نور؛ وقتی اولِ ماهِ رجب سر میزند
عاشق انگاری، به سویِ دلبرش پَر میزند
ملتمس؛ امید دارد، حسرتش بیهوده نیست
خانهی خورشید را تا صبح، گر در میزند
عشق، یعنی: عاشقی فارغ زِ غوغای جهان
رویِ لوحِ سینهاش، نقشی زِ دلبر میزند
تا ببیند رویِ صاحبخانه را، امیدوار_
میزند در را ...، نشد وا، بارِ دیگر میزند
"یَا مَنْ أَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ" گفتم، بعد از آن_
دیدم از شرقِ دلم، خیری عیان سر میزند
دل سپردم بر نگاهش، نیک میآید جواب
هرچه دارد این گدا، فالِ مکرر میزند
ایها الباقر ! اَلا ای پنجمین نور ِخدا !
قلبِ من، با عشقِ تو، تا روزِ آخر میزند






