ایهاالمظلوم
متن شعر و اشعار ماجرای مسجد حضرت زهرا (سلام الله علیها) بهمراه صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیهجوم به خانه ، شهادت و حضرت محسن حضرت زهرا (سلام الله علیها)
ماجرای مسجد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
هیچکس ایمن ز کید دهر دون‌پرور نشد
هیچ سر در دار دنیا صاحب افسر نشد
 
خلق می‌گفتند بهتر می‌شود کاندر جهان
وین عجیب کز راستی بدتر شد و بهتر نشد
 
ساغر عیش جهان سرشار اما هیچوقت
هیچ کس را زین می ‌راحت گلویی تر نشد
 
کو سری یا سر فرازی را که در پایان کار
خاک قبرستان وطن خشت لحد بستر نشد
 
اعتبارات جهان بی‌اعتبار است و دریغ
با وجود دیدن وی دیده را باور نشد
 
گر وفایی بود در کار سپهر کج مدار
پس چرا در یاری اولاد پیغمبر نشد
 
ماند یک دختر بجا بعد رسول هاشمی
یکزمان نگذشت کز یک غم دو چشمش تر نشد
 
هیچ زن مانند زهرا از زنان روزگار
صورتش نیلی ز سیلی در بر شوهر نشد
 
آتش بیداد دارالعصمت او را نسوخت
یا شکسته پهلوی پاکش ز ضرب درنشد
 
محسن شش‌ماهه‌اش ساقط نگردید از لگد
با طناب ظلم طوق گردن جیدر نشد
 
سر برهنه دختر احمد سوی مسجد نرفت
یا به جای باب وی بیگانه در منبر نشد
 
کس تسلی دل پر حسرت زهرا نداد
هیچ کس غمخوارآن دلخون بی‌یاور نشد
 
بعد احمد شکر حق نعمت وی کس نکرد
مایه تسکین غم اولاد وی دیگر نشد
 
در به روی حضرت زهرا کسی ننمود باز
باخبر بعد از پدر از حالت دختر نشد
 
هیچگه (صامت) عزادار غم زهرا نبود
کز شراره آه وی دفتر پر از اخگر نشد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیهجوم به خانه ، شهادت و حضرت محسن حضرت زهرا (سلام الله علیها)
ماجرای مسجد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
چون شد جناب زهرا از دور چرخ اختر
قلب شکسته وی بعد پدر مکدر
 
نگذشت یک دو روزی از رحلت پیمبر
کاندر در سرایش افروختند آذر
 
جای تسلی باب دید آن مه جهان‌تاب
طوق طناب اصحاب اندر گلوی شوهر
 
دونان کمر ببستند قلبش ز ظلم خستند
پهلوی و شکستند آخر ز ضربت در
 
داماد مصطفی را با فرق بی‌عمامه
در مسجد پدر دید بر پا به پای منبر
 
بی‌ترس و بی‌محابا زد ناکسی زاعدا
سیلی به روی زهرا در پیش چشم حیدر
 
از بس که روز و شب ریخت اشک از مصیبت باب
بر مردم مدینه طاقت نماند دیگر
 
آخر نمود منزل در کنج بیت الاحزان
بیرون ز شهر یثرب دخت رسول اطهر
 
دور زمانه کوشش کرد آن قدر به دنیا
تا کرد ارث مادر آخر نصیب دختر
 
یعنی به گوشه شام در گوشه خرابه
بر زینب ستمکش جا داد دیده تر
 
گاهی پی تسلی از گریه یتیمان
گاهی چو ابر گریان در ماتم برادر
 
جای بنی‌امیه در قصر زرنگاری
اولاد مصطفی را از خشت و خاک بستر
 
شد دختر علی را در شهر شام منزل
در بزم پورسفیان نزد یزید کافر
 
(صامت) ز شرح ماتم بر جان اهل عالم
افکند هآتش غم تا صبح روز محشر
محسن ناصحی
محسن ناصحیماجرای مسجد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
اما غمی دارم که آن را نیست پایانی
داغی که می سوزاندم شاید نمی دانی
 
زیر غلاف و تازیانه خورد شد بازو
زهرا به مسجد رفت اما دست بر پهلو
 
زهرا به مسجد رفت ، اما گرم فریاد است
سلمان ! بگو مسجد چرا در لرزه افتاد است
 
فریادهای فاطمه دیوار را لرزاند
سلمان بگو دیدی که مسجد را صدا لرزاند
 
زهرا اگر نفرین کند دنیا نمی ماند
مسجد فرو می ریزد و بر پا نمی ماند
 
تنها نمی ماند علی وقتی که زهرا هست
– پهلوی او‌ هم‌ بشکند – زخمی است ، اما هست
 
سرباز مولا می شود وقتی علی تنهاست
زهراست حیدر ، ای جماعت ! مرتضی زهراست
 
وقتی که مسجد در دل لات و هبل شد گم
بتخانه با مسجد چه فرقی می کند مردم!
 
منبر بدون مرتضی چوب است و جز این نیست
بی مرتضی هرجا که باشی حرفی از دین نیست
 
مردم ! فدک ارثیه ی قانونی زهراست
آیا غلاف و تازیانه اجر ذی القرباست؟!
 
زهرای مجروح علی آن روز غوغا کرد
دست علی را فاطمه با خطبه اش وا کرد
 
حیدر به زهرا گفت ؛ ما بی هم چه می کردیم؟!
زهرا بیا با هم به سمت خانه برگردیم
 
می دانم از بس درد داری ناتوانی تو
اما عزیزم با علی باید بمانی تو
 
با من بیا این روزها غوغاست در خانه
زهرا به زینب فکر کن تنهاست در خانه
 
همپای حیدر ! دست در دست علی بگذار
حالا که اذیت می شوی کم کم قدم بردار
 
هم صحبت تنهائیم ! تا خانه راهی نیست
باید بمانی ، بی تو حیدر را پناهی نیست
 
من بی تو بغضم ، گریه ام ، فریاد خاموشم
باید بمانی بار غم برداری از دوشم
 
زهرا چرا هی دست را بر گونه می گیری
زهرا بگو از مرتضایت رو نمی گیری
 
الجار ثم الدار می‌خواندی تو قبل از این
حالا چرا عجّل وفاتی می کنی تلقین
 
هر شب دعایت می کنم ، با من بمانی کاش
زهرا بمان ، شبها تو سقای حسینم باش
وحید قاسمی
وحید قاسمیماجرای مسجد حضرت زهرا (سلام الله علیها)
دست ِ اسلام را چرا بستید!؟
فاتح بدر و خندق است این مرد
یادتان رفته درب خیبر را
با همین دستها شکست این مرد
 
یادتان رفته در حنین و احد
ذوالفقار گره گشایی داشت
یادتان رفته تا همین دیروز
در مدینه برو بیایی داشت
 
شرم تان باد! ناجوانمردان
نکشیدش چنین غریبانه
اسدالغالب است، می جنگد
پنجه در پنجه، مرد و مردانه
 
یادتان رفته از لب ِ تیغش
جای ِخون، رأفت و کرم می ریخت
یادتان رفته بی زره ، تنها
لشگری را علی به هم می ریخت
 
یادتان رفته ذوالفقارش را
ماجراهای فن ِ دستش را
مَرحبُ و عَمروَد دو نیم شدند
یادتان رفته ضرب ِ شصتش را
 
یادتان رفته آن رشادت ها
مرد میدان غزوه ها می شد
تا شماها فرار می کردید
سپر جان مصطفی می شد
 
نبریدش چنین،یدالله است
کفر از او سیلی عیان خورده
ای عربهای بی حیاء ؛ اصلاّ
اسم حیدر به گوش تان خورده
 
نور توحید را نمی بینید!؟
کوردل های ِ باطن آلوده
وا کنید این طنابها را زود
او برای خودش کسی بوده
 
تیره بختان ز فیض محرومید
در صف دشمن ولی هستید
رفته از یادتان که مدیون
دست پر پینه ی علی هستید
 
چاه های مدینه می دانند
که کمر قصدِ کشتنش بستید
آبروی تمام عالم را
ریسمان دور گردنش بستید
 
حرمتش را نگه نمی دارید!؟
روی دوشش عبا بیندازید
او غرورش شکسته نامردان
از سرش تیغ را بیندازید
 
پا برهنه به مسجدش نبرید
او خودش خاکی ِ خدایی هست
نیمی از کینه را نگه دارید
چون که گودال کربلایی هست
 
کربلا باز فرصت خوبی است
عقده هاتان به کار می آیند
سرِ بر نیزه رفتن پسرش
همه با هم کنار می آیند