ایهاالمظلوم
مصائب-حضرت-رباب
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
علی اصغر شیری
علی اصغر شیریشهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام)
مصائب حضرت رباب
نگاه کن پسرت را چگونه مرد شده
بدون تیغ و سپر راهی نبرد شده
 
بگو به حرمله‌ها شیرخواره می‌‌آید
صدای غرش شیری دوباره می‌آید
 
بگو سه‌شعبه برای مصاف برگیرد
بگو به حرمله تیغ از غلاف برگیرد
 
شبیه چلچله‌ای با بهار می‌آید
شبیه آینه در دست یار می‌آید
 
سپیده خیمه زده بر گلوی نازک او
گرفته عرش خدا را دو دست کوچک او
 
فلق به سمت نگاهش ستاره آورده است
شفق به خون گلویش چه غبطه‌ها خورده است
 
سه روز تشنه‌لب است و سه روز بی‌خواب است
میان خلوت گهواره‌اش چه بی‌تاب است
 
به روی دست پدر او کبوتر صلح است
حسین جنگ ندارد، پیمبر صلح است
 
نگاه کن پسرت را که شیرمرد شده
بدون تیغ و سپر راهی نبرد شده
 
کنار خیمه نشسته است مادری بی‌تاب
تمام دشت سراب است در نگاه رباب
 
تمام حسرت او جرعه‌ای زلالی شد
نگاه اوست به گهواره‌ای که خالی شد
 
نگاه اوست به گهواره‌ای که بی‌تاب است
خیال می‌کند اصغر هنوز هم خواب است
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب حضرت رباب
دردا و حسرتا و دریغا که شوهرم
در خون و خاک خفته به میدان برابرم
 
این فتنه ام رسید ز دوران کجا به گوش
این وقعه کی گذشت به اندیشه اندرم
 
امروز نحس کوکب بختم طلوع یافت
گر سر برفت و سایه ی این سعد اکبرم
 
چرخم کنون نشاند به خاک سیه که برد
از پیش چشم پرتو این شمس انورم
 
گردون فکند چادر کحلی به سر مرا
حالی که برد خصم جفا جامه معجرم
 
از خون قبای سرخ قضا برقدت برید
ثوب سیه چو سوک توآراست در برم
 
لؤلؤی لعلت ار نشدی دست سود خاک
کس می نبرد رسته ی یاقوت و گوهرم
 
باقی نماند داغ تو دستی برای ما
تا جای پیرهن ز غمت سینه بردرم
 
سر بر سنان تنت به زمین بعد از این حرام
جز خار و خاره بالش و جز خاک بسترم
 
زین روضه ام ز بال گشایی چو گل شکفت
پس کاش پیش از این به قفس ریختی پرم
 
داغ تو زد به گلشنم آتش چنانکه سوخت
از شاخ و بال بن همه هم خشک و هم ترم
 
انگیخت صرصری به بهارم غمت که ریخت
چون وی به خاک بادیه هم برگ و هم برم
 
کس داوری نکرد میان یزید و ما
خوش دل ولی به حکم خداوند داورم
 
هم خشمش انتقام کشد از خصیم ما
هم عدلش احتساب کند روز محشرم
 
***لیلا چو دید آن تن خون سود خاک سفت
نالید و موی کند و بدوروی کرد و گفت:
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب حضرت رباب
آمد رباب کای شوی بی یار و یاورم
افتاده‌ای به خاک چرا خاک بر سرم
 
ای عمر گو برو اگر این کشته از رباب
ای مرگ گو بیا اگر این است شوهرم
 
روزی سیه‌تر از شب ظلمانی‌ام دمید
تا شد نهان ز چشم فروزنده اخترم
 
برخیز و بین اسیر حرامی حریم خویش
بی‌پشت و [بی]‌پناه و پریشان و مضطرم
 
مرگ تو را چه چاره توانیم و اقربا
سهل است سلب جامه و تاراج زیورم
 
بنشین و دیده باز کن آنگه ببین که چون
فرسودهٔ جفای سپاهی ستمگرم
 
رخصت ز خصم و مهلتم از روزگار کو
کاین خاک و خون ز روی تو با اشک بسترم
 
دانی به کودکان یتیمت چرا نسوخت
چون تار و پود شمع سراپای پیکرم
 
بگذاشتم زمانه که رسوایی تو را
گرداند از غرض چو گدایان به هر درم
 
زادم وفا و راحله مهر، اندهم رفیق
دل محرم طریق و سر توست رهبرم
 
جان کردمی فدا که رها گردم از بلا
بالله گر این مجاهده بودی میسرم
 
با ذلت اسیری و آسیب این سپاه
از مرگ خود معالجه‌ای نیست بهترم
 
کاش از نخست کور و کر از مام زادمی
تا این قضیه نشنوم این فتنه ننگرم
 
رفتیم و التهاب فراقت ز یاد برد
درد اسیری خود و سودای دخترم
 
***گیسو گشود و سور حسینی حجاز کرد
در هر قطار موی خود این نغمه ساز کرد
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیشهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام)
مصائب حضرت رباب
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
 
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
 
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
 
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
 
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
 
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
 
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
 
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
 
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
 
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
 
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
 
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
 
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
 
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
 
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
 
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
 
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
 
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
 
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
 
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
 
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
 
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
 
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
 
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
 
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
 
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
 
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
 
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
 
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
 
زیب دوش و بر من رفت  وز روز مور من
صدف گوهر من
حسن لطفی
حسن لطفیمصائب حضرت رباب
شهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام)
بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
 
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
 
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
 
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
 
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
 
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
 
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
 
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
 
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
 
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده
 
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
 
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
مصطفی متولی
مصطفی متولیشهادت حضرت علی اصغر (علیه السلام)
مصائب حضرت رباب
شکسته پشت غم از بار غصه های رباب
از آن زمان که شنیده است ماجرای رباب
 
به سوز سینه ی گهواره داغ غم زده است
شرار زخم دل خون لای لای رباب
 
و تار صوتی آتش گرفته می فهمد
که آمده چه بلایی سر صدای رباب
 
برای کودکش آن قدر آه و ناله نکرد
که چشم مشک پر از اشک شد به جای رباب
 
به جان گریه ی شش ماهه روی دست حسین
کسی نریخته اشکی مگر به پای رباب
 
قنوت صبر گرفته برای حلق علی
خدا کند به اجابت رسد دعای رباب
 
میان هلهله ی چنگ و های و هوی رباب
سه شعبه زخم زد و ناله شد نوای رباب
 
و ناگهان پر و بال فرشته ها تر شد
به خون کشته ی مظلوم کربلای رباب
 
"رقیه" آمده از یک فرشته می پرسد
پیام تسلیت آورده ای برای رباب؟
 
و فکر می کنم آب فرات گِل شده است
که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب
 
خدا به داد دل خاطرات او برسد
چه می کشند خیالات انزوای رباب
 
کمان حرمله پشتش شکست با تیرِ
هزار شعله آهِ نهادِ نای رباب
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما