سالک قزوینی

یک کار نکرده‌ام که گویم ای خواجه! مریز آبرویم

بازگشت

یک کار نکرده‌ام که گویم
ای خواجه! مریز آبرویم

عمرم همه بر هبا گذشته
چون گردش آسیا گذشته

چل سال گذشته در بطالت
از عمر که می‌کشم خجالت

خوردند تمام برگ و سازم
یعنی سگ حرص و خوک آزم

روزی که جهان شود پر از سوز
شرمنده مکن مرا در آن روز

در پیروی علی مقیمم
این است صراط مستقیمم

صد شکر! که من علی‌پرستم
گو محتسبم بگیر مستم

هر کس که حدیث حق جلی گفت
الله و محمّد و علی گفت

در شأن که کرده‌اند ادراک؟
لولاک لما خلقت الافلاک

تشریف ز انّما که دارد؟
دیهیم ز لافتی که دارد؟

در حشر به حقّ شاه لولاک
گویم علی و برآیم از خاک

توفیق به حشر برده‌ام من
خود را به علی سپرده‌ام من

در دوستی علی تمامم
مدّاح دوازده امامم

"سالک" چه گناه و انفعالی؟
چون معتقد علیّ و آلی

الطاف خدا بهانه خواهد
جنّت، سگ آستانه خواهد

اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت