منکسف شد و، تاریک شد جهان
 
ای آفتاب برج امامت! که بر تنت
زخم سنان وتیر، فزون، بود ز اختران
 
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی نداد
با آن که بود بر لب دریا تو را مکان
 
نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیر
پهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان
 
پیشانیت شکسته شد از سنگ بوالحنوق
شد چاک پهلویت ز سر نیزهٔ سنان
 
شمرت لگد به سینه زد از قهر، ای دریغ!
سر از تنت برید لب تشنه، ای امان!
 
هم سر بریده شد ز تنت هم ز بند دست
از جور شمر شکوه کنم یا زساربان
 
زان دم که گشت خون تو جاری به روی خاک
جاری ست خون هنوز زچشم جهانیان
 
کس میزبان نگشت به جز خولی، ای دریغ!
یک شب سرت به خانه او بود میهمان
 
بنهاد بی حیا سر پاک تو در تنور
مهمان کسی نداده به خاکسترش مکان
 
***ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشد
غیر از سر تو هیچ سری بر سنان نشد
 
از دوری فراق تو گریان ای پدر!
خون جای اشک، از مژه افشانم ای پدر!
 
می سوزم از فراق تو پا تا به سر چو شمع
افکنده ای در آتش حرمانم ای پدر!
 
لطف تو پیش از این به یتیمان زیاد بود
من هم کنون، یکی ز یتیمانم ای پدر!
 
آغوش گرم و دامن تو بود جای من
بنگر کنون اسیر لعنیانم ای پدر!
 
تا روی انور تو نهان شد زچشم من
خاموش گشت شمع شبستانم ای پدر!
 
تا سرو قامت تو به گلشن زپا فتاد
قمری صفت همیشه در افغانم ای پدر!
 
زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکید
خون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
 
نبود توان و طاقت رفتن اگر مرا
بر پا خلیده خار مغیلانم ای پدر!
 
چون مرغ پر شکسته زهجران روی تو
باشد مدام سر به گریبانم ای پدر!
 
***می گفت و می گریست که شمر از ره جفا
کردش به تازیانه ز نعش پدر جدا
 
بردند پس ز کرب و بلا سوی شامشان
در شام شد خرابه مکان و مقامشان
 
کردند بر کنیزیشان خواهش ای دریغ
آنان که جبرئیل امین بد غلامشان
 
آنانکه پاس حرمتش داشت جبرئیل
از مرد و زن نکرد کسی احترامشان
 
آنانکه بود عزتشان نزد کردگار
گردون فکند قرعهٔ ذلت به نامشان
 
آنانکه آفتاب فلک سایشان ندید
بردند پا برهنه به بزم عوامشان
 
در مجلس یزید، شنیدند ناسزا
آنانکه کردگار رساندی سلامشان
 
کس آب و نان نداد بر آن داغدیدگان
خون دل آب و لخت جگر شد طعامشان
 
ناحق شدند در کف مروانیان اسیر
آنان که می نبود به جز حق، کلامشان
 
***ای روزگار! از تو و بی رحمی تو داد
هرگز دلی نگشت ز بی مهر تو شاد
 
مطبخ کجا؟ و راس امام مبین کجا؟
خولی کجا؟ و سبط رسول امین کجا؟
 
تا کی فلک به آل پیمبر جفا کنی
خنجر کجا؟ و حنجر سلطان دین کجا؟
 
ای چرخ نیلگون، نشدی از چه سرنگون
خورشید دین کجا؟ و تراب زمین کجا؟
 
شد پاره پاره پیکر فرزند بوتراب
خنجر کجا؟ و آن بدن نازنین کجا؟
 
ای روزگار! از تو و بی مهری تو داد
زینب کجا؟ و بزم یزید لعین کجا؟
 
شرمت نیآمد ای فلک! از روی مصطفی
چارم ولی کجا؟ و غل آهنین کجا؟
 
در شهر شام آل علی بی کس و غریب
غربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
 
***ای روزگار! از تو وفایی کسی ندید
در گلشن تو جز گل حسرت کسی نچید
 
از چیست؟ ای سر! این همه سیار بینمت
در دست اهل ظلم، گرفتار بینمت
 
گاهی به نوک نیزه و گاهی میان طشت
گاهی میان کوچه و بازار بینمت
 
گاهی نهان به توبرهٔ اسب مشرکان
گاهی عیان به مجلس اغیار بینمت
 
گاهی چو میوه های بهشت ای بریده سر!
آویخته ز شاخهٔ اشجار بینمت
 
گاهی به دیر راهب و گه کنج مطبخی
گه زیب بخش مجلس کفار بینمت
 
گه بر سر سنان سنان، جا گرفته ای
گه همسفر به شمر ستمکار بینمت
 
گه پیش پیش محمل زینب به راه شام
ای سر، روان چو قافله سالار بینمت
 
مشغول گه به خواندن قرآن به نوک نی
در پیش چشم زینب افگار بینمت
 
آویز گشته گاه به دروازهٔ دمشق
چون آفتاب، بر سر دیوار بینمت
 
گاهی میان طشت زر و مجلس یزید
چوب جفا به لعل گهربار بینمت
 
گه در کنار دختر زارت رقیه جای
در شام، در خرابه، شب تار بینمت
 
ای سر! به خاطر «ترکی» چو بگذری
پر خون و با جراحت بسیار بینمت
 
***ای سر تو زیب دوش رسول خداستی
جرمت چه بوده است که از تن جداستی؟
 
طی شد مه محرم و آمد مه صفر
زایل غمی ز دل نشد آمد غم دگر
 
ماه محرم آن حسین است و گشت طی
ماه صفر ز مرگ حسن می دهد خبر
 
ماه حسین اگر چه مهی بود جان گذار
ماه حسن ز ماه حسین جان گدازتر
 
قتل حسین اگر چه بسی دل خراش بود
مرگ حسن فزون به دلم می کند اثر
 
شمر از جفا برید حسین را سر از قفا
لب تشنه ریخت خون وی آن شوم بد گهر
 
از قحط آب، گشت حسین آب همچو شمع
وز آب کوزه ریخت حسن را به جان شرر
 
صد پاره شد ز حلق شریفش به طشت ریخت
فرزند بر گزیدهٔ صدیقه را جگر
 
چون پاره پاره شد جگر سبط مصطفی
ای دل! به سینه خون شو و بیرون شو از بصر
 
گر ریخت پاره جگر مجتبی به طشت
اما نشد به شام، سرش زیب طشت
 
زهرای مادر حسنین اندر این دو ماه
در باغ خلد جامهٔ نیلی، کند به بر
 
گاهی به کربلا رود و گاه در بقیع
گاهی زند به سینه و، گاهی زند به سر
 
گاهی حسن حسن کند و گه حسین حسین
گرید گهی بر آن پسر و، گه بر این پسر
 
گاهی رود به طوس و کند گریه بر رضا
خون جگر، به چهره فشاند ز چشم تر
 
آنگه ز حال فاطمه آگه شود کسی
کو با عزیز مرده شبی را کند سحر
 
«ترکی» غم حسین و حسن در وجود تو
با شیر اندرون شده با جان شود بدر
 
***ماه صفر، چو ماه محرم، مه عزاست
هرجا که رو کنیم بساط عزا بپاست
ادیب الممالک فراهانی
ادیب الممالک فراهانیمصائب پنج تن
باد خزان وزید به بستان مصطفی
پژمرد غنچه های گلستان مصطفی
 
در هم شکست قائمه عرش ایزدی
خاموش شد چراغ شبستان مصطفی
 
دور از بدن به دامن خاک سیه فتاد
آن سر که بود زینت دامان مصطفی
 
انگشت بهر بردن انگشتری برید
دیو دغل ز دست سلیمان مصطفی
 
بیجاده گون شد از تف گرما و تشنگی
یاقوت و لعل و لؤلؤ و مرجان مصطفی
 
تا چوب کینه خورد به دندان شاه دین
از یاد شد شکستن دندان مصطفی
 
بوی قمیص یوسف گل پیرهن وزید
زد چاک دست غم به گریبان مصطفی
 
دار السلام خلد که دار السرور بود
شد زین قضیه کلبۀ احزان مصطفی
 
یکباره آب کوثر و تسنیم و سلسبیل
خون شد ز اشک دیدۀ گریان مصطفی
 
طوبی خمید و حور پریشان نمود موی
از آه سرد و حال پریشان مصطفی
 
در موقع  دنی فتدلی  که شد دراز
دست خدا به بستن پیمان مصطفی
 
پیمانه ای ز خون جگر بر نهاد، حق
بعد از قبول پیمان بر خوان مصطفی
 
***یعنی بنوش خون که شب و روزت این غذاست
خون خور همی که خون تو را خونبها خدا است
 
چون مصطفی قدح ز کف دوست نوش کرد
اندرز پیر عشق به جان بند گوش کرد
 
زان باده ساغری به کف مرتضی نهاد
او را هم از شراب محبت خموش کرد
 
ساقیِّ کوثر از میِ خمخانۀ بلا
جامی کشید و جا به در میفروش کرد
 
بوسید دست پیر دبستان عشق تا
شاگردیش به مکتب دانش سروش کرد
 
بر داشت پرده از رخ معشوق لَم یزل
آن کِش خدای برد و جهان پرده پوش کرد
 
با تارک شکافته در مسجد اوفتاد
آن کش محمد عربی زیب دوش کرد
 
فوّاره سان زجبهت پاکش ز جای تیغ
جوشید خون و قلب جهان پر زجوش کرد
 
زد چاک پیرهن حَسن و شد حسین به تاب
کلثوم در فغان شد و زینب خروش کرد
 
آن یک به گریه گفت که: هوشم ز سر پرید
کز جوهر نخست که تاراج هوش کرد
 
گفت آن دگر که ساقی تسنیم و سلسبیل
این باده را، ز دستِ که امروز نوش کرد
 
شه در میانه پرتو رخسار یار دید
جان را فدای جلوۀ روی نکوش کرد
 
***خرگه برون ز خلوت آن جمع بر نهاد
پروانه بود و جان به سر شمع بر نهاد
 
آمد به یادم از غم زهرا و ماتمش
آن محنت پیاپی و رنج دمادمش
 
آن دیدۀ پر آبش و آن آه آتشین
آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
 
آن دست پر زآبله و آن شانه کبود
آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش
 
دردی که بود داغ پدر آخر الدّواش
زخمی که تازیانه همی بود مرهمش
 
از دیده ای سرشک فشان در غم پدر
وز دیده ای نظاره به حال پسر عمش
 
یک سو سریر و تخت سلیمان دین تهی
یک سو به دست اهرمن افتاده خاتمش
 
توحید را بدید خراب است کشورش
اسلام را بدید نگون است پرچمش
 
مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم
بسته به ریسمان گلوی اسم اعظمش
 
ام الکتاب محو و امام مبین غریب
منسوخ نصِّ واضح و آیات محکمش
 
گه یاد کردی از حسن و هفتم صفر
گه از حسین و عاشر ماه محرّمش
 
آتش زدی به جان سِماعیل و هاجرش
خون ریختی ز دیدۀ عیسی و مریمش
 
***از گریه اش ملایک گردون گریستند
کرّوبیان به ماتم او خون گریستند
 
آه از مصیبت حسن و حال مضطرش
احشای پاره پاره و قلب مکدّرش
 
آن دردها که در دل غمگین نهفته داشت
و آن زهرها که در جگر افروخت آذرش
 
آن طعنه ها که خورد ز دشمن به زندگی
و آن تیرها که زد پس مردن به پیکرش
 
یک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهی
بعد از شهادت پدر و فوت مادرش
 
نگشود چهره شاهد دولت به خلوتش
ننهاد پا عقیله صحّت به بسترش
 
اللَّه اکبر از لب آبی که نیمشب
نوشید و سر زد از جگراللَّهُ اکبرش
 
ز الماس سوده رنگ زمرّد گرفت سیم
یاقوت کرد جزع و، چو بیجاده گوهرش
 
آهی کشید و، طشت طلب کرد و، خون دل
در طشت ریخت نزد ستم دیده خواهرش
 
زینب چو دید طشت پر از خون فغان کشید
گویی به خاطر آمد از آن طشت دیگرش
 
چندان کشید آه که آتش گرفت چرخ
چندان گریست خون که گذشت آب از سرش
 
***طشت زر و حضور یزیدش آمدش به یاد
از دست شد شکیبش و از پا در اوفتاد
 
گر سر کنم مصیبتی از شاه کربلا
ترسم شرر به عرش زند آه کربلا
 
لرزد زمین ز کثرت اندوه اهل بیت
سوزد فلک زناله جانکاه کربلا
 
ای بس شبان تیره که بالید بر فلک
خاک از فروغ مشتری و ماه کربلا
 
گر یوسفی فتاد به کنعان درون چاه
صد یوسف است گمشده در چاه کربلا
 
ای ساربان به کعبه مقصود محملم
گر می بری بران شتر از راه کربلا
 
وی رهنمای قافله این کاروان بکش
تا پایه سریر شهنشاه کربلا
 
شاید که من به کام دل خود مشام جان
ترسازم از شمیم سحرگاه کربلا
 
ای کعبۀ معظمّه فرق است از زمین
تا آسمان ز جاه تو تا جاه کربلا
 
آه از دمی که آتش بیداد شعله زد
بر آسمان ز خیمه و خرگاه کربلا
 
گوش کلیم طور ولا از درخت عشق
بشنید بانگ انّی انا اللَّه کربلا
 
***پرتو فکند مهر تجلّی ز شرق عشق
موسای عقل خیره شد از نور برق عشق
 
آه از دمی که در حرم عترت خلیل
برخاست از درای شتر بانگ الرّحیل
 
کردند از حجاز، بسیج ره عراق
گفتند حَسبیَ اللَّه ربّی هو الوکیل
 
با صد هزار آرزو و میل و اشتیاق
می تاختند سوی بلا از هزار میل
 
غم توشه،رنج  راحله شان، مرگ بدرقه
بخت سیاه همره و پیک اجل دلیل
 
تیر سه شعبه منتظر حلق شیر خوار
زنجیر کین در آرزوی گردن علیل
 
می زد فرات موج پیاپی ز اشتیاق
می گفت و داشت دیده پر از خون چو رود نیل
 
کای قوم مهر فاطمه را کی سزد دریغ
از جانشین ساقی تسنیم و سلسبیل
 
می گفت خاک بادیه کربلا، ز دور
مشتاق حضرت توام ای سید جلیل
 
بازآ که مهد پیکر صد پاره ات منم
ای خسروی که مهد تو جنبانده جبرئیل
 
روز ازل مقدمة الجیش این سپاه
شد نایب امام زمان مسلم عقیل
 
آن سالک سلیل محبت، که مرد وار
در کف گرفت جان و نمود از وفا سبیل
 
***روزی که از مدینه روان سوی کوفه شد
آن روز نخل عشرت او بی شکوفه شد
 
القصه چون به کوفه رسید از صف حجاز
جادوی چرخ شعبده تازه کرد ساز
 
هر چند کار بدرقه در کوفه نیک نیست
اما نخست خوب شدندش به پیشباز
 
کرد آن یکی غبار رهش توتیای چشم
برد آن دگر به بوسه ی پایش دهان فراز
 
گفت آن یکی مرا به درِ خویش بنده گیر
گفت آن دگر مرا به عطایای خود نواز
 
گفت آن مرا به خدمت خود ساز مفتخر
گفت آن مرا زمقدم خود دار سرفراز
 
اما چوآن غریب به مسجد روانه شد
بهر ادای طاعت دادار بی نیاز
 
از صد هزار تن که ستادند در پی اش
یک تن نمانده بود چو فارغ شد از نماز
 
دید آن کسان که لاف هواداریش زدند
دارند این زمان ز ملاقاتش احتراز
 
و آنان که دامنش بگرفتند با دو دست
سازند دست کین به گریبان او دراز
 
بدخواه در کمین و اجل تیر در کمان
نه چاره ای پدید و نه باب نجات باز
 
خود را غریب دید و فغان از جگر کشید
چون نی به ناله در شد و چون شمع در گداز
 
گفت ای صبا ز جانب مسلم ببر پیام
هر جا رسی به کوی حسین از ره حجاز
 
***کای شه میا به کوفه و سوی حجاز گرد
من آمدم، فدای تو گشتم تو باز گرد
 
در کوفه از وفا و محبت نشانه نیست
وز مهر و آشتی سخنی در میانه نیست
 
کردار جز نفاق و عمل جز خلاف نه
گفتار جز دروغ و سخن جز فسانه نیست
 
یا کوفیان نیافته اند از وفا نشان
یا هیچ از وفا اثری در زمانه نیست
 
ای شه میا به کوفه که این ورطه هلاک
گرداب هایلی است که هیچش کرانه نیست
 
این مردم منافقِ زشتِ دو رویه را
خوف از خدای واحد فرد یگانه نیست
 
دارند تیرها به کمان بر نهاده لیک
جز پیکر تو ناوکِ شان را نشانه نیست
 
بهر گلوی اصغر تو تیر کینه هست
وز بهر کودکان تو جز تازیانه نیست
 
هشدار ای کبوتر بام حرم که بس
دام است در طریق و اثر ز آب و دانه نیست
 
بس عذرها به کشتنت آراستند لیک
جز کینۀ تو در دل ایشان بهانه نیست
 
جانم فدای خاک قدوم تو شد ولی
مسکین سرم که بر درِ آن آستانه نیست
 
***این گفت و مستِ جرعه صهبای وصل شد
عکس فروغ دوست بدو سوی اصل شد
 
چون کاروان غصه به گیتی نزول کرد
اول سراغ خانه آل رسول کرد
 
مهمان مصطفی شد و هر دم حکایتی
با مرتضی و با حسنین و بتول کرد
 
از عترت رسول خدا هر کرا شناخت
افسانه ای سرود که او را ملول کرد
 
تا نوبت ملال شه تشنه لب رسید
آن شاه را به باختن جان عجول کرد
 
در صدر دفتر شهدا آمد از نخست
امضای خود نوشت و شهادت قبول کرد
 
بار امانتی که فلک ز آن ابا نمود
برداشت تا شفاعت مشتی جهول کرد
 
آن تن که داشت بر کتف مصطفی صعود
برخاک قتلگاه ز بالا نزول کرد
 
و آن گاه به خط و خاتم مستوفی قضا
سرمایه برات شفاعت وصول کرد
 
آه از دمی که تاخت ز میدان به خیمه گاه
وز خیمه باز جانب میدان عدول کرد
 
درشأن خویش و مرتبت خود به نزد حق
گفت آن چه هیچ کس نتواند نکول کرد
 
اتمام حجت ازلی را به صد زبان
با آن گروه بیخرد بوالفضول کرد
 
***چندی میان معرکه هل من مغیث  گفت
چندی به فضل خود ز پیمبر حدیث گفت
 
چندان کز این مقوله بر آن قوم بی ادب
برخواند آن ستوده شهِ ابطحی نسب
 
یک تن نداد پاسخ وی را وز این قبیل
آزرده گشت خاطر شاهنشه عرب
 
آمد به قتلگاه به بالین کشتگان
فریاد کرد به جگری خسته از تعب
 
کای دوستان محرم و یاران محترم
ای همرهان نیک و رفیقان منتخب
 
ای اکبر جوانم و عباس صف شکن
ای مسلم بن عوسجه ای حر و ای وهب
 
رفتید جمله در کنَف رحمت خدا
خوردید نوشداروی غفران ز فیض رب
 
من مانده ام غریب درین دشت پر بلا
محزون و داغدیده جگر خون و تشنه لب
 
خیزید و برغریبی من رحمتی کنید
کامروز گشته صبح امید چو تیره شب
 
کشتند یاوران مرا جمله بیگناه
خستند کودکان مرا جمله بی سبب
 
پژمرده از عطش گل رخسار شیر خوار
بیمار را ز تشنگی افزوده تاب و تب
 
چون دید پاسخی نرسیدش به گوش جان
ز آن دوستان صادق و یاران با ادب
 
آهی کشید و گفت: خدا باد یارتان
خوش رفته اید آیمِ تان من هم از عقب
 
***باد این خبر به سوی حرم برد در نهفت
به گاهواره فغان بر کشید و گفت
 
لبیّک ای پدر که منَت یار و یاورم
در یاری تو نایب عباس و اکبرم
 
مدهوش باده خم میخانه غمم
مشتاق دیدن رخ عمّ و برادرم
 
آب ار نمی رسد به لب لعل نازکم
شیر ار نمانده در رگ پستان مادرم
 
در آرزوی ناوک تیر سه شعبه ام
در حسرت زلال روان بخش کوثرم
 
در شوق آن دقیقه که صیّاد روزگار
با ناوک کمان قضا بشکند پرم
 
خواهم به شاخ سدره نهم آشیان فراز
تا بنگری که عرش خدا را کبوترم
 
هر چند جثّه کوچک و تن لاغر است لیک
از دولتت هوای بزرگی است در سرم
 
آن قطره ام که سالک دریای قلزمم
آن ذرّه ام که عاشق خورشید انورم
 
با دستهای کوچک خود جان خسته را
در کف گرفته ام که به پای تو بسپرم
 
آغوش برگشای و مرا گیر در بغل
تا گوی استباق ز میدان به در برم
 
***شاه شهید در طرب از این ترانه شد
او را به برگرفت و به میدان روانه شد
 
آمد میان معرکه گفت ای گروه دون
کز راه حق شدید به یکبارگی برون
 
از جورتان تپید به خون اکبر جوان
وز ظلمتان لوای ابی الفضل شد نگون
 
دیگر بس است ظلم که شد از حساب بیش
دیگر بس است جور که گشت از شمر فزون
 
این طفل شیر خواره سه روزست کز عطش
نوشد به جای شیر ز پستان غصه خون
 
رنگ بنفشه یافته رخسار چون گلش
بیجاده فام کرده لب لعل لاله گون
 
گیرم که من به زَعم شما باشدم گناه
این بیگنه خلاف نکرده ست تاکنون
 
آبی دهید بر لب خشکش خدای را
کاندر دلش شکیب نه و اندر تنش سکون
 
گفتار شه هنوز به پایان نرفته بود
کآن طفل ناله ای زجگر زد چو ارغنون
 
و آن گاه خنده ای به رخ شه نمود و خفت
دیگر ز من مپرس که شد این قضیه چون
 
این قاصد اجل ز کجا بود ناگهان
و آن را به حلق تشنه که بوده ست رهنمون
 
شد پاره حلق اصغر بی شیر و تازه گشت
زخم دل حسین جگر خسته از درون
 
نظّاره کرد شاه به رخسار آن صغیر
با ناله گفت نحن الی اللَّه راجعون
 
***ای آهوی حرم به خدا می سپارمت
در حیرتم که چون به سوی خیمه آرمت
 
آه از حسین و داغ فزون از شماره اش
و آن دردها که نتوانست چاره اش
 
فریادهای العطش آل و عترتش
تبخال های لعل لب شیرخواره اش
 
آن اکبری که گشت به خون غرقه عارضش
آن اصغری که ماند تهی گاهواره اش
 
آن جبهۀ شکسته و حلق بریده اش
آن ریش خون چکان و تن پاره پاره اش
 
آن ماه چارده که ز خون بسته هاله اش
آن آسمان که زخم بدن بُد ستاره اش
 
آن سر که بر فراز نی از کوفه تا به شام
بردند با تبیره و کوس و نقاره اش
 
آن نو عروس حجله حسرت که دست کین
تاراج کرد زیور و خلخال و یاره اش
 
آن کودکی که در گهِ یغمای خیمه گاه
از گوش برد دست ستم گوشواره اش
 
آن بانوی حریم جلالت که چشم خصم
می کرد با نگاه حقارت نظاره اش
 
آن خسته علیل که با بند آهنین
بردند گه پیاده و گاهی سواره اش
 
آن دست بسته طفل یتیمی که خسته گشت
پای برهنه از اثر خار و خاره اش
 
***داغی که کهنه شد به یقین بی اثر شود
وین داغ هر زمان اثرش بیشتر شود
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما