غلامرضا سازگار

دید دشمن فاطمه جان علی است

بازگشت
دید دشمن فاطمه جان علی است
بلکه با جانش نگهبان علی است
 
گفت باید جان حیدر را گرفت
از علی دخت پیمبر را گرفت
 
دید جان مرتضی پشت در است
از امام خویش هم تنهـا تر است
 
پای تا سر بغض و خشم و کینه بود
کینه‌هایش کینه‌ی دیرینه بود
 
بغض حیدر شعله‌ور در سینه داشت
سنگ بود و جنگ با آئینه داشت
 
سنگ و آئینه نمی‌دانم چه شد!؟
آهن و سینه نمی‌دانم چه شد
 
آنقدر گویم که در بیت الولا
قل هو الله گشت از قرآن جدا
 
آرزوی حیدر آنجا کشته شد
هم پسر هم مادر آنجا کشته شد
 
بـر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند
 
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود
 
ظلـم و طغیان تا قیامت زاده شد
این چنین مزد رسالت داده شد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید