ایها المظلوم-ayohalmazloom
مدح-امام-صادق-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریز های متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز در سمت راست صفحه مراجعه فرمایید
نمایش هر صفحهمورد
شهی که شیوه ی درویش پروری داند
رموز سلطنت و سرّ سروری داند
 
بقای دولت آن شاه را بشارت باد
که رسم معدلت و دادگستری داند
 
بماند نام انوشیروان ز عدل به جای
خلاف آن که بقا در ستمگری داند
 
ز تیر آه حذر کن که این خدنگ بلا
گذشتن از سپر چرخ چنبری داند
 
وجود من که از این پیش تیره خاکی بود
ز فیض عشق کنون کیمیاگری داند
 
کشد به ساحل مقصود تخته پاره ی تن
به بحر عشق هر آن کو شناوری داند
 
به رهگذار طلب هر که پا ز سر نشناخت
قدم زدن به طریق قلندری داند
 
بلند مرتبه ی فقر در خرد آن است
که پشت و پای زدن بر توانگری داند
 
به یمن مقدم دُردی کِشان صاف ضمیر
زمین میکده با چرخ همسری داند
 
به دفع فتنه ی یاجوج غم ز دل ساقی
به جام بستن سدّ سکندری داند
 
دلم ربوده به چوگان طُره طَرّاری
که بردن از مه و خور گوی دلبری داند
 
نگاه آهوی وحشی خرام کبک دری
تجلی مُلک و جلوه ی پری داند
 
ز حلقه حلقه ی گیسو کند زره سازی
ز نوک ناوک مژگان زره دری داند
 
ز زرّ جعفریش نقد اعتقاد به است
کسی که مذهب و آئین جعفری داند
 
ششم امام که ز انوار مهر او طبعم
به هفت اختر رخشنده برتری داند
 
ز جعفر بن محمد ولیّ حق مددی
اگر به ذرّه رسد، مهرپروری داند
 
ز فیض صادق آل محمد است اگر
«محیط» طرز سخن گفتن دَری داند
 
بهای گوهر والای نغز گفتارم
سخن شناس و هنر سنج و گوهری داند
ای رتبه ات فراتراز ادراک ازعقول
آیینه ی بصیرت چشمت جهان شمول
حلم توبی نهایت و علم تو لایزول
یاکاشف الحقایق ویا جامع الاصول
 
کوچکترم ازآنکه بخواهم بخوانمت
یا برترین سروده ی عالم بدانمت
 
علم اصول و علم قرائت ازآن توست
تفسیر و فقه پله ای ازنردبان توست
علم نجوم در رصد کهکشان توست
راز علوم کل جهان برزبان توست
 
شیخ الائمه هستی و دریای بی کران
ای باقرالعلوم ترین صادق جهان
 
مردان سرزمین تو عاشق نبوده اند
در باب عشق با تو موافق نبوده اند
چون آشنا به کُنه حقایق نبوده اند
در پیشگاه درس تو صادق نبوده اند
 
تو درعلوم عقلی و نقلی سرآمدی
تا روز حشر صادق آل محمدی
 
حکام جور خلوتتان را به هم زدند
گردونه ی زمین و زمان را به هم زدند
سرچشمه های اشک روان را به هم زدند
باکشتن تو نظم جهان را به هم زدند
 
ای جای پای غربت تو در دل بقیع
هرکس که گشت دور تو گردید مستطیع
هر کس دلش ز مهر و ولای تو عاری است
هرلحظه اش بدون توبی بندوباری است
 
ما جار میزنیم که آقایمان تویی…
شیخ الائمه! نوکریت افتخاری است
 
خاک رهت به منزله ی آب زندگی ست
صد سلسبیل زیر قدم هات جاری است
 
(ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما)*
عشق شما مسبب این ماندگاری است
 
اوقات خوش کنار بزرگان به سرشود
از برکت وجود تو خوش روزگاری است
 
مکتب به پا نموده ای علامه ساختی
شاگردیِ کلاس تو آموزگاری است
 
گنجینه ی حدیث و روایاتِ صادقی
دشمن ز تیغ تیز کلامت فراری است
 
صحن شما به زاویه ی عرش قائم است
دیوار های بقعه ات آیینه کاری است
 
آقا همینکه فاطمه آنجاست دلخوشی…
دردِ فراقِ مادر و فرزند کاری است
 
بی چاره اصغر است نه بی چاره تر رباب
کار رباب بعد علی، آه و زاری است
 
کوچکترین ستاره ی زهرا به نیزه خورد
اشک عروس فاطمه از بی قراری است
 
کوچکترین صدا مزاحمِ نوزاد میشود…
ای نیزه دار!این روش بچه داری است
 
***
*حافظ (ره)
امام مسلکش از مردم زمانه جداست
امام مظهر احقاق حق دین خداست
 
امام گرچه خودش بنده خداوند است
درست مثل خداوند, بی همانند است
 
یقین بدان که مبری ز شک و تردید است
امام سایه ندارد, امام خورشید است
 
امام کعبه سیار و خلق حجاج اند
خلایقند که او را همیشه محتاج اند
 
خلایقند که باید به او سلام کنند
به کعبه واجب شرعی ست احترام کنند
 
خلایقند که باید گرامی اش دارند
امام اوست, ولو خلق عمامه بگذارند
 
اگرچه خلق بدون امام محرومند
امام و خلق جهان لازمند و ملزومند
 
اگرچه خلق جهان را ز اوست شانیتی
به هر امام جماعت, سزاست جمعیتی
 
اگرچه دین خداوند بی نیاز از ماست
بدون مردم دنیا, امام هم تنهاست!
 
سر خلافت اگر خلق اختلاف کند
امام چاره ندارد مگر مصاف کند
 
بنا به نص روایت امام چون کعبه ست
که واجب است جهان گرد او طواف کند
 
مطیع امر امامت همیشه پشت ولی ست
اگرچه خلق علیه وی ائتلاف کند
 
مطیع امر ولی بین کوچه ها باید
بنا به خواست او تیغ را غلاف کند
 
غلاف گفتم و بازویی آمده یادم
مگر که قافیه اینک مرا معاف کند
قیام همت و عزمی رفیع می‌خواهد
امام شیعه محب نه! مطیع می‌خواهد!
 
امام شیعه به تاریخ, خوش نگشته دلش
دمی به همهمه شیعیان منفعلش
 
به شیعه خود امامی علاقه‌مند نشد
بخاری از دم آن شیعه گر بلند نشد
 
امام, شیعه خود را عزیز می‌خواهد
سر برهنه و شمشیر تیز می‌خواهد
 
حدیث دین خدا, حرف تیغ و پیکار است
اطاعت از ولی الله سخت دشوار است
 
مطیع, بهر اطاعت همیشه آماده ست
چنان که حضرت صادق نشان‌مان داده ست
 
روایتی ست که خالی ز هرچه اشکال است
ثقه ست چون سندش منتهی الآمال است
 
که بود حضرت صادق به خانه دورانی
رسید محضر او شیعه ای خراسانی
 
گلایه کرد به حضرت؛ که یا امام ششم!
برای معرکه آماده‌اند این مردم
 
نظر کنید مساجد پر از مسلمان اند
کنون که شکر خدا شیعیان فراوان اند
 
به خلق حجت خود را دگر تمام کنید
زمان آن نرسیده ست تا قیام کنید؟
 
سخن رسید بدین جا, کلام کامل شد
غلام خانه حضرت به خانه داخل شد
 
امام گفت بیا و اطاعت از من کن
تنور خانه ما را بیا و روشن کن
 
همین که گشت تنور از حرارتش آذین
خلیل وار برو بین شعله ها بنشین
 
غلام خانه که هارون مکی است اسمش
بدون اینکه ببینند ترس در جسمش
 
بدون حرف اضافه در آن تنور نشست
امام صادق درب تنور را هم بست
 
پس از گذشت زمانی, میان خوف و رجا
امام گفت فلانی! تنور را بگشا
 
همین که باز شد آن از شراره ها گلگون
غلام سالم سالم پرید از آن بیرون!
 
امام گفت فلانی! عجیب ترسیدی!
نظاره کن که چنین است شیعه! فهمیدی؟
 
تویی که دعوی یاری شیعه ها داری
بگو که شیعه اینگونه چندتا داری؟
 
رها ز همهمه شیعیان صوری باش
اگر که شیعه شدی, شیعه تنوری باش
 
تنور گفتم و دیدم قلم صبور نبود
تنور حادثه تنها همین تنور نبود
 
دوباره در تب و تابی عجیب افتادم
تنور گفتم و آمد حکایتی یادم
 
تنور حضرت صادق اگر گلستان شد
تنور خولی ملعون ز شعله سوزان شد
 
تنور حضرت صادق اگر که علم افروخت
سر حسین میان تنور خولی سوخت
 
سر عزیز خدا و تنور آن فاسق
در آن زمانه کجا بود حضرت صادق؟
 
سری که بود سرآمد به کل مافیها
سری که خفت به دامان حضرت زهرا
 
سری که دل ز تمام فرشته ها می برد
سری که خنده آن دل ز مرتضی می برد
 
سری چنان که به شب های شامیان کوکب
سری که بود فقط روی شانه زینب
 
سری که بود چنان خطبه نبی, سخنش
سری که گریه نمودند پنج تن به تنش
 
چرا تمامی موهاش سخت سوخته اند؟
سر عزیز خدا را چه سان فروخته اند؟
 
صدای قرآنش را شنیده ای خولی؟
به چند درهم سر را خریده ای خولی؟
 
کشیده مسح ز خون بر سر و گرفته وضو
کدام دست دو دندان شکسته است از او؟
اسیره عـشـقِ مادری هستم
حرف حساب و مُشتری هستم
مُـعتـقدم به چارده معصـوم
شیعه ی اثنیٰ عشری هستم
 
منصبه من نوکـریه , مَـردم
مکتــبه من حـیدریه , مَـردم
به کوری چشم بنی العبّاس
مذهبه من جـعفـریه , مَردم
 
مُریــدم و پـیره منه قـنـبر
گفته از اوّل تو گوشم مادر
ایشالا زندگیت باشه وقفِ
خدمت به اهـل بیت پیغمبر
 
عشق اگه اینه عشقه عاشق شم
اینجا باید از همه فارق شـم
دلم خوشه که سالی چند روز و
وقـف آقام امام صادق شــم
 
خُدا رو وقتی که صدا میکرد
تو عـرش ولوله به پا میکرد
زائــرای جَـدّ غریبـش رو
خیلی تو خلوتش دعا میکرد
 
میگفت که با اشک و عزادارای
به مادرم می رسونید یــاری
می گفت برادره با من هرکی
اشکش برا حسین شده جاری
 
می گفت تو روضه هاش بزن ناله
ضجّه و صرخه احسنُ الحاله
وقتی سلام میدی مُجـسّم کن
حُـسین رو خاک گـرم گـودالـه
 
تشنه شه حنجرش پر از زخمه
از ضرب سنگ سرش پر از زخمه
یه جای سالم تو تنش نیست و
تمـوم پیــکرش پر از زخمه
خیال می کنم امشب که عاشقم کردند
بــرای حـرف زدن با تو لایقـم کردنـد
 
چو موی تو دلم آشفته نیست زیرا که
“به رحمت سـر زُلف تو واثقم ” کردند
 
روانه جانب خُـم خانه ی بقیع شـدم
پـیاله نوش میِ صُبـح صادقم کردند
 
برای آن که تبرّک بجویم از خـاکت
سـوار مـرکبِ بادِ موافقـم کردند
 
مُفضّل آمد و در گوش من مفصّل گفت
اگر که طـالبِ کـشفِ حقایقـم کردند
 
فدای مردم چشمت که با سیاه دلی
نگاهِ خِـیر , به عُـمرِ دقایـقـم کردند
 
به شوق وصل تو از دست رفت هستی من
چه ها که با دل و دینم علایقم کردند!!!
 
درون مدرسه ی فقـه ناب جعفری ات
چه بی نـیاز از علم خلایقم کردند
 
ز فـیضِ تُربت جَدّ تو و کلام تو بود
که هم ردیفِ طبیــبانِ حاذقم کردند
 
بـیان نداشتم و مـثل لال ها بـودم
به لطفِ نقلِ حدیث از تو ناطقم کردند
 
زبان نفهم تر از من نبود , ممنونم
که پای حکمت تو اهل منطقم کردند
 
خُداست شاهد من ساقی ام تو بودی تو
شبی که مست سبوی”مشارقم”* کردند
 
خُدا مرا بکشد ای خُـدای خوش خُلقی
که در برابرت آیینه ی دِقَـم کردند
 
اگر که مُدّعی شیعگی شدم , تو ببخش
دوباره غــرق در اوهام سابقم کردند
شور عشق است بر سر من زار
یا طبیبی است بر سر بیمار؟!
 
گل داغست بر سر مجنون
یا پلنگی بقله کهسار
 
پیچ و تاب است در دل ویران
یا به سر گنج یاد حق را مار
 
هست زنجیر، یا که غیرت عشق
همه را کرده حلقه جز غم یار
 
بر سر عاشق آتش عشق است
یا طبق های نور گشته نثار؟!
 
دود آه است از دل عارف
یا که ابری بروی دریا بار؟!
 
تار اشک است، یا ز دیده دل
نگه حسرت از پی دلدار؟!
 
راز عشق است، یا که یوسف حسن
میکند جلوه بر سر بازار؟!
 
نیست سودا که بهر خود سازیست
بر سر سعی عاشقان سر کار
 
چیست خودسازی تو؟ ویرانی!
بشکن تا درست گردد کار!
 
در خرابی است بس که آبادی
میتوان گفت سیل را معمار!
 
جان من، تن به سیل گریه بده
چشم من، کم مباش ز ابر بهار!
 
شورش عشق، گریه پر خواهد
این نمک آب میبرد بسیار!
 
نه کمره چهره بایدت زرین
نه قبا، اشک بایدت گلنار!
 
رگ و پی درگرفته ز آتش عشق
بر تنت به ز جامه زر تار
 
آتش بی علاقگی بر سر
خوشتر است از علاقه دستار
 
زینت جسم، جان و دل باشد
زینت جان و دل، غم دلدار!
 
تاکی از شانه؟ جسم سازی چو موی!
چند از سرمه؟ چشم کن خونبار!
 
هست پهنای سینه، کو دل تنگ؟
هست طرف کلاه، کو سر یار؟!
 
پا نسازد بکفش در ره عشق
سر نگیرد کلاه با این کار
 
جامه بر تن درد حباب صفت
هر که دارد هوای آن دلدار
 
عاشقان در قبا نمی گنجند
پردگی نیستند این اسرار
 
پای ننهاده راز عشق بدل
سر بر آورده است از بازار!
 
عشق را دشمنی است همچو هوس
اهل دل را ز پاس خود ناچار
 
بیغمی رخنه تا در او نکند
لاله بر داغ دل کشیده حصار
 
دست اگر باشدت تهی، چه غمست
دل چو پر باشد از غم دلدار؟!
 
هیچ از نعمت جهان کم نیست
عاشقان را ز دولت غم یار
 
رخشان در هوای او همه زر
دلشان از جفای او همه زار
 
حقه دل، تمام لعل خوشاب
مخزن دیده، پر در شهسوار
 
در دل افتاده درد بر سر درد
بر سر افتاده کار بر سر کار
 
نه چنان پر ز داغ کیسه دل
که بود جای درهم و دینار!
 
آگهان را نظر بدنیا نیست
خواب دیدن نیاید از بیدار!
 
چیست دنیای شوم، جز رفتن؟
مخور از وی فریب آمد کار!
 
جای آرام نیست، این بر و بوم
گل از آن رو نشسته بر سر خار!
 
سیل گیر حوادث است این دشت
زده زآن، لاله خیمه بر کهسار
 
صر صر فتنه بس که پر زور است
کرده فانوس خود ز سنگ، شرار
 
کرده دزدیده ساز برگ نشاط
تاک را میکشند از آن بردار
 
سربلندیش نخل بی ثمری است
ارجمندیش گلبنی همه خار
 
از برای شکستگان جهان
خواری از عزت است به صد بار
 
هیچ پشتی چو خاکساری نیست
هستی صورت است از دیوار
 
جان من، تن بخاکساری ده
که بخاک است عاقبت سروکار
 
عمر من سرکشی بنه از سر
که ز پایت در آرد این غدار
 
بگذر از وی که بر نمی خیزد
غیر گند دماغ ازین مردار
 
مسپر غیر راه همواری
که رهت هست سخت ناهموار
 
زندگی را بخویش آسان کن
که ره مرگ هست بس دشوار
 
هست صعب آنچنان گریوه مرگ
که در آن شد پیام سام سوار
 
کنده گور ترا شغاد اجل
دعوی رستمی مکن زنهار!
 
رستم آنگاه میتوانی شد
که بر آری ز دیو نفس دمار
 
چون کنی رستمی، که زال زری؟
پیر یعنی ز غصه دینار!
 
رستمی، این چنین نمی باشد
که کند هر زمان غمیت شکار!
 
گه فتد خاطرت ببند قبا
گه زند بر سرت غم دستار!
 
گه کنی بهر نان، چو آب خروش
گه دوی همچو شعله بر سر خار!
 
گه کشد شوق منصبت بمیان
گه برد موج نکبتت بکنار
 
گه دلت را براه دور أمل
غم اسب و شتر کشد بقطار
 
در دماغت گه از غم شتران
کرده فکر جل و جهاز مهار
 
بهر یک عمر این همه مردن؟
بهر این راحت این همه آزار؟!
 
بهر یک جسم خاکی این همه رنج؟
بهر ویرانی این همه پیکار؟!
 
چکند یک تن و هزار تعب؟!
چکند؟ یک خر و هزاران بار؟!
 
چکند؟ یک دل و دوصد تشویش؟!
چکند؟ یک گل و هزاران خار؟!
 
چه دل؟ اسفندیار رویین تن
که ندارد در او اثر گفتار!
 
سخت از آن گشته دل، که با سگ نفس
کرده یی نرم شانگی بسیار
 
چون بمنزل رسی؟ که در ره دین
توسن نفس بر تو گشته سوار!
 
گوی چوگان عشق کن سر نفس
تا بری گوی دولت از مضمار
 
عشق میدان کار زار خود است
مکن از خود فروشیش بازار
 
زیر کن نفس را در این میدان
نه بزر، یا بزور، با دل زار!
 
بهر این کار زار، دل باید
که دل است این مصاف را سردار
 
نه همین دل، که درد باید درد!
نه همین حرف، کار باید کار!!
 
چاره جویی؟ چو درد چاره کجاست؟!
یار خواهی؟ چو غم نباشد یار!
 
غم چو داری، دگر چه غم داری؟
غم دین، لیک نی غم دینار!
 
دین، ولی دین «جعفر صادق »!
قرة العین سید اخیار!
 
آنکه از وی قوی است، دین را پشت
هم از او گرم، شرع را بازار
 
ملک دل را بیاد اوست معاش
چرخ دین را به مهر اوست مدار
 
ز آسمان است رتبتش را ننگ
وز جهان است همتش را عار
 
راه حق راست دانشش رهبر
روی دین راست رایش آینه وار
 
نطق او آب علم را میرآب
علم او کاخ شرع را معمار
 
خلق را از شباهت سخنش
شد بگوش آشنا در شهوار
 
غوطه چون بید در نبات زند
چون حدیثش قلم کند تکرار
 
حرف علمش چو در میان آید
میکشد بحر خویش را بکنار
 
کشد از شرم رای انور او
برخ آیینه پرده از زنگار
 
پیش مرآت رایش از دل خصم
بی نفس میدود بلب اقرار
 
دیده تا گل گشاد جبهه او،
خنده ها میزند بصبح بهار
 
غنچه گردد ز شرم او گل، صبح
گر کند سایه بر سر شب تار
 
بر سر جا، بدرگهش دایم
روز و شب راست در میانه نقار
 
پیش او، تا زیاد خود نرود
خویش را صبح میکند تکرار!
 
داده از حیرت رخش همه روز
نور خورشید پشت بر دیوار!
 
تا کند مشق مدح او دوران
کرده چسبانده ها ز لیل و نهار!
 
بر سر صبح صادق، از نامش
طبق نور کرده مهر نثار!
 
لنگر یاد کوه تمکینش
عصر را باز دارد از رفتار!
 
بس که در پیش قدر اوست خفیف
میزند کبک خنده بر کهسار!
 
کوه را سایه گر بسر فگند
سنگ گردد عرق فشان ز شرار!
 
نیست دور از ضعیف پروریش
تکیه بر کاه اگر کند دیوار
 
بالد از نام او سلیمانی
تاکه بر خویش بگسلد زنار
 
پیش گلزار خلق او از شرم
عرق فیض میچکد ز بهار
 
خورده آب از ریاض نسبت او
ز آن گل جعفری ندارد خار
 
با گل آتشی نمی جوشد
نکهت از ربط خلق او بسیار
 
نکهت از آشنایی خلقش
با گل آتشی نگردد یار
 
پیشش، از نام خود ز بس خجل است
عرق فتنه نیست دور از کار
 
گر شود رنجه پای راهروی
رنگ بازد ز بیم او گل خار
 
خصم در کین او دو دل گردد
گر کند یاد تیغ او یکبار
 
گر دهندش بتیغ او نسبت
چاک افتد بشعله چون منقار
 
هر که در دعا وسیله نه اوست
باشد از زاریش خدا بیزار
 
نشود گفت از هزار یکی
گویم ار فضل او یکی ز هزار!
 
عدد از همرهی فرو ماند
راه مدحش چو سرکند گفتار!
 
نیست حد تو ای زبان این حرف
نیست کار تو ای قلم این کار
 
تو، چه با این شکستگی واعظ
کرده یی عزم این ره دشوار؟!
 
در طریق عمیق مدحت اوست
پای فکر سخنوران افگار
 
سر ورا، قدر تست ز آن برتر
که بود چون منش مدیح نگار
 
از مدیحت چه آورم بزبان
بجز این، کآورم بعجز اقرار؟!
 
مقصد من تلاش مدحت تست
ورنه مدحت نیاید از من زار
 
صله میخواهم از تو، اینکه ز لطف
کنیم از سگان خویش شمار
 
بر درم رخ نهد فلک صدره
گر نهم روی بر درت یکبار
 
پیش حق جای خویش بگشایم
دهیم جا، اگر در آن دربار
 
عارم از پادشاهی است اگر
مدحتت را ز من نباشد عار
 
قبله گاها گذشته ز آن جرمم
که برآید ز عهده استغفار
 
روز بر من ز نامه سیهم
همچو شب بسکه گشته تیره و تار
 
گر نه مهر تو در میان باشد
روی بخشش نبیندم کردار
 
تا نیفتد به پیش آب رخت
بر در حق دعا نیابد بار
 
بارالها بآبروی شهی
کوست آب رخ صغار و کبار
 
که بخواب اجل نرفته، ز لطف
بکن از خواب جمله را بیدار
 
از دو عالم معاصیم بگذر
در دو عالم حوائجم بگزار
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
 
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
 
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
 
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
 
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
 
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
 
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
 
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
 
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
 
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
 
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
 
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
 
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
 
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
 
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
 
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
 
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
 
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
 
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
 
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
 
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
 
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
 
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
 
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
 
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
 
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
 
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
 
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
 
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
 
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
 
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
 
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
 
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
به خاک درگه او تا جبین آرزو سودم
به گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم
 
شبی کز فکر رایش بود دل شمع تجلی زا
سحرگه چون دم از خورشید زد قهقه بخندیدم
 
خیال قهر او چون ترکتاز آورد بر خاطر
برون پاشید یک یک راز دل از بسکه لرزیدم
 
زقهرش گفتم و بگداختم چون شمع سر تا پا
زلطفش گفتم و صد پیرهن چون غنچه بالیدم
 
تفاوت آنقدر دیدم که از معنی است تا صورت
کف با جود او را با ید بیضا چو سنجیدم
 
به رنگ شمع فانوس خیال از یاد رای او
برون از پرده های نه فلک بر عرش تابیدم
 
دلم را صد جهان نور از تولایش ببر دارد
بحمدالله ز فیض داغ مهرش صد چو خورشیدم
 
کند مهر از غبارم اقتباس نور تا محشر
به خاک درگهش تا جبههٔ اخلاص ساییدم
 
غلامت را بود در دین و دنیا رتبهٔ شاهی
نهادم تا به لب جام تولای تو جمشیدم
 
من و فکر کمال ذات او حاشا چه فکر است این
ز روی عقل دوراندیش خود شرمنده گردیدم
 
زیاد لطف سرشارش زبیم قهر خونخوارش
همه تن خندهٔ صبحم سراپا لرزهٔ بیدم
 
زدم تا چنگ در حبل المتین شرع آبایش
زنهی نغمه گوش زهره را چون چنگ مالیدم
 
قبای نه فلک بر پیکرم چون غنچه تنگ آمد
ز بس بر خویشتن از شوق مداحیش بالیدم
 
مرا نور یقین از مهر صادق بس بود جویا
لباس خودنمایی را به مهر و ماه بخشیدم
 
پناهی جز تو نبود تشنگان روز محشر را
ز نیسان شفاعت سبزگردان کشت امیدم
ندیدم خویش را تا جلوهٔ حسن ترا دیدم
گشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم
 
هوا گیرد چو آهم نالهٔ زنجیر برخیزد
به یاد طره ای بر خویش شبها بسکه پیچیدم
 
به راه انتظار او فشار غم ز بس خوردم
شدم یک قطرهٔ خون و چو اشک از دیده پاشیدم
 
به ذوق شاهد یادت که حسنش باد روز افزون
درون خلوت دل چون نفس خود را بدزدیدم
 
شراب وصل در کام دلم کی چاشنی بخشد
ز بس با شاهد یاد تو عمری شوق ورزیدم
 
نبود از عاشق و معشوق نامی در جهان پیدا
که من خون بودم و از چشم حسرت می تراویدم
 
چرا بر خود نبالم زین شرف کامشب چو ماه نو
سراپا لب شدم از شوق و رخسار تو بوسیدم
 
سراپایم چنان لبریز صهبای خیالش شد
که از هر قطره خون خود پریزادی تراشیدم
 
زمین باشد کفن از لجهٔ آزادی طبعم
فلک مشت غباری بر هوا از دشت تجریدم
 
به دامان نگاه آویختم خونین دل خود را
به این نیرنگ در چشم یقینش جلوه گردیدم
 
به فکر رنگ و بویی دسته بستم لاله و ریحان
به یاد زلف و رویی در گل و سنبل بغلطیدم
 
من و توصیف رنگ و بو برآشفتم ز فکر خود
من و تعریف زلف و رو ز طبع خویش رنجیدم
 
شهی را چون نباشم منقبت گو کز نم لطفش
به فرق عرش باشد سایه گستر نخل امیدم
 
امام دین و دنیا جعفر صادق که تا نامش
براندم بر زبان خود را برون زین خاکدان دیدم
 
نگویی همچو عیسی چار گامی بر فلک رفتم
که گلهای عرب از روضهٔ عرش برین چیدم
 
چو دیدم گوش برآواز مدح او ملائک را
در آن گلزار پر فیض این رباعی را سراییدم
ندانم از نظر من چسان بود مستور
رخی که یک نفس از خاطرم نگردد دور
 
نگاه بد نتوان بر جمال او دیدن
دعا کنیم کز آن روی چشم آینه دور
 
ز رشگ پیک نظر را نمی‌توانم دید
که در حوالی کویش کند به سهو مرور
 
مباد عرصه آفاق بوی او گیرد
نسیم را به سر کوی او مباد عبور
 
ز تاب نور نشاید جمال او دیدن
خوشا رخی که بود در شعاع خود مستور
 
به چشم ذره نظرکن که تا شود روشن
که آفتاب به هر ذره کرده است ظهور
 
زمین به خویش نگیرد ز ننگ، اگر عشاق
به غیر حسرت دیدار او برند به گور
 
جهان دل به دو مصرع گرفت ابرویش
که صاحب سخن از مطلعی شود مشهور
 
خیال دوست ز هر تار موی من جوشد
چو نقش صورت شیرین ز خامه شاپور
 
دلم ز جلوه عکسش چنین خراب چراست؟
رخی که خانه آیینه شد ازو معمور
 
پس از فراق توان قدر وصل دانستن
مرا ز کوی تو دوری ضرور بود ضرور
 
پس از مشاهده کوهکن یقینم شد
که وصل دوست میسر نبوده است به زور
 
من آن نیم که خلاصی ز درد و غم جویم
هزار چاره نمودم که داغ شد ناسور
 
به عشق روی تو صبرم فرار کرده ز دل
به یاد چشم تو خوابم ز چشم کرده نفور
 
ز سینه سوز تو کمتر نمی‌شود هرچند
نهد به داغ دلم پنبه مرهم کافور
 
جدا ز کوی تو راهی به هیچ سو نبرم
که روز هجر تو بر من شب است و من شب‌کور
 
به ذکر نام خوشت تشنه می‌رود سیراب
به یاد لعل لبت مست می‌شود مخمور
 
ز رشگ روی تو داغست زلف را مگشای
که داغ تازه خورشید می‌شود ناسور
 
دلم ز لعل تو بی‌نیش غیرنوش نخورد
رقیب بر سر شهدت نشسته چون زنبور
 
نگاه مست تو هرگه به طرف باغ افتاد
به تاک قطره می گشت دانه انگور
 
کنون که دور ز کویت اسیر هجرانم
چو در شکنجه شهباز، ناتوان عصفور
 
هوای فر سلیمانی است در سر من
که کرده تنگ جهان را به من چو دیده مور
 
ز ذوق خاک‌نشینی درگهی که بود
قضاش نادره معمار و آسمان مزدور
 
چه درگه آنکه بود آستان سبع شداد
به پیش محکمیش معترف به عجز و قصور
 
چه درگه آنکه نگردید دست قدرت را
بلندپایه‌تر از وی عمارتی مقدور
 
چه‌درگه آنکه به چندین هزار نقش و نگار
سپهر را نتوان گفت پیش او معمور
 
چه‌درگه آنکه به سطحش گر آفتاب افتد
گمان بری که به سطحش نشسته گرد فتور
 
هزار سال گذشت و بسا که هم گذرد
که بیم کهنگیش نیست از مرور دهور
 
بلند درگه سلطان شرع و ملت و دین
که صیت سلطنتش هست تا به نفخه صور
 
امام جعفر صادق که صبح صادق رای
به مهر خاک درش دم همی زند از نور
 
شهی که دایره عدل او دو عالم را
کشیده است در آغوش چون بلدراسور
 
به پیش عرصه ملک ابد نهایت او
نمود ملک سلیمانی است چون پی مور
 
سکون و جنبش رایات نصرتش تا هست
زمانه را حرکات سپهر نیست ضرور
 
ز بیم، تا به ابد متصل شود به عدم
صلابتش به ازل گر کند تغافل دور
 
چنین که داروی هر درد ازوست حیرانم
که آفتاب چرا مانده این چنین رنجور!
 
به هر طرف که کند میل، در قدم باشد
به پیش ابد چو صبا بر پسش ازل چو دبور
 
اگر ز چهره رایش نقاب بردارند
چو آفتاب شود کاینات غرقه نور
 
به گلشنی که چو خورشید پرتو اندازد
ز شاخ خشک برآید گل تجلی نور
 
به شکر نعمت او آسمان به یک سر پاست
که گر دمی بنشیند ز پای نیست شکور
 
محیط علمش اگر موج‌ور شود گردد
به نیم رشحه او حل مشکلات امور
 
به گرد خاطر او سیر فوج فوج اسرار
چنان‌که در چمن باغ خلد جلوه حور
 
بود ز دفترش افلاک آن ورق که بود
به نیم صفحه‌اش انجیل ضبط و نیم زبور
 
دو سایه از سخط و عفو او جحیم و نعیم
دو پرتو از غضب و لطف اوست ماتم و سور
 
اگر زبانه قهر خدا عیان خواهی
ببین به گوشه ابروی قهر او از دور
 
وگر گشاده در فیض را ندیدستی
ببین به جبهه صبح آیتش تبسم نور
 
جراحت دل صد خسته را شود مرهم
تبسمش به لب لعل چون شود پرشور
 
ز فیض معدلت عام او عجب نبود
خرابه دل عاشق اگر شود معمور
 
چو رنگ نهی برآید به چهره نگهش
ز بیم آب شود زهره در دل انگور
 
سیاستش به غضب چهره چون برافروزد
گره شود نفس نغمه در رگ طنبور
 
رسد به سبع شداد ار مهابتش فکند
در او به سعی تزلزل هزارگونه فتور
 
اگر نداند قدرش چه غم که رفته به خواب
رگ شعور حسودش که هست خصم شعور
 
زبان دشمن او نیش می‌زند بر دل
به نوش غوطه زند گر چو نشتر زنبور
 
چنان گرفته رگ حلق دشمنش را بخل
که آشنا به گلویش نشد به جز ساطور
 
به او عداوت بدخواهش اختیاری نیست
بود جبلی خفاش دشمنی با نور
 
وجود خصم برای ظهور اسبابست
که آفتاب به تقریب سایه شد مشهور
 
ز خلق اوست فلک مجمری که هست از وی
مشام عالم بالا پر از بخار و بخور
 
عذوبت سخنش در مذاق تشنه عقل
نشسته است چو می در طبیعت مخمور
 
به گاه نظم چو گردد سخن به وصف کفش
به موج بحر برآید مقطعات بحور
 
زهی به ذات و صفات از جهانیان ممتاز
چو در میانه انوار نور آتش طور
 
هلاک نظم علوم تو نظم عقد پرن
اسیر نثر کلام تو لؤلؤ منثور
 
زواهر حکمت آسمان دین را نجم
جواهر کلمت ملک شرع را دستور
 
ز خاک پای تو هر شب به دیده‌بانی دهر
کشد به دیده انجم سپهر سرمه نور
 
به کارخانه تقدیر مستمد از تست
به حل و عقل مقاصد مدبرات امور
 
بود اوامر «کن» را به خطه ی تقدیر
به خاطر تو ورود و ز سینة تو صدور
 
غبار راه تو بر تن برای حفظ شرف
هزاربار نکوتر از اطلس و سیفور
 
دمی به سایه دیوار کویت آسودن
مرا ز سایه طوبی به است و حور و قصور
 
چه خار و خس ز حریمت چه بالهای ملک
که رفته‌اند به جاروب طره، زمره حور
 
به منزلی که بود خاکروب بال ملک
چه عیش‌ها که توان کرد چشم دشمن کور
 
کند به شاکله هرچند میل باکی نیست
گزیده‌اند اگر بر تو خصم را جمهور
 
اگر به راه تو کمتر روند خلق چه باک
پل صراطی و سخت است بر صراط عبور
 
متابع تو اگر کم بود چه غم که شود
هزار قطره یکی گوهر، آنگهی به مرور
 
گهر ز طینت پاکست آنچنان کم‌یاب
خزف ز خست ذاتست آنقدر موفور
 
بود به مرتبه از کاینات بیش انسان
ولی بود به مراتب کم از شماره مور
 
همان به جنس بشر کن نظر که از کثرت
میان آدم و نا آدم است نسبت دور
 
هزار نطفه بباید که تا یکی گردد
به قابلیت اطوار متصف به وفور
 
چو گشت قابل اطوار قرن‌ها باید
که تا یکی به بر آید به صد مشقت و زور
 
رسید چون به بر از صدهزار کم افتد
یکی چنان که برد دیده نور و سینه سرور
 
خدایگانا خورشید عالم جانا
تویی که سر نبوت شد از تو محو ظهور
 
تویی خلاصه عترت تویی نقاوه نسل
که هست روح رسول از تو تا ابد مسرور
 
تویی تو آنکه پس پرده قضا عمری
ازل به روی تو افکنده بود چشم از دور
 
دوام دولت تست آنکه چشم بر ره اوست
ابد که در تتق غیب کرده رخ مستور
 
چه حاجت است به تعریف عقل ذات ترا
که بی‌نقاب درآید رخت به دیده کور
 
منم یکی ز غلامان درگهت که مدام
به مدحت تو زبانم بود زبانه نور
 
منم که هست ز فکر مدیح حضرت تو
سرادقات ضمیرم سرای پرده حور
 
هزار صورت شیرین سیه‌قلم دارم
سفیدروی‌تر از نقش خامه شاپور
 
درین قصیده تو کردی مدد روان مرا
وگرنه مانده به بند «ظهیر» بود این زور
 
کنون امید من اینست در دو عالم و بس
که با سگان درت سازدم خدا محشور
 
چو آفتاب کنم چرخ خاک را روشن
چراغ مهر ترا چون برم به خلوت گور
 
اگرچه زلت فیاض بیش در بیش است
گناه او به تو بخشد یقین خدای غفور
 
همیشه تا که گریبان عقل کل باشد
چو جیب خامه‌ام از مدحت تو مشرق نور
 
بود به دامن لطف تو متصل دستم
چو دست حسرت زاهد به طرف دامن حور
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
 
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
 
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
 
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
 
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
 
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
 
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
 
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
 
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
 
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
 
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
 
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
 
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
 
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
 
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
 
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
 
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
 
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
 
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
 
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
 
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
 
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
 
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
 
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
 
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
 
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
 
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
 
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
 
مگر تو ای غایه الامانی، مرا به امید خود رسانی
نمی‌سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
 
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
 
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
 
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
 
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
 
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
 
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
 
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
 
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
 
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
 
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
 
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
 
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
 
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
 
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
 
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
 
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
کارِ ما نیست از شما گفتن
ما کـجا وُ خـدا خـدا گفتن
 
گفتن از این قبیله کارِ خداست
این عشیره عشیره یِ زهراست
 
اهلِ منبر به رویِ این منبر
تکیه داده سـُلاله یِ حـیدر
 
هر که از عشق گفت عاشق نیست
راستی این امامِ صادق کیست؟!
 
او امامِ زمـین وُ اَفـلاک است
فطرتش آسمانی وُ پاک است
 
معنی فَـضل وُ دانش وُ تقـوا
چشمه یِ بندگی وُ عشقِ خدا
 
شرحی از آیه هایِ قرآن است
وَجهی از جلوه هایِ رحمان است
 
اَبری از نور وُ رحمت وُ برکات
بَر جـمال وُ جـلالِ او صلوات
 
خرجِ حق می شود نَفَس به نَفَس
دین ما قـالَ صـادق است وُ بَس
 
هر دو عالم در اختیار اوست
وَ احـادیث ذوالفـقارِ اوست
 
سیرتش سِیْری از مسلمانی
نُطـقِ او حیدری وُ طوفانی
 
در کلاسَش نشسته جبـرائیل
کشته یِ یک نِگاهش عِذرائیل
 
قیمتِ هر کـلامِ این آقا
سَر تَر از کـُلِّ جنه الاعلی
 
من که چیزی از او نمی دانم
در حَریمَـش ستاره بارانم
 
اشکـهایم به رویِ گـونه نشست
هِق هِقَم بُغضِ صحنِ یار شکست
 
دستِ من رویِ سینه جا دارد
دل هـوایِ مـدینه را دارد
 
در حریمِ شما غبـار منم
بی قـرارِ وصالِ یار منم
منبرت کرسی فقه همه عالم شد
فاصله تا به خدا با سخنانت کم شد
خوار جهل از تو و فیض تو گل مریم شد
هر که پامنبری ات شد به خدا ادم شد
 
هر که علامه ی دهر است غلامت بوده
پیرو مکتب علمی هشامت بوده
 
زلف صد پنجره را رو به خدا واکردی
با غلامان خودت کار مسیحا کردی
درس تاریخ شد و حل معما کردی
شیعه را ناب ترین مکتب دنیا کردی
 
پرچم شیعه بلند است به احکام شما
علم عالم شده تسلیم به اسلام شما
 
یک ورق درس تو توحید مفضل می شد
عشق در مسأله ی جابرتان حل می شد
ذره پای تو به خورشید مبدل می شد
بی حدیث تو کلام همه مهمل می شد
 
با تو قران خدا کاغذ خاموش نشد
راه سر منزل مقصود فراموش نشد
 
تازه شد حرف خداوند به قال الصادق 
علما شرح نوشتند به قال الصادق 
حنفی ها همه گفتند به قال الصادق 
راست گویی شده پیوند به قال الصادق 
 
تا ابد مرجع توضیح مسائل هایی
قبله ی جامع علمی همه دل هایی
 
نور در مسجد چشمان تو معنا گردید
نار بر یار تو بردأ و سلاما گردید
هر که از چشم تو افتاد یهودا گردید
خانه ات مدسه ی حضرت زهرا س گردید
 
به موازات علی راه نشان می دادی
راه را با ولی الله نشان می دادی
رسانده‌ام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلایق را
دلی که پر زده تا آستان احسانت
که غرق نور اجابت کنی دقایق را
نگاه کن به دلی خسته از تحیر و جهل
ببار جرعه‌ای از کوثر حقایق را
نگاه و مرحمت تو به دل بها داده
و با رضای تو دارم رضای خالق را
مرید صبح نگاه تو می‌برد از یاد
مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟
 
تویی تو ضامن صبح سعادت شیعه
تویی تو روشنی هر عبادت شیعه
 
تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می‌شد
دلیل‌ها همه با عشق مستند می‌شد
تو آمدی پر و بالی دهی به این دل‌ها
به پای درس تو هفت آسمان رصد می‌شد
خوشا به حال دلی که عروج را فهمید
مسیر روشن تو از بهشت رد می‌شد
میان آن همه شاگرد شد سعادتمند
کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می‌شد
نفس زدی و جهان را حیات بخشیدی
تجلیات الهی, الی الابد می‌شد
 
شده‌ست جلوه‌گر از هر کرانه آیاتت
جهان نشسته سر سفرۀ روایاتت
 
سر ارادت ما و غبار صحن بقیع
همان حریم بهشتی, همان بهشت بدیع
همان دیار الهی که از نسیم خوشش
شده‌ست شهر مدینه پر از شمیم ربیع
«و یطعمون علی حبّه…» نمایان است
کرانه‌های کرامت چه بی‌کران و وسیع
گدایی حرمش اعتبار هر عاشق
امید ماست توسل در این سرای رفیع
کلید معرفت اینجا ارادت و عشق است
سر ارادت ما و غبار صحن بقیع
 
مگیر از دل من یا رب این سعادت را
گدایی حرم اهل‌بیت عصمت را
 
غبار مقدم تو عطر آشنا دارد
برای دیده‌ام اعجاز کیمیا دارد
گدای خانه به دوش توام, قبولم کن
گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟
دگر چه جای گلایه ز فقر می‌ماند
کسی که در دو جهان, مهربان! تو را دارد
دل شکستۀ من حرف‌های ناگفته
دل شکستۀ من شوق التجا دارد
کسی که بوده تمام وجودش از جودت
در آستانه‌ات امشب دو خط دعا دارد
همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع
همیشه حسرت دیدار کربلا دارد
 
چه می شود همۀ عمر با شما باشم
غبار صحن تو و صحن کربلا باشم
براساس گریز به
موضوع گریز :
مناسبت گریز :
براساس سبک شعر
روضه شور واحد تک زمینه رجز خوانی زمزمه جفت نوحه مناجات نامشخص مدح مسجدی سینه زنی واحد سنگین دکلمه دم پایانی واحد تند پیش زمینه سرود سالار زینب حاج ناظم همه جا کربلا راس تو میرود بالای نیزه ها ببینید ببینید گلم رنگ ندارد نوحه سنتی ببینید ببینید گلم رنگ ندارد سیدی ماکو مثلک الغریب غریب گیر آوردنت زبانحال به سمت گودال از خیمه دویدم من دودمه مدح و مرثیه مفاعیل مفاعیل فعول شعر خوانی
براساس قالب شعر
دوبیتی غزل قصیده مثنوی چهار پاره رباعی ترجیع بند مستزاد شعر نو شعر سپید ترکیب بند قطعه مسمط نا مشخص مربع ترکیب تک بیتی مخمس
براساس زبان
فارسی عربی ترکی
براساس شاعر
محتشم کاشانی میلاد عرفان پور امیر عباسی قاسم صرافان محمد مهدی سیار غلامرضا سازگار رضا یعقوبیان علی اکبر لطیفیان قاسم نعمتی اسماعیل تقوایی مرتضی محمود پور حسن لطفی امیر حسین سلطانی محمود اسدی علی انسانی مظاهر کثیری نژاد محمود ژولیده ولی الله کلامی زنجانی میثم مومنی نژاد حسن ثابت جو عباس میرخلف زاده سید حمیدرضا برقعی سید هاشم وفایی سید رضا موید خراسانی محمدرضا سروری یوسف رحیمی احمد بابایی محسن عرب خالقی سید پوریا هاشمی علیرضا خاکساری وحید زحمتکش شهری مهدی رحیمی زمستان حسن کردی روح اله نوروزی مرضیه عاطفی بهمن عظیمی حسین رحمانی میلاد قبایی محسن صرامی رضا آهی رضا تاجیک اصغر چرمی محمد جواد شیرازی مهدی نظری وحید قاسمی وحید محمدی محسن کاویانی مجتبی صمدی شهاب حمید رمی محمد حسین رحیمیان محمد حسن بیات لو امیر روشن ضمیر نا مشخص محمد محسن زاده گنجی امیر ایزدی حسین قربانچه رضا رسول زاده جواد حیدری محمد سهرابی محمد جواد پرچمی سيد مهدي سرخان رضا یزدانی سید مهدی موسوی حسن صنوبری محسن رضوانی سیدجواد پرئی سید محمد جواد شرافت علی سلیمیان محمدجواد غفورزاده (شفق) سید مجتبی رجبی نورآملی حسن بیاتانی عماد خراسانی رحمان نوازنی مسعود اصلانی حافظ محمدرضا آغاسی علی حسنی صمد علیزاده محمد صمیمی کاظم بهمنی مجید تال مهدی قهرمانی احسان محسنی فر شیخ رضا جعفری میثم سلطانی مصطفی صابر خراسانی محمد فردوسی علیرضا قزوه قاسم افرند محمد مهدی عبداللهی محمد خسروی جواد دیندار سعید خرازی علیرضا عنصری حسین میرزایی حسن جواهری مصطفی قمشه ای علامه حسن زاده آملی میثم خالدیان علی زمانیان حسین ایمانی سیدعلی احمدی(فقیر) سید مجتبی شجاع محمد حسین فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری) محسن داداشی امام خمینی (ره) فواد کرمانی امیر رضا سیفی احمد اکبرزاده ملا فتح‌الله وفایی شوشتری صدّیقه‌ی طاهره (علیهاسلام‌الله) محمود شاهرخي (م.جذبه) سید محمد رستگار جواد هاشمی (تربت) سید حبیب نظاری غلام‌رضا دبیران محمدحسین علومی تبریزی سعید بیابانکی سعید توفیقی علیرضا لک جواد محمد زمانی آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی سید یاسر افشاری محمود کریمی احمد واعظی آیت الله وحید خراسانی حضرت آقای خامنه ای سید الشهدا عبدالجواد جودی خراسانی بهروز مرادی سالک قزوینی رفیق اصفهانی سید رضا حسینی (سعدی زمان) بابافغانی شیرازی تأثیر تبریزی صغیر اصفهانی (ره) وحید مصلحی یاسر حوتی حسین رستمی محمد بنواری (مهاجر) محمد بیابانی علیرضا شریف هادی جان فدا علی آمره حامد تجری مصطفی متولی مجتبی خرسندی علی صالحی علیرضا بیاتانی مهدی رحمان دوست مهدی نسترن سید محمد جوادی سید مهدی جلالی مجتبی روشن روان حامد خاکی سید محمد علی ریاضی احسان مردانی مهدی مومنی مریم سقلاطونی مجتبی شکریان همدانی عارفه دهقانی حسینعلی شفیعی (شفیع) رضا پیروی سعید پاشازاده ناصر حامدی رضا قاسمی حامد جولازاده پیمان طالبی میلاد حسنی امیر حسام یوسفی نوید اسماعیل زاده عباس شبخیز قراملکی (شبخیز) مهدی جهاندار کرامت نعمت زاده علی اصغر حاج حیدری مهدی صفی یاری محمد علی بیابانی محمد امین سبکبار هانی امیر فرجی سینا نژادسلامتی رسول میثمی صباحی بیدگلی وصال شیرازی مهدی پورپاک فاطمه نانی زاده محسن خان محمدی حبیب نیازی مجید لشگری میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی) آیت الله سیداحمد نجفی(آقاجون) محمد جواد خراشادی زاده ناظرزاده کرمانی سیدجلال حسینی احمد جلالی حسین عسگری علی اصغر کوهکن حجت الاسلام میر تبریزی محسن مهدوی حبیب الله چایچیان رضا فراهانی محمدرضا شمس خاکی شیرازی ابراهیم بازیار عباس احمدی سید محمد اویار حسینی محمد احمدی مرحوم الهیار خان (آصف) جواد قدوسی مجید قاسمی محمد رسولی داوود رحیمی مسعود یوسف پور حیدر توکل فاضل نظری علی ناظمی صفایی جندقی کریم رجب زاده میرزا یحیی مدرس اصفهانی غلامرضا کافی عمان سامانی مهدی محمدی پانته آ صفایی محمد بختیاری حمیدرضا بشیری محمدسعید عطارنژاد پروانه نجاتی نیما نجاری علی اشتری جعفر خونویی رضا دین پرور محمد ظفر سید رضا میرجعفری خوشدل تهرانی مهدی نعمت نژاد محسن راحت حق سجاد محرابی سید فرید احمدی مهدی زنگنه کاظم رستمی روح الله عیوضی علی اصغر ذاکری گروه یا مظلوم امیر حسین حیدری امیر اکبرزاده مهرداد مهرابی سید محمد بابامیری توحید شالچیان نغمه مستشار نظامی رحیم معینی کرمانشاهی سید محمد میرهاشمی امیرحسین الفت غلامحسین پویان احمد علوی فیاض هوشیار پارسیان مرتضی امیری اسفندقه محمدعلی مجاهدی جعفر بابایی(حلّاج) اصغر عرب فرشته جان نثاری سیدمحسن حبیب لورسه محمد علامه صادق رحمانی فرهاد اصغری یاسر مسافر عباس ویجویی عباس عنقا منوچهر نوربخش سیدحسن حسینی محمدجواد باقری محمد ارجمند محمد عظیمی محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) محمدسعید میرزایی مهدی خطاط ادیب الممالک فراهانی محمدعلی رحیمی محمد قاسمی احسان نرگسی رضاپور داریوش جعفری حامد آقایی سید محسن حبیب الله پور مجتبی حاذق محسن حنیفی آرش براری بهنام فرشی هستی محرابی طاها ملکی یاسر قربانی محمد داوری امیرحسین آکار اسماعیل شبرنگ آرمان صائمی علی رضوانی عماد بهرامی عادل حسین قربان امیرعظیمی حبیب باقرزاده حسین محسنات علی اصغر یزدی مجتبی رافعی میثم خنکدار ابراهیم لآلی قاسم احمدی مهدی علی قاسمی پوریا باقری علی اکبر نازک کار نوید اطاعتی فاطمه خمسی مهدی میری مجتبی کرمی محمد دستان علی کاوند مهدی قربانی محمد مبشری محمدرضا رضایی موسی علیمرادی محمدعلی نوری میلاد یعقوبی حسین صیامی مرتضی مظاهری میرزا احمد الهامی کرمانشاهی ناصر دودانگه علیرضا وفایی(خیال) امیر فرخنده حسین واعظی سعید نسیمی محسن غلامحسینی منصوره محمدی مزینان ابراهیم روشن روش سید علی حسینی مرضیه نعیم امینی حمید فرجی امیرعلی شریفی جعفر ابوالفتحی محمد کاظمی نیا امیر علوی رضا قربانی مهدی کاشف امیرحسین محمودپور رضا اسماعیلی حسن فطرس عالیه رجبی رضا باقریان محسن عزیزی محمدرضا ناصری روح الله پیدایی محمد زوار ایمان کریمی مصطفی رفیعی مجتبی قاسمی محمود قاسمی مجید خضرایی یونس وصالی محمود یوسفی ایمان دهقانیا بردیا محمدی مجتبی دسترنج ملتمس محمد مهدی شیرازی محسن زعفرانیه حسین خیریان حامد شریف مهدی شریف زاده ابالفضل مروتی مصطفی کارگر معین بازوند سید جعفر حیدری محسن ناصحی روح الله قناعتیان محمدحسین ملکیان مقداد اصفهانی رسول عسگری عفت نظری سجاد شاکری احمد ایرانی نسب مسعود اکثیری حسن رویت علی سپهری سید امیر میثم مرتضوی سیدمحمد مظلوم حسین رضایی حیران علی مشهوری (مهزیار) علی قدیمی نیر تبریزی فیاض لاهیجی حسین عباسپور محمد بن یوسف اهلی شیرازی جویای تبریزی (میرزا دارا) سید رضا هاشمی گلپایگانی سید علی اصغر صائم کاشانی امیرحسین کاظمی سارا سادات باختر علی اصغر شیری محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی) سلمان احمدی وحید اشجع مهرداد افشاری مرجان اکبرزاد محمد-مهدی-امیری شهره انجم شعاع عبدالحمید-انصاری‌-نسب مرتضی-بادپروا محمدرضا-بازرگانی زهرا براتی امیرحسن بزرگی متین زهرا بشری موحد سید-حکیم-بینش فاطمه‌ سادات پادموسوی سعید-تاج‌-محمدی مهدی چراغ‌زاد حامد حسینخانی سیده فرشته حسینی سیدموسی حسینی کاشانی علی‌اصغر الحیدری (شاعر هندوستانی) محمد سجاد حیدری سمیه خردمند ایرج میرزا محسن سیداسماعیلی میرزا محمد باقر صامت بروجردی میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء) میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی) آشفته شیرازی سید وحید حسینی مسعود مهربان مهدی انصاری رضا حامی آرانی سید حسن رستگار محمدجواد وثوقی حمید کریمی اسماعیل روستایی احمد شاکری ابراهیم زمانی محمد کیخسروی محمد جواد مهدوی یاسین قاسمی حسین کریمی مهدی امامی جواد کلهر مجتبی فلاح محمدجواد غفوریان پدرام اسکندری حسن اسحاقی نوید طاهری محمود مربوبی سیروس بداغی میلاد فریدنیا شهریار سنجری رضا ملایی مجید رجبی امیرحسین نجمی عمران بهروج صادق میرصالحیان حجت بحرالعلومی محمدحسین ذاکری رسول رشیدی راد زینب احمدی حامد خادمیان حمیدرضا محسنات حسین اخوان (تائب) محمود شریفی مهدی مقیمی وحید دکامین شهرام شاهرخی فرشید یارمحمدی علی فردوسی رضا شریفی سیدعلی رکن الدین عبدالحسین مخلص آبادی حسین سنگری رضا هدایت خواه مهران قربانی محسن قاسمی غریب سید مصطفی غفاری جم سید مسعود طباطبایی احمد عزیزی حسین زحمتکش حمید عرب خالقی سجاد روان مرد میثم کاوسی رضا مشهدی امیرحسین وطن دوست محمد کابلی محمدهاشم مصطفوی محمد دنیوی (حاتم) علی اکبر حائری محمدرضا طالبی کمیل کاشانی محمدباقر انتصاری مرتضی عابدینی علی حنیفه عبدالرضا کوهمال جهرمی سینا شهیدا مهدی فرجی حسنا محمدزاده سید مصطفی مهدجو علی میرحیدری علی خفاچی حسین ایزدی پرویز بیگلری چاوش اکبری زهرا هدایتی هاشم طوسی (مسلم) نجمه پورملاکی نادر حسینی سجاد شرفخانی علی زارعی رضایی محمدعلی رضاپور سید محسن حسینی مرحوم نادعلی کربلایی ابوالفضل عصمت پرست مجتبی نجیمی مجید نجفی مجید بوریان منش علی علی بیگی سید محسن علوی محمد جواد مطیع ها ناهید رفیعی امیررضا یوسفی مقدم سید علی نقیب ایوب پرندآور نوید پور مرادی علی ذوالقدر سید ابوالفضل مبارز علی شکاری حمید رحیمی انسیه سادات هاشمی محسن حافظی عبدالحسین میرزایی مهدی قاسمی رضا خورشید فرد وحیده افضلی سید محمد حسین حسینی محمد سجاد عادلی مهدی زارعی سید محمد جواد میرصفی یدالله شهریاری امید مهدی نژاد محمد صادق باقی زاده محمد خادم محمدرضا کاکائی سید حجت سیادت مهدی مردانی جواد محمود آبادی حسین شهرابی حامدرضا معاونیان احمد جواد نوآبادی محمد علی قاسمی خادم عرفان ابوالحسنی ظهیر مومنی سید صادق رمضانیان عاطفه سادات موسوی عاصی خراسانی علی محمدی حسین زارع سید مصطفی سیاح موسوی حمید محبی وحید نوری حسین اوتادی هادی ملک پور مهدی کبیری محمدرضا نادعلیان فرشید حقی رامین برومند (زائر) محمدرضا اسدی سجاد زارع مولایی سید امیر حسین فاضلی سید مصطفی حسینی راد محمد رستمی محسن همتی محمود تاری سید واصفی غلامرضا شکوهی کمیل باقری محمد حسین بناریان لیلا علیزاده مهدی حنیفه جواد کریم زاده سید صابره موسوی میرزا محمد تقی قمی (محیط) حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی) عباس همتی یغما جندقی
براساس مداح
حاج منصور ارضی حاج محمود کریمی حاج محمدرضا طاهری حاج سعید حدادیان حاج میثم مطیعی حاج مجید بنی فاطمه حاج حمید علیمی حاج حسین سیب سرخی حاج مهدی سلحشور حاج سید جواد ذاکر حاج جواد مقدم حاج عبدالرضا هلالی حاج سید مهدی میردامادی حاج مهدی رسولی حاج حسن خلج حاج مهدی لیثی حاج نریمان پناهی حاج سید رضا نریمانی حاج احمد واعظی حاج حسین طاهری حاج مهدی سماواتی حاج محمد حسین پویانفر حاج سید حمیدرضا برقعی نا مشخص حاج میثم مؤمنی نژاد حاج مهدی اکبری حاج قاسم صرافان حاج مهدی مختاری حاج محمدرضا محمدزاده حاج کاظم اکبری حاج ابالفضل بختیاری حاج محمدرضا آغاسی حاج حنیف طاهری حاج وحید نادری حاج حسین رضائیان حاج امیر عباسی حاج محمد بیابانی حاج سید علی رضوی حاج سید مهدی هوشی السادات نزارالقطری حاج اسلام میرزایی حاج حسین سازور حاج محسن عرب خالقی حاج صابر خراسانی سید رسول نریمانی محمد جعفری ارسلان کرمانشاهی جبار بذری حاج اکبر مولایی حاج امیر برومند حاج محمدرضا بذری حاج حیدر خمسه حاج حسن حسین خانی حاج حسین عباسی مقدم حاج غلامحسین علیزاده حاج حسین عینی فرد حاج مهدی رعنایی حاج مصطفی روحانی حاج روح الله بهمنی حاج امیر کرمانشاهی حاج میرزای محمدی حاج وحید گلستانی حاج سید امیر حسینی علی فانی حاج سید علی مومنی حاج امین مقدم حاج محمد کمیل حاج محمد حسین حدادیان حاج سعید پاشازاده حاج مقداد پیرحیاتی حاج محمد سهرابی حاج محمد فصولی کربلایی حاج فرهاد محمدی حاج ابوذر بیوکافی حاج سید محمد جوادی حاج سید محمد عاملی حاج وحید یوسفی حاج محمد یزدخواستی حاج مجتبی رمضانی کویتی پور حاج محسن صائمی حاج حسین رستمی مرحوم استاد محمدعلی کریم خانی حاج حسین باشی حاج مهدی وثیق حاج شیخ محمد ناصری سید علی حسینی حاج محمد امانی مرحوم محمدعلی چمنی حاج رضا قنبری حاج عبدالله شیران مرحوم استاد سلیم موذن زاده حاج علی اصغر ارغوان مرحوم حاج فیروز زیرک کار سید حسین قاضی سید مهدی حسینی استاد محسن فرهمند حاج احمد عثنی عشران حاج محمد احمدیان حاج صادق آهنگران حاج اکبر نوربهمنی سیدرضا میرجعفری سیدرضا تحویلدار ایمان کیوانی حاج محمدحسین عطائیان حاج حسن شالبافان حاج محمدصادق عبادی حاج علی عرب حاج علیرضا قزوه حاج آرش پیله وری حاج مهدی تقی خانی حاج یزدان ناصری حاج امیرحسن محمودی حاج حمید دادوندی حاج احمد نیکبختیان حاج امیرحسن سالاروند حاج هاشم سالار حسینی حاج ابراهیم رحیمی حاج محمد صمیمی حاج حمیدرضا قناعتیان حاج محسن عراقی حاج محسن طاهری حاج حسین ستوده حاج مهدی دقیقی حاج حسین رجبیه حاج رحیم ابراهیمی حاج حسین فخری حاج صادق حمزه حاج حسین هوشیار حاج حسین جعفری استاد رائفی پور حاج داوود احمدی نژاد مرحوم مرشد حسین پنجه پور حاج سید محمد حسینی حاج هادی گروسی حاج محمدرضا مختاریان حاج حسن کاشانی حاج وحید جلیلوند حاج حیدر منفرد حاج علی مهدوی نژاد حاج مرتضی امیری اسفندقه حاج حسین خلجی حاج وحید قاسمی حاج سید محمود علوی حاج سعید قانع حاج سید جعفر طباطبائی حاج حسین محمدی فام حاج هادی جان فدا حاج علی علیان حاج صادق کریمی حاج محسن توکلیان حاج محمد قربانخوانی حاج حسن رضا عبداللهی حاج مرشد میرزا مرحوم مرشد میرزا حاج مهدی اقدم نژاد شهید حسین معز غلامی حاج حسین رحمانی حاج علی اکبر سلحشور حاج محمد گرمابدری حاج محمد جواد احمدی حاج احمد اثنی عشران حاج جواد ابوالقاسمی حاج محمد مهدی اسماعیلی حاج محسن حسن زاده حاج اکبر بازوبند آیت الله سید محمدحسن طهرانی مجید رضانژاد محمدجواد توحیدی حاج یدالله محمدی مرحوم سید مهدی احمدی اصفهانی حاج محمود گرجی حاج رضا علی رضایی حاج جواد باقری حاج سید ابراهیم طاهریان حاج مسعود پیرایش حاج محمدرضا نوشه ور حاج حسن بیاتانی حاج علی اکبر زادفرج حاج علی جباری حاج علی کرمی حاج سعید خرازی حاج هادی ملک پور حاج حسن عطایی حاج محمد کریمی حاج محمد رستمی حاج جواد حیدری