وحید قاسمی

بین گودال و حرم،عطر فروشم فردا

بازگشت
عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم
عصر فردا ته گودال تو را می بینم
 
آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم
شانه بر مو بزنی, آینه دارت باشم
 
چقدَر پیر شدی!؟ از حسنم پیر تری!
از من خسته به والله! زمین گیر تری!
 
مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد
من اگر پیر شدم, پیری تو پیرم کرد
 
عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن
ته گودال به چشم تر من رحمی کن
 
من ببینم که تو بی پیرهَنی می میرم
تکیه بر نیزه ی غربت بزنی, می میرم
 
آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم
از دهان نیزه ای بیرون بکشی, می میرم
 
سر گودال من از هول و ولا خواهم مرد
زود تر از تو در این کرب و بلا خواهم مرد
 
پنجه ی کینه به مویت برسد من چه کنم!؟
نیزه ای زیر گلویت برسد من چه کنم!
 
بوسه ی فاطمه بر حنجر تو می بینم
خنجری کُند به پشت سر تو می بینم
 
بین گودال و حرم, عطر فروشم فردا
تن عریان تو را با چه بپوشم فردا!؟
 
چادرم هست, ولی همسفرم شک دارم!
تا دم عصر بماند به سرم, شک دارم!
 
مُردم از غم, بروم فکر اسیری باشم
قبل از آن, فکر مهیّای حصیری باشم
 
گفته بودم که بمانی محن می بینم
تن عریان تو بی غسل و کفن می بینم
 
می روم گریه غربت سر سجاده کنم
مادرم پیروهنی دوخته آماده کنم
 
آخر فصل بهاریم اباعبدالله
راه برگشت نداریم اباعبدالله
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت