همه گفتندکه بارانی وحزن انگیزی
بازبا این همه سرسبزترین پاییزی
آه ازدرد مکش، آینه ام رامشکن
روبروی توبه جزشرم ندارم چیزی
آه،پروانه ی پرسوخته ام همچون شمع
پای من آب شدی بازنمی پرهیزی
توخودت بی خبری حلقه به حلقه اشکت
تا شود قاتل من ساخته حلق آویزی
من نه ماهم که به هررفتن وهرآمدنم
مثل دریایی،می افتی وبرمی خیزی
کوه امید مرا با پراین پلک کبود
گاه میسازی وناگاه به هم می ریزی



