زیارت آمده این بار سروی که خرامان نیست
غریبه نیست بابا دخترت زهراست مهمان نیست
گرفته ابرِ ظلمت روشنایِ آسمانت را
ببین که زهره ی زهرای تو دیگر فروزان نیست
به لطفِ بچه ها می آیم اینجا ورنه ای بابا
برایم راه رفتن بی عصا سخت است آسان نیست
سلامِ شوهرم اینجا جوابِ دیگری دارد
چنان هستند با حیدر که انگاری مسلمان نیست
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
به پایِ شوهرِ مظلومِ خود باشم، ولی جان نیست
برایِ آنچه حقم بود شاهد خواستند از من
بگو بابا مگر که حرفِ زهرا حرفِ قرآن نیست
نگاهِ زخمهایم هر نفس خون اشک می ریزد
در این ایام تنها این نگاهِ تار گریان نیست
اگر چه سوختم پشتِ در امّا طاولِ آتش
شرارش در حدِ یک طاولِ خار مغیلان نیست
من از آن روز تنها چیزهایی که به یادم هست
به جز یک میخِ داغ و سُرخیِ یک دربِ سوزان نیست
کنارِ قبرِ تو بگذار بابا روضه خوان باشم
که جایِ یک پدر از دست داده کُنجِ ویران نیست
دلش می خواست مویش را ببافد باز امّا گفت
که مویی برسرم بابا پس از شامِ غریبان نیست



