من خسته بودم بر لبم اما تبسم بود
یک دست پرچم بود یک دست استکان چای
یک سو صدای روضهی عباس میآمد
یک سو صدای گرم یک کودک که: بارِد مای!
بر ابری از اشک و شعف مشتاق میرفتم
هم آبله، هم درد پایم را بغل میکرد
هر بار کامم تلخ میشد از غم دنیا
چای عراقی بود کامم را عسل میکرد
باور نخواهی کرد چیزی را که میگویم
چشمان من بیدار بود آن دم که میدیدند
ما را کسی در خانه مهمان کرد و با اهلش
بر خاک و سرما در حیاط خانه خوابیدند
مشّایه یعنی پیرزن یک کیسهی کوچک
پر کرده بود از نان و با پای علیل خود
خود را به زائرها رساند و نان تعارف کرد
میساخت درد و پیری و غم را ذلیل خود
مرد کهنسال رشیدی بین یک موکب
گویا زعیم و شیخ قومی از عشایر بود
گفتند نذری دارد و هر سال میآید
کارش در این جا شستن جوراب زائر بود
مشایه یعنی رنگ هفتاد و دو ملت را
هرجا که حرف عشق شد یکرنگ میسازد
مشایه یعنی هرکه هستی باش، عاشق باش!
هر چیز غیر از عشق اینجا رنگ میبازد
حیرت گناه ماست، مایی که نفهمیدیم
این چیزها در کربلا بسیار عادی بود
ما آنچه میدیدیم را باور نمیکردیم
این ماجرا اصلاً برای ما زیادی بود
باید که برگردیم راه کربلا باز است
در کربلا هستیم هر جای زمین هستیم
در خانهی دل جز حسین ابن علی کس نیست
در خانهی خود زائران اربعین هستیم







