علیرضا لک

دردها می چکد از حال و هوای سفرش

بازگشت
دردها می چکد از حال و هوای سفرش
گرد غم ریخته بر چادر مشکی سرش
 
تک و تنها و دو تا چشم کبود چند تا
کودک بی پدر افتاده فقط دور و برش
 
ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما
هیچ کس باز نفهمیده چه آمد به سرش
 
روزها از گذر کوچه آتش رفته
اثر سوختگی مانده سر بال و پرش
 
با چنین موی پریشان و بدون معجر
طرف علقمه ای کاش نیفتد گذرش
 
همه بغض چهل روزه او خالی شد
همه کرب و بلا گریه شد از چشم ترش
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید