توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم، قناری گنگی ست در سرودن او!
کشاندنش به صحاری شعر، ممکن نیست
کُمیت معجزه، لنگ است پیش توسَن او
چه دختری که پدر، پُشت بوسه ها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او
چه همسری که برای علی به خط حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او
چه مادری که به تفسیر روز عاشورا
حریم مدرسه کربلاست دامن او
دمی که فاطمه، تسبیح گریه بر دارد
پیام می چکد از چلچراغ شیون او
بمیرم آن همه، احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمی کشد تن او
از آن به دیده ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او



