ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مدح امام زمان و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمدحسین ملکیان
محمدحسین ملکیانمدح امام زمان (عج)
کرامت پیشه‌ای بی مِثل و بی مانند می‌آید
که باران تا ابد پشت سرش یک بند می‌آید
 
کسی که نسل او را می‌شناسد، خوب می‌داند
که او تنها نه با شمشیر، با لبخند می‌آید
 
همان تیغی که برقش می‌شکافد قلب ظلمت را
همان دستی که ما را می‌دهد پیوند می‌آید
 
همه تقویم‌ها را گشته‌ام، میلادی و هجری
نمی‌داند کسی او چندِ چندِ چند می‌آید
 
جهان می‌ایستد با هرچه دارد روبروی او
زمان می‌ایستد، بوی خوش اسفند می‌آید
 
ولی الله، عین الله، سیف الله، نورالله
علی را گرچه بعضی بر نمی‌تابند، می‌آید
 
بله! آن آیت اللهی که بعضی خشک مذهب‌ها
برای بیعت با او نمی‌آیند، می‌آید
 
برای یک سلام ساده تمرین کرده‌ام عمری
ولی می‌دانم آخر هم زبانم بند می‌آید
 
بخوان شاعر! نگو این شعربافی در خور او نیست
کلاف ما به چشم یوسف ارزشمند می‌آید
 
به در می‌گویم این را تا که شاید بشنود دیوار
به پهلوی کبود مادرم سوگند... می‌آید
محمد جواد مطیع ها
محمد جواد مطیع هامدح امام زمان (عج)
عاقبت نور جلوه گر گردد
شب تاریک ما سحر گردد
آن سفر کرده باز برگردد
روزگارفراق سر گردد
 
میرسد با قدوم او برکات
به گلستان روی او صلوات
 
 
خوش نسیم بهار می آید
هر نفس عطر یار می اید
آن بهشتی عذار می اید
عاشقان را نگار می آید
 
نام او را چه دلنشین شهدیست
آن جمال محمدی مهدیست
 
جلوه ی نور سرمدی دارد
کرم و لطف بی حدی دارد
عصمت از رجس و هر بدی دارد
جلوات  محمدی دارد
 
آسمان کرامت و فضل است
عاشق چهره ی ابالفضل است
 
سرو قامت شبیه پیغمبر
میتوان دید در رخش حیدر 
صورت اوست مجتبی یکسر
همچو ثارلله است پا تاسر
 
در وجودش تمام  ایمان است
سوره ی عصر و قدر و انسان است
 
یوسف مصر محو در رویش
ذولفقاریست تیغ ابرویش
انبیا یک به یک دعا گویش
خوش نسیمی است بین گیسویش
 
 روز موعدمیرسد از راه
او میاید به عشق ثارالله
 
روز موعود پرچمی بر دوش
با نوایی که  کعبه اش مدهوش
سر دهد بانگ : اهل عالم گوش
از طنینش جهان شود به خروش
 
ظالمان را زوال   پیدا شد
نور صاحب زمان هویدا شد
 
 
میرسد با ظهور او امداد
شیعه از قید غم شود آزاد
در مدینه کند ز  مادر  یاد
چهار قبر بقیع شود آباد
 
در جوار مدینه الزهرا 
پرچم یا علی  شود برپا
نا مشخص
نا مشخصولادت امام زمان (عج)
مدح امام زمان (عج)
امید گمشده ی سرزمین سبز خدا
امام مثل پیمبر,پیمبر فردا
تمام وسعت صحرا به عشق تو سبز است
بهشت ساکن صحرای توست زین گلها
کمی فرات ز سرداب آبی ات آور
که تشنه های تو لب تشنه اند,ای دریا
چقدر سفره ی سبز تو چون علی ساده است
علی ترین ِ قبیله , محمد دنیا
شب طلوع رُخت آسمان تبسم کرد
و موج موج فرشته به خاک شد پیدا
 
به وقت آمدنت آسمان تلاطم داشت
و سامرا به مدینه فقط تبسم داشت
 
تو آمدی و زمین مثل عرش زیبا شد
تو آمدی و دل آسمانیان وا شد
حقیقت است به یک گل بهار می آید
به احترام تو هر تاک مثل طوبا شد
خدا به نور تو از بسکه روشنی داده
که آفتاب دگر محو در تماشا شد
مقامت آرزوی قلبی کلیم خداست
عصای او به نگاه شما ز جا پا شد
مسیح آمده سجاده ی تو در دستش
وز اشتیاق نفسهای تو مسیحا شد
 
خدا دعا گویت از راه غیب میباشد
علم به دوش سپاهت شُعِیب میباشد
 
اگرچه خانه ی تو عرش آسمان باشد
تمام خاک زمین سرزمینتان باشد
محبت تو فراتر ز مادر و پدر است
ندیده ایم کسی چون تو مهربان باشد
ندیده ایم در این نکته هیچ تردیدی
بهشت قطره ای از خاک جمکران باشد
کدام جاده به تو میرسد نگو که چنین
مسیر خانه ی تو شهر بی نشان باشد
تو از قبیله ی طاووس آسمانهایی
که جلوه های زلال تو بی کران باشد
 
دل مرا تو ببر هر کجا به همراهت
امام جمعه ی سهله خدا به همراهت
 
دعای ما تو بیا و دگر اجابت کن
برای دیدن خود صبح جمعه دعوت کن
چقدر جمعه نشینی چقدر ندبه و اشک
برای آمدنت با خدا تو صحبت کن
بیا و ظلمت شب را به جای خود بنشان
میان ما و سحر روشنی تو قسمت کن
فقیر دست کریم توام عزیزالله
خدای بنده نوازی کمی محبت کن
 
مه تمام , فلک پر ستاره میباشد
هنوز سیصد تو نیمه کاره میباشد
 
از آسمان خدا چون ستاره می آیی
به روی اسب سپیدی سواره می آیی
بهار باغ خدا , ای زلال تر از گل
به وصف خلقت گل استعاره می آیی
شنیده ام که اگر خوانمت اباصالح
به چشم به هم زدن و یک اشاره می آیی
تمام افضل الاعمال من دعا به شماست
قیامت است ظهورت دوباره می آیی
 
بپوش جوشن پیغمبر خدا را مَرد
به خاطر همه با ذوالفقارتان برگرد
مسعود یوسف پور
مسعود یوسف پورمدح امام زمان (عج)
هنگامه عید خواهد آمد
بر شیعه نوید خواهد آمد
کوتاهی پنجشنبه شب ها !
فردای رشید خواهد آمد
از سمت حجاز پادشاهی
با اسب سفید خواهد امد
در فصل ستیز , دیر یا زود
خونخواه شهید خواهد آمد
در منظر چشم های پر یأس
یک روز امید خواهد آمد
 
می آید و نیست می شود هست
می تازد و ذوالفقار در دست
 
او مهدی صاحب الزمان است
در ثانیه های بی نشان است
در ساحت قدسی خداوند
طاووس همیشه ی جنان است
سیلاب نخست نام زیباش
مهتاب زمین و آسمان است
سنش شده حول و هوش ده قرن
با این همه چهره اش جوان است
دجال برای کشتن او
گر در صدد تیر کمان است
 
( آنجا که عقاب پر بریزد
از پشه لاغری چه خیزد؟! )
 
او عشق مجسم است مردم !
پس منجی عالم است مردم
او دیده هر آنچه ما شنیدیم
راوی محرّم است مردم
هنگام ظهور او بساطِ
غم نیز فراهم است مردم
روضه است که وقت آمدن , بر
هر کار مقدم است مردم !
او کوچه زیاد دیده در شهر
با فاطمه محرم است مردم !
 
از مصلح این جهان خبر نیست
تا سیصد و سیزده نفر نیست
 
تصویری از انتظار هستی
آیینه ی کردگار هستی
مجموعه یازده مفصل!
هم فرد هم اختصار هستی
ای منتقم حسین مظلوم
تو وارث ذوالفقار هستی
از قبر برون کشی سه ملعون
پس صاحب اختیار هستی
پنهان قبیله های بالا
تو بارز و آشکار هستی …
 
غم خوار تمام شیعیانی
تک منجی آخرالزمانی
 
تو اوی منی , شمای دوری
ایشان عزیز مای دوری !
در گوش به اصطلاح جانم
نزدیک ترین صدای دوری
گاهی به غریبه هم محل ده
یعنی که تو آشنای دوری
اینجا همه چیز – غیر تو – هست
آقای گلم ! کجای دوری ؟!
احوال زِ ما اگر بپرسی
… خوبیم فقط گلایه : دوری
 
تا جمعه تابناک دیدار
خورشید زمین خدانگهدار
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام زمان (عج)
مناجات با امام زمان (عج)
چو گشت رایت دارای روزگار عیان
سپاه ظلمت شب منهزم شد از میدان
 
مگر تو گفتی شد نور مهدوی ظاهر
مگر تو گفتی شد رجعت امام زمان
 
ولیّ حضرت داور، وصیّ پیغمبر
سلیل حیدر صفدر خلاصه ی امکان
 
ز انبیا همه اقدم بر اوصیا خاتم
امام اکبر و اعظم خلیفه ی رحمان
 
به وصف قدرش یک نسخه سربسر توراة
به مدح ذاتش یک آیه جمله ی قرآن
 
قصایدی که به مدحش نوشته کاتب صُنع
نخست مطلع آن «هل اتی علی الانسان»
 
نه واجب است و نه ممکن وجود کامل او
بود چنانکه توان گفتش هم این و هم آن
 
ولیّ مطلق و فیض نخست و جلوه ی حق
کمال قدرت و غیث زمین و غوث زمان
 
همه ملایک از بهر خدمتش چاکر
همه خلایق بر، خوان نعمتش مهمان
 
اگر، ز صنف ملک خوانمش زهی تهمت
اگر، ز نوع بشر دانمش زهی بهتان
 
تمام ریزه خور خوان نعمت اویند
ز جنّ و انس و شریف و وضیع و خورد و کلان
 
اگر که پرتو لطفش معین ذرّه شود
شود ز چشمه ی خورشید خشک تر، عمّان
 
سحاب جودش گر قطره را کند یاری
شود جهان همه دریا، کران تا به کران
 
اگر که صولت او روبرو شود، به جِبال
زبیم او همه گردند همچو ریگ روان
 
نهیب قهرش اگر در، رسد به گوش فلک
اسد، به دامن جدی و حمل شود پنهان
 
اگر، به ابلق لیل و نهار اشاره کند
که تا روند عنان بر عنان به یک عنوان
 
روند گوش به گوش از نهیب سطوت او
چنانکه تفرقه ی روز و شب ز هم نتوان
 
به مهر و ماه کند امر، اگر، به سرعت سیر
به نیم لحظه نمایند طیّ تمام زمان
 
اگر که ذرّه یی از علم او به خلق رسد
شوند خلق جهان هریکی چو صد لقمان
 
اگر، ز وسعت خلقش مدد به نقطه رسد
کند به دایره مرکز احاطه دایره سان
 
اگر، ز چهره ی عفوش نقاب بر گیرد
به هر گناه شود عذرخواه صد غفران
 
ز وصف قدر و جلالش زبان ناطقه لال
نمی رسد به کمالش قیاس وهم و گمان
 
خوش آن زمان که در آید برون زمکمن غیب
شود جهان همه از یُمن مقدمش چو جنان
 
ز جور و ظلم و تعدّی جهان شود خالی
به عهد عدلش گردد زمانه امن چنان
 
که آشیانه کبوتر، کند به چنگل باز
به گلّه گرگ شود پاسبان به جای شبان
 
نفاق و کفر به ایمان بدل شود، که اگر
به نی دمند برآید از آن صدای اذان
 
به چوب خشگ ببندد چو اوّل و ثانی
شود ز معجز او چوب خشگ سبز چنان
 
که سُست عهدان در اعتقاد سُست شوند
جدا شود چو شب تیره کفر از ایمان
 
شها، به جان تو سوگند شوق دیدارت
ز ناشکیب دلم بُرده صبر و تاب و توان
 
نه روز هجر سر آید نه عمر، می ماند
رسیده عمر به پایان و هجر بی پایان
 
به قدر صبر توام عمر نوح می باید
که تا خلاص توان شد مگر از این طوفان
 
به عهد هجر تو باران فتنه می بارد
مگر که جودی وصل توام رهاند از آن
 
جهان پیر، پُر از ظلم و جور، شد آخر
ز قسطِ و عدل بکن این جهانِ پیر جوان
 
بپیچ دست قضا و ببند پای قدر
گرت نه بنده ی حکمند و تابع فرمان
 
برآر، دست خدایی ز آستین ای شاه
بگیر، ز اهل ستم دادِ دوده ی عدنان
 
هر آن سری که نباشد به خطّ فرمانت
قلم صفت سرِ او را، به تیغ شق گردان
 
پی ثنای تو اشعار من چنان ماند
که دُر، برند، به دریا و گوهر اندر کان
 
چنان نماید شعرم که ابلهانه برند
شکر، به خطّه ی بنگاله زیره در کرمان
 
ولیک بلبل باید که در محبّت گل
به صد ترانه و دستان همی کند افغان
 
بود، به مدح و ثنای تو ذات من مجبور
که مام داده به عشق تو شیرم از پستان
 
اگرچه لایق مدح تو نیست اشعارم
ولی چه چاره جز اینم نبود در دکّان
 
صفات مصطفوی گر برون ز ادراک است
به قدر قوّه نموده است سعی خود حسّان
 
ز مدح او نشد افزون مقام مصطفوی
ولی بماند ز حسّان به روزگار نشان
 
منم «وفایی» کز یُمن همّتت امروز
گذشته رشته ی نظمم ز گوهر غلطان
 
به مدحت تو شدم نکته سنج و نغمه سرا
که دوستی را، معیار باشد و میزان
 
همیشه تا که کند انّما افاده ی حصر
علی مفید ضرر، تا که هست و بهر زیان
 
بود برای محبّ تو منحصر شادی
رسد زیان و ضرر، مر، عدوت را، بر جان
 
پس از ثنای امام زمان بود لازم
زبان حالی از او گردد در زمانه بیان
 
که در مصیبت جدّش حسین تشنه جگر
همیشه در، اسف و حُزن و ماتم است و فغان
 
زبان حال مقامش به این سخن گویا
که کاش بودم و بستم به خدمت تو میان
 
هزار حیف نبودم به کربلا آن روز
که در رکاب تو سر داده جان کنم قربان
 
میان ما ز قضا طول دهر فاصله شد
نشد که تا بشوم پیش مرگت از دل و جان
 
به جرم اینکه چنین کرد دهر دون پرور
کشم به تیغ ز پروردگان او چندان
 
که چهر دهر نمایم ز خونشان رنگین
که دجله دجله کنم خون به روزگار روان
 
به انتقام فشارم گلوی دهر ز قهر
که تا برون کنمش خون فاسد از شریان
 
ولی اگر همه یکباره قتل عام کنم
تلافی سرِ یک موی اصغرت نتوان
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام زمان (عج)
نمود خور چو رُخ اندر نقاب شب پنهان
مفاد سوره ی واللّیل شد زمین و زمان
 
گشود گیسو بر چهره دخت شاه حبش
چو پادشاه خُتن شد به زیر خاک نهان
 
نمود زال فلک جامه ی سیه در بر
فشاند بالِ ملک مشکِ سوده بر کیهان
 
مگر تو گفتی با صد کرشمه بانوی هند
گرفته بر، زبر تختِ آبنوس مکان
 
دماغ دهر شد آشفته از، رگِ سودا
چو رفت از رخ ایّام زردی یَرَقان
 
به تیرگی همه آفاق همچو پرّ غراب
غریب نیست اگر خوانمش شب هجران
 
شبی بعینه چون بخت عاشقان تیره
شبی بعینه چون چشم دلبران فتّان
 
به روی خویش فروبسته در، در آن شب تار
زنائبات زمان و طوارق حدثان
 
نشسته بودم با بخت خویشتن در جنگ
خزیده بودم در کنج بی کسی نالان
 
به غیر فکر حبیبم نبود در خاطر
به جز خیال خلیلم نبود در دل و جان
 
نبود در سر من جز هوای او شوری
نکرد در دل من جز خیال او خلجان
 
نوشتم از پی تحبیب نسخه ی احضار
به نعل پاره و کردم در آتشش پنهان
 
به یادگار چون این نسخه داشتم از پیر
به کار بردم تا کار دل شود آسان
 
کنون بگویمت آن نسخه بود آیه ی صبر
به جای نعل دل و عشقم آتش سوزان
 
نرفته بود ز شب آنقدر، که جذبه ی شوق
نمود او را، بی اختیار و کرد روان
 
ز ره رسید و بزد، در گشودمش در و شد
ز نور کُلبه ی من رشک قلّه ی فاران
 
شد آفتاب جمالش به نیمه شب طالع
چنانکه در ظلمات آب چشمه ی حیوان
 
ز روی او همه ایوان و کاخ من روشن
ز موی او همه اسرار عشق گشت عیان
 
قدی به خوبی یا «بارک الله» چون طوبی
رخی به خوبی یا «لوحش الله» چون رضوان
 
به روشنی رُخ او بود، یک فلک خورشید
به راستی قد او یک چمن ز سرو چمان
 
چو سُرخ دید دو بادام من ز خون جگر
گشود لب به سخن آن نگار پسته دهان
 
نهان ز عشوه و پنهانی از کرشمه و ناز
پی تفقّد دل همچو غنچه شد خندان
 
بگفت ای ز غم هجرم اخگرت در دل
بگفتا ای ز فراق من آذرت بر جان
 
چگونه بود ترا دل در آتش دوری
چگونه بود ترا دل به بوته ی حرمان
 
بگفتمش که مرا عشق کرده خار و ذلیل
بگفت عشق چنین است و کار عشق چنان
 
بگفتمش همه عمرم گذشت در تب و تاب
بگفت غم مخور امشب بود شب هجران
 
بگفتمش که مرا جان رسیده است به لب
بگفت جان نه متاعی بود، که گویی از آن
 
بگفتمش بنگر بر رُخ اشک خونینم
بگفت عشق نخواهد دلیل یا برهان
 
غرض ز لوح دلم می سُترد زنگ فراق
به بذله گویی آن نگار چرب زبان
 
که ناگهان ز پس پرده فالق الاصباح
نمود پرتو انوار صبح را تابان
 
خروس صبح خروشید و بلبل سحری
به شاخ گُلبن صوری همی بزد دستان
 
سحر گرفت گریبان صبح صادق را
چو جیب عاشق صادق درید تا دامان
 
مرا شد از افق طبع مطلعی طالع
بسان طلعت جانان و کوکب رخشان
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مناجات با امام زمان (عج)
مدح امام زمان (عج)
یاری که بهر او بود، بسیار چشم در ره
در روز نیمه ی ماه، از ره رسید ناگه
 
معشوق منتظر را، آمد زمان دیدار
عشاق منتظر را، آگه کنید، آگه
 
بگرفت شاهد غیب، برقع زایزدی رخ
روشن ز طلعتش گشت، بزم شهود خه خه
 
هان ای خداپرستان، گردید حق پدیدار
آرید سوی او رو، جویید در برش ره
 
زاندیشه های باطل، دل را نگاه دارید
کاین واقف الضمایر، باشد زقلب آگه
 
در هیکل بشر کرد، رب البشر تجلی
کونین جبهه سودند، بر خاک سجداله
 
از مشرق ولایت آن شمس گشته طالع
کز وی فروغ جوید، هم آفتاب و هم مه
 
سلطان ملک امکان، مهدی صاحب الامر
فرماندهی که باشد، بر ماسوی شهنشه
 
در دست قدرت او است، عرش برین چو خاتم
ظلّ الاه افسر، تخت ولایتش که
 
گردون به رتبه باشد، خرگاه حشمت وی
رخشنده اخترانش، رخشان قباب خرگه
 
دست گهرفشانش، ابری است بی کرانه
الطاف بی نهایت، بحری که نیستش ته
 
یوسف چو داشت در چنگ، حبل ولایت وی
بر اوج تخت عزّت، شادان شد از ته چَه
 
ممکن نیارمش خواند، زآن جهت که هر دم
از وی صفات واجب، گردد پدید صد ره
 
واجب نشایدش گفت، ز آن رو که ذات واجب
بی چون خدای باشد، ربی و ربه الله
 
گر از نظر نهان است، در پیش دیده ظاهر
باشد ممد کونین، الطاف او بهر گه
 
گیرد ز حال اشیاء، یک لحظه گر نظر باز
ماند نه بیش و نی کم، پاید نه کوه و نی که
 
هستند رهنمایان، بعد از نبی ده و، دو
این خضر وقت باشد، خاتم بر آن دو، و ده
 
از یمن بندگیش، گردید شاه اسلام
بوالنصر ناصرالدّین، بر خسروان شهنشه
 
هر جا که روی آرد، این شهریار عادل
الطاف حُجت عصر، بادش معین و همره
 
بادا بقای خسرو، و ایام دولت او
چندان که مهر و مه است، در آسمان سفر گه
 
بر عارفان چو دارند، نظم «محیط» عرضه
لله در قائل، گویند رحمة الله
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
آغاز امامت امام زمان (عج)
صباح الخیر زد بلبل به گلشن
گل من عید شد، چشم تو روشن
 
گلی در گلشن ایجاد بشکفت
که گل می نشکفد چون او به گلشن
 
به آزادی سمر گشتند زآغاز
زیمن بندگیش، سرو و سوسن
 
زبویش ساحت گیتی معطر
زرویش عرصه ی کیهان مزین
 
تجلی گرد آن ذات مقدس
که نورش تافت در، وادی ایمن
 
بود آن خلد روحانی وجودش
که خاص الخاص را آمد معین
 
بسیط خاک آمد رشک افلاک
زفرخ مقدمش چون شد مزین
 
همایون عهد میلاد خدیوی است
که گردد سر خلقت زو معین
 
سمی و جانشین و سبط احمد
ولیّ مطلق دادار ذوالمن
 
ولی قائم بالسیف، شاهی
که تیغش بهر دین حِصنی است زآهن
 
مثال ماسوی، با حضرت او است
مثال ظل ذی ظل فن و ذی فن
 
کنند انکار بودش را به غیبت
گروهی منکران دیو دیدن
 
«تعالی شأنُه عَمَّا یقُولُون»
بود هستی او از شمس، ابین
 
گواه هستی شئی است، آثار
در این معنی نباشد شُبهه و ظن
 
وجود شمس را روشن دلیلی است
فروغ شمس، تابیدن ز روزن
 
بقای ملک امکان است برهان
به بود آن شه لاهوت مسکن
 
خوش آن ساعت که امر آید زیزدان
بدان شه کی ولی غایب من
 
هویدا شو که هنگام ظهور است
زطلعت پرده ی غیبت، برافکن
 
زعدل و قسط، گیتی را بیارای
نهال ظلم را، از بیخ برکن
 
زوال دولت سفیانیان را
به نام باقی خود، سکّه برزن
 
به گفتن نیست حاجت، آن چه دانی
بکن ای علم یزدان را تو مخزن
 
به اقلیم شهود، عالم غیب
درآید آن شه، خورشید گرزن
 
بدان جاه و جلال کبریایی
که باشد در بیانش، نطق الکن
 
بر ادهم بر شود وز گرد موکب
نماید چشم مهر و ماه، روشن
 
طریق حضرتش پویند، نیکان
زسر پا کرده ره را طی نمودن
 
کند بر پیشوایان، پیشوایی
رسوم دین حق را زنده کردن
 
درآرد بر «انّی امرالله» آواز
الهی منهی عرش نشیمن
 
جنوداً لم تروها، در رکابش
پی طاعت کمر بر بسته متقن
 
مسیح و دانیال و خضر و الیاس
زمانی در یسارش گه در ایمن
 
به ظلّ رأیت فرخنده ی او
تمام ماسِوَی الله جسته مأمن
 
قدر قلاده ی امرش قضاوار
پی طاعت نموده طوق گردن
 
عطارد گاه عرض لشگر وی
شود درمانده از احصا نمودن
 
نخستین آن که یابد فیض قربش
بود جبریل فرخ پیک ذوالمن
 
نخست از بندگان خاص آن شاه
زانسان سیصد است و سیزده تن
 
قوی دل مردمانی، سخت بازو
که گردد مویشان در دست آهن
 
دل حق جویشان بر دشمن و دوست
زآهن سخت تر وز موم الین
 
«اشدّاء علی الکفار» فرمود
پی توصیفشان حیّ مهیمن
 
به جبهه جمله را، داغ محبت
کمند عشق یک سر را به گردن
 
کشد تیغ از نیام و برق تیغش
زند کفار را آتش به خرمن
 
زعدل و داد پر سازد جهان را
که پر باشد زجور و ظلم، دامن
 
کشد بر دار، آن دونان که دانی
زند آتش بر آن دیوان ریمن
 
زبیم شحنه ی قهار عدلش
برآید از نهاد جور، شیون
 
فراخای جهان بر خصم گردد
زخوفش تنگ تر، از چشم سوزن
 
کُشد دجّال را، عیسی بن مریم
به امر آن شهنشاه، مهیمن
 
شود آفاق زیباتر زگلزار
که بودی زشت تر صدره زگلخن
 
عرب را فخر از بابش به کونین
عجم را مام آن شه بهترین زن
 
حدیث روح پرور آب حیوان
زفیض خاک راه او مبرهن
 
بریدش قابض ارواح باشد
گه پیغام فرمودن به دشمن
 
محبش هرکه خواهد زنده گردد
برای کیفر از دشمن کشیدن
 
«محیط» آن روز مقصودی ندارد
به جز جان در رکاب او فشاندن
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
گدای میکده ام خشت زیر سر دارم
زمهر افسر و از کهکشان کمر دارم
 
زیمن عاطفت پیر می فروش مدام
شراب صافی و ساقی سیمبر دارم
 
مبین به چشم حقارت به وضع مختصرم
که بس جلال بدین وضع مختصر دارم
 
خوشم به بی سر و پایی که تا چنین شده ام
نه رنج پاس کلاه و نه بیم سر دارم
 
به سلطنت ندهم پیشه ی قناعت را
که اهل دانشم و بینش و بصر دارم
 
فراغ خاطر و عیش مدام و خلوت امن
هرآن چه دارم ازین پیشه سربسر دارم
 
زخویش بی خبرم تا نموده جذبه ی عشق
به جان دوست که از عالمی خبر دارم
 
فقیر و عاجز و درویش و عورم ای خواجه
مرا بخر که از این گونه بس هنر دارم
 
همان همایون شاخم که باغبان از من
مر آن ثمر که به جوید، همان ثمر دارم
 
دل و دمی چه جهان تاب مهر و روشن روز
زفیض آه شب و ناله ی سحر دارم
 
به جز محبت نیکان زمن مجو هنری
که در سرشت نهفته همین هنر دارم
 
نیازمندم به چشم امید در همه عمر
به لطف حجت موعود منتظر دارم
 
پناه کون و مکان صاحب الزمان مهدی
که خاک درگه والاش تاج سر دارم
 
به جرم دوستی او اگر بُرند سرم
گمان مبر که سر از آستانش بردارم
 
زیمن تربیت بندگان او است محیط
که طبع هم چو یم و نظم چون گهر دارم
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
دو چیز مایه ی عشرت بود، علی التّحقیق
وصال یار موافق، وصل جام رحیق
 
وصول جام رحیق است، آیت دولت
وصال یار موافق، سعادت و توفیق
 
به سالخورده می ناب و خورد سال نکار
دهم هر آن چه مرا هست، از جدید و عتیق
 
رموز غیب بخوانم، زخط روشن جام
زلعل دوست کنم درک نکته های دقیق
 
مرا زخاصیت لعل دوست، شد معلوم
نگین خاتم جم بوده لاله رنگ عقیق
 
کنار سبزه به نوشم، به نغمه ی دف و چنگ
بیاد لعل لب دوست، باده ی چو عقیق
 
هر آن که موسم گل بگذرد زشاهد گل
اگر فلاطون باشد، تو می کُنش تَحمیق
 
همان تصور بی جا است ترک یار مدام
که هیچ عقل سلیمش نمی کند تصدیق
 
برای روشنی دیده، حرز جان سازم
گرم به دست فتد خاک پای یار شفیق
 
زنقد جان گهری نیست چون گرامی تر
به شوق دل کنمی جان نثار راه رفیق
 
به یادگار حدیثی بگویمت، بشنو
که یاد دارم از ناصحی شفیق و صدیق
 
دل شکسته بدست آر، اگر خدا طلبی
که این مقام بود جای حق، نه بیت عتیق
 
جزای کرده ی خود هرکسی چو خواهد دید
تو را چه کار که آن مؤمن است و آن زندیق
 
حدیث عقل بر عاشقان چنان باشد
که در شریعت فتوای مُفتی زندیق
 
طریق صدق و ارادت طلب که راه نجات
طریق بندگی او بود، علی التّحقیق
 
بود سلامت دست و زبان، مسلمانی
نمود پیر خرابات، این سخن تحقیق
 
حذر نمای زدیوان آدمی صورت
که قاطعان طریقند و قائدان فریق
 
طریق پیروی شاه دین ز دست مده
که راه کعبه ی قُرب است این خجسته طریق
 
خدیو خطه ی امکان شهنشه کونین
که با فلک نتوان کرد، درگهش تطبیق
 
پناه کون و مکان نوح وقت فلک نجات
که کائنات به بحر عطای او است غریق
 
ولی قائم بالسیف، حجت موعود
امام عصر ولی الاه خضر طریق
 
به غیر اینکه سزا نیست ذات حقش خواند
هرآن چه عرضه کنم در ثنای او است حقیق
 
مثال هستی کونین در بر ذاتش
مثال هستی قطره است، نزد بحر عمیق
 
پی سعادت جاوید نامه ی اعمال
«محیط» داد زمدح و ثنای شه تنمیق
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
نوید مقدم دلدار داد، باز بهار
جهان پیر، جوان شد زوجد دیگر بار
 
بهار آمد و بهر نثار مقدم آن
به باغ و زاغ زکف کشت، ابر لؤلؤ بار
 
صبا مسیح نفس گشت و شاخ موسی دست
چو بیت مقدس و طور است، ساحت گلزار
 
کند حدیث گل از حشمت سلیمانی
به شرح نغمه ی داود، لب گشود هزار
 
قدح نهاده به کف، لاله شد به طرف چمن
صلای سرخوشی، ای صوفیان دُردی خوار
 
ندانما زچه خمخانه خورده می نرگس
که تا زخاک برآمد، به چشم داشت خمار
 
بشنو غبار کدورت زدل به رشحه ی جام
کنون که طلعت گل راست، آب آینه دار
 
به عیش کوش و غنیمت شمار وقت عزیز
کنون که فتنه به خواب است و عافیت بیدار
 
به عمر خویش ندیدم به غیر شاخه ی گل
که هیچ شاخ دگر، آفتاب آرد بار
 
بهار اگر چه بهر سال روح پرور بود
کنون بهار زپیرار بهتر است و زپار
 
از آن که داد نوید قدوم حضرت دوست
جوان نمود جهان را، زوجد دیگر بار
 
غرض ز دوست بود آن بهشت روحانی
که گرد رهگذرش کرده حور زیب عذار
 
حدیث طوبی و کوثر که شهره گشته بود
کنایتی زقد و لعل آن خجسته نگار
 
سخن ز جنت و دوزخ مگو دگر واعظ
که قرب دوست همه جنت است و بُعدش نار
 
نشان زلف و رخ فرخش اگر طلبی
در این سراچه بود روز روشن و شب تار
 
به مهر نسبت او را نمی توان دادن
که ماه عارض او راست مهر آینه دار
 
زچهره شاهد بزم ازل نقاب گرفت
گه تجلی حق است یا اولی الابصار
 
فروغ شمس حقیقت جمال شاهد غیب
که شد زپرتوش آفاق و مطلع الانوار
 
خدیو کون و مکان شهریار عرش سریر
که سر به خاک در او سپهر راست مدار
 
دلیل رهروان طریق صدق و نجات
سمی ختم رسل ختم اوصیاء کبار
 
امام جن و بشر، صاحب الزمان مهدی
سلیل عسکری و شِبل حیدر کرار
 
به انتظار قدومش چو روشنان فلک
مدام عیسی گردون نشین بود بیدار
 
به هرچه رأی کند در زمان، شود موجود
که او است قادر بالفعل و فاعل مختار
 
گر او نه واسطه ی نظم ممکنات بدی
شدی گسسته زهم عقد ثابت و سیار
 
بقای عالم و آدم، دلیل هستی او است
که بی روان نبود جسم را ثبات و قرار
 
چو نور در بصر و جان به جسم در عالم
بود نهفته به ذات و پدید از آثار
 
گذر کند بر خلق و نمی شناسندش
از آن که دیده ی حق بینشان گرفته غبار
 
دهد به باد فنا خاک شرک و آب ریا
چو از نیام کشد ذوالفقار آتشبار
 
مراد جان و دل ما ظهور حضرت او است
خوش از آن زمان که دل و جان شوند برخوردار
 
نخست منهی اقبال او بود جبریل
امین وحی مهین پیک ایزد دادار
 
بداست نیمه شعبان خجسته میلادش
به سال دو صد و پنجاه و پنج یا که چهار
 
مرا زکج روی چرخ شکوه ها باشد
که شرح آن نتوان سال ها یکی زهزار
 
به عرض حال نباشد «محیط» را حاجت
که شاه واقف حال است و کاشف اسرار
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)ولادت امام زمان (عج)
مدح امام زمان (عج)
ای منتظران مژده که آمد گه دیدار
بر بام برآئید که شد ماه پدیدار
 
از خانه درآئید که جانان ز ره آمد
جان پیشکش آرید که زر نیست سزاوار
 
آن شاهد غیبی که نهان بود، به پرده
از پرده به بزم آمد و از بزم به بازار
 
باز آمد و از رنگ رخ و جلوه ی بالاش
شد کلبه ی ما رشک چمن غیرت گلزار
 
از شهد لب و شور دل آشوب کلامش
عالم شکرستان شد و آفاق نمکزار
 
برخاست شمیم خوش آن طره ی مشکین
یا قافله ی مشک رسیده است زتاتار
 
تا باد گذر کرده به چین سر زلفش
آفاق معطر شده چون طلبه ی عطار
 
ای شیخ مکن منع من از عشق نکویان
کز منع توام حرص فزون گردد و اصرار
 
از سبحه و دستار مرادی نتوان یافت
مقصد مطلبی، طره ی دلدار به دست آر
 
با ما مکن از سبحه و دستار حکایت
رندانه سخن گوی ز زلف و رخ دلدار
 
عید است نگارا، پی شیرینی احباب
بگشا به شکر خنده لب لعل شکربار
 
در گلشن عالم گل بی خار نباشد
غیر از رخ خوب تو که باشد گل بی خار
 
گر ماه کله دار بود، سرو قبا پوش
تو سرو قبا پوشی و تو ماه کله دار
 
لعلت می جان پرور و خمار تو و من
هم طالب می هستیم و هم طالب خمار
 
روی تو گل تازه و گلزار تو و من
هم عاشق گل هستیم و هم عاشق گلزار
 
هر سال بهار ار چه بسی نغز و نکو بود
امسال نکوتر بود از، پار و، زپیرار
 
عید است و بود مولد مسعود شه کل
هم نام شهنشاه رسل، احمد مختار
 
شاهنشه دین حجت موعود که باشد
بر قافله ی کون و مکان، قافله سالار
 
هم آمر و هم ناهی و هم ناهی و هم صاحب امر است
هم قادر و هم عالم و هم فاعل مختار
 
از یمن قدوم وز پی طوف حریمش
گردیده زمین ساکن و گردون شده دوار
 
آن شمس ولایت که فروغی است از او مهر
شد مه شعبان، بگه نیمه نمودار
 
در طور جهان کرد تجلی چو جمالش
شد شش جهت از نور رخش مطلع انوار
 
آثار جمالش همه جا گشته هویدا
از فیض طلوعش همه کس گشت خبردار
 
نادیده جمالش همه دادند بدو، دل
کردند به نیکویی رویش، همه اقرار
 
بابش زعرب باشد و هستش زعجم مام
آن فخر عرب ذخر عجم نخبه ی ابرار
 
هادی امم، مظهر حق، مهدی موعود
آن قائم غایب، زنظر، واقف اسرار
 
چون جان به تن و عقل به سر، نور بدیده
پیدا است بر غلق و نهان است زانظار
 
یک شمه زاوصاف جمیلش نتوانند
خلق دو جهان یک سره گردند اگر یار
 
سر رشته ی کارم شده از کف، مددی کن
ای در کف فیاض تو سر رشته ی هر کار
 
دیوان «محیط» از شرف منقبت شاه
شد حرز تن و جان و دل و دیده ی احرار
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)ولادت امام زمان (عج)
مدح امام زمان (عج)
نوبهار فرّخ آمد، نوبت بستان بود
نوبت بوستان و گاه سیر سروستان بود
 
ساحت گیتی عبیر آگین چو صحرای ختن
چون شمیم زلف جانان باد مشک افشان بود
 
هرطرف بینی نظر بر لاله و گل اوفتد
هرکجا پویی گذر بر سنبل و ریحان بود
 
گریه ی ابر بهاری باغ را خندان کند
ابر می گرید از آن رو بوستان خندان بود
 
بر دمید از خاک ساده لاله های رنگ رنگ
رشحه ی از کلک صنع ایزد سبحان بود
 
می رسد از درگه سلطان دین باد بهار
کز شمیم او عبیر آگین مشام جان بود
 
نیمه ی شعبان بود عیدالتجلی و الظهور
زان که میلاد سعیدش نیمه ی شعبان بود
 
شمس گردون ولایت، نور پاک ذوالجلال
کز فروغ وی منور، عالم امکان بود
 
شهسوار عرش خرگه، حاکم رد قبول
که آسمانش گوی آسا، در خم چوگان بود
 
چون خرد در جسم و جان در جسم و بینش در بصر
 
پسش چشم سر عیان وز چشم سر پنهان بود
 
گرچه مستغنی است از برهان وجود اقدسش
شاهد بودش، بقای عالم امکان بود
 
می نیارم مدحتش گفتن که در توصیف او
نطق الکن، عقل درمانده، خرد حیران بود
 
عجز من در وصف ذات او دلیل معرفت
دعوی عرفان ذاتش، شاهد نقصان بود
 
قائم آل محمد مهدی موعود، آنک
از نژاد عسکری و جانشین، آن بود
 
حجت پاینده ی حق، قائم آل رسول
آن که او را ماسوی الله، بنده ی فرمان بود
 
رشحه ای ز ابر عطایش، نعمت خوان وجود
پایه ای از قصر قدرش، گنبد گردان بود
 
عدل او میزان حق است و ولای او صراط
مهر او خلد برین و خشم وی نیران بود
 
می شود گاه قیام او قیامت آشکار
ایمنی آن را بود آن دم که با ایمان بود
 
بی رضای او ندارد طاعت جاوید، سود
با ولای او چه باک از کثرت عصیان بود
 
نیک بخت آن کس که در دیوان محشر چون «محیط»
مدح شاهنشاه دینش زینت دیوان بود
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
ای پایه ی جلال تو آن سوتر از جهات
برتر بود مقام تو زادراک ممکنات
 
جایی رسیده ای ز جلالت که آمده
در عالم تصور ذاتت، عقول، مات
 
فرخ سلیل حجت حق، عسکری تویی
جدّ تو هست ختم رسل، فخر کائنات
 
هستی تو نخبه ی عرب و زبده ی عجم
بابت ز طیّبین بُد و مامت، ز طیّبات
 
ای برترین سلاله ی ارواح محترم
ای بهترین نتیجه ی آباء و اُمّهات
 
دامان عصمت تو مبرّا بود ز عیب
زاصلاب شامخاتی و ارحام طاهرات
 
فرخنده درگه تو بود ساحل امید
در بحر روزگار، تویی کشتی نجات
 
بگشوده فیض عام تو بر چهر ماسوی
ابواب جاودانه عطیات وافرات
 
بر زهر، بَر دمند اگر نام مهر تو
مانند آب خضر شود مایه ی حیات
 
خوانند گر، به آب بقا وصف قهر تو
چون زهر جانگزای شود مورث ممات
 
می خواست مهر و قهر ترا حق نشانه ای
ایجاد کرد دوزخ و جنات عالیات
 
در رتبه ماسوی همه جسمند و تو روان
نی نی خطا سرودم، اینان صفت تو ذات
 
باشد گه تجلی یزدان ظهور تو
حق راست در وجود تو هر دم تجلّیات
 
نبود ولی قائم بالسیف، جز تو کس
هم صاحب الزمانی و هم مالک الجهات
 
هستی امام غایب و مهدی منتظر
ای مظهر غرائت آثار و معجزات
 
از پا فتاده ام ز کرم دست من بگیر
یا ناصر الأحبة و یا حامی الولات
 
نبود مرا ز کار فرو بسته غم که هست
دست گره گشای تو حلال مشکلات
 
دستی بر آر و ریشه ی کافر دلان بکن
یا قاهر الاعادی و یا قامع الطُّغات
 
یا خاتم الائمه و یا هادی الأمم
با مبدأ الهدایة و یا منتهی الهُدات
 
در حضرت تو حاجت اظهار حال نیست
باشد چه احتیاج به توضیح واضحات
 
دارد زلطف عام تو چشم کرم «محیط»
ای ریزه خوار خوان عطای تو کاینات
 
گوید بدین امید ثنایت که روز حشر
انعام او، به روضه ی رضوان کنی برات
 
در خورد حضرت تو نباشد ثنای من
ای عاجز از بیان ثنای تو ممکنات
 
هر دم ترا نثار فرستند قدسیان
از بارگاه قُدس تحیّات زاکیات
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام زمان (عج)
حدیث موی تو نتوان به عمر گفتن باز
از آن که عمر شود کوته و حدیث دراز
 
به راه عشق تو انجام کار تا چه شود
برفت در سر این کار هستیم زآغاز
 
به طاق دلکش آن ابروان محرابی
که دور از تو نباشد مرا حضور نماز
 
اگر نه از دل من رسم سوختن آموخت
چرا دمی نکند شمع، ترک سوز و گداز
 
گرت هوا است که از خلق بی نیاز شوی
زیادتی مطلب، با نصیب خویش بساز
 
گناه بخت سیه بود، دست کوته ما
وگرنه سلسله ی موی دوست، بود دراز
 
نحست گام نهی پای بر سر گردون
چو از نشیب طبیعت قدم نهی به فراز
 
اگر سعادت جاوید بایدت، ای دل
نمای شرح حقیقت، سخن مگو زمجاز
 
حدیث لیلی و مجنون عامری بگذار
مخوان فسانه ی محمود غزنوی و ایاز
 
مدیح مظهر حق، مظهر حقایق گوی
ثنای حجّت ثانی عَشَر، نما آغاز
 
سمّی ختم رُسل خاتم الائمه که هست
نهان زدیده و بر حضرتش عیان هر راز
 
سلیل خسرو دین عسکری شه کونین
ولی حق شه دشمن گداز و دوست نواز
 
امام مُنتظر خلق، حجّت موعود
که هست چشم جهانی به رهگذارش باز
 
پناه کون و مکان صاحب الزمان مهدی
ولی قائم بالسیف، شهسوار حجاز
 
خجسته نامش زان بر زبان نمی آرم
که روزگار رقیب است، آسمان غمّاز
 
ز خوان مکرمتش وحش و طیر روزی خوار
به شکر موهبتش جنّ و انس هم آواز
 
به اوج جاهش جبرئیل عقل می نرسد
به بال شوق کند تا ابد اگر پرواز
 
شها حقیقت وحدت تویی و دور از تو
شده حقیقت و وحدت بدل به شرک و حجاز
 
ز حال مردم و وضع زمانه ناگفته
تو واقفی و نباشد به عرض حال نیاز
 
درآ زپرده و از یک تجلی رخسار
غبار شرک زمرآت ماسوی پرداز
 
«محیط» زنده شود بعد مرگ گر نشود
ظهور دولت حق راست نوبت آغاز
آشفته شیرازی
آشفته شیرازیمدح امام زمان (عج)
ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایم
نوبهاری جسته‌ایم و از خزان آسوده‌ایم
 
اصل جانان هست گو یک سر جهان فانی بود
یک جهان جان برده‌ایم و از جهان آسوده‌ایم
 
گر بهشت نسیه‌ای دارند وقتی زاهدان
ما به نقد از همت پیر مغان آسوده‌ایم
 
گر بلا پیوسته بارد زآسمان ما را چه غم؟
زآن که اندر سایه دارالامان آسوده‌ایم
 
ما به خاک میکده جستیم آب زندگی
خضر را گو کز حیات جاودان آسوده‌ایم
 
مژده کآمد آن پری کاندر میان مردمان
ما ز طعن مردمان اندر جهان آسوده‌ایم
 
یوسفی در مصر دل جستم عزیز ای دوستان
از تمنای بشیر و کاروان آسوده‌ایم
 
ما متاع دین و دل دادیم بر تاراج عشق
از خطرهای ره وز رهزنان آسوده‌ایم
 
برده عشقت از دل پیر و جوان تاب و توان
خوش ز تیر طعنه پیر و جوان آسوده‌ایم
 
آن زره‌موی کمان‌ابرو که اندر خیل ماست
ما ز تیغ تیز وز تیر و کمان آسوده‌ایم
 
تا که آشفته امام عصر را شد مدح‌خوان
از بلای فتنه آخر زمان آسوده‌ایم
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما