ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مدح حضرت رقيه (سلام الله علیها) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
بود در شهر شام از حسین دختری
آسیه فطرتی فاطمه منظری
 
تالی مریمی ثانی هاجری
عفت کردگار عصمت اکبری
 
***لب چو لعل بدخش رخ عقیق یمن
 
او سه ساله بدو عقل چهل ساله داشت
با چهل ساله عقل روی چون لاله داشت
 
لاله روی او همچو مه هاله داشت
هاله پرده ز رخ چو گل ژاله داشت
 
***ژاله آری نکوست بر گل و نسترن
 
شد رقیه ز باب نام دلجوی او
نار طور کلیم آتش روی او
 
همچو خیرالنسا خصلت و خوی او
کس ندیده است چون چشم جاودی او
 
***نرگسی درخطا آهویی در ختن
 
گرچه اندر نظر طفل بود و صغیر
گرچه می‌آمدی از لبش بوی شیر
 
لیک چون وی ندید چشم گردون پیر
دختری با کمال اختری بی‌نظیر
 
***شوخ و شیرین کلام خوب و نیکو سخن
 
از تخوم زمین تا نجوم سما
دیده در حجر او تربیت ماسوا
 
قره العین شاه نور چشم هدا
هم ز امرش روان هم به حکمش بپا
 
***عزم گردون پیر نظم دیر کهن
 
برعموها مدام زینت دوش بود
عمه‌ها را تمام زیب آغوش بود
 
خواهران را لبش چشمه نوش بود
خردیش را خرد حلقه در گوش بود
 
***از ظهور ذکاء از وفور فطن
 
بس که نشو و نما با پدر کرده بود
روی دامان او نازپرورده بود
 
بابش اندر سفر همره آورده بود
پیش گفتار وی بنده پرورده بود
 
***از ازل شیخ و شاب تا ابد مرد و زن
 
خنده‌اش دلربا گریه‌اش جانگداز
شاه اقلیم قرب ماه برج حجاز
 
چون برادر بزرگ چون پدر سرفراز
نزد باب عزیز آن مه دلنواز
 
***هم جلیس سفر هم انیس وطن
 
دیده در کودکی گرم و سرد جهان
خورده بر ماه رخ سیلی ناکسان
 
کشف کرده سنان بر سنان بر سنان
رنگ رخسار را از عطش باختان
 
***یا چه یعقوب در کنج بیت‌الحزن
 
از یتیمی فلک کار او ساخته
رنگ رخسار را از عطش باخته
 
از فراق پدرگشته چون فاخته
بانک کو کوی او شورش انداخته
 
***در زمین و زمان از بلا و محن
 
داغ تبخاله را پای وی پایدار
طوق در گردنش از رسن استوار
 
وز طپانچه بدش ارغوانی عذار
گریه طوفان نوح ناله صوت هزار
 
***اشک وی جان خراش آه وی دلشکن
 
در صغیری اسیر شد چه بعد از پدر
برد با درد و داغ روز و شب را بسر
 
گاه بودی خموش گه شدی نوحه‌گر
می‌شدی گه به پا می‌زدی گه بسر
 
***نه قرارش به جان نی توانش بَتن
 
در خرابه سکون ساخته در کرب
بود «این ابی» کار او روز و شب
 
شامگاهان برنج روزها در تعب
ای عجب ای سپهر از توام العجب
 
***تا کجا دون نو از شرمی از خویشتن
 
قدری انصاف کن آخر ای هرزه گرد
عترت مصطفی و اینقدر داغ و درد؟
 
شد زنانشان اسیر یا که شد کشته مرد
آخر این بی‌گناه طفل بی‌کس چه کرد
 
***تا که شد مبتلا اینقدر در فتن
 
در خرابه شبی خفته و خواب دید
آفتابی به خواب رفت و مهتاب دید
 
آنچه از بهر وی بود نایاب دید
یعنی اندر بخواب طلعت باب دید
 
***جای در شاخ سرو کرد و برگ سمن
 
شاهزاده بشه مدتی راز داشت
با پدر بهر راه جان دمساز داشت
 
از شکایت ز شمر شور و شهناز داشت
ناگهانش ز خواب بخت بد باز داشت
 
***گشت بیدار و ماند شکوه‌اش در دهن
 
در سراغ پدر کرد آن مستمند
باز چون عندلیب آه و افغان بلند
 
عرش را همچو فرش در تزلزل فکند
ساخت چون نی بلند ناله از بندبند
 
***جامه جان ز نو چاک زد در بند
 
زد در آن شب به شام قرق آهش علم
سوخت بر حال خویش جان اهل حرم
 
باز اهل حرم ریخت از غم به هم
گشته هر یک ز هم چاره جو بهر غم
 
***ام کلثوم زار زینب ممتحن
 
ناله وی رسید چون به گوش یزید
کرد بهرش روان راس شاه شهید
 
آن یتیم غریب چون سر باب دید
زد بسر دست غم وز دل آهی کشید
 
***همچو (صامت) پرید مرغ روحش ز تن
محمد حسین رحیمیان
محمد حسین رحیمیانولادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
مدح حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
با فقیران زمین باز خدا راه آمد
مژده ای آمده که سوگلی شاه آمد
آمد از راه شب ذره نوازی حسین (ع)
نمک سفره شاهانه این ماه آمد
به دل سرد زمین باز امیدی داند
یاس خوش عطر و گلاب حرم الله آمد
همه ناخواسته گشتند نمک گیر حسین
پیش از خواهش ما عیدی دلخواه آمد
نیست در هیچ کجایی خبر از تنهایی
قبله بی کسی هر دل آگاه آمد
کوری چشم بخیل همه عایشه ها (...)
همه جا پر شده که فاطمه(س) از راه آمد
 
حضرت زهره زهرای حرم آمده است
زینت شانه سقای حرم آمده است
 
رفت خورشید ز رو وقت درخشیدن تو
ماه بیچاره شد از موقع تابیدن تو
کاشف الکرب حسین(ع) بعد عموجان هستی
می رود غم ز دلش در عوض دیدن تو
چه قدر در دل دریای عمو جاداری
نشود خسته ابالفضل(ع) ز بوسیدن تو
خنده بر صورت زهرایی تو می آید
عمه ات هست فقط عاشق خندیدن تو
علی ِ اکبر و عباس و حسین و زینب
آب گردد دلشان موقع رنجیدن تو
مهریان دختر ارباب گدایی به خدا
دست خالی نرود موقع بخشیدن تو
کودک و این همه اوصاف و جلال و جبروت
به خدا نیست غلط معجزه نامیدن تو
 
محشری ، معجزه ای ، بی بدلی غوغایی
دختری نیست به اندازه تو بابایی
 
تو طبیبی و به هر درد دوایی داری
مرتضی زاده ای و دست شفایی داری
به خداوند قسم فاطمه در فاطمه ای
چه وقاری چه جلالی چه حیایی داری
هر کسی هست کسی بندگی ات را کرده
هرکجا ملک خدا هست گدایی داری
نام تو معجزه حضرت عیسی دارد
مثل بابا دم انگشت نمایی داری
چشم ها خیره شد از گریه طوفانی تو
مثل زینب دل از ترس رهایی داری
آن قدر ناله زدی تا پدر آمد با سر
همه دیدند به ویرانه خدایی داری
 
طعنه زد چشم پر از آب تو بر آب فرات
پدر از گریه تو گشت قتیل العبرات
 
حضرت فاطمه دوم این ایل و تبار
مانده ام من تو کجا چادر پر گرد و غبار !
عاشقی را تو فقط یاد به مجنون دادی
یک شبه پیر شدی پای غم دوری یار
وای من پیر ترین کودک تاریخ تویی
بر یتیمی نشده هیچ کس این قدر دچار
دم افطار به یاد شکم خالی تو
می شود هر رمضان چشم همه ابر بهار
دست سنگین همه شهر به جانت افتاد
تا که آب آور لبهای تو شد نیزه سوار
دلم از بی کسیت آب شده ای بانو
دردل بر و بیابان به تو دادند مزار
 
هر کجا حرف تو شد سوخت تمام جگرم
اسوه کودک بحرین فدای تو سرم
توحید شالچیان
توحید شالچیانمدح حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
کم نیست گدا اگر کرم بسیار است
تا هست عطای دلبرم بسیار است
از سفره ی با برکت دستان کریم
هر قدر به خورجین ببرم بسیار است
از درگه یار اگر که پا پس بکشم
فهمیده ام الحق ضررم بسیار است
هر چند که در نهایتش وصل خوشست
خار و خس راه لاجرم بسیار است
تا هست نفس به سینه ام میگویم
تا سوریه قصد سفرم بسیار است
 
عمریست هوای عشق در سر دارم
طوف حرم دمشق در سر دارم
 
در زمره ی عشاق سرآمد هستیم
خاک کف پای آل احمد هستیم
ای آینه ی بی کم و کسر مادر
تو فاطمه یا او تو؟ مردّد هستیم
با پای برهنه گاه در صحن رضا (ع)
زائر به نیابت تو مشهد هستیم
بر لعنت آن کسی که شد منکر تو
تا آخر عمرمان مقید هستیم
...بگذار که اَنگ این و آن را بخوریم
بگذار بگویند که مرتد هستیم
 
جُرمیست جُرم عشق و ما متهمیم
نزد عقلای شهر نا محترمیم
 
در بین مسیر بی محابا گریه
پای آبله و درد سراپا گریه
این خاطره ی تلخ زد آتش جگرش
یک مشک...هزار تیر...سقا...گریه...
آموخته درس عاشقی با این ها :
گودال...سرِ بریده...بابا... گریه
سر آمد و سر آمده صبرش از شوق
مانده ست تبسّم بکند یا گریه
میخواست که درد و دل کند با بابا
ناگه نفسش بریده شد با گریه