چاره نماند ای همسفر من
بسته به زنجیر بال و پر من
خدا نگهدار ای جسم بی سر
خدا نگهدار برادر من
وای از گردش ایام
می روم به شهر شام
زینب ماند و نامحرم
زینب مانده و ایتام
واویلا بسوز ای دل
آن باغ من کو آن یاس من کو
آن پاسبان احساس من کو
یک سو بود شمر یک سو سنان است
اکبر کجا رفت عباس من کو
شد وقت سواری ام
غرق آه و زاری ام
ای یاران کجا رفتید
برخیزید به یاری ام
واویلا بسوز ای دل

چاره نماند ای همسفر من
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت


