ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مباهله حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارمباهله حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
وضو بگیرم و در حال روزه با تکبیر
کنم مباهله با دشمنان حی قدیر
 
زبان حق شوم و آیه مباهله را
به شأن فاطمه و شوهرش کنم تفسیر
 
ز قول دوست و دشمن شنو که این آیه
به وصف اهل کسا از خدا شده تعبیر
 
محمد و علی و فاطمه، حسین و حسن
که پنج در عددند و یکی چو حی قدیر
 
پی مباهله کردند روی در صحرا
یکی چو مهر فروز، آن چهار ماه منیر
 
فتاد چشم نصارا به آن خدارویان
که نور طلعتشان گشته بود عالم گیر
 
مسیحیان پی نفرین پنج تن دیدند
که نیست غیر هلاکت برایشان تقدیر
 
همه به خاک قدوم پیمبر افتادند
که ‌ای ز جانب حق خلق را بشیر و نذیر
 
به حضرت تو نصاری تمام تسلیم‌اند
که تو بلند مقامی و ما تمام حقیر
 
هزار مرتبه نفرین به دشمنان علی
که می‌‌کنند در این آیه حیله و تزویر
 
کنند فضل علی را به دشمنی انکار
خدای نگذرد از این خطا و این تقصیر
 
چرا شدند فراری از این حقیقت محض؟
چرا به سلسله نفس خود شدند اسیر؟
 
قسم به جان علی منکر مباهله را
خدای لعن نموده، پیمبرش تکفیر
 
گرفتم آنکه شود خصم منکر خورشید
کجا به تابش انوار آن کند تأثیر؟
 
فضائل علی از حد بود فزون، چه زیان
که بر مباهله منکر شوند یا به غدیر
 
علی کسی است که در جنگ بدر شد پیروز
خدا به جنگ احد می‌‌دهد به او شمشیر
 
علی است فاتح احزاب و فاتح خیبر
علی است تیر الهی به قلب خصم شریر
 
علی است بت شکن کعبه روی دوش رسول
علی به بیشه اسلام شد خروشان شیر
 
علی به جای نبی خفت و جان گرفت به دست
کسی نیافت چو او این چنین مقام خطیر
 
حدیث منزله چون آفتاب می‌‌تابد
به این دلیل علی  بعد مصطفاست امیر
 
وصی احمد مرسل کسی بود «میثم»
که در تمام فضایل ورا نبود نظیر
سید حمیدرضا برقعی
سید حمیدرضا برقعیمباهله امیرالمومنین علی (علیه السلام)
مباهله حضرت زهرا (سلام الله علیها)
مباهله حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)

ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ‌ الباب
اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب


رجز مأذنه‌ها لرزه به ناقوس انداخت
راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت


قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوسته‌ست
نان یک عده به گمراهی مردم بسته‌ست


ننوشتند که باران نمی از این دریاست
یکی از خیل مریدان محمد، عیساست


لاجرم چاره‌ای انگار به جز جنگ نماند
قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند


به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است
بر حذر باش که زنّار، گریبان‌گیر است


کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است
بهراسید که این معرکه خون‌‌ریزتر است


بانگ طوفانیِ القارعه طوفان آورد
آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد


با خود آورد به هنگامه عزیزانش را
بر سر دست گرفته‌ست نبی جانش را


عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند
به صف‌آرایی آن پنج نفر خیره شدند


پنج تن، پنج تن از نور خدا آکنده
آفتابان ازل تا به ابد تابنده


دفترم غرق نفس‌های مسیحایی شد
گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد


با طمانیۀ خود راه می‌آمد آرام
دست در دست یدالله می‌آمد آرام


دست در دست یدالله چه در سر دارد
حرفی انگار از این جنگ فراتر دارد


ایها الناس من از پارۀ تن می‌گویم
دارم از خویشتن خویش سخن می‌گویم


آن‌که هر دم نفسم با نفسش مأنوس است
آن‌که با ذات خدا «عزّوجل» ممسوس است


من علی هستم و احمد من و او خویشتنیم
او علی هست و محمد من و او خویشتنیم


نه فقط جسم، علی روح محمد باشد
یک‌تنه لشکر انبوهِ محمد باشد


دیگر اصلا چه نیازی‌ست به طوفان، به عذاب
زهرۀ معرکه را اخم علی می‌کند آب


الغرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد
راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد


مست از رایحۀ زلف رهایش گشتند
بادها گوش به فرمان عبایش گشتند
می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام