ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مدح حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
حسن لطفی
حسن لطفیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
به پریشانی هر زلف پریشان سوگند
به نفس‌های لب خشک بیابان سوگند
به تب خاکِ ترک‌خورده‌ی سوزان سوگند
به نمک زار به هر تشنه‌ی باران سوگند
 
صبر دنیا به سر آمد که سرامد آمد
چارده بار نوشتند محمد آمد
 
او تجلی ازل بر جبروت است که هست؟
او صراط است و ثبات است و ثبوت است که هست ؟
او سوالی است جوابش که سکوت است که هست ؟
آدم ! او فلسفه‌ی سر هبوط است که هست؟
 
ما ندانیم که هست آنکه ندانیم که بود
باید او خود بنویسد که بخوانیم که بود
 
ناگهان پرده برانداخته است از رویش
تا که کس‌را شکند از شکن گیسویش
قبله آرام بگیرد به خم ابرویش
که هیاهو بکند زمزمه‌ی یا هویش
 
جلوه در جلوه جمال ازلی را دیدند
قبل میلاد علی بود علی را دیدند
 
تشنه لب بود زمین حضرت باران را دید
خار در خار پُر از خار… گلستان را دید
تیره جان بود و جهان بود که جانان را دید
پس از آن بود که آدم خودِ انسان را دید
 
رحمت واسعه‌اش روی سر فاطمه است
او نفس‌های علی و جگر فاطمه است
 
او فقط بود و فقط بود مسلمان خودش
مومن خویش شد و غرقه‌ی ایمان خودش
جلوه‌ای بود دو تا گشت دوچندان خودش
دید با چشم خودش عین خودش جان خودش
 
در کمالات خودش نورِ جلی را می‌دید
او در آیینه‌ی خود روی علی را می‌دید
 
ای که قبل از همه معمار دو دنیا شده‌ای
قبل خود آمده این گونه معما شده‌ای
آدم و یوسف و یعقوب و مسیحا شده‌ای
هرچه خوبان همه دارند تو یکجا شده‌ای
 
از ازل تا به ابد جیره خور خان تواند
لات و عُزّی و هُبل نیز مسلمان تواند
 
آمدی با نفس عشق پیمبر بشوی
تا که تکثیر شوی تا که مکرر بشوی
فاطمه فاطمه هِی حیدر و حیدر بشوی
تا حسین و حسن و باقر و جعفر بشوی
 
تا رضا و علی و هادی و موسی باشی
آمدی تا نفس حضرت زهرا باشی
 
لب تو غرق تمنای حسین و حسن است
چشم تو مات تماشای حسین و حسن است
خیره بر مادر و بابای حسین و حسن است
که فقط سینه تو جای حسین و حسن است
 
کیستی کعبه‌ی ما ای همه آمال علی
ای حسین و حسن و ای سلسله آل علی
 
تو جلو داری و شمشیر خدا پیش تو است
چه غمی هست تو را شیر خدا پیش تو است
خیبر و بدر و اُحد تیر خدا پیش تو است
که علی نعره‌ی تکبیر خدا پیش تو است
 
همه حیرت زده‌ی ضربه‌ی کاری شده‌اند
چه خیالیست اگر آن دو فراری شده‌اند
 
نسب ماست که از آل شقایق باشیم
و کمی جرعه کش بحر حقایق باشیم
این کریمی شما بود که عاشق باشیم
قسمت این بود که از لطف تو لایق باشیم
 
تا بگویند به ما قبله‌ی دنیا آمد
که علی مژده بده صادق زهرا آمد
 
مذهب ماست به تاسیس اباعبدالله
مکتب ماست به تدریس اباعبدالله
ما همه مست احادیث اباعبدالله
نفس ماست به تقدیس اباعبدالله
 
کُنیه‌ات کُنیه‌ی عشق است همانند حسین
ای به قربان دلت ای دل در بند حسین
 
غزه امروز بمان از دل ویران برخیز
راه کم مانده ببین، جبهه‌ی جولان برخیز
همتی مانده فقط غیرت لبنان برخیز
فتح نزدیک شده لطف شهیدان، برخیز
 
مرگ صهیون و یهودا چقدر نزدیک است
به تو سوگند که هنگام سحر نزدیک است…
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
شهریاری که شهر یارانش 
بندگانند پیش فرمانش
 
آفتابی که آفتاب فلک 
ذره پیش رخ درخشانش
 
شهسواری که شهسوارانند 
نی سواری به‌روز میدانش
 
تاجداری که می‌دهند خراج 
ز اقالیم تاجدارانش
 
آسمانی که پایه‌ی رفعت 
بر گذشته ز بام کیوانش
 
مهر چهری که بدر اگر خوانیش 
باشد الحق کمال نقصانش
 
عرش فرشی که از شرافت و قدر 
فرش راه است عرش یزدانش
 
بحر جودی که جرم خورشید است 
قرص نانی ز خوان احسانش
 
پادشاهی که بوده‌است و بود 
حکم جاری به ملک امکانش
 
رهنوردی که توسن گردون 
هست بی پویه پیش یکرانش
 
آن‌که روح‌القدس به عالم قدس 
عندلیبی است در گلستانش
 
فارغ است از کسوف اگر خوانند 
شمس را شمسه ای ز ایوانش
 
آن‌که جبرئیل از خدای جلیل 
کرد نازل تمام فرقانش
 
آن‌که بهر هدایت کونین 
بس بود آیه‌ای ز قرآنش
 
آن‌که اندر مقام قرب ز لطف 
ملک العرش خواند مهمانش
 
آن‌که بخشید در شب معراج 
مالک الملک ملک امکانش
 
آن‌که یاری از او چو خاست خلیل 
نار نمرود شد گلستانش
 
جودیا ایکه در طریق عجم 
هست اینک به‌جای حسانش
 
چند در پرده وصف بسرایی 
آن‌که وصاف بوده یزدانش
 
فاش گو نام او و از صلوات 
روشن آور دل محبانش
 
سر سبحان محمد عربی 
کز عرب تا عجم به فرمانش
 
حیرتم برده ز آنکه بااین‌وصف 
که نگفتم یک از هزارانش
 
ز چه آن قوم بدگوهر از سنگ 
بشکستند در دندانش
 
آن جگر خون که بهر امت بود 
عوض اشک دل به دامانش
 
خاک می‌ریخت آن یکش بر سر 
چاک این می‌زدی گریبانش
 
آن یکی ریخت بر سرش آتش 
این یکی سوخت از جفا جانش
 
آه کز بعد این ستم کشتند 
قوم بی‌شرم جمله یارانش
 
یا رسول‌اله آن تنی کورا 
خود نگه داشتی ز بارانش
 
دیدی آخر کنار شط کشتند 
تشنه لب قوم نامسلمانش
 
دیدی آخر که از قفا ببرید 
شمر دون سر ز جسم بی‌جانش
 
آه از آن دم که زیر خنجر بود 
به سوی خیمه چشم گریانش
 
وای از آن دم که زیر تیغ شنید 
ناله‌ی طفل های عطشانش
 
آن‌که پروریدیش تو آخر کرد 
سم مرکب به خاک یکسانش
 
رفت عریان تنی به خاک که بود 
اطلس چرخ عطف دامانش
 
گوی میدان عشق گشت سری 
که آسمان است گوی چوگانش
 
سر شاهی گرفت جا به تنور 
که آفتاب است شمع ایوانش
 
لب لعلی که خضر زنده اوست 
زد یزید از چه چوب خزرانش
 
بانویی شد ز کین خرابه نشین 
که بدی جبرئیل دربانش
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
منت ایزد را که شد از پرده غیب آشکار
آن‌که پیش‌از آفرینش بود حق را پرده‌دار
 
احمد و محمود ابوالقاسم محمد آن‌که بود
از طفیل هستی او ملک هستی برقرار
 
عرش را بود از ازل با فرش او چون نسبتی
بر مه و خورشید و انجم می‌نماید افتخار
 
گردهم خورشید را نسبت‌به رویش در جهان
زین شعف در رقص آید در هوایش ذره وار
 
بام کیوان را اگر از بهر او خوانم سریر
بر سرم ریزد بسی زین مژده در شاهوار
 
خود محال است اینکه بیند از بزرگی عکس او
مه اگر آیینه آید چرخ اگر آیینه‌دار
 
قرص مه در پیش روی اوست نقدی بی محک
جرم خور درپیش رأی اوست زری کم‌عیار
 
سرو خیزد تا قیامت گل بروید تا به حشر
گر نسیم گلشن کویش فتد بر شوره زار
 
کوی او با باغ جنت گر درآید در میان
عاقل آن باشد که کوی او نماید اختیار
 
گر سلیمان را نبودی نام او نقش نگین
کی مطیع امرش آمد وحش و طیر و مور و مار
 
نور او را گر نبودی جای در صلب خلیل
نور می‌آمد کجا از بهر او سوزنده نار
 
نوح را گر دیده سوی جودی جودش نبود
کشتی او را کجا بگرفت جودی در کنار
 
ای خدیو ملک امکان از گلستان جنان
کربلا را بین ز خون نوجوانان لاله‌زار
 
از غم هر لاله رویی اهل‌بیت خویش را
دل درون سینه بنگر همچو لاله داغ‌دار
 
آن حسین کورا نشاندی بر یسار و بر یمین
هین سنان را بر یمینش شمر را بین در یسار
 
از نهال قامت رعنا جوانان ای رسول
سروها افتاده بنگر بر لب هر جویبار
 
دست عباست ببین افتاده است از تیغ کین
فرق اکبر را دوتا بنگر ز تیغ آبدار
 
بر سر دوش حسینت از جفای حرمله
نوک پیکان را نگر بر حلق طفل شیرخوار
 
شد لگدکوب سم اسب از جفای کوفیان
آن تن پاکی که بنمودی به دوش خود سوار
 
آه و واویلا که بیرون کرد خصم از پیکرش
جامه کز رشته زهراش بودی پود و تار
 
بر فراز رفرف تمکین تو و در راه شام
زینب مظلومه ات بر ناقه عریان سوار
 
عرض جودی ای رسول اکرم باشد تو را 
اهل‌بیت عزتت از جور و عدوان گشت خوار
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
که رخ نمود که اندر سپهر آینه فام 
هلال یک‌شبه دارد فروغ ماه تمام
 
گرفته خامه عطارد به کف به صفحه‌ی دهر 
گوهر به‌جای مدادش بریزد از اقلام
 
گرفته زهره به خنیاگری دف اندر کف 
ربوده از دل سکان نه فلک آرام
 
چنان ز شعشعه‌ی شمس چشم دل روشن 
که می‌توان شمرد ذره را به ظلمت شام
 
به دفع فتنه اجرام کینه مریخ 
کشیده خنجر خون‌خوار خویش را بهرام
 
نموده پهن چنان مشتری بساط نشاط 
که جمع می نتوان کرد تا به‌روز قیام
 
خطیب وار برآمد زحل به بام فلک 
صلای عیش زند دهر را به عیش مدام
 
که سر ز برج رسالت زد آن مهین مهری 
که خود مسلم از او گشت عالم اسلام
 
خدیو عالم امکان محمد عربی 
که الکن آمده نزدش کلیم گاه کلام
 
فروغ عالم ایجاد آن‌که دین خدا 
از او گرفته ثبات و از او گرفته قوام
 
شهی که در شب میلاد بهر سجده‌ی او 
ز طاق بتکده بر خاک ریختند اصنام
 
به چهر مهر بود این فروغ ازآن‌رو 
که سود روز ازل رخ به خاک آن اقدام
 
حلال اوست که از صبح اول است حلال 
حرام اوست که تا شام محشر است حرام
 
توان ز مائده لطف اوست بر اجساد 
روان ز رایحه‌ی روح اوست بر اجسام
 
ز دود مطبخ او جامه بر تن گردون 
ز برق مشعل او نور بر دل اجرام
 
شها تویی که ز روز ازل سپرد تو را 
کلید مخزن هر علم عالم علام
 
نبود نور تو گر با خلیل یار کجا 
ز بهره‌اش آتش نمرود گشت برد و سلام
 
هزاربار فزون اجرش از طواف حرم 
کسی که بست به طوف حریم تو احرام
 
بر آستان تو کی ره توان بجوید عقل 
که بسته سده‌ی جاه تو راه بر اوهام
 
ز قهر و لطف تو موجود گشت نار و نعیم 
ز روی و موی تو آمد پدید نور و ظلام
 
شها تو آب روان را حلال کردی و شد 
حرام بهر حسین تو ای رسول انام
 
فغان‌که بر لب شط زیر تیغ شمر لعین 
ببرد سوز عطش از دل حسین آرام
 
فغان که تشنه لب اکبر به خون فتاد و کسی
نریخت قطره‌ی آبی به کام آن ناکام
 
دریغ و آه که از سوز تشنگی بگذشت 
شرار آه یتیمان ز چرخ نیلی فام
 
ولی گر آب ندادند بر زدند آتش 
به خیمه گاه حسین تو قوم خون‌آشام
 
شراب را تو نمودی حرام و ریخت یزید 
بر آن لبی که تو را بوسه گاه بود مدام
 
یتیم را تو نوازش نمودی امر و زدند
به طفل‌های یتیم تو سنگ از در و بام
 
شها نماند به جودی دلی در این عالم 
که تا به خواهش دل سازد این قصیده تمام
 
الا به حکم قضا تا به عالم ایجاد 
به گردش است شب و روز چرخ آینه فام
 
رخ محب تو بادا سفید همچون صبح 
دل حسود تو بادا سیاه همچون شام
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ای که فرش رهت آمد ز شرف عرش عظیم 
قد افلاک کمان پیش تو بهر تعظیم
 
اولین خلقتی و خالق ثانی و تو را
ثانی نیست ز خلقت به خداوند کریم
 
ز آفرینش تو اگر قصد نبودی بودی 
پدر دهر عزب مادر ایام عقیم
 
احمدت خواند خداوند احد زانکه ندید 
فرق دیگر به میان تو و خود الا میم
 
زان تو را خواست یتیم ای پدر عالمیان 
تا مربی شود از بهر تو خود حی قدیم
 
ای در بحر شرف چون تو یتیم آمده‌ای 
شرف تاج شهان آمده ز آن در یتیم
 
ای کلام اله ناطق تویی آن شاه که شد
محو در سینه‌ی سینا ز کلام تو کلیم
 
به مزاری که ز کوی تو نسیمی بوزد 
سر برآرد ز لحد رقص کنان عظم رمیم
 
چشم امید همه عالم ایجاد به تست 
بس که شخص تو کریم آمد و طبع تو سلیم
 
تویی آن شاه که از امر تو در فوق فلک 
بازگردد به مقر مهر و مه آید به دو نیم
 
جان فدای تو و خلق تو که خلاق جهان 
خوانده با آن عظمت خلق نکوی تو عظیم
 
خسرو اختم رسالت به تو شد زانکه شدی 
فقرا را همه دم همدم و همراز و ندیم
 
روز محشر چو زنی دامن همت به کمر 
دارد امید شفاعت ز تو شیطان رجیم
 
با چنین مرتبه ای باعث ایجاد نبود 
به تو از امر قضا و قدر الا تسلیم
 
ریختند آتش اگر بر سرت از هر در و بام 
باز می‌خواستی آن قوم رهانی ز جحیم
 
آن‌که اندر سر راه تو بیفشاندی خار 
بشکفتی تو بر او چون گل خندان ز نسیم
 
از لبت جز سخن حق چه برآمد که زدند 
سنگ بر گوهر دندان تو ای در یتیم
 
آه از آن قوم که بعد از تو زدند آتش کین 
در آن خانه که جبرئیل امین بود مقیم
 
داشتی یک گوهر اندر صدف عصمت و شد 
آن‌هم از جور فلک خسته و افکار و لئیم
 
محسنش سقط شد و پهلویش از در بشکست 
از جفا و ستم قوم جفاکار و لئیم
 
جودی ار جای به جنت کند ای شه او را 
یاد آن ظلم که شد بر تو عذابی است الیم
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مهر، فروغی است از جمال محمّد
ماه کند سجده بر هِلال محمّد
 
آنچه به تورات و مصحف است و به انجیل
هست یکی آیه از کمال محمّد
 
چشمه آب حیات و کوثر و زمزم
هست یکی قطره از زلال محمّد
 
آینه‌ی حق نما مشاهده سازی 
بینی اگر ذات بی‌مثال محمد
 
خلقت کونین شد که درهمه عالم 
بر همه ظاهر شود جلال محمد
 
ناطقه بندد کلیم را ز تکلم 
لب بگشاید اگر بلال محمد
 
چهره بدان سان که هست اگر بنماید 
وصل کجا می‌دهد وصال محمد 
 
عرش کند سجده گَرد فرش رهش را
چون کند اندیشه خیال محمّد
 
نیست در اندیشه ز آفتاب قیامت
آن که کند جای در ظلال محمد
 
آه از آن قوم بدگوهر که شکستند 
گوهر دندان بی‌همال محمد
 
داد از آن قوم بی حیا که کشیدند
تیغ جفا را به قتل آل محمّد
 
وای از آنان که در خرابه نشاندند
از ره جور و جفا عیال محمّد
 
فاطمه را خواستند چون به کنیزی 
بود چه یارب به خلد حال محمد
 
«جودی» اگر بندگی کنی و اطاعت
بهر محمّد نما و آل محمّد
مهدی مقیمی
مهدی مقیمیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
با نگاه خدای محمد
کبریا شد حرای محمد
جامه ی سبز پیغمبری شد
تا قیامت ردای محمد
خاکسارش نه تنها حرا شد
مکه شد خاک پای محمد
تا رسالت بر او گشت ابلاغ
نام حق شد نوای محمد
در تمام جهان گسترش یافت
وسعت ماجرای محمد
عزت نفس انسان فزون شد
تا که شد مبتلای محمد
آبرو از درش کسب کردیم
در مقام گدای محمد
فکر من بیشتر قد نمی داد
کل خلقت فدای محمد
از همان اولش مرتضی بود
هر کجا پا به پای محمد
مصطفی مصطفای علی شد
مرتضی مرتضای محمد
شیعه مردانه تا پای جانش
مانده زیر لوای محمد
 
او امین رفت و پیغمبر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
 
سر زد از کوه نور آفتابش
داد آخر خدایش جوابش
مکتبش اعتلای بشر بود
جان به قربان اسلام نابش
انقلابی به پا کرد و عالم
زیر و رو گشته با انقلابش
چشم عالم دگر تا قیامت
مثل او را نبیند به خوابش
مصحف دیگر ادیان عالم
آیه ی کوچکی از کتابش
کل پیغمبران الهی
مثل روح الامین در رکابش
حافظ دین اسلام او شد
دست پر قدرت بوترابش
قسمت شیعیان علی کن
از دعای شب مستجابش
گر بگویی سلام و درودش
بیشمار است قدر و ثوابش
در قیامت سرش هست بالا
هر که بر او بود انتصابش
هر که با خاندانش در افتاد
با خدای تعالی حسابش
 
دوره ی جاهلیت سر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
عالم انگشتر و او نگین است
حضرت خاتم المرسلین است
پیشوایی برازنده ی اوست
پیشوای همه مسلمین است
اولین است در هر چه خوبی
گرچه پیغمبر آخرین است
شک ندارم که حیدر برایش
دست الله ، در آستین است
گنبدش پرچم سبز صلح است
بین خلق خدا بهترین است
مهربان و خوش اخلاق و محبوب
با وقار و صبور و متین است
دشمن او زمین خورده ی اوست
بس که مصداق فتح المبین است
رحمتش منحصر بر کسی نیست
رحمت عام ، للعالمین است
کار ما شد گدایی ز دستش
دستهایش چه کارآفرین است
هر کجا عاشقی دارد اما
مرکزش خاک ایران زمین است
لطف او شامل حال عالم
دستگیرنده ی آن و این است
 
آری احمد به این باور آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
از طریق تو روشنگری شد
کامل آیین پیغمبری شد
کاروان هدایتگری دها
وارد راه روشنتری شد
عرصه ی عالم از بعد آن روز
بستر مکتب بهتری شد
تا که اسلام را عرضه کردی
مرتضی آمد و مشتری شد
مرتضی تا که اسلام آورد
شخص اسلام هم حیدری شد
پرچم کفر وقتی زمین خورد
وقت اسلام و نوآوری شد
دوره ی سرکشی ها تمام و
دوره ی از تو فرمانبری شد
اعتقادات اگر ارتقا یافت
با بیانات تو رهبری شد
دین خود را که صادر نمودی
دین اسلام سرتاسری شد
در جهان ، عشق ، تزریق کردی
این جهان عالم دیگری شد
سرنوشت دو عالم عوض شد
روز مبعث عجب محشری شد
 
عشق را روح در پیکر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
 
سینه ها پر ز رمز است و راز است
شیعه در زندگی سرفراز است
ای محمد دوباره به پا خیز
یک تلنگر به عالم نیاز است
در کجای مرام محمد
کشتن یک مسلمان مجاز است
کار یک عده ظلم و تجاوز
کار یک عده سوز و گداز است
نوبر است این مسلمان نمایی
این که خواندید آیا نماز است
باز ابو جهل ها پا گرفتند
مرکز فتنه ها در حجاز است
بولهب ها کمی خدعه کردند
باز "تبت یدا" چاره ساز است
شیعه باید به پا خیزد امروز
گرچه این راه دور و دراز است
نسل وهابیت ور می افتد
دست الله ، شیعه نواز است
داعشی در سرازیری افتاد
پرچم شیعه در احتزاز است
ظاهرا  راه ، بسته شد اما
از مدینه به دل راه باز است
 
چشم دشمن ز کاسه در آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
بردیا محمدی
بردیا محمدیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
گیسوی تو برای پریشان شدن بس است
چشم ات برای سر به بیابان شدن بس است
دلدار اگر تویی به خدا که برای ما
بیدل‌ترین قبیله ی دوران شدن بس است
هر روز پای "یار" قَبا چاک می زنیم
کِی گفته ایم پاره گریبان شدن بس است
از خیل معجزات تو،یک مهربانی ات
کُفّار را برای مسلمان شدن بس است
قدری ز دستپُخت خدیجه به ما بده
نانش برای بوذر و سلمان شدن بس است
مبعوث می شوی که بگویی به ابتران
دختر برای کوثرِ قرآن شدن بس است
تدریس نکته های ولایت شناسی ات
ما را برای طفل دبستان شدن بس است
 
تو آمدی نشان بدهی راه و چاه چیست
آئینه دار پرتو خورشید و ماه کیست
 
قرآن بخوان که سینه به سینه صدا شویم
از گورهای جهل ابوجهل،پا شویم
قرآن بخوان که با نفحات بهشتی ات
قدری عوض شویم،کمی با خدا شویم
این دست ها به شوق قنوتت بلند شد
تا تکّه ای ز پازِل این "ربّنا" شویم
بالی برای پر زدن ما درست کن
تا جبرئیل های مقیم حرا شویم
همراه چار قبله ی توحید آمدی 
تا بندگان کعبه ی آل عبا شویم
بر روی شانه ات بنشینیم لحظه ای
لبخند شاد کودکی کوچه‌‌ها شویم
پُشت در حریم تو از اولیا پُر است
ای کاش بین آن همه ما نیز جا شویم
فردای حَشر منصبمان پادشاهی است
امروز اگر قرار بر این شد گدا شویم
فانوسِ راه را به یدالله داده ای
می خواستی که با علی ات آشنا شویم
یک هشتم عدس به علی عشق داشتن...
گفتی که کافی است ز آتش رها شویم
 
ما را علی علیِ تو اینجا کشانده است
پائین پای غار حرایت نشانده است
 
بال ملک کجا و بلندای بام تو
از کهکشان بُرون زده حدِّ مقام تو
ای کعبه ی نگاه تو صدها بِلال ساز
"قبله"، نماز خوانده به بیتُ الحرام تو
ذکر مدام اهل وِلا یا محمد است
جان تمام شیعه به قربان نام تو
اما تو آمدی که بگویی علی که بود
این داستان نهفته شده در قیام تو
"هرکس علی شناخت،خدا را شناخته"
این بود جانِ مطلب و اصلِ پیام تو
معراج هم اگر بروی..،دردِدل کنی
جز مرتضی کسی نشود هم کلام تو
"یا اهل بیت پاکِ خداوند لایزال"
هر ثانیه شنیده شد این اَلسَّلام تو
یک نیمه ی تو "فاطمه" شد،آن یکی "علی"
حالا بگو که سجده کنم بر کدام تو!؟
طبق حدیث قدسی لولاک..،گفته اند:
زهراست مقتدای "علی" و امام "تو"
 
از نور این دو ،پرتوِ قرآن  درست شد
با "مرتضی" و "فاطمه" ایمان درست شد
 
سرمایه ی محبت زهراست دینمان
یعنی که فاطمه است دلیل یقینمان
او بانی تفاخُر حق بر ملائکه است:
"او فاطمه است،بنده ی خلوت گُزینمان"
در حشر او سواره و باقی پیاده اند
آن بی مثال‌بانوی بالا نشینمان
در دست فاطمه است کلید دَر جَنان
از باغ های اوست بهشتِ بَرینمان
حوریّه ای که با دمِ اُمّید بخش خویش
هجده نفس رسیده به داد زمینمان
آن مادری که صبح قیامت یکی یکی
با مِهر مادرانه کُنَد دست چینمان
 
باید کسی شبیه علی همسرش شود
آئینه دار جلوه ی پیغمبرش شود
 
امّا پس از تو حرمت حیدر شکسته شد
آیه به آیه سوره ی کوثر شکسته شد
دیگر کسی به عترتتان اعتنا نکرد
این نخل ریشه دار تناور شکسته شد
در کوچه راه فاطمه ات سَد شد ای پدر
در کوچه گوشواره ی دختر شکسته شد
سیلی چنان به صورت زهرای تو گرفت
آورده‌اند گونه ی مادر شکسته شد
آتش به جان لانه ی آل نبی زدند
بال و پر کبودِ کبوتر شکسته شد
او را چنان زدند که "مسمار" سرخ شد
او را چنان زدند که "در" سرشکسته شد
 
ما در عزای دختر تو گریه می کنیم
عُمری برای دختر تو گریه می کنیم
قاسم صرافان
قاسم صرافانبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
اقرأ... بخوان هر آنچه که از او شنیده‌ای
مهتاب رو! بگو که از آن سو، چه دیده‌ای؟
 
افسانه بود قبل تو، رویای عاشقان
تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای
 
«تبت یدا»... ابی‌لهبان شعله می‌کشند
تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای
 
رویت سپیده‌ایی‌‌ست، که شب‌های مکه را...
خالت پرنده‌ای‌‌ست، رها در سپیده‌ای
 
اول خدا، دو چشم تو را آفرید و بعد
با چشمکی، ستاره و ماه آفریده‌ای
 
باران گیسوان تو، بر شانه‌ات که ریخت
هر حلقه، یک غزل شد و هر چین، قصیده‌ای
 
راهب نگاه کرد... وَ آرام یک ترنج
افتاد از شگفتی دست بریده‌ای
 
مستند آیه‌ها، عرق عقلِ اوّلند
یا از درخت معرفت، انگور چیده‌ای
 
آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای
ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای
 
بالاتر از بلندی روح‌الامین، امین!
تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای
 
حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند
سبحان ربِّنا! چه صدایی شنیده‌ای؟
 
دستت به دست ساقی و جایی ندیده‌ام
توحید را، چنین که تو در خُم چشیده‌ای
 
بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد
عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای؟
 
دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها،
سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای
 
حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای
خط، روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای
 
گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است
محبوب من! در اشک به دفتر چکیده‌ای
 
گفتند از جمال تو، اما خودت بگو
از ‌آن محمدی که در آیینه دیده‌ای
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگاربعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
بخوان به نام شکفتن، بخوان به نام بهار
که باغ پر شود از جلوۀ تمام بهار
بخوان که باغ شود غرق در طراوت و نور
بخوان که دفتر گل وا شود به نام بهار
بخوان به نام خدایت که باغ را ببری
به میهمانی گل‌ها، به بار عام بهار
بخوان که با نَفَس پاکت ای مسیحا دم
جهان جوان شود از نو، به احترام بهار
بخوان که عالم و آدم قرار می‌گیرند
به زیر سایۀ فیض عَلی‌الدّوام بهار
بخوان که تا سحر ایمان بیاوَرد خورشید
به آیه آیۀ سی جزء از پیام بهار
اگر تو لب بگشایی، به عطر یاس قسم
که دامن گل یاسین شود مقام بهار..
در آستانِ شکوهت شکوفه‌باران است
که بوی عشق رسیده‌ست بر مشام بهار..
طلوع فجر رسالت رسید و آمده‌اند
فرشتگانِ مقرّب، پی سلام بهار
بخوان که بر سرِ راهت «علی»ست چشم به راه
که اقتدا به پیمبر کند امام بهار
تو ماه چلّه‌نشینی، «خدیجه» منتظر است
که از دلش بِبَرد غم گلِ کلام بهار
 
بخوان که لعل لبت ترجمان آب بقاست
بخوان که قولِ کریم تو «عُروةُ الوُثْقی»ست
 
بس است هرچه به بیراهه‌ها سفر کردند
بس است هرچه به بیهوده عمر سر کردند
بس است هرچه به سودای سود، رفت زیان
بس است هرچه که سرمایه‌ها ضرر کردند
بس است، هرچه خزان‌باورانِ غارتگر
تمامِ حاصلِ این باغ را هدر کردند
بس است هرچه ستم‌بارگان جادوگر
دعا و ناله و نفرین بی‌اثر کردند
بس است هرچه به افسون قصۀ پَریان
«هزار و یک شبِ» این قوم را سحر کردند
بس است هرچه بشر منّت از «مَنات» کشید
بس است هرچه به «لات و هُبَل» نظر کردند..
بس است هرچه به شمشیر و نیزه نازیدند
و پیش اهلِ نظر سینه را سپر کردند
بس است هرچه به جرم رَمیدن یک اسب
قبیله را همه تاراج و دربه‌در کردند
بس است هرچه که خون ریختند در صحرا
بس است هرچه زمین را ز اشک تر کردند
بس است هرچه که با غنچه‌های زنده به گور
نهالِ عاطفه را قطع با تبر کردند..
اَلا که می‌شود از جلوه‌ات جهان روشن!
اگرچه بحث در این جلوه مختصر کردند
 
بلند، تا ابد آوازۀ تو خواهد شد
جهان‌گشا خبرِ تازۀ تو خواهد شد
 
زمان، زمانِ قیام است و امتحان دادن
زمانِ درس محبت، به این و آن دادن
الا رسول بهارآفرین، ارادۀ توست
نجاتِ باغِ گل از پنجۀ خزان دادن
به یک اشارۀ چشم تو، ای یتیم قریش!
تمام مزرعه را آب می‌توان دادن
اگر چه هست «معاد از پی معاش» آری
ثواب اگر چه بود، رسمِ‌ آب و نان دادن
غذای روح، به این مردم فقیر بده
که سعی توست طراوت به بوستان دادن
درون سینۀ این قوم، جای دل، سنگ است
تویی و معجزۀ سنگ را تکان دادن..
بگو: کتاب خدا معجز رسالت ماست
رواست بوسه بر این نورِ جاودان دادن..
مسیح از نفس آسمانی‌ات آموخت
ز فیض گوشۀ چشمی به مرده جان دادن
اگر قرارِ تو، دل بردن است از این مردم
اشاره کن به «بلال» از پی اذان دادن
گواه اگر ز تو خواهند «قُل کَفی بِالله»
از این دلیل چه بهتر به کاروان دادن؟..
چه جای صحبت بیگانگان که سهم علی‌ست
تجلّیاتِ جمال تو را نشان دادن
 
بخوان تجلّی «صَلُّوا عَلَیه» از این جَلَوات
یکی‌ست ذکر خدا و فرشتگان، صلوات
 
به پای خیز! که دل‌ها ز شوق آب شوند
به یمن نور تو، ذرّات، آفتاب شوند
بخوان! به نام خدا «بِاسم رَبِّکَ الاَعلی»
که لاله‌ها همه پیمانۀ گلاب شوند
امینِ وحی و نبوت! «اَلا بِذِکرِ الله»
بخوان! که با خبر از متنِ این کتاب شوند
سمندِ صاعقه زین کن، خدا نکرده مباد
که بی‌عدالتی و جهل، هم‌رکاب شوند..
رسولِ نهضتِ بیداری زمان! مگذار
که پلک‌های فروبسته، گرم خواب شوند
شتاب کن که روان‌های تشنۀ ایمان
رها ز پنجۀ تردید و اضطراب شوند
به یک اشارۀ تو، برگ‌های پاییزی
لطیف و تازه چو نیلوفرانِ آب شوند
بخوان حدیث محبت که بردگانِ سیاه
در این کویر درخشان‌تر از شهاب شوند
بگیر دستِ همه پابرهنگان زمین
که این شکسته‌دلان مالکُ‌الرّقاب شوند
یتیم آمنه! اصحاب سرسپردۀ تو
طلایه‌دار ظفرمند انقلاب شوند
سحر که آیۀ «أمَّنْ یُجیب» می‌خوانند
امیدوار دعاهای مستجاب شوند
بگیر دستِ علی را، که با امیرِ عرب
مجاهدان، همه پیروز و کامیاب شوند
چه جای حیرت، اگر یازده ستاره و ماه
به جانشینی خورشید انتخاب شوند
بعید نیست که پروانگانِ اهل‌البیت
اسیرِ معنی این شاه‌بیت ناب شوند
 
«به ذرّه گر نظر لطف، بوتراب کند»
«به آسمان رَوَد و کارِ آفتاب کند»
داوود رحیمی
داوود رحیمیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
زمین به جهل مرکب اسیر بود و گرفتار
زمان نهان شده در شب، شبی مخوف و شبی تار
تن زمانه پر از تب، ولی نبود پرستار
خلاصه شهرِ معذب از این سیاهی بسیار، 
 
به سوی نور گریزان، به فکر چاره‌ی خود بود
در آن سیاهی مطلق، پیِ ستاره‌ی خود بود
 
ستاره‌ای که درخشید و‌ ماه مجلسمان شد
درخششی که سرآغاز راه یک جرَیان شد
زمین به لرزه درآمد، زمان پر از هیجان شد
ستاره نور خدا بود در رسول عیان شد
 
خدا تشعشعی از نور خود نشان جهان داد
گلِ محمدی‌اش را برای خلق فرستاد
 
چه منّتی به سر اهل دین گذاشته اینک
برای خاتم هستی نگین گذاشته اینک
خدا اراده‌ی خود را بر این گذاشته اینک
و آخرین عَلمش را زمین گذاشته اینک
 
خدا نوشت: محمد! بخوان به نام خدایت
بخوان و سجده کن آن‌دم به احترام خدایت
 
به کام خشک بنوشان، ز جرعه جرعه‌ی قرآن
لباس نور بپوشان، به جسم این‌همه عریان
بشر درست کن آسان، به دست سوره‌ی انسان
به دست عشق مسلمان بساز از دل سلمان
 
بخوان به "نون و قلم" دست جهل را تو قلم کن
محمدم! به تمام جهان معرفی‌ام کن
 
بگو خدای خطاپوش و چاره‌ساز جهانم
بگو که خالق جودم، بگو که خالق جانم
قسم به عشق! بگو که همیشه عاشقشانم
اگر از عالم و آدم، کسی گرفت نشانم
 
علی‌ست آینه‌ی من، نشانشان بده اورا
در او ودیعه نهادم، تمام راز مگو را
 
بگو خلاصه‌ی قرآن، ملاک سنجش ایمان
بگو تجسم رضوان و رَوح و رحمت و ریحان
بگو نمونه‌ی انسان، بگو عیار مسلمان
بگو هرآنچه که گفتیم و گفته‌اند رسولان
 
خلاصه کرد خدا و علی از آب درآمد
و دین ز گوشه‌ی چشم ابوتراب درآمد
 
بدان که هیچ پیمبر نمی‌رسد به نبوت
مگر به اذن علی، با قبول اصل ولایت
ولایت علوی بوده شرط اول بعثت
اگر نگویی از او، ناتمام مانده رسالت
 
برای اهل زمین از علی بخوان و صفاتش
بگو که خلق بداند علی‌ست راه نجاتش
 
رسول، غرق خدا بود و مات و واله و مضطر
علی رسید همان‌دم، نشست پیش پیمبر
علی‌ست خیره به احمد، رسول خیره به حیدر
علی دو دست نبی را گرفت و گفت برادر!
 
بگیر دست مرا یاعلی بگو نبی‌الله
حساب کن روی من، از شروع تا تهِ این راه
سید پوریا هاشمی
سید پوریا هاشمیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
باید که خدا نام تو طاها بگذارد
با خلق تو منّت به سر ما بگذارد
جبریل، میان حرمت پا بگذارد
داغی به دل گنبد کسرا بگذارد
 
حالا که در آفاق، نگاه تو درخشید
آتشکده را سرد کن ای مشعل توحید
 
خیرات کن از نور دلت اهل محل را
برهم زده عقل و خردت، جنگ و جدل را
انداخته ابروی کجت، لات و هبل را
دید آمنه در چهره ی تو خیر العمل را
 
پیش حجر الاسود چشمان سیاهت
صد طایفه گشتند مسلمان نگاهت
 
داروی غم و حال پریشان قریشی
ختم رسل و مالک ایمان قریشی
جانم به فدای تو که سلطان قریشی
از اولش آقای یتیمان قریشی
 
هرکس گذرش بر در میخانه ات افتاد
یک جرعه زد و گفت که روح پدرت شاد
 
تصویر تو نه! وجه خدا در نظر ماست
ذکر صلوات تو فقط بال و پر ماست
تا روز جزا سایه ی تو روی سر ماست
همشهری سلمان تو بودن هنر ماست
 
ما جمع گداهای تو لالیم به والله
ما خاک کف پای بلالیم به والله
 
راهی که به سوی تو بود، سوی بهشت است
لبخند بزن، خنده ات آن روی بهشت است
از عطر تنت، مکه پر از بوی بهشت است
شادیم که زهرای تو بانوی بهشت است
 
نازل شده در منزل تو سوره ی کوثر
در غار حرایت متجلی شده حیدر
 
تقدیر مسلمانی ما پشت در توست
در دست خلیل آن شب کعبه، تبر توست
هر معجزه، یک جلوه ی شق القمر توست
پس رادّ الشمس علی از یک نظر توست
 
قرآن شدی و منطق تفسیر گرفتی
با دست علی قبضه ی شمشیر گرفتی
 
در شعب ابی طالب علی یارِ تو بوده
تیغش همه جا فاتح پیکارِ تو بوده
حیدر ز ازل حیدر کرارِ تو بود
حتی شب معراجِ تو پاکارِ تو بوده
 
ظرفی که تعارف به تو شد ظرف علی بود
حرفی که خدا زد به خدا حرف علی بود
 
در وادی عشق تو دلِ ناخلفم بُرد
موج غزلت اینطرف و آنطرفم بُرد
من را به حرم، مستی و شور و شعفم بُرد
از گنبد خضرای تو سوی نجفم بُرد
 
بیرون زده از باغ تو صد شاخه ی طوبا
انگور نجف چیده ام از خانه ی زهرا
 
ما را چو اویس قرنت عاشقِ خود کن
سجاده نشینِ سحر خالقِ خود کن
جان علی و فاطمه ات لایقِ خود کن
زوّار بقیع پسر صادقِ خود کن
 
بی حبّ تو قرآن خدا را نگشودیم
ما منتظر مکه ی بی آل سعودیم
 
تا اینکه از افلاک، ز صادق خبر آمد
از عرش خدا، رزق دو چشمان تر آمد
از حوزه ی علمیه ی او روضه در آمد
گفتیم حسین و حرمش در نظر آمد
 
از خاک بقیعش دل ما را نتکانید
ما را به حسینیه ی صادق برسانید
محمد فردوسی
محمد فردوسیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
جبرئیلی که از او جلوه‌ی رب می‌ریزد
به زمین آمده و نُقل طرب می‌ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می‌ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می‌ریزد
 
آمنه ! پرچم توحید برافراشته‌ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته‌ای
 
پیش گهواره‌ی خورشید ، قمرها جمع‌اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع‌اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع‌اند
جلوی بتکده‌ها باز تبرها جمع‌اند
 
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده‌کنان افتادند
 
 
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
 
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
 
هدف خلقتی و «خواجه‌ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه‌ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
 
ما که از باده‌ی پیغمبری‌ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می‌نوشیم
 
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه‌ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
 
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
 
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
 
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
 
«اوّل ما خلق الله» فقط نور تو بود
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
 
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
 
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه‌هایت همگی سیّد و سرور ماندند
 
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
 
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
 
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
 
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
 
بُت پرستی که برای تو رجز می‌خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می‌داند
 
 
ای که در شدّت غم «چهره‌ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح‌نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری؟!
 
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
 
عشق تو عاشق بی‌تاب عمل می‌آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می‌آرد
خم ابروی تو محراب عمل می‌آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می‌آرد
 
همه‌ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام
حسن لطفی
حسن لطفیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
بر شب قدسی آسمان محمد
بر نفس گرم آستان محمد
بر شکن زلف دلستان محمد
بر دل عشاق بی نشان محمد
یا که قسم بر خودش به جان محمد
 
نام علی هست در اذانِ محمد
 
آمده با جلوه تمامی اسماء
آمده صاحب مقام سوره‌ی اسراء
کعبه موسی شده است قبله‌ی ترسا
ریخته قبل تشرفش به مصلی
کنگره‌های بلند سنگی کسرا
 
آی زمین آمده زمان محمد
 
نور ازل ، عقل کل و صادر اول
اوست کتاب مبین ، ظهور مفصل
بر همه‌ی انبیاست مَرجع و مُرسل
بر همه ماسواست اقدم و افضل
تا به ابد بین خلق اعلم و اعقل
 
هست جهان  نقطه‌ی جهان محمد
 
شمس برآورده است در شب بطحا
دامن مادربزرگِ حضرت زهرا
مادر او آمنه است ، خم شده اما
بوسه زند تا به دست اُمِ‌ابیها
این نفَس فا‌طمه است  و قبله‌ی مولا
 
ای به فدای دو جاودان  محمد
 
جلوه حق با خودش که مشتبه آمد
حضرت خورشید مکه شامگه آمد
زلف به غارت گشود با سپه آمد
شام غم و جهل رفت و مِهر و مه آمد
نور یکی بود و جلوه‌ی چهارده آمد
 
چهارده آینه آمد از کران محمد
 
دست به دامان توست اینهمه دستان
هست غبارت به چشم باده پرستان
حیف که خاکِ تو هست مامن پَستان
کاش دعایی کنی به حرمت مستان
تاکه شود این عربستان حسنستان
 
ناب ببینیم تا نشان محمد
 
ای جلواتت همه جمال حسینت
ارث تو شد هیبت و جلال حسینت
خورده گره حال تو به حال حسینت
خون دل عاشقان حلال حسینت
نیست در این سر بجز خیال حسینت
 
جان به فدای حسین جانِ محمد
 
نور خدا را ببین به رغم منافق
پُر شده عالم از این شمیم شقایق
گفت فقط جعفری است مذهب عاشق
می‌شکفد شیعه از صراحت صادق
هست علی بر لبت تمام دقائق
 
کوری چشمانِ دشمنان محمد
 
ناله‌ی من تا انا  سائلکم شد
بارِ گناهم کنار لطف تو گم شد
قمست ما کاظمین و مشهد و قم شد
مستی ما شد فزون نوبت خُم شد
این صلوات و سلام چهاردهم شد
 
باد مبارک به  خاندان محمد
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
طاق کسری روز میلاد تو بی طاقت شده
جانِ ایوانش پر از بیتابی و حیرت شده
آسمان خود را به خاکِ پای تو انداخته
محض پابوسَت دو عالم با ادب دعوت شده
ماه، رؤیت کرده رویَت را گریبان چاک کرد
لحظهٔ شقّ القمر زیباترین ساعت شده
یامحمد گفت، عبدالله جانش تازه شد
شد أباالأحمد از امشب صاحبِ عزّت شده
آب و نانش از پَرِ قنداقهٔ تو میرسد
زندگیِ آمنه پُر رزق و با برکت شده
 
آمدی تا کینه را ویران کنی بعد از غرور
تا جهالت جایِ دخترها شود زنده به گور
 
 
آمدی تا کعبه و قبله نما معنا شود
تا که حجِ واجب و سعی و صفا معنا شود
از ازل تنها دلیلِ خلقتَت این بود و بس
تا علی تنها شهنشاه ولا معنا شود
آمدی تا قلعهٔ خیبر بدون «در» شود
دستِ حیدر رو شود! شیرخدا معنا شود
با تو بالا رفت دستانِ ولایت در غدیر
آمدی تا مرتضی مولایِ ما معنا شود
شد علی تفسیرِ بر حقّ وصیّ المصطفی
مثل قرآن است و باید بی خطا معنا شود
 
با خودت خورشید آوردی و والا منسبی
قل هوالله أحد بر خاندانت یانبی
 
 
هفدهِ ماهِ ربیعُ الأول و عاشق شدم
عاشقِ شمسِ جمالِ حضرتِ صادق شدم
خلق کرد از خاک پاکش این دلِ دیوانه را
عاشقم کرد و به سائل بودنش لایق شدم
در خیالاتم به دورش گشتم و مثل هشام
با رئیس ِ مذهبم همسایهٔ سابق شدم
خوانْد توحید مفضلّ را و من با اشتیاق 
محو ذات کردگار و قدرتِ خالق شدم
در کلاس درس او همراه جابر بیخبر
بارها حاضر شدم تا عاشقی حاذق شدم
 
چشم هایم را به دور از شرّ شیطان ساختم
تا که باشم زینتش، سر را به زیر انداختم!
بردیا محمدی
بردیا محمدیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
آفتاب از افق میمنه دل کند، آمد
بر لب آینه‌ی غمزده لبخند آمد
کوچه از هَمهَمه‌ی بال مَلَک بند آمد
آخرین برگه‌ی پیغامِ خداوند آمد
 
می‌رسد از پَر قنداقه‌ی سبزت، برکات
مَقدَم گل‌پسر آمنه‌خاتون صلوات
 
روح تو خون به رگِ لوح و قلم می‌انداخت 
چشم تو نور به اعماق عدم می‌انداخت
دست تو سفره به ایوان کرم می‌انداخت
نام تو لرزه به اندام ستم می‌انداخت
 
جذبه‌ات را همه در وحشت خائن دیدیم
در ترک خوردن ایوان مدائن دیدیم
 
با تو هرگوشه‌ی این خطّه حرم خواهد شد
مسجد بندگیِ خلق، علم خواهد شد
غم میان دل عشاق تو کم خواهد شد
کمر بتکده‌ها پیش تو خم خواهد شد
 
جهل را یکسره از بُن بِکَنی..، کیف کنیم
لات و عزیٰ و هُبَل را بزنی..، کیف کنیم
 
اصل توحیدِ وجودی و زوالیم همه
تو خودت پاسخ محضی و سؤالیم همه
با تو در جاده‌ی پُر پیچ کمالیم همه
برده‌ی کوی تو هستیم..، بِلالیم همه
 
در دلِ کوله‌ی دل، حُبِّ تو را بار زدیم
از سر ماذنه‌ها عشق تو را جار زدیم
 
حرز تو بر جگر سوخته مرهم آورد
عطر تو روی گل باغچه شبنم آورد
مِهر تو عاطفه را در دل آدم آورد
در عروج‌ات پَر جبریل امین کم آورد
 
شب معراج در آن اوج چه حظّی بُردی
سیب از دست علی جان خودت می‌خوردی
 
هر کجا قدرت ایمان تو ابراز شود
با کلام علوی دین تو ممتاز شود
در دل جنگ اگر فتنه‌ای آغاز شود
گره کار به دستان علی باز شود
 
حیدرت آمد و فریاد زد و در را کَند
درِ خیبر!...، نه... بگو قلعه‌ی خیبر را کند
 
عاشقی حس عجیبی‌ست که حاشا نشود
گرچه هر عاطفه در قاعده‌ای جا نشود
باز هم رابطه‌ی دختر و بابا نشود
مثل زهرا که کسی ام ابیها نشود
 
من مسلمان شده‌ام پایِ همین زمزمه‌ات
ای به قربان دم فاطمه یا فاطمه‌ات
 
لحن شیرین تو شد معجزه‌ی قرآنم
هل اتای تو شده کُلّیَت ایمانم
عشق را من فقط این پنج نفر می‌دانم 
عجمی زاده‌ام و هموطن سلمانم
 
دست ما را برسان بر نخ تسبیحِ دعات
آه ای شاه عرب! جان عجم‌ها به فدات
 
گرچه مانند اُویس تو به‌دور از قرنم
در کنار تو که باشم به‌خدا در وطنم
ای بزرگ بنی هاشم! بِشِنو این سخنم
من حسینی شده‌ی دست امام حسنم
 
شب میلاد تو از اشک غنی‌اند همه
گریه‌کن‌های‌ حسین‌ات حسنی‌اند همه
 
کاخ مخروبه‌ی محکوم به ویران شدنم
درد دارم به‌خدا در پی درمان شدنم
ابرِ لبریز منم، تشنه‌ی باران شدنم
سال‌ها منتظر جابر حیان شدنم
 
پرچم شیعه بلند است به لطف علمت
صادق آل محمد! به فدای قلمت
 
شادی بعدِ هزاران غم و اندوه تویی
بین این طایفه‌ی سبزقبا ،نوح تویی
آن کتابی که به منبر شده مفتوح، تویی
مکتب شیعه اگر جسم شود، روح تویی
 
خنجری کُند دلیل غم بسیار تو بود
گریه بر بی کفنِ کرببلا، کار تو بود
احمد ایرانی نسب
احمد ایرانی نسبولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
هوای شهر نسیم پیمبری دارد
چقدر عطر گلاب معطری دارد
چه عاشقانه ملائک به هم خبر دادند
که این پسر قدم عشق‌پروری دارد
امیدوار به فردای بهتری شده‌ایم
زمانه در سر خود فکر بهتری دارد
نشسته‌اند به راهش همه پیمبرها 
نوشته‌اند که او قصد دلبری دارد
خدا هم عاشق او شد شبیه حسی که
پدر همیشه به فرزند آخری دارد
 
خدا سند زده قلب مرا به نام رسول
به نام عشق، به نام خدا، به نام رسول
 
بزرگواری و عالیجناب یعنی تو
و اوج خلقت انسانِ ناب یعنی تو
نگین خلقت عالم که حضرت زهراست
بر این عقیقِ بهشتی رکاب یعنی تو
خدا نخواست خودش را نشانمان بدهد
وگرنه نور خدا بین قاب یعنی تو
خدا رسانده تورا تا به داد ما برسی
دمِ خدا، نفس مستجاب یعنی تو
همینکه دور و برت سایه نیست پس قطعاً 
تو نور باطنی و آفتاب یعنی تو
 
تو نور باطنی و سایه هم نمی‌خواهی 
پیمبری، قسم و آیه هم نمی‌خواهی 
 
اویس‌وار نشستم به شوق آمدنت
میان سینه قَرَن‌ را نموده‌ام وطنت
برای دست گرفتن ز امتت کافی‌ست
نخی ز تار عبایت، نخی ز پیرهنت
بیا برای همه دلبرانه حرف بزن
که شهد عشق چکیده‌ست از دل سخنت
تو آیه آیه عسل را به کام ما دادی
به غیر عشق نمی‌ریزد از لب و دهنت
شبیه شیشه‌ی عطری که زیر باران است
گلاب ناب چکیده‌ست از بهار تنت
 
خدا نوشت که پیغمبر است و خواهد شد
زمان دلبریِ حضرت محمد شد
 
نگاه مهر تو انسان نمود انسان را
چه عاشقانه مسلمان نمود سلمان را
اسیر ظلمت شب بوده‌ایم تا اینکه
میان چشم تو دیدیم نور قرآن را
چقدر رحمت محض است ربناهایت
میان دست تو دیدیم راه باران را
نگیر از همه‌ی عاشقانِ خود دل را
بخواه از همه‌ی عاشقان خود جان را
میان اشک و تحیّر چگونه شکر کنیم
طلوع نور تو این نعمت فراوان را
 
جهانِ قبل رسول خدا امیر نداشت 
نگاه سبز کسی این‌همه اسیر نداشت
 
به عرش می‌روی از جبرئیل بالاتر
به آسمان بروی تا شوی شکوفاتر
کلاه از سر هر چه ملائکه افتاد
و چشم‌ها همه در لحظه‌ی تماشا، تر
هر آنکه رنگ محبت گرفت دریا شد
هر آنکه رنگ محمد گرفت، دریاتر
زمان آن شده دست از ترنج بردارند
برای آنکه ندیدند از تو زیباتر
بیا برای همه جان تازه‌ای بفرست
نشان بده که تویی از همه مسیحاتر
 
تو آمدی برسانی به تشنه آبِ حیات
نثار مقدم خیرت چهارده صلوات
علی سلیمیان
علی سلیمیانمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
زمان از لحظه‌ی آغاز او چیزی نمی‌داند
زمین از کهکشانِ راز او چیزی نمی‌داند
مَلَک از وسعت پرواز او چیزی نمی‌داند
بشر از قدرت اعجاز او چیزی نمی‌داند
 
کسی از عقل، از توصیف، از ادراک بالاتر
کسی که خاک پایش هست از افلاک بالاتر
 
کسی که نام او را آسمان دارد به سربندش
که در قرآن حبیب خویش می‌خواند خداوندش
نخواهد دید دنیا تا ابد مردی همانندش
دل از یاران که هیچ، از دشمنان دل برده لبخندش
 
جهان دارد هنوز از این تبسّم پند می‌گیرد
جهان را عاقبت روزی همین لبخند می‌گیرد
 
چه معراجی که هرشب از دل سجاده‌اش دارد
چه اسرار نهانی در نگاه ساده‌اش دارد
چه سرو باشکوهی قامت افتاده‌اش دارد
چه اعجازی که در آیات فوق‌العاده‌اش دارد
 
که حتی مشرکان باآنکه از جان دشمنش بودند 
کنار کعبه هرشب محو قرآن خواندنش بودند
 
میان قومی از جاهل‌ترین مردم اقامت داشت
اگر آزار می‌دادند او را، استقامت داشت
اگر تهدید می‌کردند، او صبر و شهامت داشت
اگر تحقیر می‌کردند، با آن‌ها کرامت داشت
 
غمش تنها سعادتمندی آحاد مردم بود
هزاران زخم می‌خورد و دمی نفرین نمی‌فرمود
 
شبی پرواز کرد، از آسمان‌ها رفت بالاتر
از آدم‌ رد شد، از عیسی و موسی رفت بالاتر
گذشت از عرش، از جبریل حتی رفت بالاتر
«دُنُوّاً وَاقتِرابا...» رفت بالا، رفت بالاتر
 
بدون پرده چندی با حبیب خود تکلم کرد
دعایی کرد اگر آن‌جا، دعا در حق مردم کرد
 
وجود نازنینش رحمةٌ لِلعالَمین است او
رخش شمس‌ُالضُّحی و گیسویش حَبلُ‌المَتین است او
رسول بی قرین است او، امام راستین است او 
خدا یا بنده؟ حیرانم! نه آن است او، نه این است او
 
کسی از عمق این راز نهان سر درنیاورده
خدا در جمع خوبانش از او بهتر نیاورده
 
میان کل عالم یک نفر با او برابر بود
نه تنها مصطفی را جانشین بود و برادر بود
علی جان پیمبر بود و احمد جان حیدر بود
پیمبر "شهر" علم و مرتضی این شهر را "در" بود
 
به لطف مرتضی دارد پیمبر شرح صدرش را
ولی افسوس بعد از او ندانستند قدرش را
 
از این نعمت به روز واپسین پرسیده خواهد شد
چه شد بعد از پیمبر وضع دین؟ پرسیده خواهد شد
به جای او چه کس شد جانشین؟ پرسیده خواهد شد
چه آمد بر امیرالمؤمنین؟ پرسیده خواهد شد
 
خدا یاد بشر می‌آوَرَد آن روز فطرت را
و بالا می‌بَرَد با هم کتاب‌الله و عترت را