عبدالجواد جودی خراسانی

ای که روشن ز فروغت رخ آفاق آید

بازگشت
ای که روشن ز فروغت رخ آفاق آید 
جان از آن مهر لبت بر تن عشاق آید 
 
از تو گر دشمن و گر دوست نگردد محروم 
کس ندیدم که نکو چون تو در آفاق آید 
 
می‌نماند کسی از خلق دو عالم محتاج 
چون تو را دست کرم بر سر انفاق آید
 
عهد کردی که ببندی نظر از خود بستی 
عاشق این گونه بلی بر سر میثاق آید 
 
غم امروز تو شادی به فزاید فردا 
این چه زهریست کزو حاصل تریاق آید 
 
بشنود گر ز تو ای یوسف گمگشته حدیث 
خون چو یعقوب ز دو دیده اسحاق آید
 
بس که در ماتم تو جفت غم و ناله شدیم 
عجبی نیست اگر طاقت ما طاق آید 
 
گنهت بود چه و جرم تو بودی چه حسین 
که به قتل تو سپه از همه آفاق آید 
 
رسم عاشق اگر این است که گشت از تو عیان 
مرد کو جز تو که در جمله عشاق آید
 
هر ورق دفتر جودی است به جایی شاها 
رشته لطف تو شیرازه اوراق آید
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت