عبدالجواد جودی خراسانی

باز ازچه پشتِ نُه فلک از بارِ غم خم است

بازگشت
باز ازچه پشتِ نُه فلک از بارِ غم خم است
بر قامتِ سپهر چرا رختِ ماتم است
 
بر هفت آسمان زِ چه؛ از شش جَهت بلند
فریاد و ماتم؛ آه و اَلم ناله و غم است
 
بگرفته اَند دل زِ چه آبا زِ امهتات
حوّا قرینِ ماتم و غم؛ یارِ آدم است
 
با ناخنِ غم از چه؛ خراشیده مُهرِ چِهر
بر چهره اش اگر نه هلالِ محرّم است
 
جان داده تشنه لب؛ به لبِ آب ای دریغ
خضری که زنده زآبِ لبش؛ جانِ عالم است
 
نخلِی قلم زِ تیغِ ستم شد که بهرِ او
در باغِ خلد؛ قامتِ طوبی زِ غم خم است
 
شد بر سنان سری که بهر تارِ موی او
اوُضاعِ روزگار؛ پریشان و در هم است
 
شد پیکری به خاک که تا حشر بر زمین
خون گرید از مصیبتش از آسمان کم است
 
عالم از این اَلم به عدم گر رود رواست
زیرا که قتل؛ باعثِ ایجادِ عالم است
 
نورِ اَبد چراغِ ازَل شَمسِ عالمین
پروردهء کنارِ رسولِ خدا حسین
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت