ایهاالمظلوم
مدح-پنج-تن
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح پنج تن
مرا، طبع اگر نارسا، یا رسا
نباشد گریز از حدیث کسا
 
گذشتن مرا از حدیثی چنین
بسی دور، باشد ز رأی رزین
 
ز روح القدس جویم اوّل مدد
که جان را، رشد باید از وی رسد
 
پس آنکه کنم عشق را پیش رو
نهم عقل را، در بر او گرو
 
که گر عشق نبود دلیل رهم
نشاید که پای اندراین ره نهم
 
کنم رشته ی نظم را تابدار
بر او بر کشم لؤلؤ آبدار
 
«وفایی» دمی قصّه آغاز کن
به آل عبا خویش دمساز کن
 
«وفایی» وفاداری از سر بگیر
ز آل عبا فیض دیگر بگیر
 
حدیثی است از حضرت فاطمه
که بی واهمه گویمش با همه
 
بگفتا که یک روزی از روزها
پدر شد مرا، وارد اندر سرا
 
بفرمود کای دخت دلبند من
مرا، ضعف و سُستی است اندر بدن
 
بگفتم پدر ضعف و سُستی ترا
مبادا، و بادا پناهت خدا
 
بفرمود کای دختر با وفا
بیاور، مرا آن یمانی کسا
 
بمانی کسا را، بیار این زمان
بپوشان مرا، زیر این طیلسان
 
که سرّی نهان در پس پرده هست
که بی پرده این پرده آید، به دست
 
خدا خواهد از پرده سازد عیان
خدایی خود بر زمین و زمان
 
به خود خواهد او عشق بازی کند
به ملک و ملک سرفرازی کند
 
نظر کردمش چون بپوشیدمش
رخی چون درخشنده مه دیدمش
 
چنان رویش از نور رخشنده بود
که بدر درخشنده اش بنده بود
 
برای مثل گفته شد ماه بدر
و گرنه مه بدر را چیست قدر
 
به ماهی بود یک شب او را کمال
بود آن هم از عکس روی بلال
 
پس آنگه حسن پورم از ره رسید
سلامی بداد و جوابی شنید
 
بگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی خیرالانام
 
بگفتم که ای میوه ی جان من
نکو برده یی بوی جانان من
 
بود جدّ پاکت به زیر کسا
به خواب خوش آسوده باشد بسا
 
پس آندم حسن همچو روح روان
روان شد سوی سرور انس و جان
 
بگفتا ز من بر تو ای جدّ سلام
بود در برت تا کنم من مقام
 
بگفتش به رأفت رسول مجید
بیا ای مرا، مایه ی هر امید
 
پس از لحظه یی آمد از در حسین
حسینی که بُد عرش را زیب و زین
 
چنین گفت بعد از درود و سلام
که آید مرا، بوی جد بر مشام
 
مگر جدّ پاکم رسول خدا
ز مهر اندر اینجا گزیده است جا
 
بگفتم ترا، جدّ رسول امین
به زیر کسا با حسن هر دو بین
 
پس آنگه به سوی کسا رفت شاد
به جدّ مکرّم سلامی بداد
 
بگفت ای که ایزد، ترا برگُزید
ز بود تو آورده عالم پدید
 
بود تا که آیم به پیش تو باز
ز قُربت شوم تا ابد سرفراز
 
بگفتش تومن، من تویی ما و من
چو جان اندرا، مرمرا، در بدن
 
بیا ای مرا مایه ی افتخار
به تو تا قیامت من امیدوار
 
تو خود مایه ی افتخار منی
به هر دو سرا، اعتبار منی
 
تویی مظهر و مُظهر عشق حق
به کار تو کس را نباشد سبق
 
بیا ای شهیدی که اندر جزا
جزایی نباشد ترا، جز خدا
 
نبی با حسین بود اندر سخن
که ناگه درآمد ز در بوالحسن
 
به دخت پیمبر بداد او سلام
بگفتا که بویی رسد بر مشام
 
که آن بو بود، بوی ابن عمم
ز دل می زداید هزاران غمم
 
مگر ابن عمّم در اینجاستی
که خاک سرا، عطر پیراستی
 
بگفتم بلی آنکه دلبند تست
به زیر کسا با دو فرزند تست
 
به سوی کسا آن شه لافتی
نظر کرد و دید او به چشم خدا
 
به عین خدا دید عین خدا
تجلّی نموده است اندر، سه جا
 
به چشم خدا دید نور ازل
تجلّی نموده است در سه محل
 
چو روی خود اندر سه مرآت دید
خدا را حقیقت در آیات دید
 
بگفتا سلام ای رسول امین
زمن یعنی از مالک یوم دین
 
سلام و تحیّات بیرون ز حد
زمن برتو یعنی زحیّ صمد
 
پیمبر جواب سلامش بداد
پی اذنش آغوش جان برگشاد
 
چو با عقل کل عشق کل شد قرین
نمود آفرین عقل و عشق آفرین
 
پس آن عقل کل مایه ی هر وجود
سخن با علی از علی می سرود
 
که ای آنکه بر سر تویی تاج من
تو مقصود من از دو معراج من
 
دو معراج بودم زجان آفرین
یکی در سما، دیگری در زمین
 
یکی در سما با دو صد واهمه
یکی در زمین خانه ی فاطمه
 
یکی در شب و دیگری روز بود
که آن روز و شب هر دو فیروز بود
 
ولیکن کجا می رسد شب به روز
که شب تیره و روز شد دلفروز
 
مرا، مارای آیت روی تست
که قوسین من جفت ابروی تست
 
نظر کرد سوی کسا فاطمه
به زیر کسا دید یاران همه
 
به سوی کسا شاد و خورسند رفت
سوی شوی و باب و دو فرزند رفت
 
بگفتا سلام و رسیدش جواب
گرفت اذن و پس رخصتش داد باب
 
به زیر کسا رفت چون فاطمه
فتاد اندر، افلاکیان همهمه
 
زبانوی حق چون عدد شد تمام
خدا را، خدایی شد اندر به کام
 
عدد، روکش حُسن جانان بود
کسا روکش آن عدد زان بود
 
خدا بین نبیند به زیر کسا
کسی را، به جز خمسه یعنی خدا
 
خدا خود منزّه بود از عدد
ولی این عدد، واحد است و احد
 
خدا را اگر بود جا و مکان
نهان بود در زیر این طیلسان
 
خدا، گر منزّه نبودی زجای
همی گفتمی شد به زیر کسای
 
پس آمد، ندایی به صوت علی
به صوت علی بود و صوت جلی
 
نه دانم من آیا ز تحت کسا
برآمد، ندا یا ز فوق سما
 
که ای ساکنان سماوات من
به ذات و صفات و به آیات من
 
نکردم من این خلق نُه آسمان
نه خلق زمین و نه خلق زمان
 
نه کوه و نه صحرا، نه بحر و نه برّ
نه خلق سپهر و نه شمس و قمر
 
نه عرش و نه کرسی نه لوح و قلم
نه ایجاد هستی ز ملکِ عدم
 
مگر از پی حُبّ این پنج تن
که هستند مطلوب و محبوب من
 
پس آنگه امین خدا جبرئیل
بگفتا که ای کردگار جلیل
 
کیانند آیا، به زیر کسا
که بر، ماسوایند میرو کیا
 
جواب آمد از مصدر عزّوشان
به جبریل کای جبرئیلا، بدان
 
که زهراست با، باب و با شوی او
ابا، هر دو فرزند دلجوی او
 
گر این پنج ما را نبودند یار
نه شش بود و نه هفت و نه سه نه چار
 
نمی بود، بود نُه افلاک را
نه بود تو و خیل املاک را
 
چو جبریل واقف شد از سرّ هو
به خاطر گذشتش مر، این آرزو
 
که یارب چه باشد که این بینوا
نوا، یابد از قُرب اهل کسا
 
دهی اذنم از فضل و جود و کرم
دل پر، ز اندوه شاد آورم
 
به اعزاز و اجلال این پنج تن
که سازی مرا، سادس انجمن
 
بفرمودش ایزد، برو سویشان
ولی خود، مرو سویشان بی نشان
 
گر، از ما نباشد نشانی ترا
نباشد ترا، ره به سوی کسا
 
تو از ما نشانی به همراه بر
که تا سوی ایشان شوی راهبر
 
به یک سو بِنه رأی و تدبیر را
نشانی بر، آیات تطهیر را
 
تو آیات تطهیر بهر نشان
بگیر و ببر چون رسیدی بخوان
 
به پاکان نشانی به پاکی ببر
به نیکان به نیکی سخن سازسر
 
پس از ما رسان بر رسول انام
هزاران درود و هزاران سلام
 
که ما را، خدایی به کام از شماست
ازل تا ابد از دوام شماست
 
ز خلق مه و مهر و عرش بلند
تو باشی غرض ای شه ارجمند
 
رسید و رسانید بعد از سلام
پیام خدا، پس طلب کرد کام
 
سری از پی اذن بر خاک سود
زبونیّ و پستی و پوزش نمود
 
گرفت اذن و شد در کسا جبرئیل
به یک گوشه پنهان چو عبد ذلیل
 
خدایی که می جُست در لامکان
عیان دید در زیر آن طیلسان
 
ببالید، بر خود ز شوق و شعف
چو از قُرب حق یافت عزّوشرف
 
پس آنگه خداوند این نُه قباب
علیّ ولی لایق این خطاب
 
بپرسید از پادشاه رُسُل
که این انجمن را چه باشد نُزل
 
به نزد خداوند این انجمن
چه قدر است ای پادشاه زمن
 
پس آنگه بگفت آن رسول مجید
به حقّ کسی کاو مرا، برگزید
 
به حقّی که حقّش مرا از ازل
بداد، اصطفی تا ابد، بی ذلل
 
مرا، داد بر ماسوا سروری
نبوّت به من داد و پیغمبری
 
به هر محفلی باشد این گفتگو
شود رحمت حق در آنجا فرو
 
ستغفار گویان ملایک همه
به بزمی که دارند این زمزمه
 
زبان خدا پس سرود این سخن
که خود رستگارند یاران من
 
رسول خدا، بار دیگر بگفت
دُر این سخن را، دیگر بار سُفت
 
به هرجا شود ذکر این ماجرا
ز حق هست هر حاجت آنجا روا
 
به بزمی که این بزم یاد آورند
دل پر، ز اندوه شاد آورند
 
به بزمی کزین بزم آید سخن
بماند مراد و نماند حزن
 
دگر باره گفت آن زبان خدا
که ما رستگاریم و یاران ما
 
به هر دو سرا، مژده از حق رسید
که هستیم ما، رستگار و سعید
 
حدیثی به یاد آمدم سوزناک
ز کرب و بلا و از آن جان پاک
 
به یاد آمدم قصّه ی جانگزا
ز سلطان دین خامس این کسا
 
چو در کربلا، شد بر او کار تنگ
ز بیداد آن قوم بی نام و ننگ
 
پس آن حضرت از بهر قوم عنود
به اتمام حجّت زبان بر گشود
 
که من خود، یکی هستم از آن کسا
که اهلش به پاکی ستوده خدا
 
که من یک تن هستم از آن پنج تن
که حق گفت هستند محبوب من
 
من از آن کسانم که فرمود حق
که بر این کسان نیست کس را، سبق
 
منم آنکه پیغمبر پاک زاد
مرا، بر سر دوش خود، می نهاد
 
همی گفت آن خسرو خافقین
حسین از من است و منم از حسین
 
گر، از من نباشد شما را قبول
بپرسید ز اصحاب خاص رسول
 
شنیدند و دیدند و بشناختند
به روی خدا، تیغ کین آختند
 
کشیدند بر روی حق تیغ کین
بکشتند دین و امام مبین
 
بکشتند تهلیل و تکبیر را
مخاطب به آیات تطهیر را
 
نمودند دانسته او را شهید
که ماییم محکومِ حکم یزید
 
«وفایی» از این ماجرا، خون گری
بر آن شاه لب تشنه جیحون گری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح پنج تن
آل پیغمبر که ایشان نور حق را مظهرند
باعث ایجاد عالم شافعان محشرند
 
هر چه باشد از طفیل هستی ایشان بود
ما سوی الله را عرض می دان که ایشان جوهرند
 
عروة الوثقای دین حبل المتین مؤمنین
دُرج دین را گوهرند و عرش حق را زیورند
 
امر و نهی ماضی و مستقبل کون و مکان
جملگی مشتق از ایشانند و ایشان مصدرند
 
گرچه عین حق نیند ایشان ولی عین حقند
در حقیقت اصل منظورند امّا ناظرند
 
وصف ذات قدر ایشان را نباشد منتهی
عارفان حیران در اینجا عقل ها کور و کرند
 
حیرتی دارم چرا بعضی از ایشان تشنه کام
شد قتیل از کینه امّا ساقیان کوثرند
 
زورق آل عبا شد غرقه ی بحر بلا
با وجود آنکه نُه فُلکِ فلک را لنگرند
 
نوح در کشتی نشست و یافت از طوفان نجات
لیکن اندر بحر خون ایشان به طوفان اندرند
 
شاه مظلومان خلیل و اکبر اسمعیل او
زینب ولیلایش از پی هر یکی چون هاجرند
 
روز عاشورا شنیدستی قیامت شد بلی
قامت اکبر قیامت بود و عدوان منکرند
 
آتش کین در زمین کربلا افروختند
با خبر از کفر خویش و بی خبر از کیفرند
 
گاه شد آویز دروازه گاهی بر سنان
رأس آن شاهی که شاهان جهانش چاکرند
 
خواهران بی برادر دختران بی پدر
چون بنات النّعش سرگردان بدور آن سرند
 
سر به راه دوست دادن نیست کاری سرسری
عاشقان در اوّلین گام از سر خود بگذرند
 
ای «وفایی» جای اشک از دیده خون دل ببار
بر شهیدانی که هر یک شافع صد محشرند
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح پنج تن
بشنو اگرت هست به سر شور تولی
کز لطف خداوند تبارک و تعالی
 
بر آل کسا داده چنین رتبه والا
واندر سر ایشان بنهاد افسر لولا
 
***تا فاش شود در نظر بنده و مولا
کاین سلسله را شیوه فضل است مسلم
 
شد راوی این نغز خبر دخت پیمبر
اینگونه که یک روز پدر آمد از در
 
فرمود که ای طاهره طهر مطهر
برخیز و کسای پدر خویش بیاور
 
***آوردم و در زیر عبا گشت مستتر
آنگونه که در ابر نهان نیر اعظم
 
آنگاه حسن شد ز در حجره نمودار
با فاطمه بسرود که ای مام وفادار
 
بر شامه رسد رایحه احمد مختار
شد هادی وی فاطمه برسید ابرار
 
***بگرفت از آن کعبه تحقیق حسن بار
با ختم رسل زیر کسا آمده همدم
 
آمد ز در آنگاه نهنگ یم عرفان
شاه شهداء واسطه عالم امکان
 
مستفسر آن رایحه شد وز سر احسان
رخصت طلبید از نبی و خرم و خندان
 
***بنشست به دامانش چون گل به گلستان
جا کرد در آغوشش چون سکه به درهم
 
پس شیر خدا ماحصل سوره والطور
کش خوانده به تمثال خدا نور علی نور
 
آمد بدر حجره علی خرم و مسرور
از نگهت آن بوی سبب جست به دستور
 
***با صدر امم زیر کسا آمده مستور
شد شاد شه ابطحی از وصل پسر عم
 
خاتون قیامت چو به ایشان نظر انداخت
از دیده ز مهجوری یاران گهر انداخت
 
نزد پدر از شوق کسا پرده برانداخت
وز فرط تضرع بدل وی شرر انداخت
 
***شد داخل آن حلقه وز آن حلقه در انداخت
نور رخشان شعشعه تا عرش معظم
 
آن لحظه به سکان سما غلغله افتاد
جستند ز ایزد سوی آن پنج تن ارشاد
 
از مصدر عزت ملک العرش ندا داد
کین فاطمه است و درو شوی و دو اولاد
 
***این پنج نبودند اگر باعث ایجاد
نه بود فلک نی ملک و عالم و آدم
 
پس روح الامین اذن طلب کرد ز داور
آمد به زمین سود جبین نزد پیمبر
 
کی واسطه واجب و ممکن چه شود گر
جبریل به پای تو نهد زیر کسا سر
 
***رخصت چو ز سلطان رسل کرد میسر
پیوست بایشان چو یکی قطره که بابم
 
تا گردش ایام چه در مد نظر داشت
و ز خصمی این پنج تن آخر چه بشر داشت
 
از خستن دندان نبی چشم گهر داشت
بشکستن پهلوی بتولش به نظر داشت
 
***از فرق علی آرزوی شق قمر داشت
پس کرد حسن را ز چه رو خون جگر از سم
 
شاه شهدا را به هواخواهی اشرار
آواره نمود از حرم احمد مختار
 
در کرب و بلا برده در آن وادی خونخوار
از مرگ جوانان و غم یاور و انصار
 
***وز داغ علی اکبر و عباس علمدار
چون عرش برین کرد قدش را از الم خم
 
ببرید سرش را ز بدن شمر به بی‌باک
زهرا و علی و حسن و خواجه لولاک
 
آمد به سلام تن آن کشته صد چاک
می‌کرد نبی نوحه و می‌ریخت به سر خاک
 
***می‌گفت که ای روشنی انجم و افلاک
کشتند تو را تشنه لب و دل به دو صد غم
 
لبیک کنان جست ز جا آن تن بی‌سر
ملحق به تنش شد سر و در نزد پیمبر
 
افشاند سرشک بصر و کرد فغان سر
کی جد گرامی به من غمزده بنگر
 
***کاورده مرا امت بی‌باک چه بر سر
کردند ادا اجر رسالت همه با هم
 
بعد از تو ز حق تو رعایت ننمودند
مردان مرا طعمه شمشیر نمودند
 
اموال مرا دست به تاراج گشودند
معجر ز سر زینب و کلثوم ربودند
 
***بر داغ من از کشتن اطفال فزودند
ببریده شد انگشت من آخر پی خاتم
 
پس فاطمه از بهر شکایت ببر باب
از خون جگرکرد به دامن گهر ناب
 
کی باب ببین حال حسین من بی‌تاب
این بود جزای من و حق تو ز احباب
 
***کاخر جگر تشنه و عطشان به لب آب
کردند جدا سر ز تنش دیده پر نم
 
اذنم بده ای باب که با دیده خونین
از خون حسین گیسوی خود سازم رنگین
 
فرمود چنین فاطمه را ختم نبیین
تو پنجه گیسو بنمارنگ نگارین
 
***تا سرخ کنم ریش خود از خون من غمگین
(صامت) مزن اینقدر به جان شعله ماتم
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح پنج تن
بحمدالله پس از تحمید آمد
زبانم نعت پیرای محمد
 
چو گشتم از ظهور نعت سرمست
زدم بر دامن آل عبا دست
 
ز فضل شان چو کردم نکته رانی
زبان شد برگ عیش زندگانی
 
مرا چون کردم آهنگ ستودن
چو غنچه دل شکفت از لب گشودن
 
زآب و رنگ مدح شان زبانم
چو غنچه برگ گل شد در زبانم
 
حدیثی را به کلک هوش و فرهنگ
رقم زد فاضل هندی بدین رنگ
 
که فخر انبیا با آل اطهار
برآمد چون پی نفرین کفار
 
شده در زیر چادر با پیمبر
علی و فاطمه شبیر و شبر
 
عبا ز انوارشان در منزل قرب
شده فانوس شمع محفل قرب
 
چو از تحت عبا بیرون خرامید
ز حبیب صبح سر زد پنج خورشید
 
همان دم جبرئیل آن محرم قدس
چنین آورد وحی از عالم قدس
 
که ای خورشید برج دین پناهی
چنین رفته است فرمان الهی
 
که بر فرق تو کردم گیسو آرا
کنم منشور مرآل عبا را
 
به این منشور تا ممتاز باشی
میان خلق سرافراز باشی
 
خدا پیرایهٔ منشور اکنون
نموده بر تو و آل تو مسنون
 
چو بر فرق نبوت گوهر وحی
فرو بارید پیغام آور وحی
 
دلش بشکفت از پیغام باری
به رنگ غنچه از باد بهاری
 
چو از حکم الهی گشت خرسند
سر فرمانبری در پیش افکند
 
زهم بگشاد مو در منزل قدس
ازو شد سنبلستان محفل قدس
 
پی تعظیم جبریل امین خاست
دو گیسو بر سر آن سرور آراست
 
بجز آن گیسوان عنبر اندود
که دید از شمع بزم کبریا دود
 
ز بوی آن دو جعد مشک افشان
شده موج هوا زلف پریشان
 
نمود از بوی جعد آن سرافراز
هوا از موج صندل سایی آغاز
 
هوا زان موی از بس فیض بو برد
حباب از طبلهٔ عطارگو برد
 
پس آنکه بافت آن شمع هدایت
دو گیسو بر سر شاه ولایت
 
دگر آراست آن ناموس اکبر
دو گیسو بر سر زهرای ازهر
 
پس آنکه دسته کرد آن شاه بطحا
دو شاخ سنبل ریحانتین را
 
چو جبریل امین این منزلت دید
به سوی مصطفی از روی امید
 
زبان التماسش گشت گویا
که ای منشور خوبی بر تو زیبا
 
به حکم حق بسی در روز میدان
اعانت دیده از من شاه مردان
 
دلم از یاری زهرا بیاسود
که با او دست من دستاس کش بود
 
حسن را بارها از حکم باری
کمر بستم پی خدمتگزاری
 
چو مهد غنچه و باد بهاران
حسین را بوده ام گهواره جنبان
 
چه خوش باشد گر ای محبوب باری
مرا هم ز اهل بیت خود شماری
 
میان قدسیان کن سرفرازم
بدست خویش شو گیسو طرازم
 
اجابت کرد آن محبوب داور
به فرقش بافت گیسوی معنبر
 
چو سر خیل رسل شد جعد پیرا
بدست لطف جبریل امین را
 
به دریای کف آن پاک گوهر
انامل شد ز مویش موج عنبر
 
مکرم ساخت حق این خاندان را
بنازم احترام و قدر و شان را
 
همین است اینکه در اوفواه جمهور
مفارق پنج و ده گیسوست مشهور
 
به حق این ده و پنج اهل طاعات
ز باری جسته یاری در مناجات
 
رقم از خامهٔ عنبر شمامه
خطاب این نظم را منشورنامه
 
شدم مأمور نظم این فضائل
من از نواب گردون قدر عادل
 
فروغ محفل اقبال و دولت
چراغ دودمان جاه و حشمت
 
پی نظم مهام این عالم پیر
ز پیر رای او پرسیده تدبیر
 
بود آنرا که حفظش گشته مآمن
چو جوهر پشت بر دیوار آهن
 
مدام آرامگاهش با دل شاد
به زیر سایهٔ آل عبا باد
نیر تبریزی
نیر تبریزیمدح پنج تن
آفرینش را چو فتح الباب شد
نور احمد مهر عالم تاب شد
 
رست از او نور امامان وفی
شد بروج سیر آن نور صفی
 
پس برآمد نور پاک فاطمه
آن مبارک فاتحت را خاتمه
 
چارده هیکل چو شد از وی درست
نور پاک انبیا زان نور رست
 
پس بترتیب مراتب زان صور
شد همه ذرات اکوان جلوه گر
 
آری آری طلعت الله نور
این چنین آئینۀ دارد ضرور
 
چون پدید آرندۀ بالا و پست
آزمایش خواست از قول الست
 
بر بلی و لازبانها باز شد
نوری و ناری ز هم ممتاز شد
 
نوریان مأوی به علیین گرفت
ناریان جا در تک سجین گرفت
 
ناگهان پیک خداوند جلیل
در نفوس افکند صیت الرحیل
 
گفت کی مرغان بستان الست
هین فرود آئید از بالا به پست
 
از بیابان تجرد خم زنید
خیمه در آب و گل آدم زنید
 
کشت زار است اینچنین این خاک و آب
دانه فعل این نفوس مستطاب
 
تا نپاشد دانه را در آب و گل
برزگر وقت درو ماند خجل
 
تا نکارد تخم را در آب و خاک
برنچیند باغبان از نخل و تاک
 
تا نگیرد عکس در آئینه جا
کس نیابد زو نشان اندر هوا
 
تا بدیواری نتابد آفتاب
پرتو او کس نبیند جز بخواب
 
پس نفوس از زبر و بالا پر گشود
جمله در چاه طبیعت شد فرود
 
در حضیض چه شکست آن بال و پر
که پریدندی بدان در اوج ذر
 
چون عجین طینت زیبا و زشت
دست سلطان ازل در هم سرشت
 
شد دفین آن شمع های مشتعل
در شبستان مزاج آب و گل
 
چون هیولا شد مصور یا صور
هر یک از مشکوه خود شد جلوه گر
 
لیک طبع اختلاط آن سرشت
شد مؤثر در مزاج خوب و زشت
 
نور و ظلمت چون بهم آمد قرین
این از آن رنگی پذیرفت آن از این
 
لاجرم در طبع احرار و عبید
شد تقاضای تبه کاری پدید
 
پس ندا آمد زاوج کبریا
با گروه انبیا و اوصیا
 
کای گروه منهیان با شکوه
این سیه روئی که شوید زین وجوه
 
برنیامد این ندا را کس مجیب
جز قتیل حق حبیب ابن الحبیب
 
آن خلیل حلم و ایوب بلا
نوح طوفان و حسین کربلا
 
زانکه از ارکان عرش استوا
رکن عقل از نور احمد شد بپا
 
رکن روح از نور پاک مرتضی
حکمت آموز دبستان قضا
 
رکن نفسی قائم از نور حسن
رکن طبعی از حسین ممتحن
 
چون در اینجا بود خلط طینتین
می نبود آنجا بجز ذکر حسین
 
کاوست رب النوع این رکن وثیق
قصه کوته به که شد معنی دقیق
 
این سخن در خورد فهم شام نیست
راه عشق است این ره حمام نیست
 
گفت حق کای شافع خرد و بزرگ
این شفاعت راست شرطی بس سترگ
 
هر که در این ره فنا فی الله نشد
بر سریر جرم بخشی شه نشد
 
بایدت در راه دین ای مقتدا
کرد جان بهر گنهکاران فدا
 
شست از فرزند و مال و عز و جاه
دست تا باشی ضعیفان را پناه
 
آفتابا هین ز شرق نیزه سر
باز کش کاین ظلمت آید مستتر
 
دست از دست برادر شوی چیر
وین زپا افتادگان را دست گیر
 
پیکر فرزند کن در خون غریق
می نشان از آتش دوزخ حریق
 
شیر بر اصغر ده از پستان تبر
تشنگان را کن ز جوی شیر سیر
 
بر کف داماد از خون نه خضاب
نقش جرم عاصیان میزن بر آب
 
پای بیمارت بغل چون بنده کن
ای مسیحا مردگان را زنده کن
 
خواهران و دختران میده اسیر
وین اسیران را رها کن از سعیر
 
باز زن بر خیمه آتش ای سلیل
می بکن آتش گلستان بر خلیل
 
هین بران کشتی بخون در کربلا
نوح را برهان ز طوفان بلا
 
تشنه لب باز آی بیرون از فرات
ده هزاران خضر را آب حیات
 
منجی افتادگان در چه توئی
خون بدست آور که ثار الله توئی
 
پشت پای لابنه خرگاه زن
خیمه در صحرای الا الله زن
 
غرقه درخون با تن صدپاره باش
بر گناه مجرمان کفاره باش
 
کاین چنین خونی بیاید ای همام
تا کند این ناتمامان را تمام
 
قلب اکوانی تو در خون باش غرق
خاک ماتم زیر عالم را بفرق
 
کاین سیه روئی ز افراد بشر
می نشوید غیر آب چشم تر
 
گفت آنشاه سریر ارتضا
کانچه گفتی جمله را دارم رضا
 
ترک مال و ترک جان و ترک اهل
چون توئی جانان بسی سهل است سهل
 
من خود از خود نیستم زان توام
هر چه گوئی بنده فرمان توام
 
باده ام خونست و ساقی دست عشق
مست عشقم مست عشقم مست عشق
 
گفت ایزد کای شه احمد سرشت
عهد خود را نامه ای باید نوشت
 
پس نوشت او نامۀ با دست خویش
مهر بر وی برنهاد و داشت بیش
 
جدّ و باب و مام فرزندان راد
مر گواهی را بر او خاتم نهاد
 
گفت حق کای شمع بزم روشنم
شاد زی که خون بهای تو منم
 
هر چه در پاداش این عهد درست
خواهی از ما خواه یکسر زان تست
 
گفت شه صادق نیم ای ذوالمنن
در وفا گر از تو خواهد جز تو من
 
پس سپرد آن عهد ز آن بزم بلا
عاشقانه راند سوی کربلا
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیمدح پنج تن
تا عقل نخستین زد در زیر کساء قدم
در پرده تجلی کرد ناموس جمال قِدم
 
چون شاهد هستی را بی پرده شهود نبود
در پرده فروزان شد آن شمع دل عالم
 
معراج نبوت بود تا خلوت او أدنی
کان پرده بخود بالید از زینت آن مقدم
 
آن لؤلؤ لالا شد اندر صدف امکان
آن دُرّه والا شد در بوتۀ کان کرم
 
دریای نبوت را هنگام تلاطم شد
هم لؤلؤ و هم مرجان رستند ز قعریم
 
آن روضۀ خضرا شد از روی حسن خندان
وان لالۀ حمرا شد از بوی حسین خرم
 
هیهات اگر روید اندر چمن گیتی
چون آن دو گل خود رو از آب و گل آدم
 
اکلیل رسالت را بودند دو درّ ثمین
مشکوه نبوت را مصباح منیر ظلم
 
اقلیم ولایت را میقات فتوح آمد
زانروی به پیوستند هم فاتح و هم خاتم
 
تا ماه ولایت شد با مهر نبوت جفت
از رشک کسا برخواست دود از فلک اعظم
 
در بزم حقیقت کرد تا شمع طریقت جای
آن پرده چه سینا زد از سرّ انا الله دم
 
آن عرش سلونی بود یا مسند هارونی
کاندر پی تعظیمش پشت فلک آمد خم؟
 
چون دائرۀ هستی زان چار بهم پیوست
حوراء فلک حشمت شد محور مستحکم
 
هرگز نشود مرکز انوار ولایت را
جز نیرۀ عظمی ما أشرقها و أتم!
 
آن نقطۀ وحدت بود شمع دل جمع آمد
یا شاهد اصلی شد در غیب مصون مد غم
 
زان پنج چه شد لبریز زان گنج جواهر خیز
از پرده برون شد راز بر عرش کشید علم
 
در مملکت ایجاد حق داد ستایش داد
چندانکه ز تقریرش هر ناطقه ای ابکم
 
تشریف محبت شد زیب تن آن تنها
غایت بظهور آمد زان پنج نه بیش و نه کم
 
در منطقۀ هستی جز برج ولایت نیست
در صفحۀ امکان نیز جز آن رقم محکم
 
دیوان مشیت را هر یک قلم اعلی
الواح قضا و قدر زان پنج گرفته رقم
 
از پرتو آن پنج است هر شارق و هر غارب
وز گوهر آن گنج است هر سرّ که بود مبهم
 
از غرۀ غراشان وز طرۀ زیباشان
الصبح اذا اسفرّ و اللیل اذا اظلم
 
جبریل چه پروانه در دور حرمخانه
تا شمع جهان سوزش در پرده کند محرم
 
فرمان طهارت را از حق بشفاعت برد
با تحفۀ تقدیمی شد داخل خیل خدم
 
از مفتقر ناچیز این نظم عبیر آمیز
نبود عجب ار باشد از روح قدس ملهم
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما