پرده بردار زرخ چهره گشا ناز بس است
عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت
تا من دل شده را یک رمق ویک نفس است
همه خوبان برِ زیبا ﺋیت ای مایه ی حسن
فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است
دادخواهم غم دل را به کجا عرضه کنم
که چو من دادستان است و چو فریاد رس است
این همه غلغل و غوغا که در آفاق بود
سوی دلدار روان و همه بانگ جرس است







