باز از افق هلال محرم شد آشکار
با قامت خمیده و زرد و ضعیف و زار
یا رب چه روی داده در این مه که این چنین
مه را غبار غم بنشسته است بر عذار
ناکرده او طلوع چرا میکند غروب
نگرفته او قرار چرا میکند فرار
بنمود رخ نهان ز خجالت مگر هنوز
از آفتاب روی حسین است شرمسار
کاش ای هلال رخ ننمودی تو از فلک
کین شام تیره از تو نمیگشت آشکار
با آنکه دیدهای خط اکبر ز خون خضاب
خط می نهی ز هاله همی از بر عذار
با مهر روبرو شدی و کاش خون شدی
عابد مقابل سر باب بزرگوار
ای کاش تیره گشت رخت آن زمان که گشت
از تشنگی کبود لب طفل شیرخوار
عالم خراب میشدی و کاش مینشد
عباس پاره پاره ز شمشیر آبدار
کاش اوفتاد تاج شرف از سرت دمی
که اطفال پابرهنه دویدند روی خار
کاش از حجاب غم نشدت سر برون که شد
زینب دل شکسته بهر شهر و هر دیار
جودی خموش باش که از دود آه تو
گردید همچو شام سیه صبح روزگار







