ایهاالمظلوم
شهادت-امام-موسی-ابن-جعفر-الکاظم-علیه السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
حسن لطفی
حسن لطفیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
خدا از ما نگیرد منت باب‌الحوائج را
غمِ او روضه‌ی او صحبت باب‌الحوائج را
 
سر هر روضه‌ای که گریه کردم سفره‌ای دیدم
خدا از ما نگیرد هیأت باب‌الحوائج را
 
سرِ راهش گرفتم کاسه‌ام را کاسه‌ام پُر کرد
گدا باید بداند عادت باب‌الحوائج را
 
کریمان چشم بر راه‌اند چیزِ کم نباید خواست
خدا پاینده دارد دولت باب‌الحوائج را
 
از این نان و پنیر و سبزیِ نذریِ مادرهاست
اگر این خانه دارد برکت باب‌الحوائج را
 
سلامش کردم و دیدم رضایش هم جوابم داد
خدا را شکر دارم حضرت باب‌الحوائج را
 
برای قُرب لازم بود اگر ما سجده‌ای کردیم
نگیرید از سرِ ما عزت باب‌الحوائج را
 
وصیت کرده‌ام آنروز بگذارند بر چشمم
کنارِ مُهرِ تربت ، تربت باب‌الحوائج را
 
تمام زندگی مدیون این آقای مظلومیم
نمی‌دانیم اما قیمت باب‌الحوائج را
 
خدا لعنت کند سَندیِ شاهک را ، به در بگذاشت
نگاهِ دخترِ بی طاقت باب‌الحوائج را
 
سیه چال است جای یک نفر ، یعنی که حس می‌کرد
یقینا زیر پایش قامت باب‌الحوائج را
 
سیه چال آنقدر تاریک زهرا هم نمی‌بیند
کبودی‌های روی صورت باب‌الحوائج را
 
برای سقفِ کوتاهش شکسته ساق پایش را
حرامی کم نموده زحمت باب‌الحوائج را
 
دعاکن زیر این زنجیرها شلاق‌ها غُل‌ها
نبیند دختر او حالت باب‌الحوائج را
 
نمی‌شد پا شود اما زِ حالش خوب پیدا بود
کسی زخمی نموده غیرت باب‌الحوائج را
 
به روی تخته‌ای اُفتاده گِردش چار حمال است
اما شُکر، نمی‌بیند رضایش غارت باب‌الحوائج را
سید پوریا هاشمی
سید پوریا هاشمیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
این کبوتر کز قفس بال و پرش بیرون زده
بارها خون دل از چشم ترش بیرون زده
 
روزه دارِ بی کسِ مارا چنان هرشب زدند..
استخوانهای تنش از پیکرش بیرون زده
 
گریه ی دیوار زندان را درآورد این غریب
بس که بر دیوارها خون سرش بیرون زده
 
این غل و زنجیر که رفته میان ساق پا
اینورش رفته به داخل، آنورش بیرون زده
 
بی حیا انقدر از روی عبایش رد نشو!
از عبایش دستهای لاغرش بیرون زده
 
مرد دختردار دور از دخترش دق میکند
جانش از تن در فراق دخترش بیرون زده
 
قامت موسی بن جعفر خم شده، بد خم شده!
مثل صحنی که ستون محورش بیرون زده
 
خاک شد، اما نه غارت شد و نه مثل حسین
از تنش انگشت با انگشترش بیرون زده
 
از ته گودال با آن چکمه غرقه به خون
شمر را دیدند که با خنجرش بیرون زده
 
گوش زنها نشنود از بعد عباس علی..
حرمله یاغی شده با لشگرش بیرون زده
 
غم همین بس بانویی که سر مستور خداست
از حرم دنبال چادر معجرش بیرون زده
 
وای از حال رباب آن ساعتی که بین راه..
دید از سرنیزه سیب نوبرش بیرون زده
سید ابوالفضل مبارز
سید ابوالفضل مبارزشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
گفتم برای بار آخر می نویسم
یک بار دیگر ٬ بار دیگر می نویسم
 
بی اختیارم ناخودآگاه است اینکه
در هر غزل از نام دلبر می نویسم
 
موسی بن جعفر باز هم موسی‌بن‌جعفر
هی با خودم موسی‌بن‌جعفر می نویسم
 
این پشت هم آوردن نام شما را
تکرار نه قند مکرر می نویسم
 
تکرار نامت اشک‌هایم را در آورد
با گریه آن را بین دفتر می نویسم
 
روی غزل از مدح سمت روضه چرخید
انگار اصلا روضه بهتر می نویسم
 
تصویر تو در کنج زندان را ندیده
ترکیب های گریه آور می نویسم
 
ترکیبی از پشت در و از بین گودال
ترکیبی از مسمار و خنجر می نویسم
 
با تشنگی ٬ با خشکی لب ٬ یا حسین و
با درد سیلی وای مادر می نویسم
 
از بغض سنگین مقید بین زنجیر
بر شانه‌های تخته‌ی در می نویسم
 
از ساق پا نه ٬ ساقه‌ی یاس شکسته
سربسته‌تر در پیش دختر می نویسم
 
دختر ٬ پدر ٬ دلتنگی و چشم انتظاری
حق می دهید ازدیده‌ی تر می نویسم؟
 
با گریه بر دیوار حسرت در دل شام
کنج خرابه یاس پرپر می نویسم…
محمود اسدی
محمود اسدیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
در این زندان ندارد روز، فرقی با شب تارم
ز دوری ات رضا جانم گره افتاده در کارم
 
تمام آرزوی من، بوَد این آرزوی من
که من این لحظه‌ی آخر، ز رویت بوسه بردارم
 
بیا از ره رضا جانم، ببین ای نور چشمانم
دو چشمم سوی در مانده، که تو آیی به دیدارم
 
منی که آسمانها تکیه بر دستان من دارد
تماشا کن دو سه روز است که محتاج دیوارم
 
به چه روزی فتادم روزه بودم دشمنم آمد
مرا با تازیانه می‌دهد هر روز افطارم
 
ز بس که گوشه‌ی زندان به من سیلی زده دشمن
می‌افتی یاد مادر گر ببینی رنگ رخسارم
 
مرا سیلی زدن اما نخورده دخترم سیلی
اگر که زار می‌گریم فقط در فکر بازارم
 
مرا آزارها دادند تنم را برنگرداندند
به چه روزی فتادم من، منی که بر همه یارم
 
به چه روزی فتادم تازه، نعل تازه اینجا نیست
بخود پیچیده ام اما به تن یک پیرهن دارم
 
شنیدم جد مظلومم به روی خاک عریان بود
شنیدم دست و پا می‌زد، از این روضه است بیمارم
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
روایت است که هارون به دجله کاخی ساخت
به وجد و عشرت و شادی خویشتن پرداخت
 
مغنّیان خوش‌آواز و مطربان، در آن
به گِرد مَسند او پای‌کوب و دست‌افشان...
 
بگفت تا که بیاید ابوالعطا به حضور
به شعر ناب فزاید بر آن نشاط و سرور
 
ابوالعطاء که بر شعر و شاعریش درود
ز بی‌وفایی دنیا زبان به نظم گشود
 
ز مرگ و قبر و قیامت سرود اشعاری
که اشک دیدۀ هارون ز چهره شد جاری
 
چنان به محفل مستان به هوشیاری خواند
که شعر او تن هارون مست را لرزاند
 
زبان گشود به تحسین، که ای بلند‌مقام!
کلام نغز تو شعر و شعور بود و پیام
 
خلیفه را سخنان تو داد آگاهی
ز ما بگو صلۀ شعر خود چه می‌خواهی
 
بگفت گنج و درم بر تو باد ارزانی
مرا به حبس بود یک امام زندانی
 
مراست یار عزیزی چهارده سال است
گهی به حبس و گهی گوشۀ سیه‌چال است
 
ضعیف گشته به زیر شکنجه‌ها تن او
بُوَد جراحت زنجیرها به گردن او
 
من از تو هیچ نخواهم مقام و مکنت و زر
به غیر حکم رهایی موسی جعفر
 
چو یافت خواهش آن شاعر توانا را
نوشت حکم رهایی نجل زهرا را
 
نوشته را به همان شاعر گرامی داد
بگفت صبح، امام تو می‌شود آزاد
 
ابوالعطاء ز شادی نخفت آن شب را
گشوده بود به شکرانه تا سحر لب را
 
بدین امید کز او قلب فاطمه شاد است
به وقت صبح، عزیزش ز حبس آزاد است
 
علی الصباح روان شد به جانب زندان
لبش به خنده و چشمش ز شوق اشک‌افشان
 
اشاره کرد به سندی که طبق این فرمان
عزیز ختم رسل را رها کن از زندان
 
به خنده سندی شاهک جواب او را داد
که غم مدار امامت شود ز حبس آزاد
 
ابوالعطاء نگاهش به جانب در بود
در انتظار عزیز دل پیمبر بود
 
که در گشوده شد و شد برون چهار نفر
به دوششان بدنی بود روی تختۀ در
 
هزار جان گرامی فدای آن پیکر
که بود پیکر مجروح موسی جعفر
 
گشوده بود ستم پیشه‌ای به طعنه زبان
که هست این بدن آن امام رافضیان
 
امام، موسی جعفر که جان فدای تنش
اگر چهار نفر شد مشیّع بدنش
 
مشیّعین تن پاک یوسف زهرا
شدند ده تن، هنگام ظهر عاشورا
 
به اسب‌ها ز ره کینه نعل تازه زدند
چه زخم‌ها که دوباره بر آن جنازه زدند...
محمود ژولیده
محمود ژولیدهشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
آنسان که خیرها همه آثار کوثرند
درد و بلا ، مصائب آل پیمبرند
 
گلواژه های گریه که یک جا شوند جمع
جوشن نوشته: روضه ی موسی بن جعفرند
 
 
زنجیر، زجر، زهر، سیه چال، ناسزا
گویا همه روایتِ گودالِ دیگرند
 
شیبُ الخضیب را به تهِ چاه دیده ای؟
خدُّالتَّریب ها چه بجا سجده میبرند
 
مقتل نوشته: ساق برایش نمانده بود
رَزّازها هَماره یهودِ ستمگرند
 
ریشه دوانده همچو درختی به عمقِ خاک
این عضوهاست، وارثِ زهرای اطهرند
 
آهن کجا و گردنِ مجروح و پای زخم
این دستهای خسته همان دستِ حیدرند
 
با اینکه زیر سُمِّ ستوران نرفته اند
این دنده ها شکسته تر از نعش اکبرند
 
سیلی به استخوانِ شکسته نمیزنند
اما چه باک؟ وارث غمهای مادرند
 
سبط حسین بود که پیشانی اَش شکست
این سربلندها پسرِ شاه بی سرند
 
با اینکه او نمود بلا را خود اختیار
خلّصنی یارب از چه به لعلش مُکررند؟
 
آن بد دهن نمود اهانت به مادرش!
این خاندان ز خلقِ جهان مادری ترند
 
عجّل وفاتی اَش به عطش مستجاب شد
بر روزه دار، زهر به افطار میبرند؟
 
 
گر تخته پاره ای شده تابوت این امام
آری همه تلافی آن فتح خیبرند
 
زنجیرها به پیکر او حلقه حلقه ماند
تا روز حشر نیز نشانش به پیکرند
محمود ژولیده
محمود ژولیدهشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
قعر سجون، به واژه که معنا نمیشود
در چاه، جای یوسف زهرا نمیشود
 
چندین سیاه چال در اعماق یکدگر
اینجا که جای این قدِ رعنا نمیشود
 
تاریکتر ز شامِ سیه سِجنِ من شده
نور خدا، نهان دلِ شبها نمیشود
 
 
ممنوع شد اگرچه ملاقاتِ من، ولی
دیوار و در که مانعِ زهرا نمیشود
 
این گردنِ شکسته ی زنجیر بسته ام
حتی برای سجده کمی تا نمیشود
 
کوبیده ساقِ پای من از حلقه ی قیود
این استخوانِ خورده گِره وا نمیشود
 
با زهرِ کین، گلوی منِ روزه دار سوخت
افطار من که سیلیِ اعدا نمیشود
 
بر غربتم اگرچه رضا روز و شب گریست
اما غمم، مصیبت عظما نمیشود
 
با روضه های جدّ غریبم گذشت عمر
دردم بدونِ گریه مداوا نمیشود
 
این سالهای سخت به زندان، چو یک شبِ...
زندانِ سختِ زینب کبرا نمیشود
 
چندین کفن به جسم من، ای وای یک کفن...
بهر عزیز فاطمه پیدا نمیشود
 
 
زیر سمِ ستور، چه میمانَد از بدن
این جسمِ خاکمال شناسا نمیشود
 
چیزی نمانده تا سحرِ فجرِ انتقام
خورشید، پشت ابر تماشا نمیشود
 
یا صاحب الزمان بنما ذوالفقار را
چاره بجز قیام تو مولا نمیشود
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
چه خیری دارد این روضه، چه حالی، احسن الحال است
عزا و گریه بر موسی بن جعفر، خیرالاعمال است
 
هر آن کس زد صدا در زندگی، باب الحوائج را
علی رغم تمام مشکلاتِ خود، خوش اقبال است
 
کسی که اعتقادش بر شفای روضه اش سُست است
اساساً ریشه ی توحید و ایمانش پُر اشکال است
 
همین که نام او در خاطر بیمار می آید
طبیب از راه می آید، شفایش هم به دنبال است
 
همیشه کار سائل ها، تمنا از کریمان است
کریمان بینشان همواره بخشش، رسم و منوال است
 
زن بدکاره را با یک نظاره زیر و رو کرد و...
زن افتاده به سجده، نزد معبودش سبک بال است
 
کسی که عرشیان مشتاق بر پابوسی اش هستند
چرا منزلگهش بر خاک نمناک سیهچال است؟!
 
به لب خلصنی یا رب دارد و مانند صدیقه
نمی دانم چرا جسمش شبیه باغ آلاله است
 
چرا جسم نحیفش از رد شلاق گلگون شد؟!
چرا آخر عبای ریش ریش او لگدمال است؟!
 
چرا مولای ما افتاده گیر بددهانی پست؟!
چرا هر صبح و شب در دور آقا جار و جنجال است؟!
 
چگونه ساق پایش را شکسته سندی ملعون؟!
تکان که می خورد پایش، تمام روز بدحال است
**
چکیده اشک روضه بر لبِ خشکیده از زهرش
به یاد غربت لب تشنه ای در بین گودال است
 
مگر آخر چه شد در وقت غارت کردن ارباب؟!
به دست هر کسی یک تکه از پیراهن و شال است
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
قرعهٔ غربت به یار آشنا افتاده بود
فتنه هایِ زهر در جام بلا افتاده بود
 
درد غالب شد به قلبش، لحظه لحظه لرزه بر
دستهایِ حضرتِ مشکل گشا افتاده بود
 
با نفس‌های سرآسیمه جدالی سخت داشت
استخوانِ سینه اش در تنگنا افتاده بود
 
خورد مظلومانه بر دیوارِ زندان صورتش
حضرتِ باب الحوائج بیهوا افتاده بود
 
شد عبایش گرد و خاکی؛ خورد لب‌هایش ترک
رنگ و رو از چهرهٔ آقایِ ما افتاده بود
 
هم کبودی بر تنش، هم روی ساقِ پایِ او
ردّی از زخم ِ غل و زنجیرها افتاده بود
 
زهر با خود حنجرش را تکه تکه بُرده بود
با عطش یادِ شهیدِ کربلا افتاده بود 
 
پیکرش رویِ پلِ بغداد جانم را گرفت
دل؛ پریشان حال یادِ بوریا افتاده بود
 
لرزه ها و ضجه ها انداخت بر ارکانِ عرش
خنجر کندی که در کارِ قفا افتاده بود
 
سنگ می بارید با شمشیرِ برّان بر تنش
در کنارِ خونِ در جریان؛ عصا افتاده بود
 
آبروی هر دو عالم بی کفن؛ عریان؛ سه روز
بر تنِ صحرایِ ماریه رها افتاده بود!
بردیا محمدی
بردیا محمدیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
در شامِ تارِ بی کسی ام رَدِّ ماه نیست
اینگونه روزگارِ اسیری سیاه نیست
 
دارند زنده زنده مرا دفن می کنند
قعر سیاهچال کم از قتلگاه نیست
 
پلکی که مشت خورده به آن..،وا نمی شود
چشم مرا توان همین یک نگاه نیست
 
هر شب به جای نان ، لگدی سیر میخورم
افطارِ روزه‌داریِ من گاه گاه نیست!
 
با هر تکانِ سر..،نَفَسَم قطع می شود…
زنجیرِ دور گردن من بی گناه نیست
 
ساقی که ساق عرش خدا بوده..،خُرد شد
وضع وخیم زانوی من روبه‌راه نیست
 
تصویر جسم لاغر من را خیال کن :
یک کوه پُر غرور که هم‌وزن کاه نیست
 
آخر عذاب بددهنی می کشد مرا
زخمی شبیه زخم زبان نیست..،آه..،نیست
 
تشییع من به گردن یک تخته ی “در” است…
میخش ولی ز پهلوی من سهم‌خواه نیست
 
شکر خدا که چند کفن قسمت من است
عریان‌رهاشدن بخدا شأن شاه نیست
 
حتی لباس های تنم دست هم نخورد
در انتظار غارت من یک سپاه نیست
 
معصومه ام به بزم شرابی نمی رود
شکر خدا که دختر من بی پناه نیست
بردیا محمدی
بردیا محمدیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
با گریه،با آه دمادم می نویسند
در ذیل مُصحف،شرحِ ماتم می نویسند
اندوه را با جوهر غم می نویسند
این روضه را مثل مُحَرَّم می نویسند
 
کوچه به کوچه مجلس ماتم گرفتند
کَرّوبیان با روضه خوان ها دم گرفتند
 
آیات قرآن حضرت موسی بن جعفر ع
تسبیحِ ایمان حضرت موسی بن جعفر ع
آوای باران حضرت موسی بن جعفر ع
دردی و درمان حضرت موسی بن جعفر ع
 
لب تشنه ی عشق توام باران عطا کن
از دردمندان توام درمان عطا کن
 
بویِ دل‌انگیزِ بهارِ مَردُم ما
نورِ چراغِ شام تارِ مَردم ما
بودی همیشه در کنار مَردُم ما
خیلی گره خورده است کار مَردُم ما
 
گرچه گرفتاریم یا باب الحوائج
امّا تو را داریم یا باب الحوائج
 
خوشبخت چشمی که خودش را نیل کرده
آیاتِ اشک آلوده ای تنزیل کرده
پای بساطت سال را تحویل کرده
بیچاره آنکه روضه را تعطیل کرده
 
مشقِ بقای خضر،درسِ حوزه ی توست
آب شفای خلق،اشکِ روضه ی توست
 
جز ذکر “الله” لبت “بسمی” نداریم
شیرین تر از نام شما اسمی نداریم
با حرز تو از صدبلا قِسمی نداریم
ما ترس از بیماریِ جسمی نداریم
 
بیماری ما زندگی منهای روضه است
راه علاجِ ما دو قطره چای روضه است
 
چشم مرا تر کن زمان ربّناها
لطفاً نگاهم کن میان این گداها
پیچیده در هفت آسمان ها این صداها:
یا “فاطمه معصومه”ها و یا “رضا” ها
 
این خاک شد “ایرانِ” این خواهر_برادر
جانِ همه قربانِ این خواهر_بردار
 
دریای رحمت!ما به موج‌ات خو گرفتیم
از هرکسی جز خاندانت رو گرفتیم
در اوج بیماری ز تو دارو گرفتیم
ما نسخه را از “ضامن آهو” گرفتیم
 
صحن رضا جانِ شما دارالشفا شد
پای ضریحش نُطقِ طفل لال وا شد
 
موسایِ طور غم عصایت را شکستند
با زجر تو قلب رضایت را شکستند
نامردها دست دعایت را شکستند
زیر لگدها ساق پایت را شکستند
 
چیزی برای تو به جز ماتم نمانده
نای مناجاتی برایت هم نمانده
 
شیعه هنوز از غُصّه ات تشویش دارد
داغ تو را در سینه بیش از پیش دارد
سِندیِ ملعون بد زبانش نیش دارد
روی لبش دشنام قوم و خویش دارد
 
با ذکر مادر درد پهلو می کشیدی
داغ حسن را کنج زندان می چشیدی
 
در این قفس بال و پری دیدم؟ندیدم
جز روضه چیز دیگری دیدم؟ندیدم
زیر عبایت پیکری دیدم؟ندیدم
جز استخوان لاغری دیدم؟ندیدم
 
داغ تو ما را کُشت ای فرزند زهرا
عَجِّل وفاتی خوانده ای مانند زهرا
 
با جوهر خون نامه ات توقیع گردید
اندوه تو در روضه ها توزیع گردید
آیه به آیه سوره ات تقطیع گردید
بر تختِ‌پاره پیکرت تشییع گردید
 
با این همه..،تو بی کفن ماندی؟نماندی
آقا!بدون پیرهن ماندی؟نماندی
 
اصلاً تنت آماج تیغ و نیزه ها شد؟!
از پشت سر راس تو از پیکر جدا شد؟!
آن‌گونه دور خیمه هایت شر به پا شد؟!
ناموس تو راهیِ شامات بلا شد؟!
 
پس هیچ دردی مثل درد کربلا نیست
پس هیچ داغی داغ شاه سرجدا نیست
یوسف رحیمی
یوسف رحیمیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
هر شاعری ست در تب تضمین چشم تو
از بس سرودنی ست مضامین چشم تو
 
چشم جهان به مقدمت ای عشق روشن است
از اولین دقایق تکوین چشم تو
 
ما را اسیر صبح نگاه تو کرده است
آقا کرشمه های نخستین چشم تو
 
از ابتدای خلقت عالم از آن ازل
شیعه شدم به شیوۀ آئین چشم تو
 
می شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد
از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو
 
امشب شکوه خلد برین دیدنی شده
وقتی شده ست منظر و آئینه چشم تو
 
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو
 
چشم تو آسمان سخا و کرامت است
آقا خوشا به حال مساکین چشم تو
 
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظۀ آمین چشم تو
 
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند»
 
چه عالمی ست عالم باب الحوائجی
با توست نورِ اعظم باب الحوائجی
 
مهر تو است حلقۀ وصل خدا و خلق
داری به دست خاتم باب الحوائجی
 
در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی
بر دوش توست پرچم باب الحوائجی
 
در آستانۀ تو کسی نا امید نیست
آقا برای ما همه باب الحوائجی
 
بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو
در رستخیز واهمه باب الحوائجی
 
دیوانۀ سخای ابا الفضلی توام
مانند ماه علقمه باب الحوائجی
 
صحن و سرات غرق گل یاس می شود
وقتی که میهمان تو عباس می شود
قاسم احمدی
قاسم احمدیشهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
گرچه در اینجا دست و پا، زنجیر هستی
گرچه ز کنج این قفس،رستن محال است
خورشیدی و هرجا که باشی می درخشی
خاموشی نور تو با بستن محال است
 
سبز است جامه بر تنت یا سرخ رنگ است
بر شاخه هایت رد پایی از کبودی ست
محکم تو را، مانند ریشه بسته زنجیر
از صبح تا شب حالت جسمت عمودی ست
 
اهل خدا کردی زن رقاصه ای را
از ندبه هایت معجزه جریان گرفته
وقت مناجاتت چه درد دل نمودی
هارونیان گفتند که طوفان گرفته
 
جا خوش نموده روی گلبرگ تن تو
خط می کشد روی دو کتفت، تازیانه
اما امان از ناسزا، زخم زبانها
خنجر شده، قلب تو را رفته نشانه
 
شهد رطب جاری ست از کنج لبانت
یا خون سرازیر است بر پیراهن تو
معصومه ات هم نیست تا تشتی بگیرد
پاره جگرها می چکد از دامن تو
 
پیش تو مه رفته بساطش جمع کرده
بر آسمان شب طلوعی تازه کردی
اینگونه تشیع جنازه علتی داشت
بر شب نشینان لطف بی اندازه کردی
 
زنجیرهای دست و پایت مویه کردند
اشعار غربت در رثای تو سرودند
دیگر نیازی نیست به مرثیه خوان ها
چون قفل دلها را همین غل ها گشودند