علی اکبر لطیفیان

اهل مدینه فاطمه ام را نظر زدند

بازگشت
اهل مدینه فاطمه ام را نظر زدند
با برق چشم خرمن جان را شرر زدند
 
در اول ربیع ، خزان شد بهار من
ماهه مرا به آخر ماهه صفر زدند
 
از چوب ، خون تازه روان شد به روی خاک
از بس که با غلاف به پهلوی در زدند
 
دیدند که با تو راه به جایی نمیبرند
نزدیکتر شدند و سرت را به در زدند
 
زهرا نبود آنکه بیافتد به روی خاک
سیلی به صورت زن من بی خبر زدند
 
تا آمدم به خویش جمالش کبود شد
بد سیرتان جمال مرا بی خبر زدند
 
هر قدر گفت دختر پیغمبرم نزن
اهل مدینه فاطمه را بیشتر زدند
 
افتاد روی جفت علی لنگه ی دری
از بس که جفت جفت و فُرادا به در زدند
 
سَرو رشیده ام آخر خمیده شد
اهل مدینه فاطمه ام را نظر زدند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید