بس که سوز تشنگی درکودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گرداند زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب درمیان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عموجان نام تو
گرچه طفلان را زبان هم ازتوان افتاده است
کن ثوابی با شتابی جرعه ی آبی بیار
ای زنامت لرزه برجان یلان افتاده است




