ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شب مدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
طبعم به هر ترانه نوای دگر زند
عشّاق وار، برصف خوف و خطر زند
 
گاهی هوای ملک عراقش گهی حجاز
گاهی قدم به خاور وگه باختر زند
 
با، هر مخالف است مؤالف به راستی
مانند آفتاب که برخشک وتر زند
 
از کوچک و بزرگ بگیرد سراغ یار
باشد مگر که چتر سعادت به سر زند
 
شاید زفیض بخت همایون به نشأتین
یکی نشئه یی$ ز جام محبّت اثر زند
 
آری کسی که اهل نظر نیست در جهان
باید که حلقه بر دل اهل نظر زند
 
لاسیّما، به درگه شاهی که از کرم
چون ذرّه یی ز مهر رخش بر حجر زند
 
گردد بسان لعل درخشنده تابناک
وز آب و تاب طعنه به شمس و قمر زند
 
شاه حجاز و ماه بنی هاشمی لقب
آنکو لوای نصرت و فتح و ظفر زند
 
از بهر سیرِ رفعت او طایر قیاس
با شهپر خیال اگر بال و پر زند
 
مشکل رسد به حلقه ی دربار رفعتش
صد بار اگر، ز حلقه ی امکان به در زند
 
حکمش چنانکه نقشه ز نقشش قضا برد
امرش چنانکه کرده ز رویش قدر زند
 
در صولت و صلابت و مردیّ و مردمی
در روزگار تکیه به جای پدر زند
 
موسی به گفتن ارنی نیست حاجتش
گر، ذرّه یی زخاک درش بر بصر زند
 
زان خاک جای سوزنش ار، بود با مسیح
می بایدش قدم به سر عرش برزند
 
یعقوب را محبّت یوسف رود ز دل
گر بر رُخش ز منظر دل یک نظر زند
 
از شرق طبع روشن من مطلع دگر
چون قرص آفتاب درخشنده سر زند
 
عبّاس اگر که دست به شمشیر بر زند
یکباره شعله بر همه ی خشک و تر زند
 
از تیغ آبدارش گر، یک شراره یی
گردد عیان به خرمن هستی شرر زند
 
از قتل خود خبر نشود تا به روز حشر
بر فرق هر که تیغ بلا، بی خبر زند
 
از بسکه هست چابک و چالاک و تند و تیز
شمشیر نارسیده به مغفر به سر زند
 
سازد دونیم پیکر او بی زیاد و کم
از خشم هرکه را که به سر یا کمر زند
 
پیوسته نیش بر، رگ جان مخالفان
فصّاد، تیر تیزش چون نیشتر زند
 
روز وغا قضا و قدر چاکران او
هرجا، اراده کرد قضا و قدر زند
 
خیّاط وار شخص قضا جامه ی ممات
بهر عدو بود ز فنا آستر زند
 
صبّاغ وار، دست قدر رخت زندگی
در خمّ نیستی زاجل پیشتر زند
 
گر، یک شرر، ز شعله ی تیغش رسد به خصم
تا روز حشر نعره ی هذاالسقّر زند
 
شاها، مرا به مدح تو لطف تو شد دلیل
ورنه چگونه مور، ز دریا گذر زند
 
مارا، زبان به وصف تو قاصر بود ولی
گنجشگ قدر همّت خود بال و پر زند
 
تا شد به مدحت تو «وفایی» سخن سرای
نطقش هزار طعنه به قند و شکر زند
 
سقّا ندیدم و نشنیدم به روزگار
از سوز تشنگی شررش بر جگر زند

 

ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
سمند کین چو بتازی به رزم حیدروار
زمین به چرخ برین برشود بسان غبار
 
تو مظهری اسدالله را، به عرصه ی جنگ
بسی چو مرحب و عمرت بود کمینه شکار
 
تو شبل شیر خدایی ز صولتت گرگان
به روز رزم چو روبه همی کنند فرار
 
ترا، قضا و قدر هر دو چاکران قدیم
یکی روان زیمین و یکی روان زیسار
 
قضا، به حکم تو هر سو کند کمانداری
قدر، زتیر به چشم عدو زند مسمار
 
به دشت کین چو بتازی سمند کینه زخشم
فتد ز نعل سمندت به جان خصم شرار
 
ز سرکشان دلاور، ز فارسان دلیر
ترا، به عرصه ی هیجا چه ده چه صد چه هزار
 
سخنوران جهان قصّه ی شجاعت تو
بگفته اند و نگفتند عُشری از اعشار
 
مرا چه حدّ که به وصف تو خود سخن رانم
که پای عقل بود لنگ اندر این مضمار
 
سمند طبع به مدحت چسان کند جولان
پیاده است در این عرصه صدهزار سوار
 
«وفایی»ام من و خواهم ز لطف بشماری
مرا، به سِلک غلامان خود به روز شمار
 
تو و حمایت من بالغدوّ والاصال
من و غلامی تو بالعشیّ والابکار
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
شها تو ماهی و مهرت به دل گرفته قرار
به بندگیّ تو دارم من از ازل اقرار
 
تویی که ماه بنی هاشمت همی خوانند
در آسمان نکویی و در سپهر وقار
 
تو آفتاب حجازی و ماه کنعانت
کلاف جان به کف دل نهاده در بازار
 
شها تو یوسف حُسنی و یوسفان جهان
به پیش حُسن تو چون صورتند بر دیوار
 
ترا چنانکه تو هستی مدیح نتوان کرد
که عقل را به سر کوی عشق نبود بار
 
سفیر عقل کجا ره برد، به کشور عشق
که جای عشق بلند است و ره بسی دشوار
 
امیر کشور عشقی و در وفاداری
نیامده است و نیاید به عصری از اعصار
 
پی وفای حسین اینقدر فشردی پای
که هر دو دست برفتت ز دست و دست از کار
 
به آستان تو سوگند کاستانه ی تو
ز عرش برتر و بالاتر است چندین بار
 
اساس قصر جلال تو بسکه هست رفیع
جز ایزدش نتوان بود دیگری معمار
 
شها، به مدح و ثنای تو طایر طبعم
چو مرغکی است که از بحر تر کند منقار
 
مرا چو مدح و ثنا در خور جلال تو نیست
پس از ثنا ز ثنا، می نمایم استغفار
 
ولی به مدح تو چون ذات من بود مجبور
از این قبیل سخن سر از او زند ناچار
 
چنانکه از پی تجدید مطلعی دیگر
زبان چو شعله ی تیغ تو گشته آتشبار
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
امید راستی از چرخ کجمدار مدار
به راستان بود از کین به کجرویش مدار
 
به کینه بسته کمر از مجرّه تنگ همی
پی شکستن دلها جریست این جرّار
 
نمی توان به زمین پای را نهاد از بیم
ز بسکه شیشه ی دلها شکسته این غدّار
 
ز صدر زین به زمین زد، هزار رستم را
پیاده کرد زکین صد هزار، سامِ سوار
 
فشرد بسکه دلم را، فسرده شد که دراو
نمانده قطره ی خونی که نوشد این خونخوار
 
نه دست آنکه پی اش بر، ستیزه برخیزم
نه جای زیستنم در جهان نه پای فرار
 
ز دست ساقی دوران و گردش گردون
به ساغر است مرا خون دل به جای غفار
 
دگر، نه جان شکیبا مرا نه قلب صبور
نه تن که بار کشد هرچه او نماید بار
 
به غیر ناله نماند از وجود من اثری
که هست بی اثر، آن ناله نیز در دل یار
 
زیار بس گلّه دارم ولی شکایت او
به غیر او نکنم زانکه ننگ باشد و عار
 
کنم شکایت او هم مگر به حضرت او
که راز یار بباید نهفت از اغیار
 
به دوستی قسم ای دوست از تو خورسندم
به هر چه می کنی امّا مشو زمن بیزار
 
اگر بُرند، به شمشیر بند از بندم
به تیغم ار بنمایند تارتار، اوتار
 
به جان دوست که از دوست نگسلم پیوند
به زلف یار که دل بر ندارم از دلدار
 
ولی نه شرط محبّت بود، که بگذارند
کمینه چاکر خود را قرین عیب و عوار
 
که تا حسود به من نکته گیرد و گوید
چو یار تست جفاکار دل از او بردار
 
شود زبان حسودان دراز برمن و تو
به این روش اگر ای دوست می کنی رفتار
 
به دست خویش اگر بر سرم زنی خنجر
بزن ولی مگذارم به چرخ ناهنجار
 
که چرخ را به من از کین عداوتیست قدیم
حدیث کجروی اش بسکه کرده ام تکرار
 
اگر تو دوست شوی او به من نیابد دست
و گر تو یار شوی او به من ندارد کار
 
به تار زلف تو سوگند اگر تو یار شوی
برآورم من از این چرخ کجمدار دمار
 
به انتقام برآیم ز یُمن همّت دوست
به بینی اش کنم از رشته های نظم مهار
 
به سیرِ سرِّ ولای تو با ثبات قدم
نه از ثوابت او کمترم نه از سیّار
 
اگر احاطه به من دارد او تو می دانی
مرا، احاطه بر او بیش از اوست چندین بار
 
وجود او بود اندر وجود من مطوی
نه آشکار و نه پنهان بسان سنگ و شرار
 
به روی و موی تو سوگند اگر اشاره کنی
شبش به دیده کنم روز و روز چون شب تار
 
مرا، زعقرب کورش چه غم که می دانم
هزار منظر و افسون برای اژدر و مار
 
به دل ز خنجر مرّیخ او هراسم نیست
چو هست ناوک مژگان یار با من یار
 
ز سعد و نحس وی ام هیچ قبض و بسطی نیست
که قبض و بسط مرا، بسته شد به زلف نگار
 
اگر که میل کند طبعم از پی نخجیر
مرا بود حمل و جدی او کمینه شکار
 
همیشه باد در انکار و جهل چون بوجهل
کسی که فضل ابوالفضل را کند انکار
 
چنانکه بود پیمبر تویی برای حسین
نظیر جعفر طیّار و حیدر کرّار
 
روا بود، که به بی دستی افتخار کند
چو با تو آمده همدوش جعفر طیّار
 
اگر چه قابل یاری نیم ولی خواهم
به فضل خویش تفضّل کنی تو بر من زار
 
ببین که طبع چسان شد به مطلعی دیگر
بسان مطلع رویش مطالع الانوار
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
آن قوی پنجه که آزردن دل ها است فَنَش
الفتی هست نهان با دل غمگین مَنش
 
جان رسیده به لب از دوری جان بخش لبش
دل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنش
 
آن که می گفت بود حاصل ایام دمی
گشت زانفاس خوش دوست مُبَرهَن سخنش
 
هر که دارد چو تو زیبا رخ و نیکو قامت
نیست حاجت به گل گلشن و سرو چمنش
 
گر به فردوس بَرَندش غم غُربت دارد
نیک بختی که سرو کوی تو باشد وطنش
 
دوش در طرف چمن بلبل شیدا می گفت
نو بهار آمد و افزود غمم زآمدنش
 
باغ ماند به صف ماریه لاله و گل
به شهیدان به خون غرقه ی گلگون کفنش
 
ابر در ماتم سقّای شهیدان گرید
که همه عمر بود دیده ی گریان چو منش
 
نور حق ماه بنی هاشم، عباس که هست
مهر او شمع و دل جمع محبان لگنش
 
زور بازوی یدالله، ابوالفضل که هست
چنگ ضرغام قضا پنجه ی دشمن شکنش
 
حامل رایت و میر سپه عشق که داشت
قوت سیل اجل همت بنیاد کنش
 
دستش از تن که بریدند به کف محکم بود
رشته بندگی و مهر امام زمنش
 
گفت در ماتم او شاه شهیدان گریان
دید افتاده چو در معرکه پرخون بدنش
 
شد کنون قطع امید من و پشتم بشکست
بعد از این وای به حال دل و رنج و محنش
 
از خیال تو به شد خواب زچشم من و خفت
آن که از بیم تو بیداری شب بود فنش
 
یادم آمد لب خشکیده و چشمان ترش
جگر سوخته از غم دل خون از حزنش
 
به فرآت آمد تا آب برد سوی خیام
بهر یاران جگرسوختهٔ ممتحنش
 
کرد کف زآب پر و برد به نزدیک دهان
بود خشکیده زبان چون زعطش در دهنش
 
جلوه گر گشت لب خشک برادر بر او
تازه شد اندوه دیرینه و رنج کهنش
 
ریخت آب از کف و لب تشنه برون شد زفرات
سخنی گفت که آتش زده در جان سخنش
 
گفت این شرط وفا نیست که من آب خورم
سوخته زاده ی زهرا زعطش جان و تنش
 
ز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگر
که میسر نشد از معرکه بر داشتنش
 
برگرفتن نتوان پیکر آن کشته زخاک
که نه تن مانده به جا و نه به تن پیرهنش
 
هر که در ماتم عباس بگرید چو «محیط»
هست امید شفاعت ز حسین و حسنش
مسعود اصلانی
مسعود اصلانیمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
دریای عشق همدم ساحل نمی شود
 بی نقل یار گرمی محفل نمی شود
بی دل شدن طریقه ی عشاق کربلاست
 هر آدمی که عاشق و بی دل نمی شود
ای ساقی حسین سرم زیر پای توست
 هر که تو را شناخت که عاقل نمی شود
از کودکی به پای امامت نشسته ای
بی خود کسی خدای فضائل نمی شود
ساقی خانواده علمدار بی نظیر
 کرب و بلا بدون تو کامل نمی شود
بعد از تو انعکاس حسین بن فاطمه
 دیگر کسی حسین شمایل نمی شود
 
روز ازل که نام تو را جار می زدند
 نقش مرا به نام علمدار می زدند
 
داری دل ترک زده را بند می زنی
 با زلف ماه فاطمه پیوند می زنی
بالا بلند عشق، تو با خاک پای خود
 طعنه به ارتفاع دماوند می زنی
پیشانی تو قبله ی خورشید می شود
 وقتی به نام فاطمه سربند می زنی
وقتی میان ابروی خود می زنی گره
 آتش به آسمان خداوند می زنی
معلوم می شود غضبت برطرف شده
 با دیدن رقیه که لبخند می زنی
خود را به آب و آتش صحرای کربلا
تا اهل خیمه تشنه نباشند می زنی
 
مثل همیشه در دل صحرا الم بزن
حس غرور زینب کبری قدم بزن   
 
چشمان تو ادامه ی شبهای فاطمه
با دست توست رحمت فردای فاطمه
هستند در کنار تو دلگرم دختران
قُرص است با تو پشت پسرهای فاطمه
می زد به روی بازوی تو بوسه ها پدر
یک بوسه جای خویش و یکی جای فاطمه
ابری بیار و سایه به زینب هَدیّه کن
ای بچه شیر حیدر و رعنای فاطمه
تنها حسین پشت رَدِ دست های توست
بر خاک دید رَدِّ قدم های پای تو
چشم فرات پاسخی از مشک تو ندید
مانده هنوز ماتِ معمای فاطمه
مهدی نظری
مهدی نظریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
بهانه شد که دوباره گدای تو بشویم
خدا کند که همیشه برای تو بشویم
تمام هستی خود را دهیم جا دارد
که زائر حرم باصفای تو بشویم
چه می‌شود که به ما هم دهند، پر که فقط
کبوتر روی گلدسته‌های تو بشویم
خدا کند که به ما هم اجازه‌ای بدهند
که مثل ماه و ستاره فدای تو بشویم
بیا به خاطر زینب نگاه کن ما را
که صید هر شبه چشم‌های تو بشویم
خدا گواست که ما خاک پای مان عرش است
اگر به لطف خدا خاک پای تو بشویم
 
تو صاحب علم کربلای اربابی
عموی تشنه لب بچه‌های اربابی
 
امام ما سپری مثل تو نخواهد داشت
شب غمش سحری مثل تو نخواهد داشت
حسین مثل پیمبر، تو هم مثال علی
و شهر عشق دری مثل تو نخواهد داشت
اگر که سینه دریا پر از صدف باشد
بدون شک گهری مثل تو نخواهد داشت
شجاعت علوی را تو ارث بردی چون
که مرتضی پسری مثل تو نخواهد داشت
رسیدی و شب ما مثل روز روشن شد
چون آسمان قمری مثل تو نخواهد داشت
دو دست دادی و جایش خدا به تو پر داد
نه، جبرئیل پری مثل تو نخواهد داشت
 
تو عشق زینبی و تا همیشه ماه حسین
نوشته‌اند تو را حیدر سپاه حسین
 
فرات مشک تهی و تویی که دریایی
تو ماه ام‌بنینی ز نسل زهرایی
جمال هاشمیان در مدینه معروف است
میان هاشمیان واقعا تو زیبایی
همین که پیش علی راه می‌روی آقا
چقدر هیبت تو می‌شود تماشایی
علی ست ساقی کوثر، تو ساقی عشقی
رقیه عشق حسین و به عشق سقایی
همه رعیت عشقیم و پادشاه تویی
خوشا به حال تو آقا چقدر آقایی
اگر چه مُهر امامت نخورده در لوحت
ولی به کل خلائق امیر و مولایی
 
ببند گردن من را به پای زنجیرت
بیا بزن سر من را حلال شمشیرت
 
علی که دید تو را یاد خیبرش افتاد
به یاد نغمۀ الله اکبرش افتاد
میان چشم تو مولا چه صحنه‌ها که ندید
نگاه او به رخ سیب نوبرش افتاد
کسی که تیغ کشید و به جنگ تو آمد
سرش بریده شد و در برابرش افتاد
تو نعره می‌زدی و لشگری به هم می‌ریخت
رجز که خواندی حسین یاد مادرش افتاد
اگرچه تیغ نبردی ولی همه دیدند
به تیغ ابروی تو دشمنت سرش افتاد
 
کسی ندیده چنین تیغ تیز برانی
تو با صدای علی می‌کنی رجز خوانی
 
همین که پرچمت افتاد، خیمه غوغا شد
نبودی و سرِ یک گوشواره دعوا شد
تو رفتی و همه گفتند وای بر زینب
همین که پای عدو سمت خیمه‌ها واشد
چهار هزار نفر تیر می‌زدند ای وای
چقدر تیر سه پر نذر جسم سقا شد
اگر چه پرچمت افتاد بر زمین امّا
همین که فاطمه را دید پرچمت پا شد
پس از شهادت اکبر نه بعد قاسم نه
پس از تو بود که دیدند حسین تنها شد
غم علی جگرش را به درد آورده
تو را که دید چنین سرو قامتش تا شد
 
نبودی و دل زینب شکسته‌تر شده بود
پس از تو ام‌بنین بود بی پسر شده بود
نا مشخص
نا مشخصولادت حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
مدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
آن جا که صحبت از ادب اولیا کنند
اول حکایت از پسر مرتضی کنند
 
محفل فروز زهره جبینان فاطمی
کز مه مثل بر آن قمر دلربا کنند
 
آن جا که صحبت از ادب اولیا کنند
اول حکایت از پسر مرتضی کنند
 
آنان که شرح خوبی یوسف نوشته اند
گو بعد از این حکایت یوسف رها کنند
 
جایی که او نشسته به باب الحوائجی
حاجات عالمی به نگاهی روا کنند
 
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند
 
جایی که او نشسته به باب الحوائجی
حاجات عالمی به نگاهی روا کنند
 
قامت قیامتی که به دیوار رستخیز
از قامتش هزار قیامت به پا کنند
 
خوبان روزگار بر او غبطه می خورند
روزی که پرده از رخ آن ماه وا کنند
 
روزی که بر سریر جلالت کند جلوس
اهل بهشت ناله ی وا حسرتا کنند
 
امروز برده اند به نامش ز دل قرار
تا روز حشر با دل مردم چه ها کنند
 
خال سیه به کنج لبانش نشانده اند
تا نقش خضر بر لب آب بقا کنند
 
الماس دارد از رخ عباس التماس
شاید به این بهانه وجودش بها کنند
 
رویش ندیده وقت کرم سائلی هنوز
تا مردم فقیر مبادا حیا کنند
 
نام بنی کلاب عرب تا عجم گرفته
زان مادری که ام بنینش صدا کنند
 
مرد آفرین زنی که انوار فاطمی
تشریف نور بر سرش از کبریا کنند
 
این افتخار لایق هر زن نمی شود
که او را کنیز حضرت زهرا صدا کنند
 
هر چند بود عروس کنیزانه زد قدم
تا زینبش از او دل خود را رضا کند
 
شیر شرف ز سینه ی ایمان خورده است
طفلی که شیر بیشه ی عشقش ندا کند
 
از کودکی کمر به وفا بسته در قمار
مردان چنین به عهد محبت وفا کنند
 
عباس باید آن که امیر سپه شود
تا لشکر عدو همه هول و هراس کنند
 
در پاسبانی حرم شاه دین یکی
شیری که روبهان ز مصافش ابا کنند
محمدرضا ناصری
محمدرضا ناصریمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست
با بلای عشق عاشق سینه چاک و مبتلاست
 
مست مستم من الا یا ایها الساقی بیا
یک دو جرعه باز می نوشم می باقی بیا
 
می مرا از خود جدا کرده به مستی میبرد
می مرا هوشیار کرده سوی هستی می برد
 
می که می نوشم لبانم سرخ و می گونی شود
عاشق لیلای رخسارش چه مجنونی شود
 
تا که مستم از نگاه او مسلمانی کجاست؟
چشم او شاعر شده عمان سامانی کجاست ؟
 
سجده باید کرد بر تولیت چشمان او
تکیه کرده آسمان بر قامت دستان او
 
جنگ صفین است و با جان رقص شمشیرش ببین
ای صد و ده بیشتر دست علم گیرش ببین
 
می پرستان را به مستی می کشاند بی نقاب
شب پرستان را کشاند زیر تیغ آفتاب
 
او نگاهش با نگاه یاس ها معنا شده
با سلوک مادری عباس را معنا شده
 
پرده بردار از نگاهت شور ایمانش ببین
در مدینه خوب بنگر سفره ی نانش ببین
 
در مدینه عاشقانش مست و حیرانش شدند
مصریان هم بنده ی زلف پریشانش شدند
 
تا که ساقی اوست سرمستند اصحاب الیمین
وجه باقی اوست انی لا احب الافلین
 
جبرئل از عرش می آید شتابان سوی او
ان یکادی نذر کرده از بر بازوی او
 
تا که چشمانش به چشم دشمنی افتاده است
بی قراری می کند حقا که حیدر زاده است
 
تشنه ی لبهای می گونش لب دریا شده
هم قدم با زینب کبری شده زیبا شده
 
هر که بیند روی او آنی شود دیوانه اش
بوی مولا می دهد هم بازو و هم شانه اش
 
بوسه ی شیر خدا یعنی ز عالم برتری
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری
 
عاشقانش پشت در بنشسته و در می زنند
روز و شب لاجرعه ساغر پشت ساغر می زنند
 
تیغ او دشمن کش و ابروی او عاشق کش است
با کمان ابروانش جان به در کردن خوش است
 
گل علی و بلبلش زینب و او پروانه اش
خوش به حال فاطمه با یک قمر در خانه اش
 
پهلوانان عرب گردی به روی ساق او
ذوالفقار حیدری سرمست او مشتاق او
 
عالمی را با دم قالو بلی لایق کند
بر گدایان حریم مرتضی عاشق کند
 
آسمان سینه ی او عاشق دریا شده
سینه چاکش سینه ی انسیه الحورا شده
 
هر که را زهرا پسر خواند دگر مغموم نیست
ای بر آن کس که گوید این قمر معصوم نیست
محمد حسن بیات لو
محمد حسن بیات لومناجات با حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
مدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
دوچشمت چشمه ی آب حیات است
دو دستت سفره دار کائنات است
اگر چه آسمان این قدر بالاست
ولی باید بگویم خاک پات است
به درگاهت زدم دست توسل
چرا که درگهت باب النجات است
نفوذ دیده ات تا عمق جان ها
و نور رویت از انوار ذات است
تو تشنه بودی و آبی نخوردی
عطشناک لبت آب فرات است
 
دوباره از وفایت یاد کردم
دلم را باتو من آباد کردم
 
تو شیر بیشه ای تو بچه شیری
تو در جنگاوری ات بی نظیری
امیروشاه این عالم حسین است
تو هم بر او برادر هم وزیری
تو کوه سرفراز و استواری
ولی در پیش زینب سر به زیری
تو سر تا پا علی مرتضایی
تو دوم نسخه ی شاه غدیری
چه میگردد که ای بی دست امشب
دو دست خالی ما را بگیری
 
اسیر بند تو هستم اباالفضل
ارادتمند تو هستم اباالفضل
 
ز هر زیبا رخی زیبایی آقا
منم مجنون و تو لیلایی آقا
تو ای ماه بنی هاشم همیشه
در اوج آسمان پیدایی آقا
فنون رزم تو همتا ندارد
شبیه مرتضی یکتایی آقا
دو دست تو ضریح حاجت ماست
گدایی مرا معنایی آقا
اگر چه مشک تو آبی ندارد
بدون مشک هم سقایی آقا
 
قسم خوردم که پای تو بمانم
همیشه هر کجا از تو بخوانم
 
تو ساقی و خمار باده ات من
تو اوجی و زمین افتاده ات من
میان هر رکوع و هر سجودت
دعاگوی نخ سجاده ات من
نشستم بر دو راهی نگاهت
شدم گوشه نشین جاده ات من
تو جای خود-همه هستی من-تو
غلام هر غلام ساده ات من
مریدت هستم ای سرتابه پاعشق
دلم را بردی و دلداده ات من
 
همینکه طعم مستی را چشیدم
به زیر پرچم تو قد کشیدم
 
تو در کرب وبلا طوفان نمودی
تو اول شعر غیرت را سرودی
تو قبل ماجرای کربلا هم
نشان دادی که خیلی با وجودی
چه میگویم؟چرا اصلا نوشتم؟
تو بالاتر ز هر حد و حدودی
دخیل سبز مادرها رها بود
اگر که باب حاجت ها نبودی
چه میبینم چرا بر خاک هستی؟
گمانم پای زهرا در سجودی
 
اگر چه تیرها بر پیکر توست
ولی خوش باش زهرا مادر توست
محمد جواد پرچمی
محمد جواد پرچمیولادت حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
مدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
مثل کبوتران که به پر داشتن خوشند
پروانه ها به شمع سحر داشتن خوشند
ما زیر پای او جگری پهن کرده ایم
امثال ما فقط به جگر داشتن خوشند
آنانکه هیچ درخور نامش نداشتند
نذر قدوم بار به سر داشتن خوشند
این کیسه های خالی ما سالهاست با
نان از تنور فاطمه برداشتن خوشند
از معجزات مزد کنیزی فاطمه است
این نخلها اگر به ثمر داشتن خوشند
تنها اگر پسر شود آواره حسین
این مادران به فیض پسر داشتن خوشند
این خانواده که همه خورشید پرورند
حالا تمامشان به قمر داشتن خوشند
 
لاجرعه مستها همگی یکدلندو بس
مدیون چشمهای ابوفاضلندو بس
 
گاهی بهار با چمنش جلوه میکند
پیغمبرانه در قرنش جلوه میکند
یوسف هوار میکشدو جامه می درد
وقتیکه بوی پیرهنش جلوه میکند
لبهای خویش را که کمی آب میزند
مثل عقیق بر دهنش جلوه میکند
بر بام کعبه میرود و خطبه میکند
وقتی رگ ابوالحسنش جلوه میکند
در سجده های نافله های شبانه اش
ارثیه های پنج تنش جلوه میکند
با هیبت و جلالت ام البنینی اش
عباس دست بت شکنش جلوه میکند
گاهی میان هیات ما دم که میدهند
در دستهای سینه زنش جلوه میکند
 
آمد امامزاده مانوس اهل بیت
محرم ترین محافظ ناموس اهل بیت
 
آماده ام دوباره مسلمان کند مرا
با یک نظر ابوذر و سلمان کند مرا
ازاو توقع من از این هم فراتر است
حتی اگر که نوح و سلیمان کند مرا
از جلوه های ذاتی چشمش بعید نیست
یعقوب و خضر و یوسف کنعان کند مرا
خرده مگیر پشت حرم زوزه میکشم
قلاده بسته ام سگ دربان کند مرا
باب الحسین میشود و بنده میخرد
آماده ام که کلب نگهبان کند مرا
آنجا که پای مرکب او میکند گذر
عشق است اگر که ریگ بیابان کند مرا
وقت ورود دسته به هیات خدا کند
تیغ علم بیایدو قربان کند مرا
 
آنانکه از سرای تو پا پس کشیده اند
واللهِ ارمنی علم کش ندیده اند
 
عباس آمده که برادر شود,همین
پایش رکاب حضرت خواهر شود همین
نزد حسین آمده با سربزیری اش
امضای سربلندی مادر شود همین
دستی که داد واسطه دستگیری است
دستش بناست شافع محشر شود همین
آمد به یمن منصب باب الحوائجی
مشکل گشای اینهمه نوکر شود همین
پیش بنات فاطمه قد راست کرده است
تا سایبان چند کبوتر شود همین
با آن جلالت و عظمت آمده فقط
امید مادر علی اصغر شود همین
انصاف نیست خشکی لبهای تشنه اش
با بند خیس مشک کمی تر شود همین
 
او آمده دل همه را ترجمه کند
سقا و آب و علقمه را ترجمه کند
حامد خاکی
حامد خاکیمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
عاشق شدم اول جگرم را بردند
بعدش دلم این درد سرم را بردند
پروانه به من سوختنش را آموخت
خاکستری از بال و پرم را بردند
گفتند که دلداده خورشید نشو
من گوش ندادم نظرم را بردند
گفتم که نیایی به خدا می‌میرم
آنقدر نیامد خبرم را بردند
اندازه عشق نیستم پس نبرند
جایی که مدافع حرم را بردند
 
من یک سرم و هزار سودای حرم
آماده ام این سر برود پای حرم
 
آنقدر بلند قامتت ساخته اند
انگار که از قیامتت ساخته اند
از دور مشخص است پیشانی تو
با نور چه خوش علامتت ساخته اند
محتاج تو محتاج کس دیگر نیست
آنقدر که با کرامتت ساخته اند
از بوسه زدن به دست هایت پیداست
آرام دل امامتت ساخته اند
 
تا حشر بدهکار تو هستیم عباس
پیمانه نریز ما که مستیم عباس
 
تو آمدی و حسین شد دلداده
چشمان تو جام و اشک چشمت باده
خوش بو شده اند , زیر دستت تسبیح
از عطر نفس کشیدنت سجاده
تو ایل و تبارت همه آقا زاده
من ایل و تبارم همه نوکر زاده
تو کار خودت را بکن و ناز بریز
من بهر نیاز می شوم آماده
تو کار خودت را بکن و راه برو
زیر قدمت دل منم افتاده
 
من معتقدم قبله حاجاتی تو
من معتقدم روح مناجاتی تو
 
من را ببرید نوکر آماده کنید
برده ببرید ابوذر آماده کنید
این فاطمه بعد از این شده , ام بنین
این فاطمه را , نه, مادر آماده کنید
این طفل قرار است که حیدر باشد
در کرب وبلا دلاور آماده کنید
هر وقت که وقت جنگ عباس رسید
دنیا را بهر محشر آماده کنید
شمشیر به دست اگر شود میمیرند
هیهات غضب کند , سر آماده کنید
 
در سینه دلش غم جهان سوز علیست
در مبحث رزم دانش آموز علیست
 
افتاد ولی به پلک بر هم زدنی
در علقمه شد کن فیکونی علنی
آمد به سرش حسین اما چه سری
آغوش گرفت پیکرش را چه تنی
آنقدر به هم ریخته بودند او را
حتی به تنش نشد بپوشد کفنی
بر نیزه زدند ماه این قافله را
روشن شد از او شهر به شهر انجمنی
وقت گذر از بین یهودی ها بود
افتاد سر عمو به چنگال زنی
 
هی چنگ زد و به صورتش پنجه کشید
او را نشناخت عمه در بزم یزید
حسن لطفی
حسن لطفیمدح حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
ولادت حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
تا نَفَس هست تا سلامی هست
بالِ پرواز هست بامی هست
مَحرم است آن کسی که عاشق شد
تا که لیلا بُوَد پیامی هست
همه جا گشته‌ایم و فهمیدیم
فقط این گوشه احترامی هست
ما اویسیم و از قَرَن با ما
تا ابد گِرد تو غلامی هست
 
جبرئیلانِ بامِ عباسیم
تا ابد ما غلامِ عباسیم
 
رویِ شانه بریز گیسو را
در به در کُن هزار آهو را
چه کمانی درست کرده خدا
تا گره زد به هم دو اَبرو را
حق بده , دود می‌کنند اسپند
خیره شد هرکه دید بازو را
سویِ محمل نمی‌رود زینب
تا نسازی رکابِ زانو را
 
قمرِ خانواده‌ی زهرا
سومین شیرزاده‌ی زهرا
 
با تو دیدیم صد تَهَمتن را
مردِ مرادنِ مرد افکن را
یال و کوپالِ شیر می‌ریزد
می‌کِشی تا به شانه جوشن را
رجزی خوان همه بیاموزند
شورِ شور آور مُطَنطَن را
با زره , خود و بیرقت دیدیم
رویِ این اسب کوهِ آهن را
 
نه که بر خاکها عَلم بزنی
وای اگر یک نَفس قدم بزنی
 
شیر در بیشه‌ها نمی‌ماند
صاعقه در سما نمی‌ماند
لشگر آنگونه هست گرمِ فرار
که به جز ردِّ پا نمی‌ماند
تا قدم میزنی به میدان‌ها
در گلویی صدا نمی‌ماند
آنچنان با شتاب می‌تازی
ردّی از تو به جا نمی‌ماند
جگرِ سالمی نمی‌بینی
جز سر و دست و پا نمی‌ماند
 
لشگری بود و نیست با عباس
و خدا مستِ کیست یا عباس
 
سرفراز از تمامیِ سرها
سروری کن امیرِ سرورها
حضرت نافذ البصیره‌ی ما
با تو یک شاخصند باورها
چقدر خورده ایم در روضه
نان و سبزیِ نذرِ مادرها
چقدر گفت پیشِ تو زینب
خوش به حالِ تمامِ خواهرها
همه در سایه‌ی تو خوابیدند
روی گلها گرفته‌ای پَرها
 
ای تمامیِ غیرت حیدر
شرف الشمسِ حضرت حیدر
 
با تو ای ماه روشنی داریم
حرف‌های نگفتنی داریم
چه خیالی است از گِره هامان
دست وقتی به دامنی داریم
شبِ میلادِ تو سرِ سال است
بینِ خود چند اَرمنی داریم
سینه‌ی ماست جای غمهایت
آه قلبی شکستنی داریم
جانِ ام‌البنین مرا دریاب
پشتِ ما , سرزمینِ ما دریاب