ایهاالمظلوم
مصائب-از-ولادت-تا-قبل-عاشورا-حضرت-زینب-سلام-الله-علیها
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمصائب از ولادت تا قبل عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
هنوزت تا بود جان در بدن ای زینب ای زینب 
زمانی گریه کن بر خویشتن ای زینب ای زینب
 
مگر از بهر ماتم زادی از مادر درین عالم 
که در یک عمر بودی ممتحن ای زینب ای زینب
 
به‌روز مرگ جد خویش اندر کودکی کردی 
سیه با ناله و افغان به تن ای زینب ای زینب
 
نرفته ماتم جدت ز خاطر از غم مادر 
نشستی زار در بیت‌الحزن ای زینب ای زینب
 
گهی جاری سرشک از ماتم شیر خدا کردی 
گهی از سوزش قلب حسن ای زینب ای زینب
 
چو جد و مادر و باب و برادر رفت از دستت 
فلک آواره کردت از وطن ای زینب ای زینب
 
نمودی روی با هجده نفر ز اولاد پیغمبر 
به دشت کربلای پر محن ای زینب ای زینب
 
تویی کز نوک پیکان چاک دیدی روز عاشورا 
گلوی اصغر شیرین‌دهن ای زینب ای زینب
 
تویی کز تیره‌بختی معجر نیلی به تن کردی 
ز داغ اکبر گلگون کفن ای زینب ای زینب
 
تویی کاندر میان قتلگه دیدی حسینت را 
تن صدپاره و عریان بدن ای زینب ای زینب
 
تویی کاندر لب شط تشنه نعش شش برادر را
بدیدی از جفا صدپاره تن ای زینب ای زینب
 
تویی کاندر سر نعش شهیدان در فغان دیدی
یتیمان را چو بلبل در چمن ای زینب ای زینب
 
تویی کز کربلا تا شام بازوی یتیمان را 
بدیدی بسته از کین در رسن ای زینب ای زینب
 
تویی کاندر سر بازار شام اندر تماشایت 
بدی خورد و کلان از مرد و زن ای زینب ای زینب
 
تویی کز بهر بزم عام بسته از قفا دستت 
همانند اسیران ختن ای زینب ای زینب
 
تویی کز ضربت چوب یزید رأس شاه دین 
زدی بر فرق دست خویشتن ای زینب ای زینب
 
زمان جان سپردن گشت و محنت‌ها به سر آمد
مکن افغان که لب ماند ازسخن ای زینب ای زینب
 
خراب آمد ز سیل اشک جودی عالم امکان 
خرابه چون ترا آمد وطن ای زینب ای زینب
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمصائب از ولادت تا قبل عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
یاد هر گه کنم از زینب و سوز جگرش
کشم آهی که فتد در دل گردون، شررش
 
کام نادیده ز ایّام که در اوّل عمر
سوخت از داغِ غمِ مادر و جدّ و پدرش
 
بود در ماتم جدّ و پدر و مادر خویش
که شد از بهر حسن، معجر نیلی به سرش
 
پاره‌های جگر ‌زار حسن را در طشت
چون نظر کرد ز غم، پاره شد از غم، جگرش
 
چشم او بود هنوز از غم دوران، خونین
که سوی کوفه کشانید، قضا و قدرش
 
خیمه‌اش گشت به پا، چون به لب شطّ فرات
جاری آمد شط دیگر ز دو چشمان ترش
 
چاک زد پیرهن و خاک به سر کرد، چو دید
بی‌‌سر افتاده تن پاک دو نورس‌ پسرش
 
شش برادر به یکی روز همه بی‌‌سر دید
که ز بار غم هر یک، چو کمان شد، کمرش
 
اکبر و قاسم و عبّاس و حسین کشته و شد
خولی و حرمله و شمر و سنان، هم‌سفرش
 
روزِ وارد شدن شام، شب از گریه نخفت
بس که بارید به سر، سنگ ز هر بام و درش
 
«جودیا»! اشک تو و آه تو، بی‌حاصل نیست
این نهالی است که در حشر، بیابی ثمرش