چشم من در شبِ بارانی ها
پر شد از شور غزل خوانی ها
لبِ پابوسی ام از حسرت سوخت
منم و داغت و حیرانی ها
می چکد از نفسم اهِ فراق
شده ام بی تو چو زندانی ها
تو خودت نوری و اصل خورشید
چه نیازت به چراغانی ها
پرده از روی ضریحت تا رفت
سهم ما گشته پریشانی ها
عرشیان در حرمت مبهوتند
از هنرمندیِ ایرانی ها
کاش این کهنه ضریحت می شد
هدیه بر قبر حسن...آنی...ها




