شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید
و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید
خودت بگو که مگر چند سال داری تو؟
جوان شهر خمیدن به تو نمی آید
هزار بار نگفتم نیا به دنبال م؟
میان کوچه دویدن به تو نمی آید
فقط بلند نشو ، چون که زود می افتی
بدون بال ، پریدن ، به تو نمی آید
تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی
چنین ندیدن و دیدن به تو نمی آید
تکان نخور قفس ِ سینه ات تکان نخورد
نفس بلند کشیدن به تو نمی آید
بمان که دخترمان را خودت عروس کنی
به آرزو نرسیدن به تو نمی آید



