ایهاالمظلوم
شعر و اشعار بستن آب بر اهل بیت و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
صفایی جندقی
صفایی جندقیبستن آب بر اهل بیت (علیهم السلام) امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
نگذاشت ظلم اهل زنا در جهان دریغ
جز یک مریض ز آل پیمبر نشان دریغ
 
میر قضا به مجلس غم خاک شین فسوس
دیو دغا به مسند جم حکمران دریغ
 
عیسی صلیب پنجه جوقی جهود وای
موسی جریح زخمه ی خیل شبان دریغ
 
افتاده طایران ریاض رسول و آل
در دام فتنه کبک و هما ز آشیان دریغ
 
طاوس وسار در رسن از عنکبوت آه
شاهین و چرخ در قفس از ماکیان دریغ
 
با میهمان کس این همه بی حرمتی نراند
یکباره رفت شرم و حیا از میان دریغ
 
با کافر این معامله کافر نکرد هم
در یک کف آب خود که کند زین و آن دریغ
 
در هیچ ملتی همه گیتی ز شرب آب
در حق میهمان نکند میزبان دریغ
 
از صرف آب صرف زهر ملحدی عنود
هرگز نکرده هیچ کس از انس و جان دریغ
 
آن را که بسط ید ز محیطش سبق ربود
مقطوع بین ید از ستم ساربان دریغ
 
آن تن که با رسول امین زیر یک عبا
خفتی به روی خاک و به خون شد طپان دریغ
 
همواره آسمان و زمین را چه شد که بود
با اهل عصمت آن همه نامهربان دریغ
 
در میزبانی تو به جز کوفیان شوم
از میهمان نداشته کس آب و نان دریغ
 
از دور جان فشانیت اکنون که مانده دور
ماند از غم تو قسمت ما جاودان دریغ
 
فرعون کفر بین که عزیز است و کامکار
موسای دین به چنگ اراذل ذلیل و زار
صفایی جندقی
صفایی جندقیبستن آب بر اهل بیت (علیهم السلام) امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
در کامش ای فلک زدی آتش به جای آب
خاکت به حلق باد بدین گونه احتساب
 
با این ستم هنوز ترا چشم آفرین
با این گنه هنوز ترا بویه ی ثواب
 
آبی به حلق سوخته ی او نریختند
با آنکه دجله آب شد از فرط التهاب
 
تا دیده و دلش ز عطش ماند خشک و تر
بایست خون دل رود از دیده ی سحاب
 
گرم از شهادتش سر و جان از حیات سرد
دل بر فراق داغ و درون از عطش کباب
 
رایی به سوی مقتل و رویی به خیمگه
جانش سبک عنان و عنانش گران رکاب
 
دل خالی از علاقه دهان از وداع پر
در این عمل درنگش و برآن امل شتاب
 
زین قصد ناصواب نگشتند محترز
ز آن خون بی گناه نجستند اجتناب
 
پوشید خلعتی اگر او بود خاک صرف
نوشید شربتی اگر او بود خون ناب
 
نه چرخ منقلب شد ازین شغل بی محل
نه خاک مضطرب شد ازین ظلم بی حساب
 
با تفته کامی وی و اصحاب تشنه لب
ای کاش نیل و قلزم و جیحون شدی سراب
 
ازتاب تشنه کامی اطفال در خروش
خاک سیه به دیده ی بی آب آفتاب
 
تا در عراق و شام حریم تو دربدر
دل شاد آن غمین فتد آباد این خراب
 
در خون خود چو خفت جگرگوشه ی بتول
بر خاک ره فتاد چو فرزند بوتراب
 
پشت زمین ز اشک ملایک تباه باد
روی فلک ز آه اناسی سیاه باد
صفایی جندقی
صفایی جندقیبستن آب بر اهل بیت (علیهم السلام) امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شط فرات از آتش حسرت کباب شد
وز تشنگیش از عرق خجلت آب شد
 
در حلق ساکنان بهشت آب سلسبیل
بر یاد تشنه کامی او خون ناب شد
 
جبریل دست برسر و سر برد زیر بال
چون دست برعنان زد و پا در رکاب شد
 
خود پس چرا نداد کسی داد اهل بیت
کز آن غریور و غلغله روز حساب شد
 
امر شکیب کرد حرم را و خویشتن
بر ناشکیبی همه بی صبر و تاب شد
 
عمر از فراز روی و اجل در قفای او
این بی درنگ آمد و آن با شتاب شد
 
از صدر تا به صف همه لرزید عرش و فرش
در صف چو صدر زین تهی از آن جناب شد
 
اجزای کاینات سراپا بلند و پست
هر ذره ذره بی سر و پا ز اضطراب شد
 
چرخ از روش ستاد و زمین در طپش فتاد
زیر و زبر جهان همه پر انقلاب شد
 
از آه و اشک سینه و دامان باغ و دشت
صحرای آتش آمد و دریای آب شد
 
تا خون حلق اوکف صحرا نگار کرد
از خون دیده دامن زهرا خضاب شد
 
با آنکه جای غم نه ازین داغ ناگزیر
در باغ خلد فاطمه بی خورد و خواب شد
 
ساکن شو ای فلک که درین دور دیر پای
بطحا و یثرب از حرکاتت خراب شد
 
ز آن خون بی گناه عجب تر که آن گروه
خشنود ازین شدند که کاری ثواب شد
 
آه از دمی که فارس میدان کربلا
چون اشک خود فتاد به دامان کربلا
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیبستن آب بر اهل بیت (علیهم السلام) امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
به فرزند مرجانه رفت آگهی
که فرمانده ی تخت شاهنشهی
 
بکنده به خرگاه چاهی شگرف
که آبش بود سرد مانند برف
 
نوشت آن ستم گستر نابکار
به بن سعد ناپاک نستوده کار
 
که برشاه دین کار بنمای تنگ
مهل تا کند چاه و پیش آر جنگ
 
به فرمان دژخیم بیدادگر
عمر آن تبه گوهر کینه ور
 
نگهبان و جاسوس برشه گماشت
به عیوق منجوق کین برفراشت
 
چو لب تشنه گشتند اهل حرم
کشیدند آه از دل پر زغم
 
زافغانشان شه به چهر اشک راند
سپهدار اسلام را پیش خواند
 
دل آگاه شیر کنام یلی
مه هاشمی نور چشم علی
 
ببوسید نزد شهنشه زمین
بدو گفت سبط رسول امین
 
گزین کن زیاران حق سی سوار
پیاده دو ده مرد خنجر گذار
 
ازیدر به همراه یاران شتاب
برو تا به نزدیکی رود آب
 
مگر دشمنان را شکست آوری
گوارنده آبی به دست آوری
 
شنید این چو عباس از شاه دین
پذیرفت فرمان و بر شد به زین
 
به همره دو ده مشک و پنجاه مرد
ببرد و برانگیخت هامون نورد
 
چو سیل اندر آمد در آن رودبار
ز پی آن دلیران دشمن شکار
 
چو آن قوم را عمر و حجاج دید
بگفتا ز بهر چه کار آمدید؟
 
هلال سرافراز گفتا بدوی
منم ابن عم تو ای کینه جوی
 
زبان خشک و دل پر زتاب آمدم
سوی رود از بهر آب آمدم
 
بدو گفت زشت اختر بدنهاد
که ای نامور راد فرخ نژاد
 
بیاشام ازین آب شیرین گوار
گوارا بود بر تو ای نامدار
 
بدو گفت جان دلیری هلال
که ای مرد زشت اختر بد سگال
 
چسان شدروا؟آن که من سردآب
بنوشم نشانم زدل التهاب؟
 
چنین گفت اهریمن پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
 
ازو چون هلال دلیر این شنید
به یاران فرخ خروشی کشید
 
که هان مشک ها پر زآب آورید
سوی خیمه ی شه شتاب آورید
 
دلیران به فرمان آن کامیاب
نمودند پر مشک ها را زآب
 
چو آگاه گشتند کوفی سپاه
ببستند ره را به یاران شاه
 
جهانجوی عباس پیروز روز
شهاب درخشان عفریت سوز
 
سپه رابه تیغ آنچنان بیم داد
که کس نامدش جنگ جستن به یاد
 
پراکنده گشتند از رزمگاه
زگرد سرافراز یاران شاه
 
به پیروزی آن شیر مردان دین
سبک بازگشتند از آن دشت کین
 
چو باد خزان در شتاب آمدند
سوی شاه با مشک آب آمدند
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیبستن آب بر اهل بیت (علیهم السلام) امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو کارفریضه بپرداختند
هم اندر زمان ساز ره ساختند
 
به همراهشان حر روشن روان
عنان برعنان با سپه شد روان
 
به نیمه ره از کوفه مردی سوار
بیامد برحر فرخ تبار
 
یکی نامه دادش زابن زیاد
سراسر پر ازمکر وکین و فساد
 
سپهدار حر چون گشود و بخواند
به کوفی سواران چنین راز راند
 
که ای جنگجویان ناورد خواه
به دارای یثرب ببندید راه
 
نمانید زیدر شود رهسپار
که این است فرمان فرمانگزار
 
به فرمان حر لشگر کینه خواه
گرفتند بر رهبر خویش راه
 
چو این دید دانای راز نهفت
سپهدار حر را به برخواند و گفت
 
به دلخواه تو ای یل رزمخواه
روانم بدین راه با این سپاه
 
همانا گذشتی زایمان خویش
که برگشتی ازعهد و پیمان خویش
 
چنین پاسخ آورد آن سرفراز
که پوشیده نبود زتو هیچ راز
 
به فرمان فرمانده ی خویشتن
چینن بسته ام راه برشاه من
 
نیارم ز فرمان میر شریر
گذشت ای خداوند برمن مگیر
 
چو این گفت اسپهبد نامجوی
شهنشه به یاران خود کرد روی
 
یکی خطبه چونان که می خواست خواند
به یزدان فراوان ستایش براند
 
در آن خطبه گفتا به یاران خویش
که ای راد مردان فرخنده کیش
 
نماند کسی جاودان درجهان
به جز داور آشکار و نهان
 
مرا شوق دیدار جد و تبار
برون برده یکباره ازدست کار
 
بگویم شما را کنون برملا
که من کشته گردم به دشت بلا
 
کسی کو به من هست همراه و یار
مراو نیز چون من شود کشته زار
 
کنون هر که خواهد ازین بوم و بر
شود سوی بنگاه خود رهسپر
 
هرآنکس می عشق نوشیده است
زجان و جهان چشم پوشیده است
 
ز راز محبت خبر یافته است
فروغ یقین بردلش تافته است
 
بماند به جا تا به میدان عشق
سر او شود گوی چوگان عشق
 
زشه چون زهیر ابن قین این شنفت
زمین ازسرشوق بوسید و گفت
 
که شاها همه جان نثار توایم
به هر کارخدمتگزار توایم
 
اگر فی المثل تابماند جهان
بمانیم ما در جهان جاودان
 
ابا زیور و گوهر و تخت و تاج
ز شاهان گیتی ستانیم باج
 
به راه تو مردن به از تاج و تخت
شماریم ای شاه پیروز بخت
 
زتنمان بهل تا بدرند پوست
که از زندگیمان همین آرزوست
 
بود بی تو مارا ریاض نعیم
روان سوزتر ازحمیم جحیم
 
دم ازگفته چون بست آن سرافراز
هلال بن نافع سخن کرد ساز
 
که شاها بدان کردگار جهان
که ما را پدیدار کرد ازنهان
 
نباشد به جز راستی راه ما
بداندیش تو هست بدخواه ما
 
نداریم پروایی ازجان خویش
نگردیم از این ره که داریم پیش
 
تو دانی که جز جانمان نیست چیز
که آنرا به پای تو ریزیم نیز
 
تو جاوید مان ای توان همه
که قربانی توست جان همه
 
چو این گفته پرداخت آن پاکزاد
بریر خضیر اینچنین کرد یاد
 
که شاها بزرگا بدین خوب کار
نهاده است منت به ما کردگار
 
برای همین کارمان آفرید
ز سرتاسر آفرینش گزید
 
برای همین مادر پاکزاد
بپرورد و درمهدمان شیرداد
 
که درپیش روی تو بیجان شویم
همه زنده ازوصل جانان شویم
 
نه تنها به عشقت زجان بگذریم
بود هرچه جز دوست زان بگذریم
 
چنین است آیین راه نجات
که ازخود بمیری و یا بی حیات
 
شهنشه چو زینگونه زایشان شنود
فرستاد برجان هریک درود
 
غبار غم ازجان هر تن سترد
وزان پس سوی کربلا ره سپرد
 
یکی نامه بنوشت آن شهریار
به نزد بزرگان کوفه دیار
 
که من با حریم رسول(صل الله علیه و آله) خدای
رسیدیم در وادی نینوای
 
کسی کو مرا با شد ازمهر یار
شود زی صف کربلا رهسپار
 
زکار خود آن قوم را آگهی
چو داد آن خداوند گاه مهی
 
نوندی بخواند و بدو نامه داد
فرستاده بگرفت و شد همچو باد
 
که ناگاه ازسوی کوفه چو برق
بیامد سواری به پولاد غرق
 
دو لشگر چو دیدند او رازدور
که تازد همی سوی ایشان ستور
 
سوی او همه دیده بگماشتند
عنان های اسبان نگه داشتند
 
چو آمد نیاورد شه را درود
به حر پوزش آورد و اورا ستود
 
بدادش یکی نامه پس آن سوار
ز فرزند مرجانه ی نابکار
 
سپهدار بگرفت و بگشاد و دید
که بنوشته فرمانگزار پلید
 
که ای حر نام آور تیغ زن
تو را این چنین است فرمان زمن
 
به جایی که نبود درآن هیچ آب
فرود آر نوباوه ی بوتراب
 
از آن نامه نام آور سرفراز
شگفتی فرو ماند لختی دراز
 
همان نامه را مرد توسن براند
میان دولشگر باستاد و خواند
 
پس آنگاه گفتا به دارای دین
که نگذارمت رفتن ازاین زمین
 
بدو گفت آن شاه فرمانروا
بهل تا بیازیم زی نینوا
 
به شه پاسخ آورد فرزانه مر
که شاها نیارم من این کارکرد
 
زهیرابن قین این چو ازحر شنفت
به شاهنشه ملک ایمان بگفت
 
که ما را بفرمای ای شهریار
دراین پهنه با آن سپه کارزار
 
نگردید ه تا روی این سرزمین
پر از نیزه و دشنه ی اهل دین
 
وگرنه چو از کوفه آید سپاه
به ما کار پیکار گردد تباه
 
چه سازند با ما سواری هزار؟
نه ما آتشیم این سپه مشت خار؟
 
به دریای آتش چو خار خشن
ستیزد بسوزد بن خویشتن
 
بدو پاسخ آود شاه حجاز
که ای نامور گرد گردون فراز
 
هنوز این سواران شمشیردار
ندارند با ما به شمشیر کار
 
نخواهیم کز ما تنی رزم جوی
شود پیش ازاین قوم بی آبروی
 
چو این گفته شد شاه و هر دو سپاه
سوی نینوا بر گرفتند راه
 
چو لختی برفتند یکران شاه
باستاد برجا نپیمود راه
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما