ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مدح حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمدجواد غفورزاده (شفق)
محمدجواد غفورزاده (شفق)ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
باشد که دلم راهبری داشته باشد  
از عالم بالا، خبری داشته باشد  
 
تا با مدد معرفت، از خاک بر افلاک  
اندیشۀ سیر و سفری داشته باشد  
 
تا چند توان زیست در این ظلمت تردید  
باید شبِ هجران سحری داشته باشد  
 
تا چند بسوزد بشر از آتشِ بیداد  
چون لاله دلِ شعله‌وری داشته باشد؟  
 
تا چند قرار است در این باغِ شقایق  
داغِ دل و خونِ جگری داشته باشد؟  
 
حیف است که گهوارۀ دختر بشود گور  
وز مِهر گریزان پدری داشته باشد  
 
تا چند بشر، دل بسپارد به تَغافل  
در وادی حیرت، گذری داشته باشد؟  
 
تا چند بَرَد سجده به بت‌های زر و زور  
با لات و هُبل سِرّ و سَری داشته باشد؟  
 
باید که خدا از پیِ روشنگریِ خلق  
پیغامی و پیغام‌بری داشته باشد  
 
باید که خدا بت‌شکنی را بفرستد  
تا در کفِ همّت، تبری داشته باشد  
 
شب، این شبِ تاریک و نفس‌گیر و غم‌افزا  
باید که مبارک سحری داشته باشد  
 
هر جا چمنی بود، ببوسید که شاید  
از پیک بهاری، خبری داشته باشد  
 
هان! می‌رسد از دور شمیم نفس صبح  
صبحی که پیام ظفری داشته باشد  
 
صبحی که به همراهیِ پیغام رسالت  
مضمون طربناک و تری داشته باشد  
 
صبحی که دهد مژدۀ پیغمبر موعود  
با خود خبر معتبری داشته باشد  
 
صبحی که دهد بویِ دل‌انگیز محمّد  
تا باغ، صفای دگری داشته باشد  
 
آن مهر که در «هفدهم ماه» برآمد  
شاید که به ما هم نظری داشته باشد  
 
انجیل خبر داد به عیسی که همین است  
گر مادر هستی پسری داشته باشد  
 
از پرتو انوار رُخش وام گرفته‌ست  
گر وادی سینا شجری داشته باشد  
 
آمد که فرود آورد از اوجِ تکبر  
شاهی که شکوهی و فری داشته باشد  
 
می‌خواست که از کنگرۀ کاخ مداین  
آیینۀ عبرت، اثری داشته باشد  
 
با آمدنش سرد شد آتش‌کدۀ فارس  
حاشا که پس از این شرری داشته باشد  
 
سوگند به سرچشمۀ کوثر که همین است  
گر نخلۀ طوبی ثمری داشته باشد  
 
در گلشنِ ایجاد، مُحال است که هستی  
از این گل شاداب‌تری داشته باشد  
 
پیراهن او را برسانید به یعقوب  
تا دیدۀ روشن‌نگری داشته باشد  
 
شاید که به شکرانه بریزد به قدومش  
خورشید اگر مشت زری داشته باشد  
 
مهتاب سِزَد بر سر راهش بنشیند  
وز نقره‌فشانی هنری داشته باشد  
 
با مشعل توحید فراز آمد از این راه  
تا نوع بشر، راهبری داشته باشد  
 
با خُلق عظیمش هیجان داد به دل‌ها  
تا نخل وفا برگ و بری داشته باشد  
 
تا راه به جایی ببرد، نالۀ مظلوم  
فریادرَس دادگری داشته باشد  
 
با خویش نماز شب و ذکر سحر آورد  
تا نالۀ عاشق اثری داشته باشد  
 
تا باز کند پنجره‌ای رو به خدا، دل  
تا دیده سوی دوست، دری داشته باشد  
 
جبریل امین، در حرمش عرض ادب کرد  
تا در صف عشاق سری داشته باشد  
 
سیمرغ دل ما به حریمش نَبَرد راه  
از عشق مگر بال و پری داشته باشد  
 
خورشید بَرَد رشک بر آن کس که ز مهرش  
اندوختۀ مختصری داشته باشد  
 
از جملۀ خوبان جهان، دل به «علی» بست  
تا شمسِ نبوّت قمری داشته باشد  
 
با عترت او هر که وفا کرد امید است  
از آتش دوزخ سپری داشته باشد  
 
ای کاش «شفق» نیز به امّیدِ وصالش  
از کوچۀ رندان گذری داشته باشد  
نا مشخص
نا مشخصمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
محمد است، همان حضرت گزیده ترین
غلام گوشه نشینش جناب روح الامین
سوار سوره‌ی اسرا، مهار دار براق
زمام‌دار رسالت، شبان چله نشین
عیارسنج سخن در اصالت صلوات
امین امر خدا در اجابت آمین
همین که دست علی را گرفت روز غدیر
دهان سبحه گشودند آسمان و زمین
 
که بوده خطبه‌ی خلقت به منبر ازلی
که مرتضاست محمد، که مصطفاست علی
 
خدا که خاک بشر را به نور و مهر سرشت
درون سینه ی او بذر عشق احمد کِشت
چگونه دل نسپارند حکم عشقش را؟
مسیحیان کلیسا، یهودیان کنشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
اگر سواد الفبای عاشقی داری
بخوان به خط معلّی به سرسرای بهشت
 
که بوده خطبه‌ی خلقت به منبر ازلی
که مرتضاست محمد، که مصطفاست علی
 
بلندمرتبه شاه است و ما غلام سیاه
سوار کشتی عرش است و ما غریق گناه
چه سر در آورد از ذات بی کرانش عقل؟
که غیر حضرت حق نیست کس از آن آگاه
عجیب نیست که یکباره سینه چاک کند
به یک اشاره ی انگشت مهربانش ماه
به بام کعبه اذان بلال می گوید:
قسم به اشهد انّ علی ولیّ الله
 
که بوده خطبه ی خلقت به منبر ازلی
که مرتضاست محمد، که مصطفاست علی
 
امین و خاتم و طه و حامد و منصور
حبیب و داعی و حق المبین و شافع و نور
نسیم‌ امن نوازش به درد و رنج جهان
امید زندگی دختران زنده به گور
کلیددار حریم خدای عزوجل
تمام عالم هستی به خدمتش مامور
به چارچوب زمین و زمان نمی گنجد
فراتر است شکوهش از این حدود و ثغور
 
که بوده خطبه ی خلقت به منبر ازلی
که مرتضاست محمد، که مصطفاست علی...
جواد محمود آبادی
جواد محمود آبادیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
عطا نموده خدوند، این هَدیّت را
برای هردو جهان گوهر حمیّت را
 
رسید آن که کند تربیت ابوذر را
رسید آن که به سلمان دهد کفایت را
 
رسیده عصر محبت، رسیده عقل تمام
که او قلم بکشد عصر جاهلیّت را
 
بلی رسید که بر آدمی نشان بدهد
نشان و مقصد و مقصود و حدّ غایت را
 
نه بر نژاد و قبیله نه جنس و رنگ و زبان
ملاک و لازمه تقواست ارجحیت را
 
رسید مسئله آموز حکمت و قرآن
رسید آن که به دل داد حاکمیت را
 
رسید آنکه به معنای اصلی کلمه
به خلق عرضه کند راه معنویت را
 
رسید اسوه ی اخلاق تا عیان سازد
برای نسل بشر حُسن بی نهایت را
 
رسید حسن ختام پیمبران خدا
که جلوه ای بدهد ختم خاتمیت را
 
رسید آن که به اعمال می زند محکی
نه با زیادی و کثرت که حسن نیّت را
 
برای آن که فشانَد شمیم رحمت را
به جان خرید هر آزار و هر اذیت را
 
رسیده فخر بنی آدم از خزانه ی عرش
که رنگ و آب دهد روی آدمیّت را
 
نثار طلعت پاکش هزارها صلوات
همان که گفته خدایش بر او تحیّت را
 
به خاطر گل روییش سرشته شد افلاک
خدا نمود به تقدیرش این مشیّت را
 
همان که اوست مسمّای اسوهٌ حَسَنَه
همان که داده به علم و ادب هویّت را
 
همان که بوده تمام مکارم الاخلاق
همان  که داده به انسانیت مزیّت را
 
رسید آن که به تبلیغ خود مقدمه شد
بنای اصلی اسلام را، ولایت را
 
همان که نام علی  را معرفی می کرد
برای حکم رسالت نشان و آیت را
 
همان علی  که به هر جا اشاره بر او کرد
که او به شانه بَرد پرچم هدایت را
 
صلا زده است که اَولی بمومنین است او
غدیر فصل خطاب است اولویّت را
 
علی است نفس پیمبر ، علی است یاور او
بنازم اینهمه یکتایی و معیّت را
 
شرافت  تو شرف داد گوهر زن را
شنیدم از لب لعل تو این روایت را:
 
که دخترت مَثلِ پاره ای ز پیکر توست
به گوش جان بسپارید این وصیت را
 
نبی که خم شد و بوسید دست فاطمه  را
بیان نمود رموزی ز  واقعیّت را:
 
که دست فاطمه از دست مرتضی  کم نیست
ولی به دست علی داده قاطعیت را
 
ولی اشاره کنم مردمان  نفهمیدند
ز حق فاطمه ات حرمت و رعایت را
 
شبیه مصحف قرآن همیشه مهجور است
کجا بریم از این ماجرا شکایت را
 
شریطه وار بگویم در آخر سخنم
نبر ز خاطر خود لحظه ای گدایت را
 
فدای خاک قدمهایت ای رسول رحیم
بریز بر سر ما گرد خاک پایت را
حسن لطفی
حسن لطفیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
غیر جنون غیر عشق کار ندارد
این دل دیوانه اختیار ندارد
صحبت یار است و یک لحظه عبورش
حق بده قلبم اگر قرار ندارد
من نه فقط ،هر که شده عاشق آن حُسن
غیر تماشاش کاروبار ندارد
هرکه به دورش پرید، هستی خود داد
آخرِ پروانگی مزار ندارد
او همه زیبایی خداست و آمد
دید خدا تابِ انتظار ندارد
دست و دلم ریخت تا شنید محمد
جان من این عاشقی هوار ندارد؟
 
روز ازل لب زدم به جام محمد
شکر که دیوانه‌ام به نام محمد
 
صادر اول تویی تعیُّن عظما
جلوه‌ی اعظم تویی تجلی اعلا
این خط و ابرو و روی خال نباشد
جمع خدا کرده‌است جمله‌ی اسما
دیدن اوج تو و شکوه تو هیهات
فهم تو با جمله انبیاست نه حاشا
نور نگاه تو در آن طور تجلی
آتش موسی است یا که قبله‌ی عیسی
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کروبیان عالم بالا
آتش نمرود شد بهشت برایش
نام تو را تا خلیل برد به لبها
 
شعله گلستان شد از سلام محمد
شکر مسلمان شدم به نام محمد
 
چشم جهان روشن از جمال محمد
مکه شده مکه از جلال محمد
زلف پریشان نما که خلق بمیرند
خون همه عاشقان حلال محمد
مست علی گشت هرکه زد دو سه تا جام
از لب سرچشمه‌ی زلال محمد
اینکه پرش سوخته جبرئیل امین است
برده سرش را به زیر بال محمد
از احد احمد رسید تا که سُرایند
شمه‌ای از کوکب کمال محمد
بر سر عرش است این مصرع سعدی
” عشق محمد بس است و آل محمد”
 
بوی علی می دهد تمام محمد
شکر که دیوانه‌ام به نام محمد
 
باز تبسم نما بهانه‌ی زهرا
جلوه کن ای ذکر دانه دانه‌ی زهرا
جان خدیجه همه جهان علی تو
جاذبه نور جاودانه‌ی زهرا
هر سر صبح آمدی مقابل خورشید
تاکه سلامی کنی به خانه‌ی زهرا
آمده جبریل باز پشت قدومت
سجده کند تا به آستانه‌ی زهرا
بین دو پهلوی تو فاطمه‌ی توست
هر ضربان دلت نشانه‌ی زهرا
هست فقط فاطمه هر نفس تو
هست فقط یا علی ترانه‌ی زهرا
 
یاد تو آمد به یاد فاطمه هستیم
شکر که ما خانه‌زاد فاطمه هستیم
 
نور تو برد از ازل قرار علی را
دید جهان در تو آبشار علی را
ماه ربیع است و در هوای شکفتن
با خودت آورده‌ای بهار علی را
تو علی و او تو است پس تو رسیدی
تا که ببیند خدا دوباره علی را
آمدی و بعد خود به هر شب و هر صبح
می‌کشی ای عشق انتظار علی را
تا که زند ریشه‌ی شرک به امرت
تا که بنوشند ذوالفقار علی را
یاد به ما داده است صادق آلت
سرمه کنیم از نجف غبار علی را
 
قسمت ما با شما به مکتب عشق است
مذهب ما جعفریست مذهب عشق است
 
دست من و دامن اجابت صادق
چشم من و ساحت قداست صادق
سجده نمودند قبلِ آدم و حوا
جمله‌ی قدوسیان به ساحت صادق
مجلس درسش تمام ،مجلس اُنس است
زنده شده شیعه از فقاهت صادق
جان تشیع به دست او متبلور
وای اگر که نبود عنایت صادق
دم ز علی می‌زنم اگر، زِ دم اوست
ای به فدای لبان حضرت صادق
آخر هر مجلسش سلامِ حسین است
روضه‌ی کرب و بلاست عادت صادق
 
رسم امام است و باز نام حسین است
آخر شعرم اگر سلام حسین است
حسن لطفی
حسن لطفیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
به پریشانی هر زلف پریشان سوگند
به نفس‌های لب خشک بیابان سوگند
به تب خاکِ ترک‌خورده‌ی سوزان سوگند
به نمک زار به هر تشنه‌ی باران سوگند
 
صبر دنیا به سر آمد که سرامد آمد
چارده بار نوشتند محمد آمد
 
او تجلی ازل بر جبروت است که هست؟
او صراط است و ثبات است و ثبوت است که هست ؟
او سوالی است جوابش که سکوت است که هست ؟
آدم ! او فلسفه‌ی سر هبوط است که هست؟
 
ما ندانیم که هست آنکه ندانیم که بود
باید او خود بنویسد که بخوانیم که بود
 
ناگهان پرده برانداخته است از رویش
تا که کس‌را شکند از شکن گیسویش
قبله آرام بگیرد به خم ابرویش
که هیاهو بکند زمزمه‌ی یا هویش
 
جلوه در جلوه جمال ازلی را دیدند
قبل میلاد علی بود علی را دیدند
 
تشنه لب بود زمین حضرت باران را دید
خار در خار پُر از خار… گلستان را دید
تیره جان بود و جهان بود که جانان را دید
پس از آن بود که آدم خودِ انسان را دید
 
رحمت واسعه‌اش روی سر فاطمه است
او نفس‌های علی و جگر فاطمه است
 
او فقط بود و فقط بود مسلمان خودش
مومن خویش شد و غرقه‌ی ایمان خودش
جلوه‌ای بود دو تا گشت دوچندان خودش
دید با چشم خودش عین خودش جان خودش
 
در کمالات خودش نورِ جلی را می‌دید
او در آیینه‌ی خود روی علی را می‌دید
 
ای که قبل از همه معمار دو دنیا شده‌ای
قبل خود آمده این گونه معما شده‌ای
آدم و یوسف و یعقوب و مسیحا شده‌ای
هرچه خوبان همه دارند تو یکجا شده‌ای
 
از ازل تا به ابد جیره خور خان تواند
لات و عُزّی و هُبل نیز مسلمان تواند
 
آمدی با نفس عشق پیمبر بشوی
تا که تکثیر شوی تا که مکرر بشوی
فاطمه فاطمه هِی حیدر و حیدر بشوی
تا حسین و حسن و باقر و جعفر بشوی
 
تا رضا و علی و هادی و موسی باشی
آمدی تا نفس حضرت زهرا باشی
 
لب تو غرق تمنای حسین و حسن است
چشم تو مات تماشای حسین و حسن است
خیره بر مادر و بابای حسین و حسن است
که فقط سینه تو جای حسین و حسن است
 
کیستی کعبه‌ی ما ای همه آمال علی
ای حسین و حسن و ای سلسله آل علی
 
تو جلو داری و شمشیر خدا پیش تو است
چه غمی هست تو را شیر خدا پیش تو است
خیبر و بدر و اُحد تیر خدا پیش تو است
که علی نعره‌ی تکبیر خدا پیش تو است
 
همه حیرت زده‌ی ضربه‌ی کاری شده‌اند
چه خیالیست اگر آن دو فراری شده‌اند
 
نسب ماست که از آل شقایق باشیم
و کمی جرعه کش بحر حقایق باشیم
این کریمی شما بود که عاشق باشیم
قسمت این بود که از لطف تو لایق باشیم
 
تا بگویند به ما قبله‌ی دنیا آمد
که علی مژده بده صادق زهرا آمد
 
مذهب ماست به تاسیس اباعبدالله
مکتب ماست به تدریس اباعبدالله
ما همه مست احادیث اباعبدالله
نفس ماست به تقدیس اباعبدالله
 
کُنیه‌ات کُنیه‌ی عشق است همانند حسین
ای به قربان دلت ای دل در بند حسین
 
غزه امروز بمان از دل ویران برخیز
راه کم مانده ببین، جبهه‌ی جولان برخیز
همتی مانده فقط غیرت لبنان برخیز
فتح نزدیک شده لطف شهیدان، برخیز
 
مرگ صهیون و یهودا چقدر نزدیک است
به تو سوگند که هنگام سحر نزدیک است…
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
شهریاری که شهر یارانش 
بندگانند پیش فرمانش
 
آفتابی که آفتاب فلک 
ذره پیش رخ درخشانش
 
شهسواری که شهسوارانند 
نی سواری به‌روز میدانش
 
تاجداری که می‌دهند خراج 
ز اقالیم تاجدارانش
 
آسمانی که پایه‌ی رفعت 
بر گذشته ز بام کیوانش
 
مهر چهری که بدر اگر خوانیش 
باشد الحق کمال نقصانش
 
عرش فرشی که از شرافت و قدر 
فرش راه است عرش یزدانش
 
بحر جودی که جرم خورشید است 
قرص نانی ز خوان احسانش
 
پادشاهی که بوده‌است و بود 
حکم جاری به ملک امکانش
 
رهنوردی که توسن گردون 
هست بی پویه پیش یکرانش
 
آن‌که روح‌القدس به عالم قدس 
عندلیبی است در گلستانش
 
فارغ است از کسوف اگر خوانند 
شمس را شمسه ای ز ایوانش
 
آن‌که جبرئیل از خدای جلیل 
کرد نازل تمام فرقانش
 
آن‌که بهر هدایت کونین 
بس بود آیه‌ای ز قرآنش
 
آن‌که اندر مقام قرب ز لطف 
ملک العرش خواند مهمانش
 
آن‌که بخشید در شب معراج 
مالک الملک ملک امکانش
 
آن‌که یاری از او چو خاست خلیل 
نار نمرود شد گلستانش
 
جودیا ایکه در طریق عجم 
هست اینک به‌جای حسانش
 
چند در پرده وصف بسرایی 
آن‌که وصاف بوده یزدانش
 
فاش گو نام او و از صلوات 
روشن آور دل محبانش
 
سر سبحان محمد عربی 
کز عرب تا عجم به فرمانش
 
حیرتم برده ز آنکه بااین‌وصف 
که نگفتم یک از هزارانش
 
ز چه آن قوم بدگوهر از سنگ 
بشکستند در دندانش
 
آن جگر خون که بهر امت بود 
عوض اشک دل به دامانش
 
خاک می‌ریخت آن یکش بر سر 
چاک این می‌زدی گریبانش
 
آن یکی ریخت بر سرش آتش 
این یکی سوخت از جفا جانش
 
آه کز بعد این ستم کشتند 
قوم بی‌شرم جمله یارانش
 
یا رسول‌اله آن تنی کورا 
خود نگه داشتی ز بارانش
 
دیدی آخر کنار شط کشتند 
تشنه لب قوم نامسلمانش
 
دیدی آخر که از قفا ببرید 
شمر دون سر ز جسم بی‌جانش
 
آه از آن دم که زیر خنجر بود 
به سوی خیمه چشم گریانش
 
وای از آن دم که زیر تیغ شنید 
ناله‌ی طفل های عطشانش
 
آن‌که پروریدیش تو آخر کرد 
سم مرکب به خاک یکسانش
 
رفت عریان تنی به خاک که بود 
اطلس چرخ عطف دامانش
 
گوی میدان عشق گشت سری 
که آسمان است گوی چوگانش
 
سر شاهی گرفت جا به تنور 
که آفتاب است شمع ایوانش
 
لب لعلی که خضر زنده اوست 
زد یزید از چه چوب خزرانش
 
بانویی شد ز کین خرابه نشین 
که بدی جبرئیل دربانش
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
منت ایزد را که شد از پرده غیب آشکار
آن‌که پیش‌از آفرینش بود حق را پرده‌دار
 
احمد و محمود ابوالقاسم محمد آن‌که بود
از طفیل هستی او ملک هستی برقرار
 
عرش را بود از ازل با فرش او چون نسبتی
بر مه و خورشید و انجم می‌نماید افتخار
 
گردهم خورشید را نسبت‌به رویش در جهان
زین شعف در رقص آید در هوایش ذره وار
 
بام کیوان را اگر از بهر او خوانم سریر
بر سرم ریزد بسی زین مژده در شاهوار
 
خود محال است اینکه بیند از بزرگی عکس او
مه اگر آیینه آید چرخ اگر آیینه‌دار
 
قرص مه در پیش روی اوست نقدی بی محک
جرم خور درپیش رأی اوست زری کم‌عیار
 
سرو خیزد تا قیامت گل بروید تا به حشر
گر نسیم گلشن کویش فتد بر شوره زار
 
کوی او با باغ جنت گر درآید در میان
عاقل آن باشد که کوی او نماید اختیار
 
گر سلیمان را نبودی نام او نقش نگین
کی مطیع امرش آمد وحش و طیر و مور و مار
 
نور او را گر نبودی جای در صلب خلیل
نور می‌آمد کجا از بهر او سوزنده نار
 
نوح را گر دیده سوی جودی جودش نبود
کشتی او را کجا بگرفت جودی در کنار
 
ای خدیو ملک امکان از گلستان جنان
کربلا را بین ز خون نوجوانان لاله‌زار
 
از غم هر لاله رویی اهل‌بیت خویش را
دل درون سینه بنگر همچو لاله داغ‌دار
 
آن حسین کورا نشاندی بر یسار و بر یمین
هین سنان را بر یمینش شمر را بین در یسار
 
از نهال قامت رعنا جوانان ای رسول
سروها افتاده بنگر بر لب هر جویبار
 
دست عباست ببین افتاده است از تیغ کین
فرق اکبر را دوتا بنگر ز تیغ آبدار
 
بر سر دوش حسینت از جفای حرمله
نوک پیکان را نگر بر حلق طفل شیرخوار
 
شد لگدکوب سم اسب از جفای کوفیان
آن تن پاکی که بنمودی به دوش خود سوار
 
آه و واویلا که بیرون کرد خصم از پیکرش
جامه کز رشته زهراش بودی پود و تار
 
بر فراز رفرف تمکین تو و در راه شام
زینب مظلومه ات بر ناقه عریان سوار
 
عرض جودی ای رسول اکرم باشد تو را 
اهل‌بیت عزتت از جور و عدوان گشت خوار
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
که رخ نمود که اندر سپهر آینه فام 
هلال یک‌شبه دارد فروغ ماه تمام
 
گرفته خامه عطارد به کف به صفحه‌ی دهر 
گوهر به‌جای مدادش بریزد از اقلام
 
گرفته زهره به خنیاگری دف اندر کف 
ربوده از دل سکان نه فلک آرام
 
چنان ز شعشعه‌ی شمس چشم دل روشن 
که می‌توان شمرد ذره را به ظلمت شام
 
به دفع فتنه اجرام کینه مریخ 
کشیده خنجر خون‌خوار خویش را بهرام
 
نموده پهن چنان مشتری بساط نشاط 
که جمع می نتوان کرد تا به‌روز قیام
 
خطیب وار برآمد زحل به بام فلک 
صلای عیش زند دهر را به عیش مدام
 
که سر ز برج رسالت زد آن مهین مهری 
که خود مسلم از او گشت عالم اسلام
 
خدیو عالم امکان محمد عربی 
که الکن آمده نزدش کلیم گاه کلام
 
فروغ عالم ایجاد آن‌که دین خدا 
از او گرفته ثبات و از او گرفته قوام
 
شهی که در شب میلاد بهر سجده‌ی او 
ز طاق بتکده بر خاک ریختند اصنام
 
به چهر مهر بود این فروغ ازآن‌رو 
که سود روز ازل رخ به خاک آن اقدام
 
حلال اوست که از صبح اول است حلال 
حرام اوست که تا شام محشر است حرام
 
توان ز مائده لطف اوست بر اجساد 
روان ز رایحه‌ی روح اوست بر اجسام
 
ز دود مطبخ او جامه بر تن گردون 
ز برق مشعل او نور بر دل اجرام
 
شها تویی که ز روز ازل سپرد تو را 
کلید مخزن هر علم عالم علام
 
نبود نور تو گر با خلیل یار کجا 
ز بهره‌اش آتش نمرود گشت برد و سلام
 
هزاربار فزون اجرش از طواف حرم 
کسی که بست به طوف حریم تو احرام
 
بر آستان تو کی ره توان بجوید عقل 
که بسته سده‌ی جاه تو راه بر اوهام
 
ز قهر و لطف تو موجود گشت نار و نعیم 
ز روی و موی تو آمد پدید نور و ظلام
 
شها تو آب روان را حلال کردی و شد 
حرام بهر حسین تو ای رسول انام
 
فغان‌که بر لب شط زیر تیغ شمر لعین 
ببرد سوز عطش از دل حسین آرام
 
فغان که تشنه لب اکبر به خون فتاد و کسی
نریخت قطره‌ی آبی به کام آن ناکام
 
دریغ و آه که از سوز تشنگی بگذشت 
شرار آه یتیمان ز چرخ نیلی فام
 
ولی گر آب ندادند بر زدند آتش 
به خیمه گاه حسین تو قوم خون‌آشام
 
شراب را تو نمودی حرام و ریخت یزید 
بر آن لبی که تو را بوسه گاه بود مدام
 
یتیم را تو نوازش نمودی امر و زدند
به طفل‌های یتیم تو سنگ از در و بام
 
شها نماند به جودی دلی در این عالم 
که تا به خواهش دل سازد این قصیده تمام
 
الا به حکم قضا تا به عالم ایجاد 
به گردش است شب و روز چرخ آینه فام
 
رخ محب تو بادا سفید همچون صبح 
دل حسود تو بادا سیاه همچون شام
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ای که فرش رهت آمد ز شرف عرش عظیم 
قد افلاک کمان پیش تو بهر تعظیم
 
اولین خلقتی و خالق ثانی و تو را
ثانی نیست ز خلقت به خداوند کریم
 
ز آفرینش تو اگر قصد نبودی بودی 
پدر دهر عزب مادر ایام عقیم
 
احمدت خواند خداوند احد زانکه ندید 
فرق دیگر به میان تو و خود الا میم
 
زان تو را خواست یتیم ای پدر عالمیان 
تا مربی شود از بهر تو خود حی قدیم
 
ای در بحر شرف چون تو یتیم آمده‌ای 
شرف تاج شهان آمده ز آن در یتیم
 
ای کلام اله ناطق تویی آن شاه که شد
محو در سینه‌ی سینا ز کلام تو کلیم
 
به مزاری که ز کوی تو نسیمی بوزد 
سر برآرد ز لحد رقص کنان عظم رمیم
 
چشم امید همه عالم ایجاد به تست 
بس که شخص تو کریم آمد و طبع تو سلیم
 
تویی آن شاه که از امر تو در فوق فلک 
بازگردد به مقر مهر و مه آید به دو نیم
 
جان فدای تو و خلق تو که خلاق جهان 
خوانده با آن عظمت خلق نکوی تو عظیم
 
خسرو اختم رسالت به تو شد زانکه شدی 
فقرا را همه دم همدم و همراز و ندیم
 
روز محشر چو زنی دامن همت به کمر 
دارد امید شفاعت ز تو شیطان رجیم
 
با چنین مرتبه ای باعث ایجاد نبود 
به تو از امر قضا و قدر الا تسلیم
 
ریختند آتش اگر بر سرت از هر در و بام 
باز می‌خواستی آن قوم رهانی ز جحیم
 
آن‌که اندر سر راه تو بیفشاندی خار 
بشکفتی تو بر او چون گل خندان ز نسیم
 
از لبت جز سخن حق چه برآمد که زدند 
سنگ بر گوهر دندان تو ای در یتیم
 
آه از آن قوم که بعد از تو زدند آتش کین 
در آن خانه که جبرئیل امین بود مقیم
 
داشتی یک گوهر اندر صدف عصمت و شد 
آن‌هم از جور فلک خسته و افکار و لئیم
 
محسنش سقط شد و پهلویش از در بشکست 
از جفا و ستم قوم جفاکار و لئیم
 
جودی ار جای به جنت کند ای شه او را 
یاد آن ظلم که شد بر تو عذابی است الیم
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مهر، فروغی است از جمال محمّد
ماه کند سجده بر هِلال محمّد
 
آنچه به تورات و مصحف است و به انجیل
هست یکی آیه از کمال محمّد
 
چشمه آب حیات و کوثر و زمزم
هست یکی قطره از زلال محمّد
 
آینه‌ی حق نما مشاهده سازی 
بینی اگر ذات بی‌مثال محمد
 
خلقت کونین شد که درهمه عالم 
بر همه ظاهر شود جلال محمد
 
ناطقه بندد کلیم را ز تکلم 
لب بگشاید اگر بلال محمد
 
چهره بدان سان که هست اگر بنماید 
وصل کجا می‌دهد وصال محمد 
 
عرش کند سجده گَرد فرش رهش را
چون کند اندیشه خیال محمّد
 
نیست در اندیشه ز آفتاب قیامت
آن که کند جای در ظلال محمد
 
آه از آن قوم بدگوهر که شکستند 
گوهر دندان بی‌همال محمد
 
داد از آن قوم بی حیا که کشیدند
تیغ جفا را به قتل آل محمّد
 
وای از آنان که در خرابه نشاندند
از ره جور و جفا عیال محمّد
 
فاطمه را خواستند چون به کنیزی 
بود چه یارب به خلد حال محمد
 
«جودی» اگر بندگی کنی و اطاعت
بهر محمّد نما و آل محمّد
مهدی مقیمی
مهدی مقیمیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
با نگاه خدای محمد
کبریا شد حرای محمد
جامه ی سبز پیغمبری شد
تا قیامت ردای محمد
خاکسارش نه تنها حرا شد
مکه شد خاک پای محمد
تا رسالت بر او گشت ابلاغ
نام حق شد نوای محمد
در تمام جهان گسترش یافت
وسعت ماجرای محمد
عزت نفس انسان فزون شد
تا که شد مبتلای محمد
آبرو از درش کسب کردیم
در مقام گدای محمد
فکر من بیشتر قد نمی داد
کل خلقت فدای محمد
از همان اولش مرتضی بود
هر کجا پا به پای محمد
مصطفی مصطفای علی شد
مرتضی مرتضای محمد
شیعه مردانه تا پای جانش
مانده زیر لوای محمد
 
او امین رفت و پیغمبر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
 
سر زد از کوه نور آفتابش
داد آخر خدایش جوابش
مکتبش اعتلای بشر بود
جان به قربان اسلام نابش
انقلابی به پا کرد و عالم
زیر و رو گشته با انقلابش
چشم عالم دگر تا قیامت
مثل او را نبیند به خوابش
مصحف دیگر ادیان عالم
آیه ی کوچکی از کتابش
کل پیغمبران الهی
مثل روح الامین در رکابش
حافظ دین اسلام او شد
دست پر قدرت بوترابش
قسمت شیعیان علی کن
از دعای شب مستجابش
گر بگویی سلام و درودش
بیشمار است قدر و ثوابش
در قیامت سرش هست بالا
هر که بر او بود انتصابش
هر که با خاندانش در افتاد
با خدای تعالی حسابش
 
دوره ی جاهلیت سر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
عالم انگشتر و او نگین است
حضرت خاتم المرسلین است
پیشوایی برازنده ی اوست
پیشوای همه مسلمین است
اولین است در هر چه خوبی
گرچه پیغمبر آخرین است
شک ندارم که حیدر برایش
دست الله ، در آستین است
گنبدش پرچم سبز صلح است
بین خلق خدا بهترین است
مهربان و خوش اخلاق و محبوب
با وقار و صبور و متین است
دشمن او زمین خورده ی اوست
بس که مصداق فتح المبین است
رحمتش منحصر بر کسی نیست
رحمت عام ، للعالمین است
کار ما شد گدایی ز دستش
دستهایش چه کارآفرین است
هر کجا عاشقی دارد اما
مرکزش خاک ایران زمین است
لطف او شامل حال عالم
دستگیرنده ی آن و این است
 
آری احمد به این باور آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
از طریق تو روشنگری شد
کامل آیین پیغمبری شد
کاروان هدایتگری دها
وارد راه روشنتری شد
عرصه ی عالم از بعد آن روز
بستر مکتب بهتری شد
تا که اسلام را عرضه کردی
مرتضی آمد و مشتری شد
مرتضی تا که اسلام آورد
شخص اسلام هم حیدری شد
پرچم کفر وقتی زمین خورد
وقت اسلام و نوآوری شد
دوره ی سرکشی ها تمام و
دوره ی از تو فرمانبری شد
اعتقادات اگر ارتقا یافت
با بیانات تو رهبری شد
دین خود را که صادر نمودی
دین اسلام سرتاسری شد
در جهان ، عشق ، تزریق کردی
این جهان عالم دیگری شد
سرنوشت دو عالم عوض شد
روز مبعث عجب محشری شد
 
عشق را روح در پیکر آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
 
 
سینه ها پر ز رمز است و راز است
شیعه در زندگی سرفراز است
ای محمد دوباره به پا خیز
یک تلنگر به عالم نیاز است
در کجای مرام محمد
کشتن یک مسلمان مجاز است
کار یک عده ظلم و تجاوز
کار یک عده سوز و گداز است
نوبر است این مسلمان نمایی
این که خواندید آیا نماز است
باز ابو جهل ها پا گرفتند
مرکز فتنه ها در حجاز است
بولهب ها کمی خدعه کردند
باز "تبت یدا" چاره ساز است
شیعه باید به پا خیزد امروز
گرچه این راه دور و دراز است
نسل وهابیت ور می افتد
دست الله ، شیعه نواز است
داعشی در سرازیری افتاد
پرچم شیعه در احتزاز است
ظاهرا  راه ، بسته شد اما
از مدینه به دل راه باز است
 
چشم دشمن ز کاسه در آمد
بهر بیعت علی حیدر آمد
بردیا محمدی
بردیا محمدیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
گیسوی تو برای پریشان شدن بس است
چشم ات برای سر به بیابان شدن بس است
دلدار اگر تویی به خدا که برای ما
بیدل‌ترین قبیله ی دوران شدن بس است
هر روز پای "یار" قَبا چاک می زنیم
کِی گفته ایم پاره گریبان شدن بس است
از خیل معجزات تو،یک مهربانی ات
کُفّار را برای مسلمان شدن بس است
قدری ز دستپُخت خدیجه به ما بده
نانش برای بوذر و سلمان شدن بس است
مبعوث می شوی که بگویی به ابتران
دختر برای کوثرِ قرآن شدن بس است
تدریس نکته های ولایت شناسی ات
ما را برای طفل دبستان شدن بس است
 
تو آمدی نشان بدهی راه و چاه چیست
آئینه دار پرتو خورشید و ماه کیست
 
قرآن بخوان که سینه به سینه صدا شویم
از گورهای جهل ابوجهل،پا شویم
قرآن بخوان که با نفحات بهشتی ات
قدری عوض شویم،کمی با خدا شویم
این دست ها به شوق قنوتت بلند شد
تا تکّه ای ز پازِل این "ربّنا" شویم
بالی برای پر زدن ما درست کن
تا جبرئیل های مقیم حرا شویم
همراه چار قبله ی توحید آمدی 
تا بندگان کعبه ی آل عبا شویم
بر روی شانه ات بنشینیم لحظه ای
لبخند شاد کودکی کوچه‌‌ها شویم
پُشت در حریم تو از اولیا پُر است
ای کاش بین آن همه ما نیز جا شویم
فردای حَشر منصبمان پادشاهی است
امروز اگر قرار بر این شد گدا شویم
فانوسِ راه را به یدالله داده ای
می خواستی که با علی ات آشنا شویم
یک هشتم عدس به علی عشق داشتن...
گفتی که کافی است ز آتش رها شویم
 
ما را علی علیِ تو اینجا کشانده است
پائین پای غار حرایت نشانده است
 
بال ملک کجا و بلندای بام تو
از کهکشان بُرون زده حدِّ مقام تو
ای کعبه ی نگاه تو صدها بِلال ساز
"قبله"، نماز خوانده به بیتُ الحرام تو
ذکر مدام اهل وِلا یا محمد است
جان تمام شیعه به قربان نام تو
اما تو آمدی که بگویی علی که بود
این داستان نهفته شده در قیام تو
"هرکس علی شناخت،خدا را شناخته"
این بود جانِ مطلب و اصلِ پیام تو
معراج هم اگر بروی..،دردِدل کنی
جز مرتضی کسی نشود هم کلام تو
"یا اهل بیت پاکِ خداوند لایزال"
هر ثانیه شنیده شد این اَلسَّلام تو
یک نیمه ی تو "فاطمه" شد،آن یکی "علی"
حالا بگو که سجده کنم بر کدام تو!؟
طبق حدیث قدسی لولاک..،گفته اند:
زهراست مقتدای "علی" و امام "تو"
 
از نور این دو ،پرتوِ قرآن  درست شد
با "مرتضی" و "فاطمه" ایمان درست شد
 
سرمایه ی محبت زهراست دینمان
یعنی که فاطمه است دلیل یقینمان
او بانی تفاخُر حق بر ملائکه است:
"او فاطمه است،بنده ی خلوت گُزینمان"
در حشر او سواره و باقی پیاده اند
آن بی مثال‌بانوی بالا نشینمان
در دست فاطمه است کلید دَر جَنان
از باغ های اوست بهشتِ بَرینمان
حوریّه ای که با دمِ اُمّید بخش خویش
هجده نفس رسیده به داد زمینمان
آن مادری که صبح قیامت یکی یکی
با مِهر مادرانه کُنَد دست چینمان
 
باید کسی شبیه علی همسرش شود
آئینه دار جلوه ی پیغمبرش شود
 
امّا پس از تو حرمت حیدر شکسته شد
آیه به آیه سوره ی کوثر شکسته شد
دیگر کسی به عترتتان اعتنا نکرد
این نخل ریشه دار تناور شکسته شد
در کوچه راه فاطمه ات سَد شد ای پدر
در کوچه گوشواره ی دختر شکسته شد
سیلی چنان به صورت زهرای تو گرفت
آورده‌اند گونه ی مادر شکسته شد
آتش به جان لانه ی آل نبی زدند
بال و پر کبودِ کبوتر شکسته شد
او را چنان زدند که "مسمار" سرخ شد
او را چنان زدند که "در" سرشکسته شد
 
ما در عزای دختر تو گریه می کنیم
عُمری برای دختر تو گریه می کنیم
قاسم صرافان
قاسم صرافانبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
اقرأ... بخوان هر آنچه که از او شنیده‌ای
مهتاب رو! بگو که از آن سو، چه دیده‌ای؟
 
افسانه بود قبل تو، رویای عاشقان
تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای
 
«تبت یدا»... ابی‌لهبان شعله می‌کشند
تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای
 
رویت سپیده‌ایی‌‌ست، که شب‌های مکه را...
خالت پرنده‌ای‌‌ست، رها در سپیده‌ای
 
اول خدا، دو چشم تو را آفرید و بعد
با چشمکی، ستاره و ماه آفریده‌ای
 
باران گیسوان تو، بر شانه‌ات که ریخت
هر حلقه، یک غزل شد و هر چین، قصیده‌ای
 
راهب نگاه کرد... وَ آرام یک ترنج
افتاد از شگفتی دست بریده‌ای
 
مستند آیه‌ها، عرق عقلِ اوّلند
یا از درخت معرفت، انگور چیده‌ای
 
آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای
ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای
 
بالاتر از بلندی روح‌الامین، امین!
تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای
 
حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند
سبحان ربِّنا! چه صدایی شنیده‌ای؟
 
دستت به دست ساقی و جایی ندیده‌ام
توحید را، چنین که تو در خُم چشیده‌ای
 
بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد
عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای؟
 
دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها،
سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای
 
حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای
خط، روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای
 
گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است
محبوب من! در اشک به دفتر چکیده‌ای
 
گفتند از جمال تو، اما خودت بگو
از ‌آن محمدی که در آیینه دیده‌ای
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگاربعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
بخوان به نام شکفتن، بخوان به نام بهار
که باغ پر شود از جلوۀ تمام بهار
بخوان که باغ شود غرق در طراوت و نور
بخوان که دفتر گل وا شود به نام بهار
بخوان به نام خدایت که باغ را ببری
به میهمانی گل‌ها، به بار عام بهار
بخوان که با نَفَس پاکت ای مسیحا دم
جهان جوان شود از نو، به احترام بهار
بخوان که عالم و آدم قرار می‌گیرند
به زیر سایۀ فیض عَلی‌الدّوام بهار
بخوان که تا سحر ایمان بیاوَرد خورشید
به آیه آیۀ سی جزء از پیام بهار
اگر تو لب بگشایی، به عطر یاس قسم
که دامن گل یاسین شود مقام بهار..
در آستانِ شکوهت شکوفه‌باران است
که بوی عشق رسیده‌ست بر مشام بهار..
طلوع فجر رسالت رسید و آمده‌اند
فرشتگانِ مقرّب، پی سلام بهار
بخوان که بر سرِ راهت «علی»ست چشم به راه
که اقتدا به پیمبر کند امام بهار
تو ماه چلّه‌نشینی، «خدیجه» منتظر است
که از دلش بِبَرد غم گلِ کلام بهار
 
بخوان که لعل لبت ترجمان آب بقاست
بخوان که قولِ کریم تو «عُروةُ الوُثْقی»ست
 
بس است هرچه به بیراهه‌ها سفر کردند
بس است هرچه به بیهوده عمر سر کردند
بس است هرچه به سودای سود، رفت زیان
بس است هرچه که سرمایه‌ها ضرر کردند
بس است، هرچه خزان‌باورانِ غارتگر
تمامِ حاصلِ این باغ را هدر کردند
بس است هرچه ستم‌بارگان جادوگر
دعا و ناله و نفرین بی‌اثر کردند
بس است هرچه به افسون قصۀ پَریان
«هزار و یک شبِ» این قوم را سحر کردند
بس است هرچه بشر منّت از «مَنات» کشید
بس است هرچه به «لات و هُبَل» نظر کردند..
بس است هرچه به شمشیر و نیزه نازیدند
و پیش اهلِ نظر سینه را سپر کردند
بس است هرچه به جرم رَمیدن یک اسب
قبیله را همه تاراج و دربه‌در کردند
بس است هرچه که خون ریختند در صحرا
بس است هرچه زمین را ز اشک تر کردند
بس است هرچه که با غنچه‌های زنده به گور
نهالِ عاطفه را قطع با تبر کردند..
اَلا که می‌شود از جلوه‌ات جهان روشن!
اگرچه بحث در این جلوه مختصر کردند
 
بلند، تا ابد آوازۀ تو خواهد شد
جهان‌گشا خبرِ تازۀ تو خواهد شد
 
زمان، زمانِ قیام است و امتحان دادن
زمانِ درس محبت، به این و آن دادن
الا رسول بهارآفرین، ارادۀ توست
نجاتِ باغِ گل از پنجۀ خزان دادن
به یک اشارۀ چشم تو، ای یتیم قریش!
تمام مزرعه را آب می‌توان دادن
اگر چه هست «معاد از پی معاش» آری
ثواب اگر چه بود، رسمِ‌ آب و نان دادن
غذای روح، به این مردم فقیر بده
که سعی توست طراوت به بوستان دادن
درون سینۀ این قوم، جای دل، سنگ است
تویی و معجزۀ سنگ را تکان دادن..
بگو: کتاب خدا معجز رسالت ماست
رواست بوسه بر این نورِ جاودان دادن..
مسیح از نفس آسمانی‌ات آموخت
ز فیض گوشۀ چشمی به مرده جان دادن
اگر قرارِ تو، دل بردن است از این مردم
اشاره کن به «بلال» از پی اذان دادن
گواه اگر ز تو خواهند «قُل کَفی بِالله»
از این دلیل چه بهتر به کاروان دادن؟..
چه جای صحبت بیگانگان که سهم علی‌ست
تجلّیاتِ جمال تو را نشان دادن
 
بخوان تجلّی «صَلُّوا عَلَیه» از این جَلَوات
یکی‌ست ذکر خدا و فرشتگان، صلوات
 
به پای خیز! که دل‌ها ز شوق آب شوند
به یمن نور تو، ذرّات، آفتاب شوند
بخوان! به نام خدا «بِاسم رَبِّکَ الاَعلی»
که لاله‌ها همه پیمانۀ گلاب شوند
امینِ وحی و نبوت! «اَلا بِذِکرِ الله»
بخوان! که با خبر از متنِ این کتاب شوند
سمندِ صاعقه زین کن، خدا نکرده مباد
که بی‌عدالتی و جهل، هم‌رکاب شوند..
رسولِ نهضتِ بیداری زمان! مگذار
که پلک‌های فروبسته، گرم خواب شوند
شتاب کن که روان‌های تشنۀ ایمان
رها ز پنجۀ تردید و اضطراب شوند
به یک اشارۀ تو، برگ‌های پاییزی
لطیف و تازه چو نیلوفرانِ آب شوند
بخوان حدیث محبت که بردگانِ سیاه
در این کویر درخشان‌تر از شهاب شوند
بگیر دستِ همه پابرهنگان زمین
که این شکسته‌دلان مالکُ‌الرّقاب شوند
یتیم آمنه! اصحاب سرسپردۀ تو
طلایه‌دار ظفرمند انقلاب شوند
سحر که آیۀ «أمَّنْ یُجیب» می‌خوانند
امیدوار دعاهای مستجاب شوند
بگیر دستِ علی را، که با امیرِ عرب
مجاهدان، همه پیروز و کامیاب شوند
چه جای حیرت، اگر یازده ستاره و ماه
به جانشینی خورشید انتخاب شوند
بعید نیست که پروانگانِ اهل‌البیت
اسیرِ معنی این شاه‌بیت ناب شوند
 
«به ذرّه گر نظر لطف، بوتراب کند»
«به آسمان رَوَد و کارِ آفتاب کند»
داوود رحیمی
داوود رحیمیبعثت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
زمین به جهل مرکب اسیر بود و گرفتار
زمان نهان شده در شب، شبی مخوف و شبی تار
تن زمانه پر از تب، ولی نبود پرستار
خلاصه شهرِ معذب از این سیاهی بسیار، 
 
به سوی نور گریزان، به فکر چاره‌ی خود بود
در آن سیاهی مطلق، پیِ ستاره‌ی خود بود
 
ستاره‌ای که درخشید و‌ ماه مجلسمان شد
درخششی که سرآغاز راه یک جرَیان شد
زمین به لرزه درآمد، زمان پر از هیجان شد
ستاره نور خدا بود در رسول عیان شد
 
خدا تشعشعی از نور خود نشان جهان داد
گلِ محمدی‌اش را برای خلق فرستاد
 
چه منّتی به سر اهل دین گذاشته اینک
برای خاتم هستی نگین گذاشته اینک
خدا اراده‌ی خود را بر این گذاشته اینک
و آخرین عَلمش را زمین گذاشته اینک
 
خدا نوشت: محمد! بخوان به نام خدایت
بخوان و سجده کن آن‌دم به احترام خدایت
 
به کام خشک بنوشان، ز جرعه جرعه‌ی قرآن
لباس نور بپوشان، به جسم این‌همه عریان
بشر درست کن آسان، به دست سوره‌ی انسان
به دست عشق مسلمان بساز از دل سلمان
 
بخوان به "نون و قلم" دست جهل را تو قلم کن
محمدم! به تمام جهان معرفی‌ام کن
 
بگو خدای خطاپوش و چاره‌ساز جهانم
بگو که خالق جودم، بگو که خالق جانم
قسم به عشق! بگو که همیشه عاشقشانم
اگر از عالم و آدم، کسی گرفت نشانم
 
علی‌ست آینه‌ی من، نشانشان بده اورا
در او ودیعه نهادم، تمام راز مگو را
 
بگو خلاصه‌ی قرآن، ملاک سنجش ایمان
بگو تجسم رضوان و رَوح و رحمت و ریحان
بگو نمونه‌ی انسان، بگو عیار مسلمان
بگو هرآنچه که گفتیم و گفته‌اند رسولان
 
خلاصه کرد خدا و علی از آب درآمد
و دین ز گوشه‌ی چشم ابوتراب درآمد
 
بدان که هیچ پیمبر نمی‌رسد به نبوت
مگر به اذن علی، با قبول اصل ولایت
ولایت علوی بوده شرط اول بعثت
اگر نگویی از او، ناتمام مانده رسالت
 
برای اهل زمین از علی بخوان و صفاتش
بگو که خلق بداند علی‌ست راه نجاتش
 
رسول، غرق خدا بود و مات و واله و مضطر
علی رسید همان‌دم، نشست پیش پیمبر
علی‌ست خیره به احمد، رسول خیره به حیدر
علی دو دست نبی را گرفت و گفت برادر!
 
بگیر دست مرا یاعلی بگو نبی‌الله
حساب کن روی من، از شروع تا تهِ این راه
سید پوریا هاشمی
سید پوریا هاشمیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
باید که خدا نام تو طاها بگذارد
با خلق تو منّت به سر ما بگذارد
جبریل، میان حرمت پا بگذارد
داغی به دل گنبد کسرا بگذارد
 
حالا که در آفاق، نگاه تو درخشید
آتشکده را سرد کن ای مشعل توحید
 
خیرات کن از نور دلت اهل محل را
برهم زده عقل و خردت، جنگ و جدل را
انداخته ابروی کجت، لات و هبل را
دید آمنه در چهره ی تو خیر العمل را
 
پیش حجر الاسود چشمان سیاهت
صد طایفه گشتند مسلمان نگاهت
 
داروی غم و حال پریشان قریشی
ختم رسل و مالک ایمان قریشی
جانم به فدای تو که سلطان قریشی
از اولش آقای یتیمان قریشی
 
هرکس گذرش بر در میخانه ات افتاد
یک جرعه زد و گفت که روح پدرت شاد
 
تصویر تو نه! وجه خدا در نظر ماست
ذکر صلوات تو فقط بال و پر ماست
تا روز جزا سایه ی تو روی سر ماست
همشهری سلمان تو بودن هنر ماست
 
ما جمع گداهای تو لالیم به والله
ما خاک کف پای بلالیم به والله
 
راهی که به سوی تو بود، سوی بهشت است
لبخند بزن، خنده ات آن روی بهشت است
از عطر تنت، مکه پر از بوی بهشت است
شادیم که زهرای تو بانوی بهشت است
 
نازل شده در منزل تو سوره ی کوثر
در غار حرایت متجلی شده حیدر
 
تقدیر مسلمانی ما پشت در توست
در دست خلیل آن شب کعبه، تبر توست
هر معجزه، یک جلوه ی شق القمر توست
پس رادّ الشمس علی از یک نظر توست
 
قرآن شدی و منطق تفسیر گرفتی
با دست علی قبضه ی شمشیر گرفتی
 
در شعب ابی طالب علی یارِ تو بوده
تیغش همه جا فاتح پیکارِ تو بوده
حیدر ز ازل حیدر کرارِ تو بود
حتی شب معراجِ تو پاکارِ تو بوده
 
ظرفی که تعارف به تو شد ظرف علی بود
حرفی که خدا زد به خدا حرف علی بود
 
در وادی عشق تو دلِ ناخلفم بُرد
موج غزلت اینطرف و آنطرفم بُرد
من را به حرم، مستی و شور و شعفم بُرد
از گنبد خضرای تو سوی نجفم بُرد
 
بیرون زده از باغ تو صد شاخه ی طوبا
انگور نجف چیده ام از خانه ی زهرا
 
ما را چو اویس قرنت عاشقِ خود کن
سجاده نشینِ سحر خالقِ خود کن
جان علی و فاطمه ات لایقِ خود کن
زوّار بقیع پسر صادقِ خود کن
 
بی حبّ تو قرآن خدا را نگشودیم
ما منتظر مکه ی بی آل سعودیم
 
تا اینکه از افلاک، ز صادق خبر آمد
از عرش خدا، رزق دو چشمان تر آمد
از حوزه ی علمیه ی او روضه در آمد
گفتیم حسین و حرمش در نظر آمد
 
از خاک بقیعش دل ما را نتکانید
ما را به حسینیه ی صادق برسانید
محمد فردوسی
محمد فردوسیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
جبرئیلی که از او جلوه‌ی رب می‌ریزد
به زمین آمده و نُقل طرب می‌ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می‌ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می‌ریزد
 
آمنه ! پرچم توحید برافراشته‌ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته‌ای
 
پیش گهواره‌ی خورشید ، قمرها جمع‌اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع‌اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع‌اند
جلوی بتکده‌ها باز تبرها جمع‌اند
 
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده‌کنان افتادند
 
 
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
 
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
 
هدف خلقتی و «خواجه‌ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه‌ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
 
ما که از باده‌ی پیغمبری‌ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می‌نوشیم
 
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه‌ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
 
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
 
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
 
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
 
«اوّل ما خلق الله» فقط نور تو بود
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
 
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
 
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه‌هایت همگی سیّد و سرور ماندند
 
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
 
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
 
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
 
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
 
بُت پرستی که برای تو رجز می‌خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می‌داند
 
 
ای که در شدّت غم «چهره‌ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح‌نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری؟!
 
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
 
عشق تو عاشق بی‌تاب عمل می‌آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می‌آرد
خم ابروی تو محراب عمل می‌آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می‌آرد
 
همه‌ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام