چنان شکسته پرم که ، پریدنم هرگز
منی که در همه حالی بریدنم ، هرگز
نسیم باغ پر از یاس مصطفی بودم
سه ماه میشود ...اما ، وزیدنم هرگز
ستون عرش الهی ام و ترک خوردم
قسم به غیرت حیدر خمیدنم ، هرگز
غلاف تیغ نشست و شکست بازویم
وگرنه دست زمولا کشیدنم ، هرگز
چنان به گوشه چشمم نشسته رنگ غروب
دوباره چهره خورشید(ع) دیدنم ، هرگز
زبان زلف پریشان دخترم ، گویاست
نمانده قدرت شانه کشیدنم ، هرگز
گمان کنم که شکسته است چند دندانم
که نیست قدرت « یک نان جویدنم » هرگز
زسینه ،گر نفسم شوق پر زدن دارد
چنان شکسته پرم که پریدنم هرگز



