ایها المظلوم-ayohalmazloom
شعر و اشعار مدح امیرالمومنین و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریز های متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز در سمت راست صفحه مراجعه فرمایید
نمایش هر صفحهمورد
هیچ می دانی چه باشد نیستی
نیستی خود را بدان تا کیستی
 
نیستی چبود همه نقصان تو
عجز و جهل و حاجت و خذلان تو
 
ضعف و بیم و ناتوانی و قصور
حیرت و تردید و تشویش و فتور
 
جمله ی اینها تویی ای کیقباد
کن سپند آتش بخود دم ان یکاد
 
پس فنا آن باشد ای صاحب قلیچ
کادمی خود را نبیند غیر هیچ
 
آنچه غیر از هیچ بیند از خدا
هیچ بیند او خود از سر تا بپا
 
با نوا گوید همی بیتاب و پیچ
هیچ هستم هیچ هستم هیچ هیچ
 
آنچه هست از توست ای عین الحیات
خواه فعل و خواه وصف و خواه ذات
 
گر مرا بودی بود از بود توست
ور وجودی رشحه ای از جود توست
 
نی همین دانستن و گفتن چنین
نیست کافی در فنا علم الیقین
 
بلکه می باید عیان دیدن همین
تا شود حاصل تورا عین الیقین
 
تا ببینی آنچه می بینم عیان
پا نهی بر فرق گنج شایگان
 
گر نبودی گوش نامحرم براه
ور نبودی فطنت یاران تباه
 
اندر اینجا گفتنیها گفتمی
ای بسی درهای زیبا سفتمی
 
چشم ظاهربین بهم بنهادمی
وین دو لعل درفشان بگشادمی
 
در میان معرکه استادمی
داد معنی بهر یاران دادمی
 
چون کنم هستند یارانم خنک
همنشینانم همه ذات الحبک
 
نی کسی در نزد استاد خوانده است
نی کسی را فهم این مطلب در است
 
لب به بند اینجا زبان کوتاه کن
سر چو شاه اولیا در چاه کن
 
چون پری از دیدها مستور باش
همچو مه در اقتباس نور باش
 
همچو مه دنباله خورشید گیر
نور از آن خورشید پرتمجید گیر
 
خواه بدرت سازد و خواهی هلال
در محاقت افکند یا در وبال
گنه بر دل نهی آنگاه می گیری به تقصیرش
چو بگرفتی به تقصیرش نهی تهمت به تقدیرش
 
دل بیچاره را، کی چاره باشد تا که می باشد
زنخدان تواش زندان و زلفین تو زنجیرش
 
گهی طاعت گهی عصیان گهی کفر و گهی ایمان
به دل هردم نهی نقشی دهی هر لحظه تغیرش
 
خسی در بحر بی پایان چه باشد قدر و مقدارش
که موجش گه به بالا، می کشاند گاه در زیرش
 
چه باشد حال صیدی را، که صیّادش بچالاکی
نشنید در کمین پیوسته باشد در کمان تیرش
 
تنم از ضعف شد انسان که ماند تا ابد حیران
مصوّر گر کشد با خامه ی اندیشه تصویرش
 
خرابی رخنه ها در ملک دل کرده است از هجران
زیان نبود خدا را گر کند وصل تو تعمیرش
 
بلی عاشق نیارد آه بر لب گر فرو بارد
به فرقش تیر و شمشیر و تبر یا، بر درد شیرش
 
«وفایی» با تو دارد ماجراها، یا علی امّا
اگر اظهار سازد خلق می سازند تکفیرش
 
توسرّالله و عین الله و وجه الله می باشی
ولی باید، که این اجمال را دانست تفسیرش
 
به آن معنی که من می دانمت ای خسرو خوبان
به این الفاظ ناقص چون توانم کرد تقریرش
کتاب ما علی و کیمیای ما علی است
حرای ما نجف است هوای ما علی است
 
“حرام زاده رهش از حلال زاده جداست”
که انتهای نسب نامه‌های ما علی است
 
برای قرب خدا تا ابد علی کافی است
که راه ما علی و رهنمای ما علی است
 
به کمتر از علی و آل او دلت مفروش
قسم به فاطمه‌اش که بهای ما علی است
 
تمام حیثیتِ شیعه از علی باشد
حسینِ ما علی است و رضایِ ما علی است
 
به حکم محکم لایمکن الفراراز عشق
که آنچه عشق نوشته به پای ما علی است
 
مرا زمانه‌ی مرگم فقط نجف ببرید
که ابتدا علی و انتهای ما علی است
 
خوشا به زمزمه‌ی وادی‌الاسلام نجف
که نُقل مجلس شبهای ما علی است
 
بگو بیاورد آنکه بجز علی دارد
بزن به سینه بگو ادعای ما علی است
 
بگو چه می‌کند آنکه علی ندارد او
برای او است جهیم و برای ما علی است
 
چه خاک بر سر خود می‌کند اگر بیند
به حشر کعبه‌ی مشگل گشای ما علی است
 
شنیده‌ایم صدای درِ بهشت علی است
از آن به بعد سلام و صلای ما علی است
 
اگرچه درک علی از محالها باشد
به قدر ظرفیت اَدراکَمای ما علی است
 
من از رسول خدا نقل می‌کنم ، فرمود:
که استجابت هر ربنای ما علی است
 
بجز خدا و پیمبر کسی علی نشناخت
حدیث هرشب او باخدای ما علی است
 
علی مع الحق و حق باعلی است یعنی که
خدای ما نه ولی ناخدای ما علی است
 
فقط رسیده‌ایم اینجا که با علی باشیم
هزار شکر فقط ماجرای ما علی است
 
علی است کارگریِ پدر به خاطر ما
همیشه نان حلال سرای ما علی است
 
فرشته های خدا شب به شب فقط دیدند
به دست مادرمان لای لای ما علی است
 
کسی که عشق علی را ندارد او به جهنم
که فکر و ذکر و دل و دلربای ما علی است
 
“حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر “
برای ما که نگفتند آشنای ما علی است
 
چه کارمان به سوالات منکر است و نکیر
بجای ماست رضا و بجای ما علی است
 
قسم به وعده شیرین من یمت یرنی
بهشت عدن خدا نه ، جزای ما علی است
 
به حلقه‌های ضریحش دخیلها بستند
گره گشای دل انبیای ما علی است
 
فقط فقط و فقط فاطمه از او می‌گفت
شفاست فاطمه دارالشفای ما علی است
 
من از حسین بگویم حسین فرموده
که نام جمله پسرهای ما علی است
 
قسم به پنجه‌ی گوهر تراش های بهشت
همیشه قبله‌ی ایوان طلای ما علی است
 
علیست شاخص حق و علیست معنی خیر
نگاه کن به خود و گو کجای ما علی است
 
قسم به عین و به لام و به یای نام علی
که درد ما علی است و دوای ما علی است
 
کنار خانه‌ی مولا یتیم‌ها جمعند
عزایشان علی است و عزای ما علی است
 
چقدر کاسه‌ی شیر آمده … چه می‌گویند:
دعای ما علی و های‌هایِ ما علی است
 
و سهم شیر خودش را به قاتلش بخشید
کریمِ زخمیِ صاحب عطای ما علی است
 
به یاد مادرش اُفتاده پیش بابایش
که پاره‌ی جگر مجتبای ما علی است
 
به حال زینب خود رحم کن نمی‌بینی
پس از تو روضه‌ی کرببلای ما علی است
 
میان کرببلا تا علی به میدان رفت
صدا زدند فقط کینه‌های ما علی است
 
به زورِ نیزه علی را زِ اسب هُل داند
صدا زدند ببین ردِ پای ما علی است
 
حسین سمت جوانش رسید اما دیر
به ناله گفت چرا جای جای ما علی است
 
صدای عمه‌ی سادات بود و بُهتِ حسین
چقدر پیشِ تو روی عبای ما علی است
به دو سجده شکرخدا کنم
که مرا سپرده به دست تو
شده ام اسیر خُم از ازل
به هوای دام الست تو
 
زده ام ز می دوسه ساغری
که رسم به جام تو یا علی
زده ام جرس، من بوالهوس
که به یک نفس شده مست تو
 
نکنی ردم، من اگر بدم
به حرم زدم شب و نیمه شب
که نظر کنی فقط از کرم
به صدای قلب شکسته تو
 
جلواتِ حق، خلواتِ حق
صلواتِ حقِّ خدا علی
به حضور جلوه ی احمدم
ز نگاه باده پرست تو
 
همه جا حرم، همه جاعلی
دم و بازدم، دم یاعلی
دم میکده، بنشین دمی
چه دمی است وقت نشست تو
 
چه حلاوتی، چه ضیافتی
چه نیابتی، چه زیارتی
که نشسته ام وسط نجف
به هوای روضه و بست تو
 
شده ظرف خالی من طلا
شده عبد فاطمه این گدا
نشدم هنوز خسته من!
نشدی هنوز خسته تو!
 
علی ای که مست خدا شدی
به خدا که دست خدا شدی
حسن و حسین تو خالقِ
همه اند و زیرِ دو دست تو
 
سرِمست، ظهر ظهور می
سرِسجده رفته به زور می
به دعای مهدی فاطمه
شد امیر، نوکر پست تو
 
هله ای مسافرکربلا
نظری به نوکر بینوا
ببرم دوباره به نینوا
همه هست و نیست، هست تو
المنة لله که به کوی تو مقیمم
هر دم رسد از حلقه ی زلف تو نسیمم
 
ای خاک درت جنّت و فردوس نعیمم
در بارگهت چون سگ اصحاب رقیمم
 
***صد شکر کز آغاز شدم نیک سرانجام
 
ای آنکه خدا گشته ز روی تو پدیدار
دارم به خدا، من به خداوندی ات اقرار
 
بستم صنما از سر زُلفین تو زُنّار
خواندم صنمت لیک برِ مردم هشیار
 
***دست صمدی تو که شکستی همه اصنام
 
ای سرّ نهان، سرّ نهان از تو چه پنهان
عالم همه اندر، صفت ذات تو حیران
 
در شکّ و گمانند چه دانا و چه نادان
از چهره برافکن دمی این پرده ی امکان
 
***تا رفع کنی شکّ و گمان از همه اوهام
 
ای آنکه قضا بنده ی حکمت ز ازل شد
وی آنکه قدر، امر ترا، ضرب مثل شد
 
تعبیر زحق حُبّ تو بر خیر عمل شد
من بی عمل و عمر همه صرف امل شد
 
***ناکامم و خواهم دهی ای دوست مرا، کام
 
هرکس که ز میخانه ی عشق تو خورد می
مستانه ره خُلد برین را کند او طی
 
فیض تو چه فیضیست که لایلحقه شیئی
بُرده است مگر خضر، به سرچشمه ی آن پی
 
***کت می رود او بنده صفت بر اثر کام
 
ای آنکه حدوث تو قِران با قِدم آمد
از جود تو عالم به وجود از عدم آمد
 
بطحا، ز طفیل حرمت تا حرم آمد
هر خار و خسی در حرمش محترم آمد
 
***ما خار و خس این حرم و دل به تو آرام
 
ای دست خدا کار، به ما گشته بسی تنگ
طاعون به محبّان تو گردیده قوی چنگ
 
این حادثه در شهر نجف نیست خوش آهنگ
عار است به ما، در بر اغیار و بود ننگ
 
***حامی به حمی باشد و در مهلکه اغنام
 
ترسم که حسودان به من این نکته بگیرند
کای آنکه امیران تو بر مرگ امیرند
 
گر، راست بود امر شود تا که نمیرند
دانی که حسودان، سخن حق نپذیرند
 
***از نام گذشتیم چرا این همه بدنام
 
زن طعن به طاعون که از اینجا بگریزد
در کشور اعدا، رود آنجا بستیزد
 
با ما نستیزد، که ز ما مهر تو خیزد
ز اشجار ولای تو اگر برگ بریزد
 
***ترسم نشود پخته ثماری که بود خام
 
هر چند که ما صاحب جرمیم و جنایت
امّا کرم و جود ترا نیست نهایت
 
از ما بدی و از تو همه لطف و عنایت
در روز جزا، باز دو صد گونه رعایت
 
***بایست به ما، تا رسد اکرام به اتمام
 
ما را نبود واسطه یی غیر حسینت
سوگند عظیمیست به جان حسنینت
 
حق نبی و آل خصوصاً به حسینت
آن کشته ی شمشیر جفا نور دو عینت
 
***کاین هایله را، رفع کنی با همه آلام
 
زین واسطه ما را نبود، برتر و بهتر
در نزد تو ای شیر خدا، میر غضنفر
 
ماییم و حسینی چه به اینجا چه به محشر
این واسطه گر نیست قبول درِ داور
 
***ای خاک به فرق من و ای وای بر اسلام
 
آن کشته اگر چاره ی این غم ننماید
مشکل کسی این عقده ی مشکل بگشاید
 
ما، بد زبدان غیر بدی هیچ نیاید
او هی کند احسان و به احسان بفزاید
 
***زانروی که وحشی به جز، احسان نشود رام
 
ای جان جهان، جان جهان باد فدایت
جان و دل ما بسته ی زنجیر ولایت
 
شد پیر «وفایی» به ره مهر و وفایت
با جرم و گنه آمده بر درب سرایت
 
***کز لطف کشی پرده را، بر همه آثام
ز ماه چهره ساقیا، برافکن این نقاب را
به ماهتاب سیر، ده هماره آفتاب را
 
برآفتاب می نگر، ستاره سان حُباب را
بریز هان بیار، هی به رنگ آتش آب را
 
***به یاد لعل آن صنم سبیل کن شراب را
 
اگر سبیل می کنی، خُم و سبو سبیل کن
ز دجله ی خُم و سبو جهان چو رود نیل کن
 
در این ثواب بنده را، زمرحمت دخیل کن
دخیل اگر، نمی کنی بیا مرا، وکیل کن
 
***که تا ز رشحه ی سبو خجل کنم سحاب را
 
منم «وفایی» ار چه شُهره گشته ام به شاعری
ولی ز می کشانم و به می کشی بسی جری
 
نمی کند ز من کشان کسی به من برابری
الا، به امتحان من بیار، چند ساغری
 
***ببین چگونه ماهرم حساب را کتاب را
 
مبین به زهد خشگ و این عمامه و ردای من
که این عمامه و ردا، همه بود بلای من
 
نظاره کن ولای من وفای من صفای من
به بزم می کشان نگر مقام وحدّ و جای من
 
***به احترام من ببین ستاده شیخ و شاب را
 
بیار، می بریز، هی سبوسبو به ساغرم
نظاره کن به باطن و مبین به زهد ظاهرم
 
زخیل عاشقان اگر، نه برترم نه کمترم
اگر، که نیست باورت بگو که تا درآورم
 
***ز جیب خویشتن برون نی و دف و رباب را
 
بیار، از آن می کهن که بشکند خمار من
مئی که زنگ ما و من زُداید از عذار من
 
مئی که یار، را کند مگر دوباره یار من
مئی که بر دهد به باد نیستی غبار من
 
***چون من حجاب خود شدم بسوزد این حجاب را
 
شرار آتش می ام به جان شکّ و ریب زن
ز من چو بگذری برو، به تربت صُهیب زن
 
به ننگ زن به نام زن به عار، زن به عیب زن
به طفل زن به شیخ زن به شاب زن به شیب زن
 
***ز کاخ هست و بود ما بسوز سقف و باب را
 
غریب نیست ساقیا بپرسی ار، زغُربتم
عجیب نیست گر کنی تفقّدی به کُربتم
 
نظر کنی به غربتم گذر کنی به تربتم
الا، زیان نمی کنی اگر، به قصد قربتم
 
***به آب آتشین زجان نشانی التهاب را
 
الا اگر، می ام دهی بده ز خُمّ احمدی
نه خُمّ کیقباد و جم از آن می محمّدی
 
که مست مست سازدم چه مست مست سرمدی
رهاندم ز هستی و کشاندم به بیخودی
 
***که تا به چشم حق کنم نظاره بوتراب را
 
ابوتراب و بوالحسن الا، منش ندا کنم
ز تهمت نصیری اش به این و آن رها کنم
 
علی علی جدا کنم، خدا خدا، جدا کنم
به خود ببندم احولی که او ز خود رضا کنم
 
***به هر چه رأی او بود ادا کنم خطاب را
 
علی که در تقدّمش نه ریب هست و نه شکی
علی که از خدا، کمی نباشدش جز، اندکی
 
علی که جان مصطفی و جان او بود یکی
خدا، به تارکش نهاده افسر تبارکی
 
***الا، به شأن او ببین تو مصحف و کتاب را
 
امیر بود، در ازل دوباره در غدیر شد
مبلّغ امیری اش رسول بی نظیر شد
 
به انس و جنّ امیر شد به مصطفی ظهیر شد
همین نه بس ظهیر شد دبیر شد وزیر شد
 
***مُشار شد مُشیر شد حضور را، غیاب را
 
هماره گفت مصطفی علی بود حُسام من
به شرع من وصیّ من به جای من امام من
 
امیر من نصیر من ظهیر من قوام من
حلال او حلال من حرام او حرام من
 
***دیگر چه جای دم زدن ثعالب و کلاب را
 
به جز نبی به دیگری علی قیاس کی شود
حریر و پرنیان الا، سیه پلاس کی شود
 
عدو شناس در جهان علی شناس کی شود
شناختن خدای را، در این لباس کی شود
 
***که چشم حق جدا کند زهم سراب و آب را
 
مقام اگر، فرابری ز رتبه ی پیمبری
به عصمت از ملک اگر هزار بار بگذری
 
هزار حجّ و عمره و جهاد اگر بیاوری
نشان چو نیستت به دل ز مُهر مهر حیدری
 
***چو کرم پیله می تنی به دور خود لعاب را
 
شهی که مدح او همی پیمبر و خدا کند
چسان تواندش کسی که مدح یا، ثنا کند
 
مگر که عشق شمه یی ز وصف او ادا کند
ولی چسان ادا کند که عقل از او ابا کند
 
***به کور، کی بیان توان نمودن آفتاب را
 
به جنّ و انس و دیو و دد، هماره روزی او دهد
به جمله قسمت و نصیب و خطّ و آرزو دهد
 
جماد را، نبات را، وظیفه مو به مو دهد
الا، به اذن حق نموّ و شهد و رنگ و بو دهد
 
***ثمار را، حبوب را، قشور را، لباب را
 
نه فخر اوست خوانم ار، حدیث باب خیبرش
نه مدح اوست گویم ار، ز قتل عمرو کافرش
 
نه وصف او مقاومت به صدهزار، لشگرش
اراده گر، نماید او به یک اشاره قنبرش
 
***به گردن فلک نهد، ز کهکشان طناب را
 
علی بود جمیل حق علی بود جمال حق
علی بود جلیل حق علی بود جلال حق
 
مقیل حق مقال حق مثیل حق مثال حق
دلیل حق سبیل حق بدیل حق کمال حق
 
***که ذات لایزال حق ستوده آن جناب را
 
احاطه کرد علم او به ما سوی سوا، سوا
که هست علم و قدرتش ز علم و قدرت خدا
 
چگویمت ز علم او الا، شنیده ای الا
شبی که رفت مصطفی به فوق عرش، مرتضی
 
***بیان نمود بهر او ایاب را، ذهاب را
 
اگر، که قهرمان او به قهر و کین علم زند
اگر، که ذوالفقار او به خون خصم دم زند
 
قضا، فنای این جهان در آن زمان رقم زند
به قهقرا، عدوی او به نیستی قدم زند
 
***گر، او سبک کند عنان، گران کند رکاب را
 
تو ای علی مرتضی که مظهر خداستی
به کوفه رفته ای به خواب و خود کجا رواستی
 
که زینب تو روبرو به زاده ی زناستی
به گوش خویش بشنو و ببین چه ماجراستی
 
***چو او کند سئوال را و این دهد جواب را
 
به شهر شام خویش را، دمی ز مرحمت رسان
به دختران بی کس ات ببین تطاول خسان
 
رها نما، تو بیکسان ز قید و بند ناکسان
ز پاره ی دل کسان و اشک چشم بی کسان
 
***به مجلس یزید بین شراب را، کباب را
 
به دختران خود، نگر که ایستاده صف به صف
ز شامیان نظاره گر نظاره کن ز هر طرف
 
یزید شوم با دو صد نشاط و شادی و شعف
سر حسین و جام می نی و رباب و چنگ دف
 
***به بزمی این چنین ببین سکینه و رباب را
 
شها بیا، امیری یزید بی تمیز بین
به پُشت پرده دختران او همه عزیز بین
 
گشاده موی دختران خویش چون کنیز بین
نگنجد ار، به غیرتت بیا و این دو چیز بین
 
***به طشت زر، سر حسین و ساغر شراب را
بریز ساقیا مرا، مدام می به ساغرا
چه می که بر زند به جان، هزار شعله آذرا
 
چه آذری که نار طور، از او کمینه اخگرا
بریز هان بیار هی، به بانگ چنگ و مزمرا
 
***که هی خورم به یاد وی، تو هی بده مکرّرا
 
الا تو نیز مطربا، بیار نای و چنگ را
بساز ساز عشق را، بسوز نام و ننگ را
 
به یک ترانه‌ام ببر، ز لوح سینه زنگ را
اگر به جام ما زند، فلک زکینه سنگ را
 
***بزن به جای وی ز نی، هزار شعله آذرا
 
به جان دوست مطربا، نوای عشق ساز کن
هزار رخنه بر دلم، ز نغمه‌ی حجاز کن
 
به یاد زلف آن صنم، فسانه را دراز کن
تو نیز ساقیا گره، ز زلف خویش باز کن
 
***به بانگ نی بیار می، بریز هی به ساغرا
 
بیار از آن می‌ام که تا، حجاب عشق شق کند
کتاب هستیِ مرا، زهم ورق ورق کند
 
چه می که زهد خشگم از، تصوّرش عرق کند
خیال هستی ار کنم، به مستی‌ام نسق کند
 
***چنانکه بی‌‌خبر کند، مرا ز شور محشرا
 
از آن می‌ام اگر دهی، بده به یاد لعل وی
که شور عشق افکنم، به روزگار همچو نی
 
تو خُم خُم و سبوسبو، بیار هان بریز هی
مگر رهم ز هستی و، کنم مقام عشق طی
 
***که عشق هم حجاب شد، میان ما و دلبرا
 
دلم ز شهر بند تن، به چین زلف یار شد
غزالی از خطا روان، به خطّه‌ی تتار شد
 
ز طالع بلند خود، به مهر پرده‌دار شد
ز قید و بند جان و تن، برست و رستگار شد
 
***مسیح‌وار همنشین، شد او به مهر انورا
 
هزار شکر می‌کنم، به طالع بلند دل
که شد دو زلف آن صنم، ز چارسو کمند دل
 
مده ز عقل پند من، که بس قویست بند دل
الا اگر تو عاقلی، بده ز عشق پند دل
 
***که دردمند عشق را، حدیث عشق خوشترا
 
به لب رسیده جان من، در آرزوی روی او
خوشم که آرزوی من، بود در آرزوی کوی او
 
الا، اگر می‌ام دهی، بیاور از سبوی او
که رفته رفته بوی او، کشد مرا به سوی او
 
***مگر دماغ جان کنم، ز بوی او معطّرا
 
دلم چنان اسیر شد، به زلف و خطّ و خال وی
که نیست تا ابد دگر، رهایی احتمال وی
 
نگردد ار میسّرم، به عمر خود وصال وی
هزار شکر کز ازل، مثال بی‌مثال وی
 
***ز کِلک دوستی بُوَد، به لوح جان مصوّرا
 
اگر که ماهم افکند، ز روی خود نقاب را
هزار پرده بر کشد، به چهره آفتاب را
 
دو چشم مست او برد، ز چشم خلق خواب را
ز جلوه‌یی کند عیان، به دهر انقلاب را
 
***ز قامتش بپا شود، هزار شور محشرا
 
به چین زلف پرشکن، شکست مشک تاتری
به سحر چشم پرفتن، ببست چشم سامری
 
به رخ بهار شوشتر، به جلوه سرو کشمری
به لب یمن، به خط خُتن، به چهره مهر خاوری
 
***به هر خمی ز زلف او، هزار توده عنبرا
 
هلاک اگر شوم ز غم، چه غم که یار من تویی
خوشا چنین غمی مرا، که غمگسار من تویی
 
قرار جان، قرار دل، قرار کار من تویی
به هر کجا گذر کنم، به رهگذار من تویی
 
***نظر به هرچه افکنم، به جز تو نیست منظرا
 
ز جویبار عشق تو، شد از ازل سرشت من
محبّت تو تا ابد، شد است سرنوشت من
 
ز عشق کافر ار شوم، بتا تویی کنشت من
بهشت را چه می‌کنم؟ الا تویی بهشت من
 
***که در رخ تو جنّت است و در لب تو کوثرا
 
ز بانگ چنگ و نای و نی، غرض نه نای و نی بود
ز ساغر و ز جام می، نه ساغر و نه می بود
 
ز زلف و خطّ و خال وی، نه خطّ و خال وی بود
ز مستی و زهای و هی، غرض نه های و هی بود
 
***الا زبان عاشقی، بود زبان دیگرا
 
اگر که پرده افکند، زچهره یار نازنین
تجلّی ار کند چنان، که هست آن نگار چین
 
جمال ایزدی کند، به خلق ظاهر و مبین
گمان کنند خالقش، تمامی از ره یقین
 
***برند سجده پیش او، جهانیان سراسرا
 
علیست آنکه مدح او، همی بود شعار من
ربوده عشق او زکف، عنان اختیار من
 
منزّه است از اینکه من، بگویمش نگار من
روا بُوَد که خوانمش، خدا و کردگار من
 
***نمی‌شدم چو غالیان، اگر زعشق کافرا
 
شهی که دین احمدی، ز تیغ او رواج شد
به تارک محمّدی، «تبارک الله» تاج شد
 
به راه طالبان حق، وجود او سراج شد
ز احترام مولدش، حرم مطاف حاج شد
 
***به دوستیّ او قسم، که حُبّ اوست مشعرا
 
حدوث ذات پاک او، مقارن است با قِدم
مساوق است با ازل، مسابق است با عدم
 
نظام ممکنات از او، هماره هست منتظم
خدا نباشد او ولی، نه این شده است متّهم
 
***از آنکه در وجود او، جلال اوست مضمرا
 
وجود ماسوی بود، طفیلی از وجود او
به قالب است روح ما، روان ز فیض جود او
 
از آنکه هست بودِ ما، همه ز هست و بود او
نمود ایزدی عیان، شده است از نمود او
 
***اگر که نیست واجب او، ز ممکن است برترا
 
علیست فرد بی‌بدل، علیست مثل بی‌مثل
علیست مصدر دوم، علیست صادر اول
 
علیست خالی از خلل، علیست عاری از زلل
علیست شاهد ازل، علیست نور لم یزل
 
***که فرد لایزال را، وجود اوست مظهرا
 
زمام ملک خویش را، سپرده حق به دست او
چه انبیا چه اولیا، تمام پای بست او
 
یکی هماره محو او، یکی مدام مست او
به هر صفت که خوانمش، بود مقام پست او
 
***نظر به لامکان نما، ببین مقام حیدرا
 
نوشت کاتب ازل، به ساق عرش نام وی
به قدسیان نمونه‌یی، نمود از مقام وی
 
تمام «خرّ سجّداً»، فتاده در سلام وی
پیمبران در آرزوی جرعه‌یی ز جام وی
 
***به جز ولای او نشد، برایشان میسّرا
 
به عزم رزم اگر علی، سمند کینه هی کند
عدوی او به مرگ خود، فغان بسان نی کند
 
به خشم اگر غزا کند، فنای کُلّ شئ کند
بساط روزگار را، به یک اشاره طی کند
 
***نه فخر اوست گویم ار، که گشت عمرو کافرا
 
چو این جهان فنا شود، علی فناش می‌کند
قیامت ار بپا شود، علی بپاش می‌کند
 
که دست دست او بود، ولی خداش می‌کند
«وما رمیت اذ رمیت» بر تو فاش می‌کند
 
***که اوست دست کردگار و اوست عین داورا
 
عنان اختیار من، ربوده عشق او زکف
به اختیار خویشتن، دواندم به هر طرف
 
گهی به طوس می‌کشد مرا و گاه در نجف
چو دست دست او بود، زهی سعادت و شرف
 
***اگرچه در وطن برد، که هست ملک شوشترا
 
منم که گشته نام من، «وفایی» از وفای تو
منم که نیست حاصلی، مرا به جز ولای تو
 
هماره می‌نوازدم، بسان نی، نوای تو
چنانکه بندبند من، پُر است از صدای تو
 
***مرا به ذکر یا علیّ، مگر بزاد مادرا
 
هماره تا به نیکویی، مسلّم است مشتری
ملقب است تا فلک، به کینه و ستمگری
 
به کجروی است تا همی، مدار چرخ چنبری
کنند تا که اختران، به روزگار اختری
 
***به کام دوستان تو، همیشه باد اخترا
 
به کربلا نظاره کن، ببین به نوبهار او
ز سبزه‌ی خط بتان، نگر بنفشه‌زار او
 
به سروهای ابطحی، بطرف جویبار او
به دوحه‌های احمدی، چمان ز هر کنار او
 
***چه قاسم و چه جعفر و چه اکبر و چه اصغرا
 
به رنگ لاله سرو اگر، ندیده‌یی تو در چمن
ببین به سرو این چمن, که هست لاله گون بدن
 
به جسمش ار کفن کنی، بکن زبرگ نسترن
چرا که این کفن بود، به جای کهنه پیرهن
 
***که خواهرش نبیند این چنین برهنه پیکرا
 
نهال قامت بتان سروقدّ مه جبین
فکنده تیشه‌ی جفا، زپا بسی در این زمین
 
همی ز جُعد خم به خم، همی زموی پُر زچین
ز زلف و خال و خط بسی، به خاک او بود عجین
 
***شکسته رونق عبیر و عود و مشک عنبرا
 
ندیده دیده‌ی جهان جوان بساط اکبری
به خلق و خو به گفتگو فزون زهر پیمبری
 
به جلوه همچو احمدی، به حمله همچو حیدری
میان خیل روبهان کوفه چون غضنفری
 
***ز کینه پاره پاره شد، به تیر و تیغ و خنجرا
از هلال عید دوش ابرو کمان کرد آسمان
تا به ابروی تو ماند کج کمان کرد آسمان
 
تا قیامت شد ز خجلت با سیه رویی قرین
مهر خود تا با مه رویت قران کرد آسمان
 
یوسف حُسن ترا، تا پیر زال چرخ دید
حلقه ی مه را، کلاف ریسمان کرد آسمان
 
تا زشغل شیر گیری لحظه یی غافل شوند
خواب را، شب برغزالانت شبان کرد آسمان
 
چون قمر در عقرب زلف رُخت در هر مهی
از پی تشبیه تصویری عیان کرد آسمان
 
پرتوی از مهر رویت تافت اندر کاخ من
ای عجب ما را، زمین چون آسمان کرد آسمان
 
آرزویم را، برآورد و مرادم را بداد
کوکبم را، سعد و عیشم رایگان کرد آسمان
 
آسمان با اینکه از ناکامی ما کامجوست
خویش را ناکام و ما را کامران کرد آسمان
 
آسمان در هر وجودی مایه ی حُزن و غم است
در وجود ما اثر چون زعفران کرد آسمان
 
رشوتم داد آسمان از خوف این تیغ زبان
تا نگویم من چنین یا آنچنان کرد آسمان
 
من رهین رشوه ی او نیستم امّا حکیم
خود نگوید که فلان یا بهمدان کرد آسمان
 
یا خوشان خوش، ناخوشان را ناخوش و ناسازگار
در مزاج نارضامندان زیان کرد آسمان
 
آسمان مقهور و مجبور است در، ادوار خویش
چند گویی آسمان کرد آسمان کرد آسمان
 
آسمان را نیست تأثیری مؤثّر، دیگریست
تهمّت است این گر کسی گوید فلان کرد آسمان
 
در جهان نبود مؤثّر جز خداوند جهان
آسمان را، هم خداوند جهان کرد آسمان
 
آن خداوندی که اسم اعظمش باشد علی
مر، خداوندیش صدبار امتحان کرد آسمان
 
ردّ شمسش را نمود و باز هم خواهد نمود
حکم او در هر زمان برخود روان کرد آسمان
 
از نهیبش سر برآرد چون ز مغرب آفتاب
آن زمان باید مکان در لامکان کرد آسمان
 
صولجان قدرتش تا بهر خلقت شد بلند
خود چو گوی اندر خم آن صولجان کرد آسمان
 
تا شود، بر پرچم چتر جلالش آستر
خویش را، بر شکل چتر و سایبان کرد آسمان
 
بیضه، زرّین جوجه سیمین آورد از ماه مهر
تا به زیر قاف قصرش آشیان کرد آسمان
 
خون خصم از میغ تیغش تاکه باریدن گرفت
تیغ خود، در میغ از بیمش نهان کرد آسمان
 
تا که همرنگ غلامانش شود با صد نیاز
خویشتن بر آستانش پاسبان کرد آسمان
 
دلدش را داد میکائیل کیل از سُنبله
مُشتی از وی ریخت نامش کهکشان کرد آسمان
 
شکلی از نعل سمندش تا کند شاید بیان
با هلال و خوشه ی پروین بیان کرد آسمان
 
بس طریق بندگی پیمود تا از مهر و ماه
خویش را، در فوج او صاحب نشان کرد آسمان
 
خیر و شرّ، مهر و وفا نیک و بد و جور و جفا
ای «وفایی» تهمّت است این کاسمان کرد آسمان
 
آسمان رسواست بی تقصیر و بی جرم و خطا
چون تو هم از روز اوّل این زیان کرد آسمان
 
رعد را، می دانی امّا سرّ او را باز دان
کز بلای کربلا از دل فغان کرد آسمان
 
برق باشد یک شرار، از شعله ی آه حسین
کان شرار از سینه ی سوزان عیان کرد آسمان
 
آسمان باران همی بارد ولی تا روز حشر
گریه ها باشد که بر لب تشنگان کرد آسمان
 
روز عاشورا، مگر نشنیده یی این ماجرا
خاک می افشاند و خون از دل روان کرد آسمان
 
جامه زد، در نیل ماتم تا قیامت زین عزا
زیر بار غم قدی همچون کمان کرد آسمان
ساقیا بیا ز آفتاب می
می نما تو هی ذرّه پروری
 
***هی بده مرا از ره وفا
کاسه ی زری آب آذری
 
آفتاب را در پیاله کن
هی پیاله را رشک لاله کن
 
***خود به نام ما این حواله کن
زُهره را بده دست مشتری
 
رطل و جام ده هی به کام ده
هی به روز ده هی به شام ده
 
***بر خواص ده بر کرام ده
بر دوام ده نی به سرسری
 
دختر رزان شد به ما حرام
پیر می فروش داده این نظام
 
***بهر این عوام باده خلّری
بهر ما کرام باده کوثری
 
یک سبو به من ده ز قعر دن
در عوض بگیر جان و دل ز من
 
***تا دهم به باد این غبار تن
بر فلک نهم پای از ثری
 
جان نثار آن لعل شکّری
دل فدای آن زلف عنبری
 
***هان بیار از آن آب آذری
هی مرا رهان خود ز سرسری
 
بالله آمدم زین خودی به تنگ
خود به کیش عشق این جنونست و ننگ
 
***می بیار هی با نوای چنگ
تا مگر شوم خود ز خود بری
 
در هوای می عمر گشت طی
ساقیا بیار شطّ و دجله هی
 
***تا که افکنم خود به بحر می
تا در آن کنم من شناوری
 
یک غدیر خم بود در جهان
صد خُم و غدیر شد از او روان
 
***هر خُمی از آن آمد احمدی
هر غدیر از آن گشت حیدری
 
جان نثارت ای ساقی ازل
دل فدایت ای باقی ابد
 
***تا ابد ز تو مر، مرا رسد
هی وظیفه و هی مقرّری
 
بی توام به جان نیست خرّمی
فی المثل اگر هست یکدمی
 
***هی به دل کند باد نشتری
بر جگر کند آب خنجری
 
یا علی بکن در دلم مقرّ
ده به جان من قوّت دیگر
 
***زانکه در ولا نیست معتبر
فربهی تن یا که لاغری
 
یا علی مدد از تو می رسد
تا ابد همی یا علی مدد
 
***کز ازل مرا نیست تا ابد
جز تو حافظی جز تو ناصری
 
ای حدوث تو همدم قدم
ای وجود تو سابق از عدم
 
***ای به ممکنات ز بیش و کم
داده حق ترا حکم داوری
 
من خدای را خود ندیده ام
بر خدایی ات زان گُزیده ام
 
***یا قبول کن آنچه دیده ام
یا مرا بده چشم دیگری
 
خود تو گفته یی من خدا نیم
ورنه من ترا خود نصیری ام
 
***من نه زاهدم من نه دیری ام
عاشقم ترا چون تو دلبری
 
گر تو ممکنی ور تو واجبی
کی شناسمت من به واجبی
 
***کس نداندت رتبه جز نبی
هرچه خوانمت زان تو برتری
 
مشتبه شوی کی تو با خدا
حق و مشتبه این سخن چرا
 
***حق نمی شود مشتبه به ما
چون خدای را خود تو مظهری
 
ای به مصطفی یار و هم زبان
ای لسان حق را تو ترجمان
 
***ای به حقّ تو خلق بدگمان
در خدایی ات جمله منظری
 
ای مخاطب از حق به یا علی
خطبه های حق از تو منجلی
 
***از مقام خود کن تنزّلی
تا ترا کند عرش منبری
 
قدر و جاه تو نیست سرسری
هرچه گویمت زان تو برتری
 
***هم فلک ترا کرده قنبری
هم ملک ترا کرده چاکری
 
ای ز نور تو طور مندکی
از طفیل تو عالم اندکی
 
***جز تو سوی حق نیست مسلکی
هم تو ناظری هم تو منظری
 
هم تو حاضری هم تو ناظری
هم تو امری و هم تو آمری
 
***هم تو فعلی و هم تو فاعلی
هم تو صادری هم تو مصدری
 
هم تو قادری هم تو قاهری
هم تو راحمی هم تو غافری
 
***هم تو باطنی هم تو ظاهری
هم تو اوّلی هم تو آخری
 
هم تو کعبه ای هم تو قبله ای
هم تویی صفا هم تو مروه ای
 
***هم تو حجری و هم تو زمزمی
هم تویی منی هم تو مشعری
 
هم به انبیا جمله رهبری
هم به اوصیا جمله سروری
 
***هم خدای را عین و مظهری
هم رسول را بار و یاوری
 
در شجاعت و در دلاوری
می رسد ز حق برتو وز نبی
 
***مرحبا از آن قتل مرحبی
آفرین از آن فتح خیبری
 
عمرو عبدود با همه یلی
روبرو چو شد با تو یا علی
 
***جوشنش به بر کرد چادری
مغفرش به سر کرد معجری
 
من نکرده ام شاعری شعار
بهر سیم و زر یا که افتخار
 
***زد چو بر سرم عشق هشت و چار
خویش را زدم من به شاعری
 
من «وفایی ام» مادح شما
دارم آرزو باشدم رجا
 
***کزره وفا با همین ولا
سازی ای شها مدفنم غری
 
شد حسین تو کشته ی جفا
شد سرش جدا لیکن از قفا
 
***من چگویمت سرّ ماجرا
چون تو واقفی چون تو مخبری
 
زیور زنان رفت سربسر
برده کوفیان هرچه سیم و زر
 
***خود به جا نماند بهرشان مگر
کام خشگی و دیده ی تری
چه شود، زراه وفا اگر
نظری به جانب ما کنی
 
***که به کیمیای نظر مگر
مس قلب تیره طلا کنی
 
یمن از عقیق تو آیتی
چمن از رُخ تو روایتی
 
***شکر از لب تو حکایتی
اگرش چو غنچه تو واکنی
 
به شکنج طُرّه ی عنبرین
که به مهر چهر تو شد قرین
 
***شب و روز تیره ی این حزین
تو بدل به نور و ضیا کنی
 
بنما، ز پسته تبسّمی
بنما، ز غنچه تکلّمی
 
***به تکلّمی و تبسّمی
همه دردها تو دوا کنی
 
تو مراد من تو نجات من
به حیات من به ممات من
 
***چه زیان کنی چه ضرر، بری
که برآوری و عطا کنی
 
تو شه سریر ولایتی
تو مه منیر هدایتی
 
***چه شود، گهی به عنایتی
نگهی به سوی گدا کنی
 
تو چرا، الست بربّکم
نزنی بزن که اگر، زنی
 
***ازل و ابد همه ذرّه ذرّه
پر از صدای بلا کنی
 
ز غمم چرا نکنی رها
و اگر کنی فمتی متی
 
***که زبطن حوت بسی رها
تو چو یونس بن متی کنی
 
تو شهی شهان همه چاکرت
تو مهی مهان همه بر درت
 
***که شوند قنبر قنبرت
تو قبول اگر، ز وفا کنی
 
تو به شهر علم نبی دری
تو ز انبیا همه برتری
 
***تو غضنفری و تو صفدری
چو میان معرکه جا کنی
 
تو زنی به دوش نبی قدم
فکنی بتان همه از حرم
 
***حرم از وجود تو محترم
ز صفا صفا تو صفا کنی
 
تو چه صادری تو چه مصدری
تو چه جلوه یی و چه مظهری
 
***که هم اوّلی و هم آخری
همه جا تو کار خدا کنی
 
ز حدوث چتر و علم زنی
قَدم از قِدم به عدم زنی
 
***ز عدم تو نقش و رقم زنی
و بنای هر دو سرا کنی
 
من اگر خدای ندانمت
متحیّرم که چه خوانمت
 
***که اگر خدای بدانمت
تو بری شوی و ابا کنی
 
تو تمیز مؤمن و کافری
تو قسیم جنّت و آذری
 
***که سعید را تو جزا، دهیّ
و عنید را تو جزا کنی
 
شب و روز، را تو مقدّری
تو مدبّری تو منوّری
 
***که مساء را تو کنی صباح
و صباح را تو مسا کنی
 
به خدا «وفایی» با خطا
همه خوف او بود از بداء
 
***که مباد دست رجای او
ز عطای خود تو جدا کنی
 
دو جهان شود همه کربلا
ز فغان و ناله چو در عزا
 
***گذری به عرصه ی نینوا و
بسان نی تو نوا کنی
 
ز جگر تو نعره ی حیدری
ز غم حسین چو برآوری
 
***ز خروش و ناله تو عرش و فرش
تمام کرب و بلا کنی
چون ز تأثیر حمل تر، شد دماغ روزگار
عطسه یی برزد زمین بیرون شد از مغزش بخار
 
باد نوروزی وزید، اندر، به کوه و باغ و راغ
فرّ فیروزی ز هر سو شد به عالم آشکار
 
از نهیب فوج فروردین سپهسالار دی
شد گریزان از گلستان با هزاران زینهار
 
از پی آرایش چهر عروسان چمن
سوی گلشن شد روان مشّاطه ی باد بهار
 
گسترید از سبزه در صحن چمن دیبای چین
آکنید از لاله در جیب دمن مشک تتار
 
باغ شد از ارغوان چون روضه ی خرّم بهشت
راغ شد از اقحوان چون طاق این نیلی حصار
 
چشم نرگس شد چو چشم گل عذاران دلفریب
جعد سنبل شد چو موی لاله رویان مشکبار
 
غنچه از هر سو نگون آویخته مینا مثال
لاله از هر جا دهان را، بر گشاده جام وار
 
گر نه گل حرف اناالحق بر زبان خویش راند
از چه رو گردیده چون منصور، آویزان به دار
 
از وفور رنگهای مختلف اندر چمن
مردم نظّاره را، مدهوش سازد کوکنار
 
ز انبساط مقدم گل پای کوبان گشت سرو
وز نشاط صوت بلبل دست افشان شد چنار
 
ناربُن را حیرت افزا، بین که آمد این شجر
اخضر از سر تا بپا وز پای تاسر، عین نار
 
چون نکیسا فاخته بر سرو آمد نغمه سنج
باربد، سان سارو صُلصُل در نوا، بر شاخسار
 
بس هوا، صیقل گری بنموده سطح آب را
عکس بوی گل توان دیدن میان آبشار
 
شبنم از بس می چکد از هر طرف بر روی گل
رشته ی بلّور، را ماند تو گویی نوک خار
 
در چنین روزی نمی باید نشستن تلخ کام
در چنین فصلی نمی بایست ماندن دل فکار
 
ساقیا مُل بی تأمّل ده که اندر فصل گل
از خرد بیگانه یی گر بر نشینی هوشیار
 
خاصه اکنون کز ورود موکب اردیبهشت
چون بهشت جاودان جان پرور آمد مرغزار
 
پند من بشنو گرانجانی مکن از جای خیز
سر، سبک ساز از غم دیرینه یعنی می بیار
 
آفت غم راحت جان مایه ی عیش و سرور
تلخ چون پند خردمندان ولیکن خوشگوار
 
اینکه می گویند، می آرد خِلل در کار عقل
این سخن افسانه دان گر عاقلی باور مدار
 
می چه می آن می که شد آرام جانهای نژند
می چه می آن می که شد درمان دلهای فکار
 
می چه می آن می که گر، نوشد جنین اندر رحم
دختر ار، باشد پسر گردد، پسر شیر شکار
 
می چه می آن می که گر ریزند در کام رضیع
گردد از تأثیر آن در شیرخواری شیرخوار
 
می چه می آن می که سازد، در شجاعت مور را
آنچنان کز مار بتواند در آوردن دمار
 
می چه می آن می که گر، یکقطره در کام نهنگ
ریزی از دریا، شتابد بیخود اندر کوهسار
 
می چه می آن می که گر، یکجرعه در حلق پلنگ
در، رسد از کوه سازد جانب دریا گذار
 
می کدامین می، می وحدت کزان می مصطفی
قرنها بوده است پیش از می گساران می گسار
 
مقصد و مقصوم از می چیست حُبّ مرتضی
آنکه آمد هل اتی در شأن او از کردگار
 
وصف قدرش را، سرایم من چسان کش حق سرود
«لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقار»
 
از سنان و از سه نان مُلک و مَلک تسخیر اوست
قوت و قوّت را تماشا کن که چون آرد، به کار
 
گر خداوند جلالش عزم خلاّقی کند
خلق سازد عالم و آدم هزار اندر هزار
 
گر که جبریل خیالش بال بگشاید زهم
جبرئیل از جبرئیلی کردن آید شرمسار
 
پرتو لطف جمیلش شد دلیل جبرئیل
ورنه کی کردی خدا او را امین و راز دار
 
قابض الارواح تیغش را چو عزرائیل دید
جان ستانی را گرفت از قبضه ی او مستعار
 
گرنه میکائیل دستش قاسم الارزاق شد
هست میکالش چرا در خوان احسان ریزه خوار
 
گر که اسرافیل تکبیرش دمد در صور دهر
کفر از او معدوم و ایمان یابد ازوی انتشار
 
آدم علمش تجلّی گر کند ابلیس را
سجده بر خاک آورد از روی عجز و انکسار
 
نوح لطفش گر بسازد کشتی از بهر نجات
جای آب آتش اگر باشد توان کردن گذار
 
آدمیّت بین که نوح و آدم اندر کوی او
در قرین قُرب حق هستند از قُرب جوار
 
آدم اندر خاک کویش شد قرین قُرب حق
آدمی را آدمیّت این چنین آید، به کار
 
گر خلیل الله تسلیمش در آذر پا نهد
دوزخ ار، باشد کند او را، سراسر لاله زار
 
یوسف حُسنش اگر از چهره برگیرد نقاب
صد هزاران یوسف صدیقش آید بنده وار
 
با کلیم الله کلام الله را نسبت خطاست
چون سخن با، هم سخن دارند فرق بیشمار
 
آنکه در سینا سخن می گفت با موسی علیست
منکر ار، باور ندارد این سخن باور مدار
 
نسبتش دادم به عیسی مرتعش شد عقل و گفت
هست عیسی بی شفای او مریض رعشه دار
 
احمد معراج عشقش در نگنجد در خیال
نازک است از بس سخن باید نمودن اقتصار
 
عشق می باید که تا یابد رموز عشق را
ای «وفایی» عقل را نبود، به کوی عشق بار
 
از برای مصرع اعدای او باید زنُو
یک دو مصرع آورم چون ذوالفقارش آبدار
بازم آمد عشق یار، آهسته برزد حلقه بردر
تا، به رویش در گشودم بر گرفتم تنگ در بر
 
با وجود آشنایی خویش را بیگانه کردم
گفتمش گم کرده ای ره ای به هر راهی تو رهبر
 
گفت ره را، گم نکردستم تو خود کردی فرامش
عهد پیشین را و کردی خویش را حیران و مضطر
 
عذرها، آوردمش عذری نشد از من پذیرا
عجزها و لابه کردم می نکرد او هیچ باور
 
زاری و عجز و تضرّع خاکساریّ و تواضع
هرچه افزونتر، زمن شد می شدش قوّت فزونتر
 
هر چه گفتم من نه مرد عشقم از اهل دمشقم
گفت نی نی دانمت هستی «وفایی» زاهل شوشتر
 
گفتمش پیر و حزینم عشق را، باید جوانی
گفت می آرم نشاط و نوجوانی را، من از سر
 
هرچه کردم عجز و زاری التماس و بیقراری
کاین حزین ناتوان را این زمان بگذار و بگذر
 
گفت بگذار این سخنها بگذر از این مکر و فن ها
تا به کی زین ما و من ها، می کنی جان را مکدّر
 
گفتمش من لایق و قابل نیم این موهبت را
گفت این در، جز قبول او ندارد شرط دیگر
 
عرصه بر من تنگ شد احوال را دانی چسان بود
او بسان شیر غرّان من چو مور لنگ لاغر
 
تاخت بر ملک وجودم ساخت ویران هست و بودم
بر فلک افراخت دودم بر دلم افروخت آذر
 
فارغم کرد از من و ما، از غم دنیا و عقبی
کرد جانم را مصفّا، ساخت قلبم را منوّر
 
گفتمش ای عشق والا، مرحبا اهلاً و سهلا
ای تو از هر چیز احلی وی تو از هر چیز برتر
 
گرچه هستی اصل ناکامی ولیکن باشد از تو
عیش ها یکجا مهیّا، کام ها یکسر میسّر
 
آفرین ای عشق مقبل آفت غم راحت دل
از تو آسان هرچه مشکل وز تو زیبا هرچه منکر
 
از تو رنگین چهره ی گل وز تو شیدا، جان بلبل
وز تو مشگین جُعد سنبل وز تو دلکش زلف ضیمر
 
پرتو اندازی الا، ای عشق اگر، بر شوره زاری
بردمد زان شوره زاران تا ابد نسرین و نستر
 
قُرب ده سال است باشد بی توام ای عشق جانان
ساغر دل خالی و پُر چشم و لب خشکیده و تر
 
مر مرا، در عین دلگیری نمودی دستگیر
دادی الفت اندر این پیری میان ما و دلبر
 
دلبر و دلدار و دلجو آن مه واللّیل گیسو
هل اتی خو والضّحی رو مظهر دادار داور
 
مظهرش گفتم از آن رو تا که از حرفم بری بو
کش توان گفت «انّهُ هو» با همان معنای دیگر
 
آهن اندر آتش، آتش نیست امّا هست آتش
امتحان را، دست برزن گر، نمی داریش باور
 
اوست علم و اوست عامل اوست فعل اوست فاعل
اوست امرو اوست امر، اوست صادر اوست مصدر
 
صد هزاران عالم و آدم سزد، مر قدرتش را
تا، زنو ایجاد گرداند اگر باشد مقدّر
 
بر زمان حکمش روان انسان که گر خواهد نماید
خود مؤخّر را، مقدّم یا مقدّم را مؤخّر
 
خیمه ی اجلال را چون بر زند قنبر به جایی
عرش اعظم را محدّب می شود آنجا مقعّر
 
آیه ی تطهیر آمد از پی پیرایه او را
ورنه بوده است او ز اوّل طاهر و طُهر و مطهّر
 
ساقی کوثر امیر مؤمنان مصباح ایمان
شیر و شمشیر خدا، میر هدی ضرغام و حیدر
 
من که تفسیر «سقاهم ربُّهم» یا رب ندانم
لیک می دانم علی را، صاحب و ساقی کوثر
 
آنکه اندر، لیل ظلما راکع و سجّاد و بکّاء
وانکه اندر، روز هیجا صف کش و صفدار و صفدر
 
آنکه در محراب طاعت خاضع و مسکین و خاشع
وانکه اندر، حرب مرحب شیر مغضب لیث قسور
 
مرحبا، مرحب کشی کز تاب تیغ آبدارش
مرحب و مرکب به خاک افتاد و از جبریل شهپر
 
کی حصین می گشت حصن دین و محکم باب ایمان
آن در سنگین نمی کَندی اگر، از حصن خیبر
 
آنچنان برکند با قهرش که گر، می خواستی او
می نشاندی بر در دروازه ی ملک عدم در
 
کز عدم ننهد قدم دیگر کسی در ملک هستی
تا نیاید هرگز از آن در، بدر یکنفس کافر
 
«لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقارش»
از احد آمد بشأن اندر اُحُد چون شد مظفّر
 
تا شود همرنگ با، حزبش به جنگ بدر و احزاب
آسمان پوشید ز انجم جوشن و از مهر مغفر
 
عمرو کافر کشتن او را نیست مدحی یا ثنایی
آنکه می باشد به امرش هست و بود عمرو کافر
 
تیغ لا شکلش به نفی کفر و در اثبات ایمان
کرد در عالم بلند آوازه ی الله اکبر
 
از ازل با تیغ خونریزش اجل همراز و همدم
تا ابد با طایر تیرش قدر، هم بال و هم پر
 
از گل آدم گُل رویش نه گر منظور بود
تیره خاکی را، ملایک سجده کی کردند یکسر
 
ساحلی از بحر جودش گر نبودی کوه جودی
تا قیامت نوح در کشتی به طوفان بودی اندر
 
پور آذر گر که سرگرم از ولای او نبودی
کی شدی برداً سلاماً آذرا، بر پورآذر
 
گر، نمی فرمود «اَقبل لاتخف» بر پور عمران
تا ابد، می بود ولی مدبراً، از بیم اژدر
 
پور مریم گر نمودی مرده را خود زنده از دم
بود از آندم کش دمیدی ایلیا در جیب مادر
 
بود او با، هر نبی در سرّ و با احمد به ظاهر
گر نبودی او نبودی هیچ یک ز ایشان پیمبر
 
از پی رفع خیال «لم یلد لم یولد» است این
کش نبی «کفواًله» گردید و می خواندش برادر
 
کشتی هستی به دریای عدم نابود گشتی
هستی او گر، در این دریا نمی افکند لنگر
 
گوهر تاج ولایت شاه اقلیم هدایت
کز عبودیّت شدش ملک ربوبیّت مسخّر
 
چون منی کی می توان مدح و ثنا کردن شهی را
کش خدا مدّاح و قرآن مدح و راوی شد پیمبر
 
یا امیرالمؤمنین یا ذالکرم یا شاه مردان
ای به هر دردی تو درمان وی به هر سرّی تو رهبر
 
صد هزارم غم به قلب بی سکون گردیده مدغم
صد هزار آذر، به جان بیقرارم گشته مضمر
 
دارم آذرها، به جان غم ها، به دل یکسرنهانی
نیست هرگز چاره آنها را، نه با زور و نه با زر
 
زور و زر، هرگز نگرداند شقاوت را سعادت
جز تو قادر بر تصرّف کیست اندر عالم زر
 
این شقاوت را مبدّل بر سعادت کن بزودی
حقّ احمد حقّ زهرا، حرمت شبیّر و شبّر
 
هر بلایم بر سر آید یکسر از لاوبلی شد
گیرم اینجا بگذرد چون بگذرد فردای محشر
 
یا علی این یک غمم باشد ز غمهای نهانی
هیچ یک ز آنها نباشد برتو پنهان و مستّر
 
دارم امّید و تمنّا از تو در دنیا و عقبی
لطف و احسان جود و اعطا، هی پیاپی هی مکرّر
سقاک الله ای ساقی نیک منظر
بده می چه می زان می روح پرور
 
چه می زان مئی کاورد نور در دل
چه می زان مئی کافکند شور بر سر
 
از آن می که سلمان از آن شد مسلمان
از آن می که ایمان از او یافت بوذر
 
بکن بیخود و مستم آنسان که هرگز
نگردم خبردار، ز آشوب محشر
 
نماند مرا هیچ امّید و بیمی
که جا در بهشتم بود یا در آذر
 
ببخشای چندان تو بر یاد مستان
از آن آب سوزان وزآن آتش تر
 
از آن آب سوزان بشوییم عصیان
وزان آتش تر بسوزیم کیفر
 
لبالب بکن ساغر هستی ام را
از آن می که آرد، به دل مهر حیدر
 
علیّ ولی منبع فیض یزدان
ولیّ خدا، چهر پاک پیمبر
 
علی راکب دلدل برق جولان
علی صاحب ذوالفقار دو پیکر
 
علی آنکه لاهوتیان راست مرشد
علی آنکه ناسوتیان راست رهبر
 
علی مظهر قدرت حیّ سبحان
علی زور بازوی شرع پیمبر
 
به هر فعل فاعل به هر امر، آمر
بود، گرچه مشتق ولی هست مصدر
 
براندازه ی خلعت انّمایی
امام به حق زیب محراب و منبر
 
به زور یداللّهی آن شیر یزدان
چنان کند در، را ز باروی خیبر
 
که گر، دست خود سوی بالا فشاندی
نشاندی مر، این حصن فیروزه را، در
 
الا، ای امین خداوند اکبر
رسول خدا را، وصیّ و برادر
 
تویی بر همه خلق عالم مقدّم
قِدم با حدوث تو بوده است همسر
 
صفات الهی همه در تو مدغم
جلال خدایی همه در تو مضمر
 
تویی علّت غایی آفرینش
بود آفرینش طفیل تو یکسر
 
غرض ذات پاک تو از ما سوی الله
عرض ما سوی الله و ذات تو جوهر
 
به دریای علم خدا، ناخدایی
به نُه فلک افلاک هستی تو لنگر
 
تویی باب ابواب علم لدنّی
نبی شهر علم و تو آن شهر را، در
 
قضا و قدر بی رضایت به گیتی
نباشد مصوّر، نگردد مقدّر
 
تویی آنکه در، بدو ایجاد عالم
به دست تو شد خاک آدم مخمّر
 
ز تیغ کجت راست شد رایت دین
وزان بیرق کفر آمد نگون سر
 
ز بوی تو یک شمه هر هشت جنّت
به وصف تو یک آیه این چار دفتر
 
ز جود تو یک قطره هر هفت دریا
ز نور تو یک ذرّه این هفت اختر
 
نُه افلاک سرگشته بر گرد کویت
بگردند مانند گویی محقّر
 
به حکم تو گردند این هفت آباء
به امر تو باشند این چار مادر
 
ز مهر و ز قهر تو این ماه گردون
گهی هست فربه گهی هست لاغر
 
گر، از قصر جاه تو سنگی بغلطد
زُحل را پس از قرنها بشکند سر
 
به عشق و تولّای تو کوه و صحرا
یکی پای برگل یکی شور بر سر
 
«وفایی» سگ آستان تو خواهد
که در آستان تو باشد نه شوشتر
 
در آن آستانی که جبریل خادم
در آن آستانی که میکال چاکر
 
امیراً کبیراً علیماً خبیراً
به هرچیز هستی تو دانا و رهبر
 
تویی غالب کلّ غالب چرا شد
حسین تو مغلوب قوم ستمگر
 
خبرداری ای شاه از نور عینت
حسین آن شهید به خون غرقه پیکر
 
پی از قتل سلطان دین شمر بی دین
چه گویم چه کرد آن لعین بداختر
 
زد آتش خیام حرم را و افکند
زنان اندر آزار و طفلان در آذر
 
کشید از سرا پرده بیرون زنانی
که بودند ناموس پاک پیمبر
ای دلا منزل فراتر، بر کن از این خاکدان
غیر قُرب دوست دیگر هرچه باشد خاکدان
 
از خودی یکدم مجرّد، شو زهستی بی نشان
بگذر از خود یک زمان کز، بی نشان یا بی نشان
 
بی نشان شو در، بر آنان که خود از نفی خویش
بی نشان را دیده با چشم حقیقت بی نشان
 
گر تویی در قید هستی نیستی از اهل دل
ور تویی در بند تن محرومی از اسرار جهان
 
رو سراسر، نور شو از خودپرستی دور شو
تا دهندت جا، میان دیدگان چون کامران
 
گر بقا خواهی فنا باید شد اندر حُسن دوست
کاین فنا باشد بقایی به زملک جاودان
 
تا به کی در فکر جاهی بالله اینجا هست چاه
چند اندر قید دونانی برای یک دونان
 
نان و جاهت هر دو مقسومند از روز ازل
بی سبب خود را، چه اندازی به رنج و اندهان
 
لذّتی در ترک لذّت هست کان ناید به وصف
ترک این لذّات کن چندی برای امتحان
 
آزمودم عزّت دنیا سراسر ذلّت است
چشم بگشا سر بر آر، آخر از این خواب گران
 
راحت نایاب باطل را چه می جویی عبث
بالله این نامیست کز وی نیست در عالم نشان
 
گیرمت راحت میسّر شد چه می سازی به مرگ
راحت دنیا نمی ارزد، به مرگ ناگهان
 
هست بنیاد جهان بر آب و خواهد شد به باد
در هوا، یا آب کی مرغی ببندد آشیان
 
مال دنیا مار و گنجش رنج راحت محنت است
جاه او چاه است و شربت ضربت و سودش زیان
 
خود در آخر موجب خفقان دل خواهد شدن
گرچه در خاصیّت اوّل خنده آرد زعفران
 
حالیا از دیگران عبرت نمی گیری مگر
عاقبت عبرت تو خواهی شد برای دیگران
 
خود سلیمان دستگاهش یک زمان بر باد رفت
گرچه تخت و بخت او بر باد، می گشتی روان
 
از سفاهت چند می جویی ثمر از شاخ بید
بالله ار جز تلخ کامی حاصلی یابی از آن
 
این شجر جز تلخ کامی ها، نمی بخشد ثمر
بس خطرناک است این باغ و بهار و بوستان
 
دست زن باری به دامان تولّای علی
تا کشاند زین خطرهایت سوی دارالامان
 
بهر تو داده است دنیا را، سه بار آن شه طلاق
کی نکاحش کرد تا باشد طلاقی در میان
 
گر نکرد آن شاه دنیا را، حرام از بهر تو
پس چرا از وی نگیری کام در روز و شبان
 
بگذر از این شوی کش کو همچو تو چندین هزار
کشته و ناداده کام هیچ یک زان شوهران
 
جان فدای همّت والای آن شه کز نُخست
خود ندادش کام دل با آنکه بودش رایگان
 
از همه عالم قناعت کرد او با نان جو
بُد غذایش نان جو قسّام رزق انس و جهان
 
از جهان گردید قانع بر، مرّقع جامه یی
لیکن از کمتر عطایش کسوت خلق جهان
 
باز از نو مطلعی از شرق طبع روشنم
همچو مهر خاوران شد آشکارا و نهان
 
ذرّه یی از قدرت او خلق این نُه آسمان
نی غلط گفتم که باشد آسمان و ریسمان
 
فیض مطلق جلوه ی حق اصل عنوان وجود
عین ایمان محض دین یعنی امیر مؤمنان
 
مصدر ایجاد و اصل واحد و سرّ وجود
مشرق صبح ازل شام ابد، را پاسبان
 
شاه اقلیم ولایت آنکه در عهد الست
با، ربوبیّت گه میثاق آمد هم عنان
 
کاف کن بانون نگشتی تا ابد هرگز قرین
گر وجودش را، نمی بودی به هستی اقتران
 
آنکه چون مام مشیّت شد ز قدرت حامله
زاد، در یک بطن او را با نبوّت توأمان
 
گر ولایت با نبوّت نیست توام پس چرا
لعنت حق گشت واجب بر فلان و بر فلان
 
لامکان از پای پیغمبر گرفت ار، زیب و فر
دوش پیغمبر ز پای اوست رشک لامکان
 
نقش جای پایش از مُهر نبوّت برتر است
گر نبودی او نبوّت را نبودی عزّوشان
 
چون محمّد در شب معراج شد مهمان دوست
شد علی در بزم قُرب دوست او را میزبان
 
آیة الکبری که اعظم تحفه ی آن دوست بود
بود روی میزبان کز دیدنش شد شادمان
 
ای فدای ذات آن ممکن که آمد از نُخست
غیب محض و ذات واجب را وجودش ترجمان
 
او یدالله است و جنب الله و سرّ کردگار
اوست وجه الله و عین الله و هم سمع و لسان
 
از عبودیّت که باشد سربسر عجز و نیاز
گشت آثار ربوبیّت از او ظاهر چُنان
 
کش یکی خواند خدا و دیگری مرد خدا
شد وجود واجبش پیرایه ی شکّ و گمان
 
مقصد اصلی اگر شخص شریف او نبود
روح آدم خود، نمی گردید در قالب روان
 
کشتی نوح نبی گر یافت از طوفان نجات
طُرّه ی گیسوی قنبر بود او را، بادبان
 
چونکه ابراهیم بود از شیعیانش زان سبب
آتش سوزان بر او گردید رشک گلستان
 
در میان شیعه با عرش علا، فرقی که هست
از ثری تا، بر ثریّا از زمین تا آسمان
 
تا قیامت آرزومندند موسی و شعیب
کز برای بوذرش باشند، راعی و شبان
 
ای امیرمؤمنان ای دست و شمشیر خدا
از تو می جویم امان زین فتنه ی آخر زمان
 
دارم امّید آنکه گردد سرّ یزدان آشکار
ز آستین دست خدا گردد هویدا و عیان
 
تا جمال حق شود از پرده ی غیب آشکار
از قدوم خود جهان پیر را سازد جوان
 
آنکه از تأثیر شمشیرش شود معدوم کفر
وز وجود واجبش ایمان بماند جاودان
 
تا سراسر پر نماید این جهان از قسط و عدل
تا ز قطع دابر ظالم شویم الحمد خوان
 
تا نماند در همه آفاق آثار نفاق
پُر شود عالم ز ایمان قیروان تا قیروان
 
تا بدل گردد به دین آوازه ی فسق و فجور
تا که گر در، نی دمند آید از آن بانگ اذان
 
ای «وفایی» آخر عمر است پیر افشانیی
در ره عشقش به هستی پا بزن دستی فشان
 
کامران گشتی به مدحش چون تو در پایان عمر
دارم امّید آنکه بعد از مرگ باشی کامران
ساقی به وصف لعل تو تا، می زنیم دم
ما را، بریز باده به پیمانه دمبدم
 
زان باده یی که در خُم وحدت بود مدام
برجان زند شرار و ز خاطر برد الم
 
بر، شوره زار اگر بچکد سنبل آورد
جغد، ار، خورد همای شود، بی زیاد و کم
 
ضحّاک اگر خورد چو انوشیروان شود
غمناک اگر بنوشد فارغ شود ز غم
 
چون بولهب به پایه ی این باده پی نبرد
تبّت یداش پایه به هم ساخت منهدم
 
این باده را ندانم دانی که نام چیست
یا آنکه همچو زلف خود آشفته یی به هم
 
گر با خبر نئی به تو می سازمش بیان
تا غنچه ی لبت شود از شوق مُبتسم
 
هشدار جان فدای لب باده نوش تو
هشدار، دل فدایی آن زلف خم به خم
 
تعبیر از او به نفس ولایت نموده اند
جز این این به نامهای دیگر خوانده اند، هم
 
یعنی اگر نبودی این باده در میان
بودیم تا ابد همه در ظلمتِ عدم
 
ساقی بده چمانه چمانه سبو سبو
زان باده ی مغانه به آواز زیر و بم
 
گر، می کنی عنایت و زان باده می دهی
پُر کن ز جام مصطفوی نی ز جام جم
 
تا جرعه یی بنوشم و در عین بیخودی
در ملک جان به خدمت جانان زنم قدم
 
گویم که ای وجود تو سرمایه ی وجود
ای باعث تمامی اشیا، زبیش و کم
 
نظم سپهر و مهر و مه و عرش و کاینات
اینها همه به حکم تو گردیده منتظم
 
ای مایه ی جلال که در پیش رفعتت
پُشت سپهر، از پی تعظیم گشته خم
 
از شرق طبع من زده سر مطلع دیگر
چون قرص آفتاب بدین نیلگون خیم
 
ای آنکه چون تو نامده از مکمن عدم
همسر بود حدوث وجود تو با قِدم
 
نابرده پی به ذات تو گفتند اینکه تو
هستی خدا، شدی به خدایی تو متّهم
 
گر، پی برند بر صفت ذات پاک تو
غیر از قصور خویش نبینند لاجرم
 
می ماند دست قدرت یزدان در آستین
گر، از عدم نمی زدی اندر جهان قدم
 
ای ممکن الوجود، که چون واجب الوجود
هر ممکن از وجود تو موجود و منعدم
 
چیزی که نیست امر تو تقدیر، گفت لا
امری که هست حکم تو گوید قضا، نعم
 
پیغمبران به حبل تو دارند اعتصام
کرّوبیان به ذیل تو هستند معتصم
 
چون کاتب ازل قلم صُنع بر گرفت
دیباچه ی وجود، به نام تو زد رقم
 
گر خوانمت خدا، نه خدا مظهر خدا
هستی نبی نه بلکه ورا، صهر وابن عمّ
 
ای شیر کردگار، که در عهد عدل تو
باز از خُمام و شیر، ز آهو نموده رم
 
در دشت کارزار تو از خون کشتگان
چیزی دیگر نروید جز شاخه ی بقم
 
زآنرو شده است هیئت تیغت به شکل لا
تا نفی شرک سازد، با پیکر دودم
 
کاووس کی به خرگه تو کمترین غلام
جمشید جم به درگه تو کمترین خِدم
 
دست من است و عروه ی حُبّ تو یا علی
روزی که عروه ها، همه گردند منفصم
 
شاها «وفایی» از تو نخواهد به غیر تو
چیز دیگر از آنکه تویی سابغ النّعم
 
مأوای دوستان تو در روضة النعیم
مثوای دشمنان تو فی النّار والظّلم
 
ای شیر کردگار بدین شوکت و جلال
بودی کجا که رفت بر، اولادت این ستم
 
آتش زدند یکسره بر خیمهایشان
مرعی نداشت هیچ کسی حُرمت حرم
 
آن دختران که عترت پاک پیمبرند
بر اشتر برهنه ببین با هزار غم
 
دستی بزن به حلقه ی دروازه ی دمشق
می کن بسان خیبرش ای شاه منهدم
علی گر، ز الاّ عَلَم بر نمی زد
به جز حرف لا از کسی سر نمی زد
 
یکی بودن حق نبود آشکارا
به عمرو ار، که تیغ دو پیکر نمی زد
 
زبان خدا بود در هر مقامی
به جز آن زبان حرف داور نمی زد
 
نمی بود معراج را، قدر چندان
علی حرف اگر با پیمبر نمی زد
 
در اسری بس اسرار پنهان نبی را
عیان کرد و از پرده سر بر نمی زد
 
عجب تر، که حیدر در آن شب به احمد
به جز حرف خود حرف دیگر نمی زد
 
پی دفع شکّ خدائیست ورنه
نبی بانگ بر، وی برادر نمی زد
 
به عالم نمی بود ز اسلام نامی
اگر گردن عمرو کافر نمی زد
 
نمی شد حصین حصن دین گر، زمردی
قدم بر در حصن خیبر نمی زد
 
چنان کند، در را از آن حصن سنگین
که گر، حلم او حلقه بر در نمی زد
 
زمین را، هم از جا بکند و فکندی
به جایی که مرغ نظر پر نمی زد
 
زمین بود چون فلک بی بادبانی
به رویش گر، از حلم لنگر نمی زد
 
گر، از بیم صمصام آن شه نبودی
بسر چرخ از مهر مغفر نمی زد
 
بُدی جای سلمان و بوذر، در آذر
گر او خود، به سلمان و بوذر نمی زد
 
اگر پشت گرم از ولایش نبودی
قدم پور آذر، در آذر نمی زد
 
نمی کرد اگر جای در جان ایشان
ز افلاکشان خیمه برتر نمی زد
 
نمی گشت همدستش ار، پور عمران
چنین دست در حلق اژدر نمی زد
 
گر، از شوق دیدار قنبر نبودی
بهشت اینقدر، زیب و زیور نمی زد
 
یقین کعبه تا حشر بتخانه بودی
قدم گر، به دوش پیمبر نمی زد
 
نبودی نبی را نبوّت مسلّم
به روز غدیر، ارکه منبر نمی زد
 
پیمبر، پیمبر نبودی اگر خود
پی نصیبش آن روز افسر نمی زد
 
اگر پیک یزدان نمی آمد آندم
نبی دم ز راز مستّر نمی زد
 
اگر فیض عشقش به هرجا نبودی
«وفایی» قدم سوی شوشتر نمی زد
 
اگر شور عشق تو در، نی نبودی
قلم یکقدم روی دفتر نمی زد
 
نمی بود اگر صبر و حلم تو ای شه
عدو آتش کینه بر در نمی زد
 
ز آتش عدو گر، نمی سوخت آن در
به کرب و بلا شعله اش در نمی زد
 
خیام حرم را، به آن آتش کین
در آن روز شمر ستمگر نمی زد
 
چگویم من از سرگذشت حسینش
که آن سر جدا از بلا، سر نمی زد
 
به حالش قضا و قدر در تعجّب
که تن از قضای مقدّر نمی زد
 
اگر شور شهد شهادت نبودی
حسین حنجر خود، به خنجر نمی زد
 
در آن روز اگر تشنه لب جان ندادی
کسی ساغر از حوض کوثر نمی زد
 
حسین گر قبول شفاعت نکردی
کسی سوی جنّت قدم بر نمی زد
 
نمی اوفتاد ار، علمدارش از پا
لوای شفاعت به محشر نمی زد
 
دوبیتی کنم وام از آن کس که روحش
به جز در هوای حسین پر نمی زد
 
«به قربان آن کشته کز روی غیرت
به خون دست و پا زیر خنجر نمی زد»
 
«به جز تیر پرّان در آن دشت هیجا
به دور سرش طایری پر نمی زد»
براساس گریز به
موضوع گریز :
مناسبت گریز :
براساس سبک شعر
روضه شور واحد تک زمینه رجز خوانی زمزمه جفت نوحه مناجات نامشخص مدح مسجدی سینه زنی واحد سنگین دکلمه دم پایانی واحد تند پیش زمینه سرود سالار زینب حاج ناظم همه جا کربلا راس تو میرود بالای نیزه ها ببینید ببینید گلم رنگ ندارد نوحه سنتی ببینید ببینید گلم رنگ ندارد سیدی ماکو مثلک الغریب غریب گیر آوردنت زبانحال به سمت گودال از خیمه دویدم من دودمه مدح و مرثیه مفاعیل مفاعیل فعول شعر خوانی
براساس قالب شعر
دوبیتی غزل قصیده مثنوی چهار پاره رباعی ترجیع بند مستزاد شعر نو شعر سپید ترکیب بند قطعه مسمط نا مشخص مربع ترکیب تک بیتی مخمس
براساس زبان
فارسی عربی ترکی
براساس شاعر
محتشم کاشانی میلاد عرفان پور امیر عباسی قاسم صرافان محمد مهدی سیار غلامرضا سازگار رضا یعقوبیان علی اکبر لطیفیان قاسم نعمتی اسماعیل تقوایی مرتضی محمود پور حسن لطفی امیر حسین سلطانی محمود اسدی علی انسانی مظاهر کثیری نژاد محمود ژولیده ولی الله کلامی زنجانی میثم مومنی نژاد حسن ثابت جو عباس میرخلف زاده سید حمیدرضا برقعی سید هاشم وفایی سید رضا موید خراسانی محمدرضا سروری یوسف رحیمی احمد بابایی محسن عرب خالقی سید پوریا هاشمی علیرضا خاکساری وحید زحمتکش شهری مهدی رحیمی زمستان حسن کردی روح اله نوروزی مرضیه عاطفی بهمن عظیمی حسین رحمانی میلاد قبایی محسن صرامی رضا آهی رضا تاجیک اصغر چرمی محمد جواد شیرازی مهدی نظری وحید قاسمی وحید محمدی محسن کاویانی مجتبی صمدی شهاب حمید رمی محمد حسین رحیمیان محمد حسن بیات لو امیر روشن ضمیر نا مشخص محمد محسن زاده گنجی امیر ایزدی حسین قربانچه رضا رسول زاده جواد حیدری محمد سهرابی محمد جواد پرچمی سيد مهدي سرخان رضا یزدانی سید مهدی موسوی حسن صنوبری محسن رضوانی سیدجواد پرئی سید محمد جواد شرافت علی سلیمیان محمدجواد غفورزاده (شفق) سید مجتبی رجبی نورآملی حسن بیاتانی عماد خراسانی رحمان نوازنی مسعود اصلانی حافظ محمدرضا آغاسی علی حسنی صمد علیزاده محمد صمیمی کاظم بهمنی مجید تال مهدی قهرمانی احسان محسنی فر شیخ رضا جعفری میثم سلطانی مصطفی صابر خراسانی محمد فردوسی علیرضا قزوه قاسم افرند محمد مهدی عبداللهی محمد خسروی جواد دیندار سعید خرازی علیرضا عنصری حسین میرزایی حسن جواهری مصطفی قمشه ای علامه حسن زاده آملی میثم خالدیان علی زمانیان حسین ایمانی سیدعلی احمدی(فقیر) سید مجتبی شجاع محمد حسین فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری) محسن داداشی امام خمینی (ره) فواد کرمانی امیر رضا سیفی احمد اکبرزاده ملا فتح‌الله وفایی شوشتری صدّیقه‌ی طاهره (علیهاسلام‌الله) محمود شاهرخي (م.جذبه) سید محمد رستگار جواد هاشمی (تربت) سید حبیب نظاری غلام‌رضا دبیران محمدحسین علومی تبریزی سعید بیابانکی سعید توفیقی علیرضا لک جواد محمد زمانی آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی سید یاسر افشاری محمود کریمی احمد واعظی آیت الله وحید خراسانی حضرت آقای خامنه ای سید الشهدا عبدالجواد جودی خراسانی بهروز مرادی سالک قزوینی رفیق اصفهانی سید رضا حسینی (سعدی زمان) بابافغانی شیرازی تأثیر تبریزی صغیر اصفهانی (ره) وحید مصلحی یاسر حوتی حسین رستمی محمد بنواری (مهاجر) محمد بیابانی علیرضا شریف هادی جان فدا علی آمره حامد تجری مصطفی متولی مجتبی خرسندی علی صالحی علیرضا بیاتانی مهدی رحمان دوست مهدی نسترن سید محمد جوادی سید مهدی جلالی مجتبی روشن روان حامد خاکی سید محمد علی ریاضی احسان مردانی مهدی مومنی مریم سقلاطونی مجتبی شکریان همدانی عارفه دهقانی حسینعلی شفیعی (شفیع) رضا پیروی سعید پاشازاده ناصر حامدی رضا قاسمی حامد جولازاده پیمان طالبی میلاد حسنی امیر حسام یوسفی نوید اسماعیل زاده عباس شبخیز قراملکی (شبخیز) مهدی جهاندار کرامت نعمت زاده علی اصغر حاج حیدری مهدی صفی یاری محمد علی بیابانی محمد امین سبکبار هانی امیر فرجی سینا نژادسلامتی رسول میثمی صباحی بیدگلی وصال شیرازی مهدی پورپاک فاطمه نانی زاده محسن خان محمدی حبیب نیازی مجید لشگری میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی) آیت الله سیداحمد نجفی(آقاجون) محمد جواد خراشادی زاده ناظرزاده کرمانی سیدجلال حسینی احمد جلالی حسین عسگری علی اصغر کوهکن حجت الاسلام میر تبریزی محسن مهدوی حبیب الله چایچیان رضا فراهانی محمدرضا شمس خاکی شیرازی ابراهیم بازیار عباس احمدی سید محمد اویار حسینی محمد احمدی مرحوم الهیار خان (آصف) جواد قدوسی مجید قاسمی محمد رسولی داوود رحیمی مسعود یوسف پور حیدر توکل فاضل نظری علی ناظمی صفایی جندقی کریم رجب زاده میرزا یحیی مدرس اصفهانی غلامرضا کافی عمان سامانی مهدی محمدی پانته آ صفایی محمد بختیاری حمیدرضا بشیری محمدسعید عطارنژاد پروانه نجاتی نیما نجاری علی اشتری جعفر خونویی رضا دین پرور محمد ظفر سید رضا میرجعفری خوشدل تهرانی مهدی نعمت نژاد محسن راحت حق سجاد محرابی سید فرید احمدی مهدی زنگنه کاظم رستمی روح الله عیوضی علی اصغر ذاکری گروه یا مظلوم امیر حسین حیدری امیر اکبرزاده مهرداد مهرابی سید محمد بابامیری توحید شالچیان نغمه مستشار نظامی رحیم معینی کرمانشاهی سید محمد میرهاشمی امیرحسین الفت غلامحسین پویان احمد علوی فیاض هوشیار پارسیان مرتضی امیری اسفندقه محمدعلی مجاهدی جعفر بابایی(حلّاج) اصغر عرب فرشته جان نثاری سیدمحسن حبیب لورسه محمد علامه صادق رحمانی فرهاد اصغری یاسر مسافر عباس ویجویی عباس عنقا منوچهر نوربخش سیدحسن حسینی محمدجواد باقری محمد ارجمند محمد عظیمی محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) محمدسعید میرزایی مهدی خطاط ادیب الممالک فراهانی محمدعلی رحیمی محمد قاسمی احسان نرگسی رضاپور داریوش جعفری حامد آقایی سید محسن حبیب الله پور مجتبی حاذق محسن حنیفی آرش براری بهنام فرشی هستی محرابی طاها ملکی یاسر قربانی محمد داوری امیرحسین آکار اسماعیل شبرنگ آرمان صائمی علی رضوانی عماد بهرامی عادل حسین قربان امیرعظیمی حبیب باقرزاده حسین محسنات علی اصغر یزدی مجتبی رافعی میثم خنکدار ابراهیم لآلی قاسم احمدی مهدی علی قاسمی پوریا باقری علی اکبر نازک کار نوید اطاعتی فاطمه خمسی مهدی میری مجتبی کرمی محمد دستان علی کاوند مهدی قربانی محمد مبشری محمدرضا رضایی موسی علیمرادی محمدعلی نوری میلاد یعقوبی حسین صیامی مرتضی مظاهری میرزا احمد الهامی کرمانشاهی ناصر دودانگه علیرضا وفایی(خیال) امیر فرخنده حسین واعظی سعید نسیمی محسن غلامحسینی منصوره محمدی مزینان ابراهیم روشن روش سید علی حسینی مرضیه نعیم امینی حمید فرجی امیرعلی شریفی جعفر ابوالفتحی محمد کاظمی نیا امیر علوی رضا قربانی مهدی کاشف امیرحسین محمودپور رضا اسماعیلی حسن فطرس عالیه رجبی رضا باقریان محسن عزیزی محمدرضا ناصری روح الله پیدایی محمد زوار ایمان کریمی مصطفی رفیعی مجتبی قاسمی محمود قاسمی مجید خضرایی یونس وصالی محمود یوسفی ایمان دهقانیا بردیا محمدی مجتبی دسترنج ملتمس محمد مهدی شیرازی محسن زعفرانیه حسین خیریان حامد شریف مهدی شریف زاده ابالفضل مروتی مصطفی کارگر معین بازوند سید جعفر حیدری محسن ناصحی روح الله قناعتیان محمدحسین ملکیان مقداد اصفهانی رسول عسگری عفت نظری سجاد شاکری احمد ایرانی نسب مسعود اکثیری حسن رویت علی سپهری سید امیر میثم مرتضوی سیدمحمد مظلوم حسین رضایی حیران علی مشهوری (مهزیار) علی قدیمی نیر تبریزی فیاض لاهیجی حسین عباسپور محمد بن یوسف اهلی شیرازی جویای تبریزی (میرزا دارا) سید رضا هاشمی گلپایگانی سید علی اصغر صائم کاشانی امیرحسین کاظمی سارا سادات باختر علی اصغر شیری محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی) سلمان احمدی وحید اشجع مهرداد افشاری مرجان اکبرزاد محمد-مهدی-امیری شهره انجم شعاع عبدالحمید-انصاری‌-نسب مرتضی-بادپروا محمدرضا-بازرگانی زهرا براتی امیرحسن بزرگی متین زهرا بشری موحد سید-حکیم-بینش فاطمه‌ سادات پادموسوی سعید-تاج‌-محمدی مهدی چراغ‌زاد حامد حسینخانی سیده فرشته حسینی سیدموسی حسینی کاشانی علی‌اصغر الحیدری (شاعر هندوستانی) محمد سجاد حیدری سمیه خردمند ایرج میرزا محسن سیداسماعیلی میرزا محمد باقر صامت بروجردی میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء) میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی) آشفته شیرازی سید وحید حسینی مسعود مهربان مهدی انصاری رضا حامی آرانی سید حسن رستگار محمدجواد وثوقی حمید کریمی اسماعیل روستایی احمد شاکری ابراهیم زمانی محمد کیخسروی محمد جواد مهدوی یاسین قاسمی حسین کریمی مهدی امامی جواد کلهر مجتبی فلاح محمدجواد غفوریان پدرام اسکندری حسن اسحاقی نوید طاهری محمود مربوبی سیروس بداغی میلاد فریدنیا شهریار سنجری رضا ملایی مجید رجبی امیرحسین نجمی عمران بهروج صادق میرصالحیان حجت بحرالعلومی محمدحسین ذاکری رسول رشیدی راد زینب احمدی حامد خادمیان حمیدرضا محسنات حسین اخوان (تائب) محمود شریفی مهدی مقیمی وحید دکامین شهرام شاهرخی فرشید یارمحمدی علی فردوسی رضا شریفی سیدعلی رکن الدین عبدالحسین مخلص آبادی حسین سنگری رضا هدایت خواه مهران قربانی محسن قاسمی غریب سید مصطفی غفاری جم سید مسعود طباطبایی احمد عزیزی حسین زحمتکش حمید عرب خالقی سجاد روان مرد میثم کاوسی رضا مشهدی امیرحسین وطن دوست محمد کابلی محمدهاشم مصطفوی محمد دنیوی (حاتم) علی اکبر حائری محمدرضا طالبی کمیل کاشانی محمدباقر انتصاری مرتضی عابدینی علی حنیفه عبدالرضا کوهمال جهرمی سینا شهیدا مهدی فرجی حسنا محمدزاده سید مصطفی مهدجو علی میرحیدری علی خفاچی حسین ایزدی پرویز بیگلری چاوش اکبری زهرا هدایتی هاشم طوسی (مسلم) نجمه پورملاکی نادر حسینی سجاد شرفخانی علی زارعی رضایی محمدعلی رضاپور سید محسن حسینی مرحوم نادعلی کربلایی ابوالفضل عصمت پرست مجتبی نجیمی مجید نجفی مجید بوریان منش علی علی بیگی سید محسن علوی محمد جواد مطیع ها ناهید رفیعی امیررضا یوسفی مقدم سید علی نقیب ایوب پرندآور نوید پور مرادی علی ذوالقدر سید ابوالفضل مبارز علی شکاری حمید رحیمی انسیه سادات هاشمی محسن حافظی عبدالحسین میرزایی مهدی قاسمی رضا خورشید فرد وحیده افضلی سید محمد حسین حسینی محمد سجاد عادلی مهدی زارعی سید محمد جواد میرصفی یدالله شهریاری امید مهدی نژاد محمد صادق باقی زاده محمد خادم محمدرضا کاکائی سید حجت سیادت مهدی مردانی جواد محمود آبادی حسین شهرابی حامدرضا معاونیان احمد جواد نوآبادی محمد علی قاسمی خادم عرفان ابوالحسنی ظهیر مومنی سید صادق رمضانیان عاطفه سادات موسوی عاصی خراسانی علی محمدی حسین زارع سید مصطفی سیاح موسوی حمید محبی وحید نوری حسین اوتادی هادی ملک پور مهدی کبیری محمدرضا نادعلیان فرشید حقی رامین برومند (زائر) محمدرضا اسدی سجاد زارع مولایی سید امیر حسین فاضلی سید مصطفی حسینی راد محمد رستمی محسن همتی محمود تاری سید واصفی غلامرضا شکوهی کمیل باقری محمد حسین بناریان لیلا علیزاده مهدی حنیفه جواد کریم زاده سید صابره موسوی میرزا محمد تقی قمی (محیط) حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی) عباس همتی یغما جندقی
براساس مداح
حاج منصور ارضی حاج محمود کریمی حاج محمدرضا طاهری حاج سعید حدادیان حاج میثم مطیعی حاج مجید بنی فاطمه حاج حمید علیمی حاج حسین سیب سرخی حاج مهدی سلحشور حاج سید جواد ذاکر حاج جواد مقدم حاج عبدالرضا هلالی حاج سید مهدی میردامادی حاج مهدی رسولی حاج حسن خلج حاج مهدی لیثی حاج نریمان پناهی حاج سید رضا نریمانی حاج احمد واعظی حاج حسین طاهری حاج مهدی سماواتی حاج محمد حسین پویانفر حاج سید حمیدرضا برقعی نا مشخص حاج میثم مؤمنی نژاد حاج مهدی اکبری حاج قاسم صرافان حاج مهدی مختاری حاج محمدرضا محمدزاده حاج کاظم اکبری حاج ابالفضل بختیاری حاج محمدرضا آغاسی حاج حنیف طاهری حاج وحید نادری حاج حسین رضائیان حاج امیر عباسی حاج محمد بیابانی حاج سید علی رضوی حاج سید مهدی هوشی السادات نزارالقطری حاج اسلام میرزایی حاج حسین سازور حاج محسن عرب خالقی حاج صابر خراسانی سید رسول نریمانی محمد جعفری ارسلان کرمانشاهی جبار بذری حاج اکبر مولایی حاج امیر برومند حاج محمدرضا بذری حاج حیدر خمسه حاج حسن حسین خانی حاج حسین عباسی مقدم حاج غلامحسین علیزاده حاج حسین عینی فرد حاج مهدی رعنایی حاج مصطفی روحانی حاج روح الله بهمنی حاج امیر کرمانشاهی حاج میرزای محمدی حاج وحید گلستانی حاج سید امیر حسینی علی فانی حاج سید علی مومنی حاج امین مقدم حاج محمد کمیل حاج محمد حسین حدادیان حاج سعید پاشازاده حاج مقداد پیرحیاتی حاج محمد سهرابی حاج محمد فصولی کربلایی حاج فرهاد محمدی حاج ابوذر بیوکافی حاج سید محمد جوادی حاج سید محمد عاملی حاج وحید یوسفی حاج محمد یزدخواستی حاج مجتبی رمضانی کویتی پور حاج محسن صائمی حاج حسین رستمی مرحوم استاد محمدعلی کریم خانی حاج حسین باشی حاج مهدی وثیق حاج شیخ محمد ناصری سید علی حسینی حاج محمد امانی مرحوم محمدعلی چمنی حاج رضا قنبری حاج عبدالله شیران مرحوم استاد سلیم موذن زاده حاج علی اصغر ارغوان مرحوم حاج فیروز زیرک کار سید حسین قاضی سید مهدی حسینی استاد محسن فرهمند حاج احمد عثنی عشران حاج محمد احمدیان حاج صادق آهنگران حاج اکبر نوربهمنی سیدرضا میرجعفری سیدرضا تحویلدار ایمان کیوانی حاج محمدحسین عطائیان حاج حسن شالبافان حاج محمدصادق عبادی حاج علی عرب حاج علیرضا قزوه حاج آرش پیله وری حاج مهدی تقی خانی حاج یزدان ناصری حاج امیرحسن محمودی حاج حمید دادوندی حاج احمد نیکبختیان حاج امیرحسن سالاروند حاج هاشم سالار حسینی حاج ابراهیم رحیمی حاج محمد صمیمی حاج حمیدرضا قناعتیان حاج محسن عراقی حاج محسن طاهری حاج حسین ستوده حاج مهدی دقیقی حاج حسین رجبیه حاج رحیم ابراهیمی حاج حسین فخری حاج صادق حمزه حاج حسین هوشیار حاج حسین جعفری استاد رائفی پور حاج داوود احمدی نژاد مرحوم مرشد حسین پنجه پور حاج سید محمد حسینی حاج هادی گروسی حاج محمدرضا مختاریان حاج حسن کاشانی حاج وحید جلیلوند حاج حیدر منفرد حاج علی مهدوی نژاد حاج مرتضی امیری اسفندقه حاج حسین خلجی حاج وحید قاسمی حاج سید محمود علوی حاج سعید قانع حاج سید جعفر طباطبائی حاج حسین محمدی فام حاج هادی جان فدا حاج علی علیان حاج صادق کریمی حاج محسن توکلیان حاج محمد قربانخوانی حاج حسن رضا عبداللهی حاج مرشد میرزا مرحوم مرشد میرزا حاج مهدی اقدم نژاد شهید حسین معز غلامی حاج حسین رحمانی حاج علی اکبر سلحشور حاج محمد گرمابدری حاج محمد جواد احمدی حاج احمد اثنی عشران حاج جواد ابوالقاسمی حاج محمد مهدی اسماعیلی حاج محسن حسن زاده حاج اکبر بازوبند آیت الله سید محمدحسن طهرانی مجید رضانژاد محمدجواد توحیدی حاج یدالله محمدی مرحوم سید مهدی احمدی اصفهانی حاج محمود گرجی حاج رضا علی رضایی حاج جواد باقری حاج سید ابراهیم طاهریان حاج مسعود پیرایش حاج محمدرضا نوشه ور حاج حسن بیاتانی حاج علی اکبر زادفرج حاج علی جباری حاج علی کرمی حاج سعید خرازی حاج هادی ملک پور حاج حسن عطایی حاج محمد کریمی حاج محمد رستمی حاج جواد حیدری