آستان بوسم اگر آن قبله مقصود را
تا قیامت شکر گویم طالع مسعود را
غیر سودایش ندارم هیچ سودای دگر
خوش ز خاطر برد عشقش هر زیان و سود را
عالم ایجاد را جانبخش اگر جانش بود
از چه در سوکش ز تن جان رفته هر موجود را
نوح از جودی جودش گشت از طوفان خلاص
آری آری دیده سوی اوست هر ذی جود را
آه از آن ساعت که بعد از قتل او زینب بدید
در کف شمر ستمگر تیغ خون آلود را
میزدندش تیر و او اندر وضو از خون تیر
طاعت از این عبد آری خوش بود معبود را
چشمه چشمه شد چسان از نوک پیکان سینهاش
کان تن نازک مثل شد جوشن داوود را
آتشی کاندر خیام افکند خولی بگذراند
از نهم افلاک چون آه یتیمان دود را
ساربان چون قطع کرد از بند دستش بهر زر
کاش یا رب میشکستی دست آن مردود را
جور شمر و آتش ظلم یزید از یاد برد
قصه شداد را و کرده نمرود را
هیچ نشماری به عالم جود جودی را ولی
روز محشر قدردانی مرد صاحب جود را







