ایهاالمظلوم
مدح-امام-صادق-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
علیرضا خاکساری
علیرضا خاکساریمدح امام صادق (علیه السلام)
ولادت امام صادق (علیه السلام)
وقتی بیانجامد به وصل یار مقصد دیدنی ست
در محضر محبوب دیدار مجدد دیدنی ست
هر شب تمام عرشیان او را زیارت می کنند
هفت آسمان حور و ملک در رفت و آمد دیدنی ست
در جسم و جان او خدا بهتر مجسم میشود
در او تجلی صفات حی سرمد دیدنی ست
با حسن روی یوسفی از یوسفان فاطمه
خال سیاه ابروی خم زلف مجعد دیدنی ست
با مطلع الفجر رخش جبرییل حیرت میکند
بسکه ظهور صادق ال محمد دیدنی ست
هر کس که از ذریه ی زهراست اقای من است
تنها به زیر پای این اولاد مسند دیدنی ست
با چشم دل باید مزار ساده اش را بنگریم
قطعا بقیع خاکی اش مانند مشهد دیدنی ست
فردا که ایوان و شبستان و رواقی ساختیم
طوف کبوترهای عاشق دور گنبد دیدنی ست
 
قصد زیارت می کنیم از دور قطعا زائریم
از عاشقان بی قرار صادق بن باقریم
 
خورشید دارد ارتزاق از فیض نور خانه اش
موسا اقامت کرده در وادی طور خانه اش
پیر و مراد انبیاست سرچشمه ی آب بقاست
خضر نبی نوشیده از جام طهور خانه اش
اهل زمین شایسته ی خدمت به او هم نیستند
بر عهده ی کروبیان باشد امور خانه اش
از برکت اعجازش ابراهیم بیرون می زند
با شوق هر کس پا گذارد در تنور خانه اش
جای غرور افتادگی جای تجمل سادگی
شب تا سحر میبارد از سقف نمور خانه اش
طیّ طریقم بی گمان اغاز معراج من است
نزدیک عرشم میبرد این راه دور خانه اش
بار سرم را میکشد بر روی شانه شب به شب
خیلی بدهکارم به دیوار صبور خانه اش
موسی بن جعفر نه دمش عیسی بن جعفر پرور است
دستم به دامان مسیح نوظهور خانه اش
در مشهد و در کاظمین از عمق جان سر میدهم
اولاد من قربان اولاد ذکور خانه اش
 
آئینه دار پنج تن بر خلق عالم حاکم است
جانم فدایش پنجمین جد امام قائم است
 
عرض ارادت میکنم اما به شکل دیگری
تقدیم حضرت میکنم با جان و دل شعر تری
جمع نبوت با امامت میشود کنه امام
آئین او پیغمبری سیر و سلوکش حیدری
در ما رایت افقه من جعفر نعمان ببین
حتی ندارد دشمنش از او فقیه بهتری
کار کسی جز او نباشد ابن حیان ساختن
از غیر آقا بر نمی آید زُراره پروری
از برکت انفاس او کرسی درس خاص او
پیچیده ست آوازه ی فقه و کلام جعفری
بر صدق گفتارم شهادت میدهد اِبنِ حَکَم
در گفتگوهایش نمایان است فتح خیبری
ممنون قال الباقر و مدیون قال الصادق اند
از مرجع و از سینه زن تا روضه خوان و منبری
دیدند با چشمان خود هم شافعی هم مالکی
شیعه ندارد جز امام صادق خود رهبری
باید بگردد هر که در دنیاست کاهل بر نماز
در محشر فردا به دنبال شفیع دیگری
شکر خدا دم میزنم از صاحب خود دم به دم
شکر خدا دارم به تن رخت شریف نوکری
من با ارادت گفته ام قدر بضاعت گفته ام
ابیات گنگ من کجا اشعار ناب حمیری ؟
 
مولا قدمگاهش همیشه قبله گاه اولیاست
فرزند او باب الحوائج مغز بادامش رضاست
 
در فطرت ما ریشه دارد مهر پنهانی ما
اسباب خدمت میشود افکار عرفانی ما
از لَن تَنالوُ البِرّ حَتّی تُنفِقوا دریافتیم
باید که الگومان شود احکام قرآنی ما
در قحطی انسان و انسان دوستی ای کاش که
چون ریزعلی باشیم و باشد فصل دهقانی ما
دل روی دل باید نهاد و شهر را آباد کرد
ویرانی هم میهنان ماست ویرانی ما
دفتر به پایان آمده اما حکایت باقی است
مضمون سرازیر است در ابیات پایانی ما
از پا در اورده ست داعش را نه تنها تیر و تیغ
او را زمین زد عاقبت نیروی ایمانی ما
ریز و درشت دشمن شیعه به خاک افتاده از
سیلی سنگین برادرهای افغانی ما
جایی برای عرض اندام سنان و شمر نیست
وقتی قیامت میکند کیسان ایرانی ما
بی شک شکار بعدی اش باشد فقط آل سعود
فتح مدینه میکند قاسم سلیمانی ما
خاکسترش بر باد داد بر دشمنانش یاد داد
شوخی ندارد باکسی تصمیم طوفانی ما
او خار چشم دشمن است فرمانده ای فیل افکن است
پایان گرفت از همتش شبهای بحرانی ما
چشمش به فرمان ولی دلواپس سید علی
چشم امید حضرت یار خراسانی ما
جای شهیدان دفاع از زینبیه خالی است
در هیئت رزمندگان در مرثیه خوانی ما
 
سادات مجلس معذرت آقا به خاک افتاده است
در کوچه مثل مادرش زهرا به خاک افتاده است
محمد مبشری
محمد مبشریولادت امام صادق (علیه السلام)
مدح امام صادق (علیه السلام)
به زمستان دلم فصل بهار آمده باز
به پریشانی من روحِ قرار آمده باز
به هوای نفسم نفحه ی یار آمده باز
به سرِ دادن جان دار و ندار آمده باز
 
به شب غمزدگان باز سحر می آید
روشنی بخش دل اهل نظر می آید
 
 
کیست این دلشده ای کز همگان دل بِبَرَد
کشتی خسته ی دل را سوی ساحل بِبَرَد
کیست این کعبه ی منظور که حاصل بِبَرَد
او که رونق ز دو صد دلبر کامل بِبَرَد
 
او خود حضرت عشق است و ز خالق آید
فجر روشنگر حق حضرت صادق آید
 
او که طاها برسد بر سر استقبالش
او که گردیده خدایی همه ی احوالش
او که عشق است همیشه همه جا دنبالش
او که شد محورِ توحیدِ خلایق خالش
 
جلوه ی کاملی از صدق و صفا آمده است
مظهرتام خدا جانب ما آمده است
 
باز کن دیده ی دل پنجره ها را بگشا
نام او نغمه کن و حنجره ها را بگشا
ساقیا جام میِ خاطره ها را بگشا
مِی بزن صفحه ای از منظره ها را بگشا
 
تا ببینی که خدای ازلی جلوه گر است
همه ی هیبت زهرا و علی جلوه گر است
 
 
یک مدینه دلِ سرمست به سویش آیند
یک جهان دیده ی دربست به کویش آیند
هر چه میخانه پیِ جام و سبویش آیند
قدسیان هم ز پی آب وضویش آیند 
 
در نمازش خم محراب به پایش خم شد
مست ذکر دو لبش اهل همه عالم شد
 
کیست که دلشده ی این مه جانانه نشد
کیست که جان به رهش بر سر شکرانه نشد
کیست که از سخنش یکسره مستانه نشد
از حدیث لب او عاشق و دیوانه نشد
 
عاشقی جرعه ای از چشمه ی شیدایی اوست
همه ذرات جهان واله ی زیبایی اوست
 
تو همانی که خدا عشق تو را واجب کرد
دین ما مِهر علی بن ابیطالب کرد
مهر رخسار تو را بر همگان غالب کرد
قلب ما را ز پی وصل رخت طالب کرد
 
به لبم نغمه ی دلداری دلبر دارم
مهر تو مذهب عشقی است که باور دارم
 
هستی ام را به سر عشق رخت بگذارم
از همه غیر تو ای وجه خدا بیزارم
نه من از خاک ره تو سر خود بر دارم
نه تو یک لحظه رهایم کنی ای دلدارم
 
تو که دست همه را وقت عطا می گیری
عاقبت روز جزا دست مرا می گیری
 
 
سائل کوی توام میل زیارت دارم
بر سر سینه ببین دست ارادت دارم
از غریبی تو ای دوست چه محنت دارم
به دلم داغ دل از این همه غربت دارم
 
از غریبیِ مزارت به خدا دلگیرم
آخر از غربت دیوار بقیع می میرم 
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارولادت امام صادق (علیه السلام)
مدح امام صادق (علیه السلام)
ای مشعل دانش از تو روشن
وی باغ صداقت از تو گلشن
 
دریای معارف و معانی
استاد کتاب آسمانی
 
 
ای در نفس تو جان قرآن
وی در دهنت زبان قرآن
 
با نطق تو زنده تا قیامت
توحید و نبوت و امامت
 
بر هر سخنت ارادت علم
در هر نفست ولادت علم
 
میلاد تو ای ولی سرمد
شد روز ولادت محمد 
 
در هفدهم ربیع الاول
شد نور تو بر زمین محول
 
با هر سخنت کلیم خیزد
از هر نفست مسیح ریزد
 
قرآن که دُر کلام سفته
با نطق تو حرف خویش گفته
 
هر آیه که جبریل آرد
بی نطق شما زبان ندارد
 
او راه و شما چراغ راهید
ناگفته و گفته را گواهید
 
نطق تو به علم ارتقا داد
بر نهضت کربلا بقا داد
 
تو بر تن پاک علم جانی
استاد "مفضل" و "ابانی"
 
عرفان و طریقت و بصیرت
دلباختهء " ابو بصیرت"
 
غیر از تو که پرورد به دوران؟
شاگرد چو "جابر ابن حیان"
 
حاکم به زمان اشاره تو
استاد جهان "زراره" تو
 
در محفل بحث "مؤمن الطاق"
شد طاقت هر منافقی طاق
 
هارون تو در تنور آتش
گل سبز کند ز نور آتش
 
تو نور به هر کلام داری
شمشیر چنان "هشام" داری
 
 
پروردهء تو دوصد معلم
مانند "محمد بن مسلم"
 
دارند ز مکتب تو عرفان
"حمران و فضیل و فضل و صفوان"... 
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام صادق (علیه السلام)
شهی که شیوه ی درویش پروری داند
رموز سلطنت و سرّ سروری داند
 
بقای دولت آن شاه را بشارت باد
که رسم معدلت و دادگستری داند
 
بماند نام انوشیروان ز عدل به جای
خلاف آن که بقا در ستمگری داند
 
ز تیر آه حذر کن که این خدنگ بلا
گذشتن از سپر چرخ چنبری داند
 
وجود من که از این پیش تیره خاکی بود
ز فیض عشق کنون کیمیاگری داند
 
کشد به ساحل مقصود تخته پاره ی تن
به بحر عشق هر آن کو شناوری داند
 
به رهگذار طلب هر که پا ز سر نشناخت
قدم زدن به طریق قلندری داند
 
بلند مرتبه ی فقر در خرد آن است
که پشت و پای زدن بر توانگری داند
 
به یمن مقدم دُردی کِشان صاف ضمیر
زمین میکده با چرخ همسری داند
 
به دفع فتنه ی یاجوج غم ز دل ساقی
به جام بستن سدّ سکندری داند
 
دلم ربوده به چوگان طُره طَرّاری
که بردن از مه و خور گوی دلبری داند
 
نگاه آهوی وحشی خرام کبک دری
تجلی مُلک و جلوه ی پری داند
 
ز حلقه حلقه ی گیسو کند زره سازی
ز نوک ناوک مژگان زره دری داند
 
ز زرّ جعفریش نقد اعتقاد به است
کسی که مذهب و آئین جعفری داند
 
ششم امام که ز انوار مهر او طبعم
به هفت اختر رخشنده برتری داند
 
ز جعفر بن محمد ولیّ حق مددی
اگر به ذرّه رسد، مهرپروری داند
 
ز فیض صادق آل محمد است اگر
«محیط» طرز سخن گفتن دَری داند
 
بهای گوهر والای نغز گفتارم
سخن شناس و هنر سنج و گوهری داند
علیرضا وفایی(خیال)
علیرضا وفایی(خیال)مدح امام صادق (علیه السلام)
هر کس دلش ز مهر و ولای تو عاری است
هرلحظه اش بدون توبی بندوباری است
 
ما جار میزنیم که آقایمان تویی…
شیخ الائمه! نوکریت افتخاری است
 
خاک رهت به منزله ی آب زندگی ست
صد سلسبیل زیر قدم هات جاری است
 
(ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما)*
عشق شما مسبب این ماندگاری است
 
اوقات خوش کنار بزرگان به سرشود
از برکت وجود تو خوش روزگاری است
 
مکتب به پا نموده ای علامه ساختی
شاگردیِ کلاس تو آموزگاری است
 
گنجینه ی حدیث و روایاتِ صادقی
دشمن ز تیغ تیز کلامت فراری است
 
صحن شما به زاویه ی عرش قائم است
دیوار های بقعه ات آیینه کاری است
 
آقا همینکه فاطمه آنجاست دلخوشی…
دردِ فراقِ مادر و فرزند کاری است
 
بی چاره اصغر است نه بی چاره تر رباب
کار رباب بعد علی، آه و زاری است
 
کوچکترین ستاره ی زهرا به نیزه خورد
اشک عروس فاطمه از بی قراری است
 
کوچکترین صدا مزاحمِ نوزاد میشود…
ای نیزه دار!این روش بچه داری است
 
***
*حافظ (ره)
پیمان طالبی
پیمان طالبیمدح امام صادق (علیه السلام)
امام مسلکش از مردم زمانه جداست
امام مظهر احقاق حق دین خداست
 
امام گرچه خودش بنده خداوند است
درست مثل خداوند, بی همانند است
 
یقین بدان که مبری ز شک و تردید است
امام سایه ندارد, امام خورشید است
 
امام کعبه سیار و خلق حجاج اند
خلایقند که او را همیشه محتاج اند
 
خلایقند که باید به او سلام کنند
به کعبه واجب شرعی ست احترام کنند
 
خلایقند که باید گرامی اش دارند
امام اوست, ولو خلق عمامه بگذارند
 
اگرچه خلق بدون امام محرومند
امام و خلق جهان لازمند و ملزومند
 
اگرچه خلق جهان را ز اوست شانیتی
به هر امام جماعت, سزاست جمعیتی
 
اگرچه دین خداوند بی نیاز از ماست
بدون مردم دنیا, امام هم تنهاست!
 
سر خلافت اگر خلق اختلاف کند
امام چاره ندارد مگر مصاف کند
 
بنا به نص روایت امام چون کعبه ست
که واجب است جهان گرد او طواف کند
 
مطیع امر امامت همیشه پشت ولی ست
اگرچه خلق علیه وی ائتلاف کند
 
مطیع امر ولی بین کوچه ها باید
بنا به خواست او تیغ را غلاف کند
 
غلاف گفتم و بازویی آمده یادم
مگر که قافیه اینک مرا معاف کند
قیام همت و عزمی رفیع می‌خواهد
امام شیعه محب نه! مطیع می‌خواهد!
 
امام شیعه به تاریخ, خوش نگشته دلش
دمی به همهمه شیعیان منفعلش
 
به شیعه خود امامی علاقه‌مند نشد
بخاری از دم آن شیعه گر بلند نشد
 
امام, شیعه خود را عزیز می‌خواهد
سر برهنه و شمشیر تیز می‌خواهد
 
حدیث دین خدا, حرف تیغ و پیکار است
اطاعت از ولی الله سخت دشوار است
 
مطیع, بهر اطاعت همیشه آماده ست
چنان که حضرت صادق نشان‌مان داده ست
 
روایتی ست که خالی ز هرچه اشکال است
ثقه ست چون سندش منتهی الآمال است
 
که بود حضرت صادق به خانه دورانی
رسید محضر او شیعه ای خراسانی
 
گلایه کرد به حضرت؛ که یا امام ششم!
برای معرکه آماده‌اند این مردم
 
نظر کنید مساجد پر از مسلمان اند
کنون که شکر خدا شیعیان فراوان اند
 
به خلق حجت خود را دگر تمام کنید
زمان آن نرسیده ست تا قیام کنید؟
 
سخن رسید بدین جا, کلام کامل شد
غلام خانه حضرت به خانه داخل شد
 
امام گفت بیا و اطاعت از من کن
تنور خانه ما را بیا و روشن کن
 
همین که گشت تنور از حرارتش آذین
خلیل وار برو بین شعله ها بنشین
 
غلام خانه که هارون مکی است اسمش
بدون اینکه ببینند ترس در جسمش
 
بدون حرف اضافه در آن تنور نشست
امام صادق درب تنور را هم بست
 
پس از گذشت زمانی, میان خوف و رجا
امام گفت فلانی! تنور را بگشا
 
همین که باز شد آن از شراره ها گلگون
غلام سالم سالم پرید از آن بیرون!
 
امام گفت فلانی! عجیب ترسیدی!
نظاره کن که چنین است شیعه! فهمیدی؟
 
تویی که دعوی یاری شیعه ها داری
بگو که شیعه اینگونه چندتا داری؟
 
رها ز همهمه شیعیان صوری باش
اگر که شیعه شدی, شیعه تنوری باش
 
تنور گفتم و دیدم قلم صبور نبود
تنور حادثه تنها همین تنور نبود
 
دوباره در تب و تابی عجیب افتادم
تنور گفتم و آمد حکایتی یادم
 
تنور حضرت صادق اگر گلستان شد
تنور خولی ملعون ز شعله سوزان شد
 
تنور حضرت صادق اگر که علم افروخت
سر حسین میان تنور خولی سوخت
 
سر عزیز خدا و تنور آن فاسق
در آن زمانه کجا بود حضرت صادق؟
 
سری که بود سرآمد به کل مافیها
سری که خفت به دامان حضرت زهرا
 
سری که دل ز تمام فرشته ها می برد
سری که خنده آن دل ز مرتضی می برد
 
سری چنان که به شب های شامیان کوکب
سری که بود فقط روی شانه زینب
 
سری که بود چنان خطبه نبی, سخنش
سری که گریه نمودند پنج تن به تنش
 
چرا تمامی موهاش سخت سوخته اند؟
سر عزیز خدا را چه سان فروخته اند؟
 
صدای قرآنش را شنیده ای خولی؟
به چند درهم سر را خریده ای خولی؟
 
کشیده مسح ز خون بر سر و گرفته وضو
کدام دست دو دندان شکسته است از او؟
محمد قاسمی
محمد قاسمیمدح امام صادق (علیه السلام)
اسیره عـشـقِ مادری هستم
حرف حساب و مُشتری هستم
مُـعتـقدم به چارده معصـوم
شیعه ی اثنیٰ عشری هستم
 
منصبه من نوکـریه , مَـردم
مکتــبه من حـیدریه , مَـردم
به کوری چشم بنی العبّاس
مذهبه من جـعفـریه , مَردم
 
مُریــدم و پـیره منه قـنـبر
گفته از اوّل تو گوشم مادر
ایشالا زندگیت باشه وقفِ
خدمت به اهـل بیت پیغمبر
 
عشق اگه اینه عشقه عاشق شم
اینجا باید از همه فارق شـم
دلم خوشه که سالی چند روز و
وقـف آقام امام صادق شــم
 
خُدا رو وقتی که صدا میکرد
تو عـرش ولوله به پا میکرد
زائــرای جَـدّ غریبـش رو
خیلی تو خلوتش دعا میکرد
 
میگفت که با اشک و عزادارای
به مادرم می رسونید یــاری
می گفت برادره با من هرکی
اشکش برا حسین شده جاری
 
می گفت تو روضه هاش بزن ناله
ضجّه و صرخه احسنُ الحاله
وقتی سلام میدی مُجـسّم کن
حُـسین رو خاک گـرم گـودالـه
 
تشنه شه حنجرش پر از زخمه
از ضرب سنگ سرش پر از زخمه
یه جای سالم تو تنش نیست و
تمـوم پیــکرش پر از زخمه
محمد قاسمی
محمد قاسمیمدح امام صادق (علیه السلام)
خیال می کنم امشب که عاشقم کردند
بــرای حـرف زدن با تو لایقـم کردنـد
 
چو موی تو دلم آشفته نیست زیرا که
“به رحمت سـر زُلف تو واثقم ” کردند
 
روانه جانب خُـم خانه ی بقیع شـدم
پـیاله نوش میِ صُبـح صادقم کردند
 
برای آن که تبرّک بجویم از خـاکت
سـوار مـرکبِ بادِ موافقـم کردند
 
مُفضّل آمد و در گوش من مفصّل گفت
اگر که طـالبِ کـشفِ حقایقـم کردند
 
فدای مردم چشمت که با سیاه دلی
نگاهِ خِـیر , به عُـمرِ دقایـقـم کردند
 
به شوق وصل تو از دست رفت هستی من
چه ها که با دل و دینم علایقم کردند!!!
 
درون مدرسه ی فقـه ناب جعفری ات
چه بی نـیاز از علم خلایقم کردند
 
ز فـیضِ تُربت جَدّ تو و کلام تو بود
که هم ردیفِ طبیــبانِ حاذقم کردند
 
بـیان نداشتم و مـثل لال ها بـودم
به لطفِ نقلِ حدیث از تو ناطقم کردند
 
زبان نفهم تر از من نبود , ممنونم
که پای حکمت تو اهل منطقم کردند
 
خُداست شاهد من ساقی ام تو بودی تو
شبی که مست سبوی”مشارقم”* کردند
 
خُدا مرا بکشد ای خُـدای خوش خُلقی
که در برابرت آیینه ی دِقَـم کردند
 
اگر که مُدّعی شیعگی شدم , تو ببخش
دوباره غــرق در اوهام سابقم کردند
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)مدح امام صادق (علیه السلام)
شور عشق است بر سر من زار
یا طبیبی است بر سر بیمار؟!
 
گل داغست بر سر مجنون
یا پلنگی بقله کهسار
 
پیچ و تاب است در دل ویران
یا به سر گنج یاد حق را مار
 
هست زنجیر، یا که غیرت عشق
همه را کرده حلقه جز غم یار
 
بر سر عاشق آتش عشق است
یا طبق های نور گشته نثار؟!
 
دود آه است از دل عارف
یا که ابری بروی دریا بار؟!
 
تار اشک است، یا ز دیده دل
نگه حسرت از پی دلدار؟!
 
راز عشق است، یا که یوسف حسن
میکند جلوه بر سر بازار؟!
 
نیست سودا که بهر خود سازیست
بر سر سعی عاشقان سر کار
 
چیست خودسازی تو؟ ویرانی!
بشکن تا درست گردد کار!
 
در خرابی است بس که آبادی
میتوان گفت سیل را معمار!
 
جان من، تن به سیل گریه بده
چشم من، کم مباش ز ابر بهار!
 
شورش عشق، گریه پر خواهد
این نمک آب میبرد بسیار!
 
نه کمره چهره بایدت زرین
نه قبا، اشک بایدت گلنار!
 
رگ و پی درگرفته ز آتش عشق
بر تنت به ز جامه زر تار
 
آتش بی علاقگی بر سر
خوشتر است از علاقه دستار
 
زینت جسم، جان و دل باشد
زینت جان و دل، غم دلدار!
 
تاکی از شانه؟ جسم سازی چو موی!
چند از سرمه؟ چشم کن خونبار!
 
هست پهنای سینه، کو دل تنگ؟
هست طرف کلاه، کو سر یار؟!
 
پا نسازد بکفش در ره عشق
سر نگیرد کلاه با این کار
 
جامه بر تن درد حباب صفت
هر که دارد هوای آن دلدار
 
عاشقان در قبا نمی گنجند
پردگی نیستند این اسرار
 
پای ننهاده راز عشق بدل
سر بر آورده است از بازار!
 
عشق را دشمنی است همچو هوس
اهل دل را ز پاس خود ناچار
 
بیغمی رخنه تا در او نکند
لاله بر داغ دل کشیده حصار
 
دست اگر باشدت تهی، چه غمست
دل چو پر باشد از غم دلدار؟!
 
هیچ از نعمت جهان کم نیست
عاشقان را ز دولت غم یار
 
رخشان در هوای او همه زر
دلشان از جفای او همه زار
 
حقه دل، تمام لعل خوشاب
مخزن دیده، پر در شهسوار
 
در دل افتاده درد بر سر درد
بر سر افتاده کار بر سر کار
 
نه چنان پر ز داغ کیسه دل
که بود جای درهم و دینار!
 
آگهان را نظر بدنیا نیست
خواب دیدن نیاید از بیدار!
 
چیست دنیای شوم، جز رفتن؟
مخور از وی فریب آمد کار!
 
جای آرام نیست، این بر و بوم
گل از آن رو نشسته بر سر خار!
 
سیل گیر حوادث است این دشت
زده زآن، لاله خیمه بر کهسار
 
صر صر فتنه بس که پر زور است
کرده فانوس خود ز سنگ، شرار
 
کرده دزدیده ساز برگ نشاط
تاک را میکشند از آن بردار
 
سربلندیش نخل بی ثمری است
ارجمندیش گلبنی همه خار
 
از برای شکستگان جهان
خواری از عزت است به صد بار
 
هیچ پشتی چو خاکساری نیست
هستی صورت است از دیوار
 
جان من، تن بخاکساری ده
که بخاک است عاقبت سروکار
 
عمر من سرکشی بنه از سر
که ز پایت در آرد این غدار
 
بگذر از وی که بر نمی خیزد
غیر گند دماغ ازین مردار
 
مسپر غیر راه همواری
که رهت هست سخت ناهموار
 
زندگی را بخویش آسان کن
که ره مرگ هست بس دشوار
 
هست صعب آنچنان گریوه مرگ
که در آن شد پیام سام سوار
 
کنده گور ترا شغاد اجل
دعوی رستمی مکن زنهار!
 
رستم آنگاه میتوانی شد
که بر آری ز دیو نفس دمار
 
چون کنی رستمی، که زال زری؟
پیر یعنی ز غصه دینار!
 
رستمی، این چنین نمی باشد
که کند هر زمان غمیت شکار!
 
گه فتد خاطرت ببند قبا
گه زند بر سرت غم دستار!
 
گه کنی بهر نان، چو آب خروش
گه دوی همچو شعله بر سر خار!
 
گه کشد شوق منصبت بمیان
گه برد موج نکبتت بکنار
 
گه دلت را براه دور أمل
غم اسب و شتر کشد بقطار
 
در دماغت گه از غم شتران
کرده فکر جل و جهاز مهار
 
بهر یک عمر این همه مردن؟
بهر این راحت این همه آزار؟!
 
بهر یک جسم خاکی این همه رنج؟
بهر ویرانی این همه پیکار؟!
 
چکند یک تن و هزار تعب؟!
چکند؟ یک خر و هزاران بار؟!
 
چکند؟ یک دل و دوصد تشویش؟!
چکند؟ یک گل و هزاران خار؟!
 
چه دل؟ اسفندیار رویین تن
که ندارد در او اثر گفتار!
 
سخت از آن گشته دل، که با سگ نفس
کرده یی نرم شانگی بسیار
 
چون بمنزل رسی؟ که در ره دین
توسن نفس بر تو گشته سوار!
 
گوی چوگان عشق کن سر نفس
تا بری گوی دولت از مضمار
 
عشق میدان کار زار خود است
مکن از خود فروشیش بازار
 
زیر کن نفس را در این میدان
نه بزر، یا بزور، با دل زار!
 
بهر این کار زار، دل باید
که دل است این مصاف را سردار
 
نه همین دل، که درد باید درد!
نه همین حرف، کار باید کار!!
 
چاره جویی؟ چو درد چاره کجاست؟!
یار خواهی؟ چو غم نباشد یار!
 
غم چو داری، دگر چه غم داری؟
غم دین، لیک نی غم دینار!
 
دین، ولی دین «جعفر صادق »!
قرة العین سید اخیار!
 
آنکه از وی قوی است، دین را پشت
هم از او گرم، شرع را بازار
 
ملک دل را بیاد اوست معاش
چرخ دین را به مهر اوست مدار
 
ز آسمان است رتبتش را ننگ
وز جهان است همتش را عار
 
راه حق راست دانشش رهبر
روی دین راست رایش آینه وار
 
نطق او آب علم را میرآب
علم او کاخ شرع را معمار
 
خلق را از شباهت سخنش
شد بگوش آشنا در شهوار
 
غوطه چون بید در نبات زند
چون حدیثش قلم کند تکرار
 
حرف علمش چو در میان آید
میکشد بحر خویش را بکنار
 
کشد از شرم رای انور او
برخ آیینه پرده از زنگار
 
پیش مرآت رایش از دل خصم
بی نفس میدود بلب اقرار
 
دیده تا گل گشاد جبهه او،
خنده ها میزند بصبح بهار
 
غنچه گردد ز شرم او گل، صبح
گر کند سایه بر سر شب تار
 
بر سر جا، بدرگهش دایم
روز و شب راست در میانه نقار
 
پیش او، تا زیاد خود نرود
خویش را صبح میکند تکرار!
 
داده از حیرت رخش همه روز
نور خورشید پشت بر دیوار!
 
تا کند مشق مدح او دوران
کرده چسبانده ها ز لیل و نهار!
 
بر سر صبح صادق، از نامش
طبق نور کرده مهر نثار!
 
لنگر یاد کوه تمکینش
عصر را باز دارد از رفتار!
 
بس که در پیش قدر اوست خفیف
میزند کبک خنده بر کهسار!
 
کوه را سایه گر بسر فگند
سنگ گردد عرق فشان ز شرار!
 
نیست دور از ضعیف پروریش
تکیه بر کاه اگر کند دیوار
 
بالد از نام او سلیمانی
تاکه بر خویش بگسلد زنار
 
پیش گلزار خلق او از شرم
عرق فیض میچکد ز بهار
 
خورده آب از ریاض نسبت او
ز آن گل جعفری ندارد خار
 
با گل آتشی نمی جوشد
نکهت از ربط خلق او بسیار
 
نکهت از آشنایی خلقش
با گل آتشی نگردد یار
 
پیشش، از نام خود ز بس خجل است
عرق فتنه نیست دور از کار
 
گر شود رنجه پای راهروی
رنگ بازد ز بیم او گل خار
 
خصم در کین او دو دل گردد
گر کند یاد تیغ او یکبار
 
گر دهندش بتیغ او نسبت
چاک افتد بشعله چون منقار
 
هر که در دعا وسیله نه اوست
باشد از زاریش خدا بیزار
 
نشود گفت از هزار یکی
گویم ار فضل او یکی ز هزار!
 
عدد از همرهی فرو ماند
راه مدحش چو سرکند گفتار!
 
نیست حد تو ای زبان این حرف
نیست کار تو ای قلم این کار
 
تو، چه با این شکستگی واعظ
کرده یی عزم این ره دشوار؟!
 
در طریق عمیق مدحت اوست
پای فکر سخنوران افگار
 
سر ورا، قدر تست ز آن برتر
که بود چون منش مدیح نگار
 
از مدیحت چه آورم بزبان
بجز این، کآورم بعجز اقرار؟!
 
مقصد من تلاش مدحت تست
ورنه مدحت نیاید از من زار
 
صله میخواهم از تو، اینکه ز لطف
کنیم از سگان خویش شمار
 
بر درم رخ نهد فلک صدره
گر نهم روی بر درت یکبار
 
پیش حق جای خویش بگشایم
دهیم جا، اگر در آن دربار
 
عارم از پادشاهی است اگر
مدحتت را ز من نباشد عار
 
قبله گاها گذشته ز آن جرمم
که برآید ز عهده استغفار
 
روز بر من ز نامه سیهم
همچو شب بسکه گشته تیره و تار
 
گر نه مهر تو در میان باشد
روی بخشش نبیندم کردار
 
تا نیفتد به پیش آب رخت
بر در حق دعا نیابد بار
 
بارالها بآبروی شهی
کوست آب رخ صغار و کبار
 
که بخواب اجل نرفته، ز لطف
بکن از خواب جمله را بیدار
 
از دو عالم معاصیم بگذر
در دو عالم حوائجم بگزار
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح امام صادق (علیه السلام)
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
 
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
 
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
 
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
 
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
 
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
 
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
 
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
 
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
 
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
 
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
 
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
 
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
 
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
 
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
 
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
 
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
 
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
 
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
 
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
 
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
 
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
 
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
 
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
 
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
 
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
 
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
 
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
 
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
 
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
 
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
 
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
 
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح امام صادق (علیه السلام)
به خاک درگه او تا جبین آرزو سودم
به گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم
 
شبی کز فکر رایش بود دل شمع تجلی زا
سحرگه چون دم از خورشید زد قهقه بخندیدم
 
خیال قهر او چون ترکتاز آورد بر خاطر
برون پاشید یک یک راز دل از بسکه لرزیدم
 
زقهرش گفتم و بگداختم چون شمع سر تا پا
زلطفش گفتم و صد پیرهن چون غنچه بالیدم
 
تفاوت آنقدر دیدم که از معنی است تا صورت
کف با جود او را با ید بیضا چو سنجیدم
 
به رنگ شمع فانوس خیال از یاد رای او
برون از پرده های نه فلک بر عرش تابیدم
 
دلم را صد جهان نور از تولایش ببر دارد
بحمدالله ز فیض داغ مهرش صد چو خورشیدم
 
کند مهر از غبارم اقتباس نور تا محشر
به خاک درگهش تا جبههٔ اخلاص ساییدم
 
غلامت را بود در دین و دنیا رتبهٔ شاهی
نهادم تا به لب جام تولای تو جمشیدم
 
من و فکر کمال ذات او حاشا چه فکر است این
ز روی عقل دوراندیش خود شرمنده گردیدم
 
زیاد لطف سرشارش زبیم قهر خونخوارش
همه تن خندهٔ صبحم سراپا لرزهٔ بیدم
 
زدم تا چنگ در حبل المتین شرع آبایش
زنهی نغمه گوش زهره را چون چنگ مالیدم
 
قبای نه فلک بر پیکرم چون غنچه تنگ آمد
ز بس بر خویشتن از شوق مداحیش بالیدم
 
مرا نور یقین از مهر صادق بس بود جویا
لباس خودنمایی را به مهر و ماه بخشیدم
 
پناهی جز تو نبود تشنگان روز محشر را
ز نیسان شفاعت سبزگردان کشت امیدم
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح امام صادق (علیه السلام)
ندیدم خویش را تا جلوهٔ حسن ترا دیدم
گشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم
 
هوا گیرد چو آهم نالهٔ زنجیر برخیزد
به یاد طره ای بر خویش شبها بسکه پیچیدم
 
به راه انتظار او فشار غم ز بس خوردم
شدم یک قطرهٔ خون و چو اشک از دیده پاشیدم
 
به ذوق شاهد یادت که حسنش باد روز افزون
درون خلوت دل چون نفس خود را بدزدیدم
 
شراب وصل در کام دلم کی چاشنی بخشد
ز بس با شاهد یاد تو عمری شوق ورزیدم
 
نبود از عاشق و معشوق نامی در جهان پیدا
که من خون بودم و از چشم حسرت می تراویدم
 
چرا بر خود نبالم زین شرف کامشب چو ماه نو
سراپا لب شدم از شوق و رخسار تو بوسیدم
 
سراپایم چنان لبریز صهبای خیالش شد
که از هر قطره خون خود پریزادی تراشیدم
 
زمین باشد کفن از لجهٔ آزادی طبعم
فلک مشت غباری بر هوا از دشت تجریدم
 
به دامان نگاه آویختم خونین دل خود را
به این نیرنگ در چشم یقینش جلوه گردیدم
 
به فکر رنگ و بویی دسته بستم لاله و ریحان
به یاد زلف و رویی در گل و سنبل بغلطیدم
 
من و توصیف رنگ و بو برآشفتم ز فکر خود
من و تعریف زلف و رو ز طبع خویش رنجیدم
 
شهی را چون نباشم منقبت گو کز نم لطفش
به فرق عرش باشد سایه گستر نخل امیدم
 
امام دین و دنیا جعفر صادق که تا نامش
براندم بر زبان خود را برون زین خاکدان دیدم
 
نگویی همچو عیسی چار گامی بر فلک رفتم
که گلهای عرب از روضهٔ عرش برین چیدم
 
چو دیدم گوش برآواز مدح او ملائک را
در آن گلزار پر فیض این رباعی را سراییدم
فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجیمدح امام صادق (علیه السلام)
ندانم از نظر من چسان بود مستور
رخی که یک نفس از خاطرم نگردد دور
 
نگاه بد نتوان بر جمال او دیدن
دعا کنیم کز آن روی چشم آینه دور
 
ز رشگ پیک نظر را نمی‌توانم دید
که در حوالی کویش کند به سهو مرور
 
مباد عرصه آفاق بوی او گیرد
نسیم را به سر کوی او مباد عبور
 
ز تاب نور نشاید جمال او دیدن
خوشا رخی که بود در شعاع خود مستور
 
به چشم ذره نظرکن که تا شود روشن
که آفتاب به هر ذره کرده است ظهور
 
زمین به خویش نگیرد ز ننگ، اگر عشاق
به غیر حسرت دیدار او برند به گور
 
جهان دل به دو مصرع گرفت ابرویش
که صاحب سخن از مطلعی شود مشهور
 
خیال دوست ز هر تار موی من جوشد
چو نقش صورت شیرین ز خامه شاپور
 
دلم ز جلوه عکسش چنین خراب چراست؟
رخی که خانه آیینه شد ازو معمور
 
پس از فراق توان قدر وصل دانستن
مرا ز کوی تو دوری ضرور بود ضرور
 
پس از مشاهده کوهکن یقینم شد
که وصل دوست میسر نبوده است به زور
 
من آن نیم که خلاصی ز درد و غم جویم
هزار چاره نمودم که داغ شد ناسور
 
به عشق روی تو صبرم فرار کرده ز دل
به یاد چشم تو خوابم ز چشم کرده نفور
 
ز سینه سوز تو کمتر نمی‌شود هرچند
نهد به داغ دلم پنبه مرهم کافور
 
جدا ز کوی تو راهی به هیچ سو نبرم
که روز هجر تو بر من شب است و من شب‌کور
 
به ذکر نام خوشت تشنه می‌رود سیراب
به یاد لعل لبت مست می‌شود مخمور
 
ز رشگ روی تو داغست زلف را مگشای
که داغ تازه خورشید می‌شود ناسور
 
دلم ز لعل تو بی‌نیش غیرنوش نخورد
رقیب بر سر شهدت نشسته چون زنبور
 
نگاه مست تو هرگه به طرف باغ افتاد
به تاک قطره می گشت دانه انگور
 
کنون که دور ز کویت اسیر هجرانم
چو در شکنجه شهباز، ناتوان عصفور
 
هوای فر سلیمانی است در سر من
که کرده تنگ جهان را به من چو دیده مور
 
ز ذوق خاک‌نشینی درگهی که بود
قضاش نادره معمار و آسمان مزدور
 
چه درگه آنکه بود آستان سبع شداد
به پیش محکمیش معترف به عجز و قصور
 
چه درگه آنکه نگردید دست قدرت را
بلندپایه‌تر از وی عمارتی مقدور
 
چه‌درگه آنکه به چندین هزار نقش و نگار
سپهر را نتوان گفت پیش او معمور
 
چه‌درگه آنکه به سطحش گر آفتاب افتد
گمان بری که به سطحش نشسته گرد فتور
 
هزار سال گذشت و بسا که هم گذرد
که بیم کهنگیش نیست از مرور دهور
 
بلند درگه سلطان شرع و ملت و دین
که صیت سلطنتش هست تا به نفخه صور
 
امام جعفر صادق که صبح صادق رای
به مهر خاک درش دم همی زند از نور
 
شهی که دایره عدل او دو عالم را
کشیده است در آغوش چون بلدراسور
 
به پیش عرصه ملک ابد نهایت او
نمود ملک سلیمانی است چون پی مور
 
سکون و جنبش رایات نصرتش تا هست
زمانه را حرکات سپهر نیست ضرور
 
ز بیم، تا به ابد متصل شود به عدم
صلابتش به ازل گر کند تغافل دور
 
چنین که داروی هر درد ازوست حیرانم
که آفتاب چرا مانده این چنین رنجور!
 
به هر طرف که کند میل، در قدم باشد
به پیش ابد چو صبا بر پسش ازل چو دبور
 
اگر ز چهره رایش نقاب بردارند
چو آفتاب شود کاینات غرقه نور
 
به گلشنی که چو خورشید پرتو اندازد
ز شاخ خشک برآید گل تجلی نور
 
به شکر نعمت او آسمان به یک سر پاست
که گر دمی بنشیند ز پای نیست شکور
 
محیط علمش اگر موج‌ور شود گردد
به نیم رشحه او حل مشکلات امور
 
به گرد خاطر او سیر فوج فوج اسرار
چنان‌که در چمن باغ خلد جلوه حور
 
بود ز دفترش افلاک آن ورق که بود
به نیم صفحه‌اش انجیل ضبط و نیم زبور
 
دو سایه از سخط و عفو او جحیم و نعیم
دو پرتو از غضب و لطف اوست ماتم و سور
 
اگر زبانه قهر خدا عیان خواهی
ببین به گوشه ابروی قهر او از دور
 
وگر گشاده در فیض را ندیدستی
ببین به جبهه صبح آیتش تبسم نور
 
جراحت دل صد خسته را شود مرهم
تبسمش به لب لعل چون شود پرشور
 
ز فیض معدلت عام او عجب نبود
خرابه دل عاشق اگر شود معمور
 
چو رنگ نهی برآید به چهره نگهش
ز بیم آب شود زهره در دل انگور
 
سیاستش به غضب چهره چون برافروزد
گره شود نفس نغمه در رگ طنبور
 
رسد به سبع شداد ار مهابتش فکند
در او به سعی تزلزل هزارگونه فتور
 
اگر نداند قدرش چه غم که رفته به خواب
رگ شعور حسودش که هست خصم شعور
 
زبان دشمن او نیش می‌زند بر دل
به نوش غوطه زند گر چو نشتر زنبور
 
چنان گرفته رگ حلق دشمنش را بخل
که آشنا به گلویش نشد به جز ساطور
 
به او عداوت بدخواهش اختیاری نیست
بود جبلی خفاش دشمنی با نور
 
وجود خصم برای ظهور اسبابست
که آفتاب به تقریب سایه شد مشهور
 
ز خلق اوست فلک مجمری که هست از وی
مشام عالم بالا پر از بخار و بخور
 
عذوبت سخنش در مذاق تشنه عقل
نشسته است چو می در طبیعت مخمور
 
به گاه نظم چو گردد سخن به وصف کفش
به موج بحر برآید مقطعات بحور
 
زهی به ذات و صفات از جهانیان ممتاز
چو در میانه انوار نور آتش طور
 
هلاک نظم علوم تو نظم عقد پرن
اسیر نثر کلام تو لؤلؤ منثور
 
زواهر حکمت آسمان دین را نجم
جواهر کلمت ملک شرع را دستور
 
ز خاک پای تو هر شب به دیده‌بانی دهر
کشد به دیده انجم سپهر سرمه نور
 
به کارخانه تقدیر مستمد از تست
به حل و عقل مقاصد مدبرات امور
 
بود اوامر «کن» را به خطه ی تقدیر
به خاطر تو ورود و ز سینة تو صدور
 
غبار راه تو بر تن برای حفظ شرف
هزاربار نکوتر از اطلس و سیفور
 
دمی به سایه دیوار کویت آسودن
مرا ز سایه طوبی به است و حور و قصور
 
چه خار و خس ز حریمت چه بالهای ملک
که رفته‌اند به جاروب طره، زمره حور
 
به منزلی که بود خاکروب بال ملک
چه عیش‌ها که توان کرد چشم دشمن کور
 
کند به شاکله هرچند میل باکی نیست
گزیده‌اند اگر بر تو خصم را جمهور
 
اگر به راه تو کمتر روند خلق چه باک
پل صراطی و سخت است بر صراط عبور
 
متابع تو اگر کم بود چه غم که شود
هزار قطره یکی گوهر، آنگهی به مرور
 
گهر ز طینت پاکست آنچنان کم‌یاب
خزف ز خست ذاتست آنقدر موفور
 
بود به مرتبه از کاینات بیش انسان
ولی بود به مراتب کم از شماره مور
 
همان به جنس بشر کن نظر که از کثرت
میان آدم و نا آدم است نسبت دور
 
هزار نطفه بباید که تا یکی گردد
به قابلیت اطوار متصف به وفور
 
چو گشت قابل اطوار قرن‌ها باید
که تا یکی به بر آید به صد مشقت و زور
 
رسید چون به بر از صدهزار کم افتد
یکی چنان که برد دیده نور و سینه سرور
 
خدایگانا خورشید عالم جانا
تویی که سر نبوت شد از تو محو ظهور
 
تویی خلاصه عترت تویی نقاوه نسل
که هست روح رسول از تو تا ابد مسرور
 
تویی تو آنکه پس پرده قضا عمری
ازل به روی تو افکنده بود چشم از دور
 
دوام دولت تست آنکه چشم بر ره اوست
ابد که در تتق غیب کرده رخ مستور
 
چه حاجت است به تعریف عقل ذات ترا
که بی‌نقاب درآید رخت به دیده کور
 
منم یکی ز غلامان درگهت که مدام
به مدحت تو زبانم بود زبانه نور
 
منم که هست ز فکر مدیح حضرت تو
سرادقات ضمیرم سرای پرده حور
 
هزار صورت شیرین سیه‌قلم دارم
سفیدروی‌تر از نقش خامه شاپور
 
درین قصیده تو کردی مدد روان مرا
وگرنه مانده به بند «ظهیر» بود این زور
 
کنون امید من اینست در دو عالم و بس
که با سگان درت سازدم خدا محشور
 
چو آفتاب کنم چرخ خاک را روشن
چراغ مهر ترا چون برم به خلوت گور
 
اگرچه زلت فیاض بیش در بیش است
گناه او به تو بخشد یقین خدای غفور
 
همیشه تا که گریبان عقل کل باشد
چو جیب خامه‌ام از مدحت تو مشرق نور
 
بود به دامن لطف تو متصل دستم
چو دست حسرت زاهد به طرف دامن حور
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیمدح امام صادق (علیه السلام)
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
 
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
 
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
 
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
 
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
 
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
 
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
 
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
 
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
 
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
 
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
 
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
 
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
 
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
 
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
 
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
 
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
 
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
 
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
 
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
 
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
 
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
 
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
 
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
 
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
 
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
 
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
 
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
 
مگر تو ای غایه الامانی، مرا به امید خود رسانی
نمی‌سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیمدح امام صادق (علیه السلام)
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
 
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
 
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
 
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
 
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
 
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
 
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
 
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
 
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
 
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
 
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
 
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
 
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
 
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
 
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
 
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
 
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما