محمد حسن بیات لو

همان روزی که غم را آفریدند

بازگشت
همان روزی که غم را آفریدند
برای دیده نم را آفریدند
 
برای گفتن از تو گفتن از عشق
به این خاطر قلم را آفریدند
 
"تمام آبها شد جوهر خون"
وَ بعدش محتشم را آفریدند
 
برای روضه خوانی در عزایت
صدای زیر و بم را آفریدند
 
دو دست خالی ما را که دیدند
به دست تو کرم را آفریدند
 
برای نیستی و سر سپردن
به راه تو عدم را آفریدند
 
رخیل سبز دست ما رها بود
که یک دفعه علم را آفریدند
 
زمان خلقت گریه کنانت
در صحنه منم را آفریدند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت