ایهاالمظلوم
شعر و اشعار ولادت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمدجواد غفورزاده (شفق)
محمدجواد غفورزاده (شفق)ولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
باشد که دلم راهبری داشته باشد  
از عالم بالا، خبری داشته باشد  
 
تا با مدد معرفت، از خاک بر افلاک  
اندیشۀ سیر و سفری داشته باشد  
 
تا چند توان زیست در این ظلمت تردید  
باید شبِ هجران سحری داشته باشد  
 
تا چند بسوزد بشر از آتشِ بیداد  
چون لاله دلِ شعله‌وری داشته باشد؟  
 
تا چند قرار است در این باغِ شقایق  
داغِ دل و خونِ جگری داشته باشد؟  
 
حیف است که گهوارۀ دختر بشود گور  
وز مِهر گریزان پدری داشته باشد  
 
تا چند بشر، دل بسپارد به تَغافل  
در وادی حیرت، گذری داشته باشد؟  
 
تا چند بَرَد سجده به بت‌های زر و زور  
با لات و هُبل سِرّ و سَری داشته باشد؟  
 
باید که خدا از پیِ روشنگریِ خلق  
پیغامی و پیغام‌بری داشته باشد  
 
باید که خدا بت‌شکنی را بفرستد  
تا در کفِ همّت، تبری داشته باشد  
 
شب، این شبِ تاریک و نفس‌گیر و غم‌افزا  
باید که مبارک سحری داشته باشد  
 
هر جا چمنی بود، ببوسید که شاید  
از پیک بهاری، خبری داشته باشد  
 
هان! می‌رسد از دور شمیم نفس صبح  
صبحی که پیام ظفری داشته باشد  
 
صبحی که به همراهیِ پیغام رسالت  
مضمون طربناک و تری داشته باشد  
 
صبحی که دهد مژدۀ پیغمبر موعود  
با خود خبر معتبری داشته باشد  
 
صبحی که دهد بویِ دل‌انگیز محمّد  
تا باغ، صفای دگری داشته باشد  
 
آن مهر که در «هفدهم ماه» برآمد  
شاید که به ما هم نظری داشته باشد  
 
انجیل خبر داد به عیسی که همین است  
گر مادر هستی پسری داشته باشد  
 
از پرتو انوار رُخش وام گرفته‌ست  
گر وادی سینا شجری داشته باشد  
 
آمد که فرود آورد از اوجِ تکبر  
شاهی که شکوهی و فری داشته باشد  
 
می‌خواست که از کنگرۀ کاخ مداین  
آیینۀ عبرت، اثری داشته باشد  
 
با آمدنش سرد شد آتش‌کدۀ فارس  
حاشا که پس از این شرری داشته باشد  
 
سوگند به سرچشمۀ کوثر که همین است  
گر نخلۀ طوبی ثمری داشته باشد  
 
در گلشنِ ایجاد، مُحال است که هستی  
از این گل شاداب‌تری داشته باشد  
 
پیراهن او را برسانید به یعقوب  
تا دیدۀ روشن‌نگری داشته باشد  
 
شاید که به شکرانه بریزد به قدومش  
خورشید اگر مشت زری داشته باشد  
 
مهتاب سِزَد بر سر راهش بنشیند  
وز نقره‌فشانی هنری داشته باشد  
 
با مشعل توحید فراز آمد از این راه  
تا نوع بشر، راهبری داشته باشد  
 
با خُلق عظیمش هیجان داد به دل‌ها  
تا نخل وفا برگ و بری داشته باشد  
 
تا راه به جایی ببرد، نالۀ مظلوم  
فریادرَس دادگری داشته باشد  
 
با خویش نماز شب و ذکر سحر آورد  
تا نالۀ عاشق اثری داشته باشد  
 
تا باز کند پنجره‌ای رو به خدا، دل  
تا دیده سوی دوست، دری داشته باشد  
 
جبریل امین، در حرمش عرض ادب کرد  
تا در صف عشاق سری داشته باشد  
 
سیمرغ دل ما به حریمش نَبَرد راه  
از عشق مگر بال و پری داشته باشد  
 
خورشید بَرَد رشک بر آن کس که ز مهرش  
اندوختۀ مختصری داشته باشد  
 
از جملۀ خوبان جهان، دل به «علی» بست  
تا شمسِ نبوّت قمری داشته باشد  
 
با عترت او هر که وفا کرد امید است  
از آتش دوزخ سپری داشته باشد  
 
ای کاش «شفق» نیز به امّیدِ وصالش  
از کوچۀ رندان گذری داشته باشد  
جواد محمود آبادی
جواد محمود آبادیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
عطا نموده خدوند، این هَدیّت را
برای هردو جهان گوهر حمیّت را
 
رسید آن که کند تربیت ابوذر را
رسید آن که به سلمان دهد کفایت را
 
رسیده عصر محبت، رسیده عقل تمام
که او قلم بکشد عصر جاهلیّت را
 
بلی رسید که بر آدمی نشان بدهد
نشان و مقصد و مقصود و حدّ غایت را
 
نه بر نژاد و قبیله نه جنس و رنگ و زبان
ملاک و لازمه تقواست ارجحیت را
 
رسید مسئله آموز حکمت و قرآن
رسید آن که به دل داد حاکمیت را
 
رسید آنکه به معنای اصلی کلمه
به خلق عرضه کند راه معنویت را
 
رسید اسوه ی اخلاق تا عیان سازد
برای نسل بشر حُسن بی نهایت را
 
رسید حسن ختام پیمبران خدا
که جلوه ای بدهد ختم خاتمیت را
 
رسید آن که به اعمال می زند محکی
نه با زیادی و کثرت که حسن نیّت را
 
برای آن که فشانَد شمیم رحمت را
به جان خرید هر آزار و هر اذیت را
 
رسیده فخر بنی آدم از خزانه ی عرش
که رنگ و آب دهد روی آدمیّت را
 
نثار طلعت پاکش هزارها صلوات
همان که گفته خدایش بر او تحیّت را
 
به خاطر گل روییش سرشته شد افلاک
خدا نمود به تقدیرش این مشیّت را
 
همان که اوست مسمّای اسوهٌ حَسَنَه
همان که داده به علم و ادب هویّت را
 
همان که بوده تمام مکارم الاخلاق
همان  که داده به انسانیت مزیّت را
 
رسید آن که به تبلیغ خود مقدمه شد
بنای اصلی اسلام را، ولایت را
 
همان که نام علی  را معرفی می کرد
برای حکم رسالت نشان و آیت را
 
همان علی  که به هر جا اشاره بر او کرد
که او به شانه بَرد پرچم هدایت را
 
صلا زده است که اَولی بمومنین است او
غدیر فصل خطاب است اولویّت را
 
علی است نفس پیمبر ، علی است یاور او
بنازم اینهمه یکتایی و معیّت را
 
شرافت  تو شرف داد گوهر زن را
شنیدم از لب لعل تو این روایت را:
 
که دخترت مَثلِ پاره ای ز پیکر توست
به گوش جان بسپارید این وصیت را
 
نبی که خم شد و بوسید دست فاطمه  را
بیان نمود رموزی ز  واقعیّت را:
 
که دست فاطمه از دست مرتضی  کم نیست
ولی به دست علی داده قاطعیت را
 
ولی اشاره کنم مردمان  نفهمیدند
ز حق فاطمه ات حرمت و رعایت را
 
شبیه مصحف قرآن همیشه مهجور است
کجا بریم از این ماجرا شکایت را
 
شریطه وار بگویم در آخر سخنم
نبر ز خاطر خود لحظه ای گدایت را
 
فدای خاک قدمهایت ای رسول رحیم
بریز بر سر ما گرد خاک پایت را
حسن لطفی
حسن لطفیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
غیر جنون غیر عشق کار ندارد
این دل دیوانه اختیار ندارد
صحبت یار است و یک لحظه عبورش
حق بده قلبم اگر قرار ندارد
من نه فقط ،هر که شده عاشق آن حُسن
غیر تماشاش کاروبار ندارد
هرکه به دورش پرید، هستی خود داد
آخرِ پروانگی مزار ندارد
او همه زیبایی خداست و آمد
دید خدا تابِ انتظار ندارد
دست و دلم ریخت تا شنید محمد
جان من این عاشقی هوار ندارد؟
 
روز ازل لب زدم به جام محمد
شکر که دیوانه‌ام به نام محمد
 
صادر اول تویی تعیُّن عظما
جلوه‌ی اعظم تویی تجلی اعلا
این خط و ابرو و روی خال نباشد
جمع خدا کرده‌است جمله‌ی اسما
دیدن اوج تو و شکوه تو هیهات
فهم تو با جمله انبیاست نه حاشا
نور نگاه تو در آن طور تجلی
آتش موسی است یا که قبله‌ی عیسی
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کروبیان عالم بالا
آتش نمرود شد بهشت برایش
نام تو را تا خلیل برد به لبها
 
شعله گلستان شد از سلام محمد
شکر مسلمان شدم به نام محمد
 
چشم جهان روشن از جمال محمد
مکه شده مکه از جلال محمد
زلف پریشان نما که خلق بمیرند
خون همه عاشقان حلال محمد
مست علی گشت هرکه زد دو سه تا جام
از لب سرچشمه‌ی زلال محمد
اینکه پرش سوخته جبرئیل امین است
برده سرش را به زیر بال محمد
از احد احمد رسید تا که سُرایند
شمه‌ای از کوکب کمال محمد
بر سر عرش است این مصرع سعدی
” عشق محمد بس است و آل محمد”
 
بوی علی می دهد تمام محمد
شکر که دیوانه‌ام به نام محمد
 
باز تبسم نما بهانه‌ی زهرا
جلوه کن ای ذکر دانه دانه‌ی زهرا
جان خدیجه همه جهان علی تو
جاذبه نور جاودانه‌ی زهرا
هر سر صبح آمدی مقابل خورشید
تاکه سلامی کنی به خانه‌ی زهرا
آمده جبریل باز پشت قدومت
سجده کند تا به آستانه‌ی زهرا
بین دو پهلوی تو فاطمه‌ی توست
هر ضربان دلت نشانه‌ی زهرا
هست فقط فاطمه هر نفس تو
هست فقط یا علی ترانه‌ی زهرا
 
یاد تو آمد به یاد فاطمه هستیم
شکر که ما خانه‌زاد فاطمه هستیم
 
نور تو برد از ازل قرار علی را
دید جهان در تو آبشار علی را
ماه ربیع است و در هوای شکفتن
با خودت آورده‌ای بهار علی را
تو علی و او تو است پس تو رسیدی
تا که ببیند خدا دوباره علی را
آمدی و بعد خود به هر شب و هر صبح
می‌کشی ای عشق انتظار علی را
تا که زند ریشه‌ی شرک به امرت
تا که بنوشند ذوالفقار علی را
یاد به ما داده است صادق آلت
سرمه کنیم از نجف غبار علی را
 
قسمت ما با شما به مکتب عشق است
مذهب ما جعفریست مذهب عشق است
 
دست من و دامن اجابت صادق
چشم من و ساحت قداست صادق
سجده نمودند قبلِ آدم و حوا
جمله‌ی قدوسیان به ساحت صادق
مجلس درسش تمام ،مجلس اُنس است
زنده شده شیعه از فقاهت صادق
جان تشیع به دست او متبلور
وای اگر که نبود عنایت صادق
دم ز علی می‌زنم اگر، زِ دم اوست
ای به فدای لبان حضرت صادق
آخر هر مجلسش سلامِ حسین است
روضه‌ی کرب و بلاست عادت صادق
 
رسم امام است و باز نام حسین است
آخر شعرم اگر سلام حسین است
حامد حسینخانی
حامد حسینخانیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
هر دم از دامن ره، نوسفری می‌آمد
ولی این بار دگرگون خبری می‌آمد
 
یعنی آن قافله سالارِ سرآمد آمد
و چنین گفت خداوند: محمد آمد…
 
آن‌که از خندۀ او باغ جنان می‌روید
«عالم پیر دگر باره جوان» می‌روید
 
در تو دیدیم صفاخانۀ آگاهی را
آشکارایی اسرار هواللهی را
 
تو «اَلَم نَشرَح» یاری که تماشا داری
«آنچه خوبان همه دارند تو یک‌جا داری»
 
عشق در چشم تو این آینه را تک می‌دید
و در این پرده «رَفَعنا لَکَ ذِکرَک» می‌دید
 
عشق را در صدد نفی مَنات آوردی
مردگان را به سرآغاز حیات آوردی
 
و چنان ولوله در کوی حجاز افکندی
که جهان را به نگاهی به نماز افکندی
 
جهل و جادوی قبائل به فراموشی رفت
آتش مشعلۀ مرگ به خاموشی رفت
 
و زمین گفت: محمد! تو حیاتم دادی
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادی»
 
کیستی؟ ای همه سرها به فدای قدمت!
کیستی؟ ای سر من نذر حریم حرمت!
 
صبر در پیچ و خم حادثه، ایوب تو بود
یوسف از روز ازل در پی یعقوب تو بود
 
بارها در اُحد واقعه مجروح شدی
تو که بر کشتی دریای خدا نوح شدی…
 
خضر هم گوش به زیبایی پیغام تو کرد
«طی این مرحله با همرهی» نام تو کرد
مجتبی صمدی شهاب
مجتبی صمدی شهابولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
اومد از راه
صاحب گنبد خضرای مدینه
اونکه اسم خوشگلش به دل می شینه
شاه عالمین محمّد امینه
یار نازنینه
 
می خونه آسمون با زمین یکصدا
 
با شعف ذکر ممتد
اومده شاه دین از همه بهترین دلبر حق محمّد
 
خیر و رحمت اومد یه عالمه
رو به را ه شد امشب کار همه
نوشته رو کیک تولدش
اومد دنیا بابای فاطمه
 
مولا مولا مولا محمّدا
 
از نفس هاش
همه جا مثل بهشت خوش عطر و بو شد
هرچی بتخونه تو دنیاس زیر و رو شد
خدا جلوه کرد و ذکر لبا هو شد
ذات خدا رو شد
 
از نگاش مژده خوبی و بارون
وعده حق می باره
این آقا اومده دستمونو توی
دست حیدر بزاره
 
دنیا دنیا دلها اسیرشه
خیلی بالاس هر کی فقیرشه
کورشه اونکه اینو نمیبینه
احمد شاه و حیدر وزیرشه
 
مولا مولا مولا محمّدا
 
شکر حق که
ماسر سفره این آقا نشستیم
نوکر تموم خونواده ش هستیم
با دم ذکر حسینش همه مستیم
دل به آقا بستیم
 
عشقمون اینه که زیر سایه بون 
اهل بیت کسائیم
سینه سرخ حسین و گدای شب 
جمعه ی کربلائیم
 
ما جد در جد خدّام کوثریم
عبد مولا در بند حیدریم
بیعت کردیم با حق با خو نمون
تا رو پائیم پا کار رهبریم
 
مولا مولا مولا محمّدا
 
اون طرف تر
تو مدینه توی بهترین دقایق
دل سرگردون ما رو کرده عاشق
قاب عکس چهره قشنگ صادق
یه گل شقایق
 
قال صادق ما رو زنده کرده و ما
تا ابد مدیون این عزیزیم
پای مکتب مون پای مذهبمون
قد علم کردیم و جون می ریزیم
 
غم با غصّه از سینه دور میشه
دل با ذکرش با عشق و شور میشه
رزق حج ّ و شهر مدینه مون
با امضای این آقا جور میشه
 
مولا مولا یابن فاطمه مدد
محسن عرب خالقی
محسن عرب خالقیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ای رسول الله اعظم جانم جانم جانم
 
عقل اول نور خاتم
تو پیمبر من ای جانم
سر و سرور من ای جانم
سایه ی سر من ای جانم
 
به خدا تویی عطر خوش صلوات مکرر من
 
ای که هوامو داری جزتو ندارم یاری
این شبو دستم رو تو، دست علی میذاری
 
ای رسول الله اعظم جانم جانم جانم
عقل اول نور خاتم جانم جانم
من که از نسل سلمانم جانم جانم جانم
با نگاه تو مسلمانم جانم جانم جانم
 
تویی اولنا یا احمد
تویی اوسطنا یا احمد
تویی اخرنا یا احمد
 
تونجف، تومدینه و مکه و مشهد و کرببلا
 
در تو خلاصه خوبی، پیش خدا محبوبی
میخ ولایت رو تو، سینه ی ما میکوبی
 
ای رسول الله اعظم جانم جانم جانم
عقل اول نور خاتم، جانم جانم جانم
در حرا گفتی پیمبر جانم جانم جانم
اقرأ باسم ربّ حیدر جانم جانم جانم
 
به سلام علی یا احمد
به مرام علی یا احمد
به مقام علی یااحمد
 
که به ایه به آیه قران تو که امام علی
 
دست علی یار تو
خدا نگهدار تو
اسم علی بانی گرمیه بازار تو
 
یا رسول الله محمد جانم جانم جانم
قاسم صرافان
قاسم صرافانولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌‌شوی
 
شکل عبداللهی و تسکین داغش می‌‌شوی
می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌‌شوی
 
غصه‌‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند
خوش به حال آمنه وقتی نگاهت می‌کند
 
با حلیمه می‌‌روی، تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
 
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند
 
خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی
دایه‌ها را هم ز مادر مهربان‌تر می‌کنی
 
دید نورت را که در مهتاب بی‌حد می‌‌شود
آسمانِ خانه‌‌اش پر رفت و آمد می‌‌شود
 
مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود
با تو عبدالمطلب، عبدالمحمد می‌شود
 
گشت ساغر تا به دستان بنی‌‌هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، ابوالقاسم رسید
 
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
 
نازِ لبخندت قرار از سینهٔ یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم ابوطالب گرفت
 
بی‌‌قرارت شد خدیجه قلب او بی‌‌طاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است
 
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
 
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو
 
بوسه تا بر گونه‌‌ات اُمّ أبیها می‌‌زند
روح تو در چشم‌هایش دل به دریا می‌زند
 
دل به دریا می‌‌زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می‌بری توفان ما
 
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما
 
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسینی» چنین می‌‌خواست «أو أدنی» شدن
 
خوش‌تر از داوود می‌‌خوانی، زبور آورده‌‌ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟
 
جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای
کعبه و بَطحا و بت‌ها را به شور آورده‌‌ای
 
گوشه‌چشمی تا منات و لات و عُزا بشکنند
اخم کن تا برج‌‌های کاخ کسرا بشکنند
 
ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها
 
ما عرفناکت زده آتش در این تمثیل‌‌ها
بُرده‌‌ای یاسین! دل از تورات‌‌ها، انجیل‌‌ها
 
بی عصا مانده‌ست، طاها! دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر
 
باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد
منجی دل‌های پر، دستان خالی می‌‌رسد
 
گفته بودی میم و حاء و میم و دالی می‌‌رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌‌رسد
 
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او
رضا دین پرور
رضا دین پرورولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
عبدی که شود مال خدا مال کسی نیست
دنبال کسی باش که دنبال کسی نیست
 
خرجی گداهای حرم پای کریم است
جز دوست، کسی باخبر از حال کسی نیست
 
در راه تقرب، دل ما سخت پسند است
مشتاق رخ یار، پی خال کسی نیست
 
هرچند که زشتیم و سیاهیم … بلالیم
این لکنت ناخواسته اشکال کسی نیست
 
جز مهر نبی پیش خدا هیچ نداریم
در سینه بجز آل نبی، آل کسی نیست
 
او آمده تا فاطمه اش را بشناسند
بی فاطمه، امیّد به اعمال کسی نیست
 
عرشی که نبرده است خدا هیچ کسی را
جز او و علی، جای پر و بال کسی نیست
 
پرونده ی ما خط به خطش صوم و صلات است
سرمایه ی ما در صف محشر صلوات است
 
عقباست سرا پرده ی دنیای پیمبر
دنیاست پُر از جلوه ی عقبای پیمبر
 
او درس نخوانده شده استاد ملائک
جبریل شده واله ی املای پیمبر
 
لاحول و لا قوه الاّی رسولان
معنا ندهد جز وی و منهای پیمبر
 
موسای شبان مانده چنان در کف طورش
که بوسه نشانده به کف پای پیمبر
 
طوبای درِ خانه ی زهرا قد رعناش
ریحانه ی بابا شده زهرای پیمبر
 
با دست علی نامه نوشته به سلاطین
پس معجزه دیدند از امضای پیمبر
 
این عقد اخوت شده خود، ریشه ی وحدت
خوابیده علی وقت بلا جای پیمبر
 
یکسو همه کفار و نبی سوی علی بود
تیغ دو سرش، تیغ دو ابروی علی بود
 
شد لشکر عامی تو هر یک نفر از ما
ای کاش بگیری خبری مختصر از ما
 
ای رحمت مطلق! تن ما را سر بازار …
بر، دار اطاعت کن و بردار سر از ما
 
ما را سحری مثل اویس قرنی کن
ارزانی تو! … جان گران را بخر از ما
 
سلمانی موهای تو افتاده به سلمان
پس نیست در ایران تو آشفته تر از ما
 
قرآن دلت سوخت و قرآن خدا نه!
با سوختن آن شده دفع خطر از ما
 
از لطف تو و فاطمه و جود حسینت
عمریست خریدند محرم صفر از ما
 
حیران تو بودیم دم گنبد خضراء
از سمت نجف باز گرفتی خبر از ما
 
رفتیم و در ایوان طلا، بست نشستیم
گفتیم مسلمان تو و فاطمه هستیم
 
ای سلسله ی موی تو زنجیر حقایق
ای شرح افاضات تو منظومه ی صادق
 
رزق سحرت از سر ما نیز زیاد است
رزّاق، خدا بوده ولی دست تو رازق
 
با پینه ی پیشانی تو بر سر سجده
باید برسد اینهمه مخلوق به خالق
 
نه صاحب مالیم، نه دنبال زر و سیم
قربان فقیرت که شده صاحب منطق
 
شاگردی شاگرد تو شد کار اساتید
دلباخته ی درس تو هستند خلائق
 
یک عمر فقط حرف تو تبیین علی بود
شد جنگ تو تبدیل مخالف به موافق
 
خرمای علی شیعه ی اثنی عشری ساخت
گفتی علی و گفت علی مغرب و مشرق
 
والله همین است و همین است و همین است
رزق نجف و کرببلایم ز مدینه است
 
هرکس که شده حضرت صادق نگرانش
افتاده عجب قند و نباتی به دهانش
 
امشب به خدا وصل شو از راه توسل
تصدیق کن او را و سحرگاه بخوانش
 
پائین حسینیه نشستن هنر اوست
گفت آنکه حسینی شده بالا بنشانش
 
او دوستمان دارد و ما نیز محبیم
او لطف به ما کرده و بندیم به جانش
 
راضی شده ما را ببرد بین تنورش
محتاج همینیم نه محتاج به نانش
 
چسبیده ام امشب به ضریحش چو غباری
آنهم چه ضریحی! که غبار است نشانش
 
ای باد صبا از سوی ما هم گذری کن
هرکس که دلش سوخت، به زهرا برسانش
 
من سائل کورم که ندیدم کرمش را
ای کاش بسازند به زودی حرمش را
بردیا محمدی
بردیا محمدیولادت حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
آفتاب از افق میمنه دل کند،آمد
بر لب آینه‌ی غمزده لبخند آمد
کوچه از هَمهَمه ی بال مَلَک بند آمد
آخرین برگه‌ی پیغامِ خداوند آمد
 
می رسد از پر قنداقه ی سبزت،برکات
مَقدَم گل‌پسر آمنه‌خاتون صلوات
 
روح تو خون به رگِ لوح و قلم می انداخت
چشم تو نور به اعماق عدم می انداخت
دست تو سفره به ایوان کرم می انداخت
نام تو لرزه به اندام ستم می انداخت
 
جذبه ات را همه در وحشت خائن دیدیم
در ترک خوردن ایوان مدائن دیدیم
 
با تو هرگوشه ی این خطّه حرم خواهد شد
مسجد بندگی خلق علم خواهد شد
غم میان دل عشاق تو کم خواهد شد
کمر بتکده ها پیش تو خم خواهد شد
 
جهل را یکسره از بُن بِکَنی..،کیف کنیم
لات و عزیٰ و هُبَل را بزنی..،کیف کنیم
 
اصل توحیدِ وجودی و زوالیم همه
تو خودت پاسخ محضی و سوالیم همه
با تو در جاده ی پر پیچ کمالیم همه
برده ی کوی تو هستیم..،بِلالیم همه
 
در دلِ کوله ی دل حُبِ تو را بار زدیم
از سر ماذنه ها عشق تو را جار زدیم
 
حرز تو بر جگر سوخته مرهم آورد
عطر تو روی گل باغچه شبنم آورد
مِهر تو عاطفه را در دل آدم آورد
در عروج‌ات پر جبریل امین کم آورد
 
شب معراج در آن اوج چه حظّی بُردی
سیب از دست علی جان خودت می خوردی
 
هر کجا قدرت ایمان تو ابراز شود
با کلام علوی دین تو ممتاز شود
در دل جنگ اگر فتنه ای آغاز شود
گره کار به دستان علی باز شود
 
حیدرت آمد و فریاد زد و در را کَند
درِ خیبر!..،نه..،بگو قلعه ی خیبر را کند
 
عاشقی حس عجیبی است که حاشا نشود
گرچه هر عاطفه در قاعده ای جا نشود
باز هم رابطه ی دختر و بابا نشود
مثل زهرا که کسی ام ابیها نشود
 
من مسلمان شده ام پایِ همین زمزمه ات
ای به قربان دم فاطمه یا فاطمه ات
 
لحن شیرین تو شد معجزه ی قرآنم
هل اتای تو شده کُلّیَت ایمانم
عشق را من فقط این پنج نفر میدانم
عجمی زاده ام و هموطن سلمانم
 
دست ما را برسان بر نخ تسبیحِ دعات
آه ای شاه عرب جان عجم ها به فدات
 
گرچه مانند اُویس تو بدور از قرنم
در کنار تو که باشم بخدا در وطنم
ای بزرگ بنی هاشم!بِشِنو این سخنم
من حسینی شده ی دست امام حسنم
 
شب میلاد تو از اشک غنی اند همه
گریه‌کن‌های‌حسین‌ات حسنی‌اند همه
 
کاخ مخروبه ی محکوم به ویران شدنم
درد دارم بخدا در پی درمان شدنم
ابرِ لبریز منم تشنه‌ی باران شدنم
سال ها منتظر جابر حیان شدنم
 
پرچم شیعه بلند است به لطف علمت
صادق آل محمد! به فدای قلمت
 
شادی بعدِ هزاران غم و اندوه تویی
بین این طایفه ی سبزقبا،نوح تویی
آن کتابی که به منبر شده مفتوح تویی
مکتب شیعه اگر جسم شود،روح تویی
 
خنجری کُند دلیل غم بسیار تو بود
گریه بر بی کفن کرببلا کار تو بود