داری چه زود می روی ای روح چادری
از دست نانجیب و ضخیم که دلخوری؟
این مخمل کبودی یکدست کار کیست؟
هرگز ندیده ایم کبودی به این پُری!
جزء مطهرات ، یکی خون زخم توست
آبی که نام داده امش قرمز کُری
با احتیاط رد شواز این کوچه ی وقیح
دارد نگاه میکندت چشم آجری
امشب مگر که شام زفاف مزارتوست؟
داری کفن برای عروسیت میبُری
قیچی نزن به پارچه اندازه ی تو نیست
باید به قد عرش بدوزند چادری



