سید حمیدرضا برقعی

گفتم از کوه بگویم قدمم می‌لرزد

بازگشت
گفتم از کوه بگویم قدمم می‌لرزد
از تو دم می‌زنم اما قلمم می‌لرزد
 
هیبت نام تو یک عمر تکانم داده‌ست
رسم مردانگی‌ات راه نشانم داده‌ست
 
پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
کار ما نیست شناسایی نامت زینب
 
من در ادراک شکوه تو سرم می‌سوزد
جبرئیلم همۀ بال و پرم می‌سوزد
 
من در اعماق خیالم... چه بگویم از تو
من در این مرحله لالم چه بگویم از تو
 
چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است
 
چه بگویم که خداوند روایتگر توست
تار و پود همه افلاک نخ معجر توست
 
روبروی تو که قرآن خدا وا می‌شد
لب آیات به تفسیر شما وا می‌شد
 
آمدی شمس و قمر پیش تو سوسو بزنند
تا که مردان جهان پیش تو زانو بزنند
 
چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد
باز تکرار همان سورۀ «اَعطینا»شد
 
عشق عالم به تو از شوق مکرر می‌گفت
به گمانم به تو آرام پیمبر می‌گفت:
 
بی‌تو دنیای من از شور و شرر خالی بود
جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود
 
زینب ای نام تو حیرت آفرین
افتخار رحمت للعالمین
 
ای کلامت ذوالفقار مرتضی
روی دوشت پرچم کرب و بلا
 
ای وجود تو شکوه نافله
قامت تو تکیه گاه قافله 
 
گرچه بر نیزه سر خورشید شد 
آیه آیه پیکر توحید شد
 
گرچه از هرسو برایت غم رسید
چشمهایت غیر زیبایی ندید
 
وصف نامت را زبانم قاصر است
وصف تو کار کدامین شاعر است
 
از تو آیینه به حیرانی سرود
اینچنین عمان سامانی سرود
 
زن مگو مردآفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
 
زن مگو خاک درش نقش جبین
زن مگو دست خدا در آستین
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید