ای خوش آنان که چو جا در بر دلبر گیرند
ز سرو جان جهان یکسره دل برگیرند
نه غم مال نه اندیشهای از اهل و عیال
آن به تاراج دهند و دل از این برگیرند
اول از چشمه خورشید خورند آب حیات
چون گذشتند ز سر زندگی از سر گیرند
بنمایند به بازار محبت چون روی
نقد جان داده متاع غم دلبر گیرند
سینه گه فرش نمایند به زیر سم اسب
گاه از عرش برین مرتبه برتر گیرند
گه به خورشید ز رخساره تجلی بخشند
گاه از پرتو او بر جگر اخگر گیرند
گه گذارند سر خود به سر خاکستر
گاه گرد ره خود گنبد اخضر گیرند
به دگر تشنه لبان چشمه کوثر بخشند
خود همه تشنه و آب از دم خنجر گیرند
پیش پیکان بلا سینه نمایند سپر
به جگر تیر بلا را همه تا پر گیرند
در ره دوست نه در فکر صغیر و نه کبیر
اولین مرتبه دل ز اکبر و اصغر گیرند
گاه بر مرده دهند از لب جانبخش حیات
گاه یاقوت لب از چوب به گوهر گیرند
جودی آنان که دم از عشق زدندی آری
جای در آتش غم همچو سمندر گیرند







