آه ...در میزدند آه..آه..آه..
چهل نفر میزدند آه..آه..آه..
از خدا بیخبرهای کوچه
بی خبر میزدند آه...آه..آه..
دست و پا میزد و بچه ها هم
بال پر میزدند آه..آه..آه..
دستها را نمیشد بگیرند
هی به سر میزدند آه..آه..آه..
حال او را کنیزان که دیدند
سر به در میزدند آه..آه..آه..
چشمشان تا به حیدر می افتاد
بیشتر میزدند آه..آه..آه..
تازیانه به پهلو ...به بازو ...
..شانه ...سر... میزدند آه..آه..آه..
حرمتی را شکستند با پا
آه...در میزدند آه..آه..آه..



