ایهاالمظلوم
شعر و اشعار تدفین شهدای کربلا و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
قاسم نعمتی
قاسم نعمتیتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
از روی دلسوزی دهاتی‌های اطراف
تاصبح دور پیکر تو گریه کردند
همراه حیواناتِ صحرا دور گودال
 
با گریه‌های مادر تو گریه کردند
 
از تکه‌های چادری بر خاک پیداست
با زور خواهر را جدا کردند از تو
تا وقت بوده پیکرت را جمع کرده
 
بر جای دست خواهر تو گریه کردند
 
پیرِ قبیله گفت کی؟ سر را بریده
در مکتب ما ذبح کردن حکم دارد
چون گیسوی آشفته گشته وضع رگ‌ها
 
بر حال و روز حنجر تو گریه کردند
 
دربین پیکرها دوتایش فرق دارد
یک پیکری پامال قدری قد کشیده
آن دیگری پیچیده بین یک عبا بود
 
بر ارباً اربا اکبر تو گریه کردند
 
نزدیک نخلستان صدا آمد بیایید
یک پیکر بی دست اینجا بر زمین است
پای فرات و باصدای موج دریا
 
بر ساقی آب‌آور تو گریه کردند
 
بر پشت خیمه مشتی از زن‌ها نشستند
بالای قبر کوچکی که زیر و رو شد
ناخواسته جای ربابِ دست بسته
 
بهر علیِ اصغر تو گریه کردند
 
از راه زین العابدین آمد صدا زد
من صاحب اسرار این گودال هستم
بوسه به بوسه پیکرت را شرح می‌داد
 
آن‌ها همه دور و بر تو گریه کردند
 
فرمود مردم تکه بوریا بیارید
باید کنار هم بچینم این بدن را
دیدند پیدا کرد یک انگشتِ خونین
 
بر دست بی انگشترِ تو گریه کردند
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مقام قرب خدا یا بهشت اهل ولاست
بهشت اهل ولا یا زمین کرب و بلاست
 
ورق ورق شده هفتاد و دو کتاب خدا
به هر ورق که زدم تیغ، آیه‌ها پیداست
 
بنی اسد متحیر ستاده‌اند همه
سکوت کرده ولی در سکوتشان غوغاست
 
نه سر بُوَد به تن کشتگان، نه تنْ سالم
نه ازغلام، نه مولا، نشان در آن صحراست
 
زکوفه اشک فشان یک سوار می‌آید
به نینوای وجودش نوای یا ابتاست
 
گشوده لب که: اَلا ای موالیان حسین! 
مرا شناخت بر این لاله‌های باغ خداست
 
کنار هم بدن قطعه قطعه‌ی انصار
حبیب و مسلم و جون و بریر و عابس ماست
 
کنار علقمه افتاده پیکری بی دست
که چشم تشنه‌لبان از خجالتش دریاست
 
به اشک دیده بشویید زخم‌هایش را
که حافظ حرم و میر لشگر و سقاست
 
به قلب معرکه خون می‌دمد ز گودالی
که در میانه‌ی آن جسم یوسف زهراست
 
به زیر خنجر و شمشیر و تیر و نیزه و سنگ
برهنه پیکر صد چاک سید الشهداست
 
میان این شهدا گشته قطعه قطعه تنی
که یاس سرخ حسین است و لاله‌ی لیلاست
محمد علی بیابانی
محمد علی بیابانیتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
میزبان رفته‌ست از اینجا و مهمان مانده‌ است
یک گلستان گل در این بَرِّ بیابان مانده است
 
گرچه آل الله را بردند از این سرزمین
جسمشان رفته‌ست از اینجا ولی جان مانده است
 
قومی از راه آمدند و روی خاک کربلا
ماه را دیدند که صدچاک و بی‌جان مانده است
 
یک طرف در خیمه‌هایی سوخته دیدند که
در عبایی پیکری اما پریشان مانده است
 
در کنارش نوجوانی بود چون قرص قمر
بر تنش رد هلال سم اسبان مانده است
 
پیکری بی دست را دیدند بین علقمه
آسمانی بر زمین از تیرباران مانده است
 
از حضور مشک پاره نزد او دریافتند
ساقی‌اش حتی کنار آب، عطشان مانده است
 
ناگهان از راه مردی آمد و با گریه گفت
چشمتان از چه بر این اجساد حیران مانده است
 
این عمو عباس، این هم اکبر و این قاسم است
این تنی هم که در این گودال، عریان مانده است...
 
...پاره های پیکر بابای مظلوم من است
که جدا از هم، چنان آیات قرآن مانده است
 
پیکرش را با حصیری می‌برم در قبر و آه
آه که انگشتی از دست سلیمان مانده است
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
اینجا نگـارخانـۀ گل‌هــای پـرپـر است
اینجا بهشت سرخ بدن‌های بی‌سر است
 
حیـران ستـاده‌اید چــرا ای بنـی‌اســد
امـروز روز دفــن عزیــز پیمبــر است
 
من می‌شنـاسم ایـن شهـدا را یکی‌یکی
سرهایشان اگرچـه بریـده ز پیکـر است
 
این پیکـر حبیـب بُوَد، این تـن زهیر
این مسلم‌بن‌عوسجه، این عون و جعفر است
 
این پیکـری کـه مانده به گودال قتلگاه
قـرآن آیــه‌آیــۀ زهــرای اطهـر اسـت
 
این زخم‌ها که مانده بر این نازنین بدن
آثار تیر و نیزه و شمشیر و خنجر است
 
دارد دو زخم بـر کمـر و بر جگـر نهان
زخمی که هر دو باعث قتل مکرر است
 
داغ بــرادر آمــده یـک زخـم بـر کمر
زخمی که مانده بر جگرش داغ اکبر است
 
نتـوان شمـرد زخم تنش را به دید چشم
از بس که جای زخمْ رویِ زخمِ دیگر است
 
این پیکـر گسیخته از هـم از آنِ کیست؟
این است آن علـی که شبیـه پیمبر است
 
چیـزی نمانــده از بـدن پــاره‌پــاره‌اش
زخـم تنش ز پیکـر بـابـا فـزون‌تـر است
 
یک کشته دفن گشته همین پشت خیمه‌ها
نامش علی‌ست ذبح عظیم است و اصغر است
 
بـا هـم کنیـد رو بـه سـوی نهـر علقمـه
آنجـا تـن شـریف علمــدار لشگر است
 
دست و سـرش جداست ولی مثـل آفتاب
در موج خون بـه دشت بلا نورگستر است
 
«میثم!» مزار این شهدا در دل است و بس
زیـرا کـه دل، مقـام خداونـد اکبــر است
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بنی اسد! متحیّر ستاده‌اید همه
چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه؟ 
برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد
ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه
 
کسی نبود که رو سوی این دیار نهد
خـدا تمـام شما را جـزای خیر دهد
 
بنی اسد! نگرید این خجسته تنها را
ستارگان زمین، ماه انجمن‌ها را
نصیبتان شده قدر و سعادتی امروز
شما به خاک سپارید این بدن‌ها را
 
به هـر بدن که رسیدید احترام کنید
به زخم‌ نیزه و شمشیرها سلام کنید
 
بنی اسد تن انصار رو به‌ روی شماست
که دفن پیکرشان، جمله آرزوی شماست
کمک کنید در این سرزمین پیمبر را
نگاه مادر ما فاطمه به سوی شماست
 
اگـر شمـا، نشناسید این بدن‌ها را
معرّفی کنم، این پاره پاره تن‌ها را
 
بنی اسد همه رو سوی قتلگاه کنید
به پیکری که بُوَد غرقِ خون، نگاه کنید
به مصحفی که شده آیه‌آیه گریه کنید
ز آه خود، رخ خورشید را سیاه کنید
 
تنی کـه ریخته از هم چگونه بردارید؟! 
کمک کنید، که یک قطعه بوریا آرید
 
بنی اسد! تن پاک برادرم اینجاست
که عضوعضو وجودش ز هم جداست، جداست
هر آنکه دید ورا گفت این رسول خداست
کمک کنید که این جانِ سیدالشهداست
 
دل حسین نـه تنها گسسته از داغش
پس از پدر کمر من شکسته از داغش
 
بنی اسد نگهم بر دو شاخۀ یاس است
بر آن نشانه‌‌ی لب‌های سیّدالناس است
به احترام بگیرید هر دو را سردست
ادب‌ کنید که این دست‌های عباس است
 
نه دست مانده به جسم مطهرش، نه سری
خــدا بـه مـادرش ام البنین کند نظری
 
بنی اسد! گل صدپاره‌ای در این چمن است
شهید بی زرهی، پاره‌پاره پیرهن است
ادب کنید که این ماهِ سیزده ساله
پسرعموی عزیزم، سلالۀ حسن است
 
به تیر و نیزه تن پاره‌پاره‌اش سپر است
ز حلقه‌های زره، زخم‌هاش بیشتر است
 
بنی اسد! بدنی پشت خیمه مدفون است
دل رباب و دل فاطمه بر او خون است
مزار اوست همان روی سینۀ پدرش
ز خون او گل روی حسین گلگون است
 
هنوز هست به سوی حسین، دیدۀ او
سـلامِ «میثم» بــر حنجـر بریـدۀ او
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیتدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
از سموم ظلم اعوان یزید
چون خزان بر گلشن یاسین رسید
 
سبز خطان را ز پیکان هلاک
شد بدن چون پرده گل چاک چاک
 
کربلا گردید چون خاک تتار
از خط مشگین خوبان مشکبار
 
هر کف خاکش به سان مادری
در بغل بگرفته جسم بی‌سری
 
خاک و خون جسم شهیدان تن به تن
کرده مستغنی ز کافور و کفن
 
سوی کوفه با سپاه تیره‌بخت
عترت میر حرم بستند رخت
 
کرد مدفون ابن سعد بی‌حیا
جسم مقتولان اولاد زنا
 
مانده عریان تا سه روز اندر زمین
جسم پاک سبط خیرالمرسلین
 
جز طیور و وحشیان در آن دیار
بر سر وی کسی نمی‌کردی گذار
 
چند تن از اعراب در آن بادیه
بود ساکن در زمین ماریه
 
تا سپارند آن بدنها را به خاک
داشتند از لشگر کفار باک
 
چند زن از آن قبیله با خروش
بیل بگرفتند چون مردان به دوش
 
طعنه زن بر مردهای خویشتن
کی به روز مردمی کمتر ز زن
 
گر شما را نیست شرم از مصطفی
هست ما را خجلت از خیرالنسا
 
آن شما و در پی تیمار جان
ما گذشتیم از سر جان و جهان
 
چون شما بستید چشم از ننگ و نام
الفت ما با شما باشد حرام
 
غیرت آن چند زن آمد سبب
از پی تحریک مردان عرب
 
بهر دفن کشتگان با اشک و آه
آمدند اندر کنار قتلگاه
 
لیک از آنجا کان جسدها را به تن
دست و سر بر جا نبود اندر بدن
 
نی پدر را بود فرقی از پسر
نی ز سر دار و نه از لشگر خبر
 
بهر کشف حال از بالا و پست
جانب یزدان برآوردند دست
 
ناگهان مانند خورشید از افق
بست نوری اندر آن صحرا تتق
 
از میان لمعه نور آشکار
گشت رخشان گوهر گلگون سوار
 
ظاهر از خورشید رویش در نقاب
معنی (حتی تورات بالحجاب)
 
آمد و در نزد ایشان ایستاد
غنچه معجز نما را برگشاد
 
کی به گرداب تحیر ماندگان
پشت پا بر ماسوی افشاندگان
 
گر شما را زین شهیدان هست شک
می‌شناسم جمله را با من یک به یک
 
پس به امر آن شه گردون خدم
طوف کردند اندر آن رشک حرم
 
نعش انصار شه دین را تمام
دفن بنمودند اندر یک مقام
 
چون ز انصار حسین پرداختند
بار دیگر در بیابان تاختند
 
گوهری پا تا به سر غلطان به خون
از نجوم آسمان زخمش فزون
 
آن سوار آن ماه پیکر را چو دید
از دل پردرد آهی بر کشید
 
گفت باشد این جوان غم نصیب
مایه امید لیلای غریب
 
این بود آن نوجوان مه جبین
کوفتاده چون ز زین اندر زمین
 
صبر و تاب عمه را گم کرده است
قد رعنای حسین خم کرده است
 
این شبیه جد خود پیغمبر است
هیجده ساله علی اکبر است
 
حالیا نبود مجال دفن او
دیگران را کرد باید جستجو
 
گردشی کردند آوردند باز
پر پیکان بر تنی چون شاهباز
 
پیکری صد پاره همچون آفتاب
دست و پایش هر دو اندر خون خضاب
 
آن جوان از سوز دل آهی کشید
جامه بی‌طاقتی بر تن درید
 
گفت باشد این جوان ممتحن
قاسم داماد فرزند حسن
 
بعد دفن قاسم نسرین عذار
گردشی کردند در آن کارزار
 
همچو خضر اندر لب عین الحیات
پیکری جستند در جنب فرات
 
داده بی‌دستی بار کانش شکست
اوفتاده در کنارش هر دو دست
 
خانه زنبور گشته پیکرش
قطعه‌قطعه گشته از پا تا سرش
 
آمدند اندر بر آن مقتدا
کای تمام گمرهان را رهنما
 
یک شهیدی دورتر جان داده است
در لب شط فرات افتاده است
 
گشته از بیداد قوم بنی‌تمیز
قطعه قطعه پاره پاره ریز ریز
 
نیست ممکن از زمین برداشتن
هم نشاید آنچنان بگذاشتن
 
شد روان آن خسرو گردون وقار
سوی شط گریان چو ابر نوبهار
 
کرد آن صد پاره تن را چون نظر
اوفتاده از پا و دستی زد بسر
 
گفت این مظلوم مقطوع الیدین
هست سقا و علمدار حسین
 
این بود آن کس که بنهاده به راه
چشم اطفال حسین در خیمه‌گاه
 
هست عباس آن که شاه خون جگر
دست بگرفت از فرقش بر کمر
 
پس به صد افغان و قلب دردناک
در مکان خود سپردش به خاک
 
تا دو نوبت آن سوار نیکخو
گفت بنمائید از نو جستجو
 
هر چه کردند اندر آن خونخوار دشت
همچو صید کوهساری سیر و گشت
 
کس نشانی اندر آن صحرا ندید
از شهیدان پیکری بر جا ندید
 
آخر اندر قتلگه شد جلوه‌گر
تلی از زوبین و خنجر در نظر
 
خون و خاکی پس به هم آمیخته
سنگ بسیاری در آنجا ریخته
 
پاره جسمی همچو قرآن مبین
نقش بگرفته است بر لوح زمین
 
چشم حق بین آن سوار از هم گشود
دستها بر سینه گردن کج نمود
 
عرض کرد ای شاه بی‌سرالسلام
زیب آغوش پیمبر السلام
 
السلام ای مرهم داغ بتول
السلام ای قره العین رسول
 
پس به یاران گفت کاین صد پاره تن
کفن و دفن وی بوده مخصوص من
 
با دو دست خویش آن جسم لطیف
جمع کرد از روی آن خاک شریف
 
تیرهای ظلم کز شصت عدو
بر تن وی بود تا پر مو به مو
 
جمله را بیرون نمود از پیکرش
در ردا پیچید جسم اطهرش
 
در بغل بگرفت جان پاک را
دا د زینت از قدومش خاک را
 
اکبرش را هم به تسکین دلش
داد در پایین پایش منزلش
 
خواست برگردد سوار از آن مکان
عرض کردند ای امیر لامکان
 
گرچه ما را نیست چشم حقشناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
 
در نقاب ای آفتاب از چیستی؟
بازگو ای مظهر حق کیستی؟
 
برگرفت آن ماهرو از رخ نقاب
گشت مهری ظاهر از زیر حجاب
 
یافتند آن شیعیان شاه دین
کان جگر خون هست زین العابدین
 
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیاربعین و بازگشت اهل بيت (عليهم السلام) و جابر امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
تدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کنون ازمن ای شاه پوزش پذیر
کرم کن به کار گذشته مگیر
 
بدو گفت شاه جهان ای پلید
چو تو بیحیا چشم گیتی ندید
 
همانا ندانی که را کشته ای
به خون که تیغ خود آغشته ای
 
گمانت که کشتی تنی از عرب
و یا، بنده ای پست نام و نسب
 
چنان دان که کشتی جهانرا همه
ز قتل جگر گوشه ی فاطمه (سلام الله علیها)
 
بکشتی نبی و علی (علیه السلام) با حسن (علیه السلام)
همان فاطمه (علیها السلام) بانوی ممتحن
 
به صورت اگر بد شه کربلا
به معنی بدی خونش خون خدا
 
بریزی زکین خون پروردگار
بخواهی دهی خونبها شرم دار
 
رهایی از این داوری کی توان
مگر کشتگان را ببخشی روان
 
ز گفتار شهزاده شد شرمسار
مر آن دشمن پاک پروردگار
 
فرو ماند و پاسخ نگفت آن شریر
سرافکند از شرمساری به زیر
 
سپس گفت تا اشتران بی شمار
بیارند با هودج زرنگار
 
که تا کاروان اسیران غم
ببندند احرام سوی حرم
 
چو زینب (سلام الله علیها) از این کارشد با خبر
فرستاد پیغام زی بد گهر
 
که با هودج و محمل زرنگار
اسیران و غمدیده گان را چه کار
 
کسی را که شد کشته سالار ای دریغ
که برمن بود بدتر از زخم تیغ
 
چو بشنید این گفت پوشش سیاه
به محمل فکندند آن دین تباه
 
وزان پس سیه روی مرد شریر
به بر خواند نعمان پور بشیر
 
که بود آن خردمند پاکیزه دین
ز یاران خاص رسول امین
 
بدو گفت بادختران بتول (سلام الله علیها)
از ایدر برو تا به قبر رسول (صل الله علیه و آله)
 
ببر نیز همراه با خویشتن
گروهی سواران شمشیر زن
 
تو و آن سواران همه بنده وار
بدیشان بباشید خدمتگزار
 
روان گشت نعمان به فرمان و زود
همه کار رفتن فراهم نمود
 
هیونان چو گشتند یکسر قطار
سرکاروان خواهر شهریار
 
به کوی آمد از پرده با اشک و آه
چو دود دلش رخت و برگش سیاه
 
به دنبال وی کاروان ستم
بمحمل نشستند با درد و غم
 
به پیش سپه رفت نعمان براه
درفشی بکف پرچم آن سیاه
 
ز دنبال او مویه گر کاروان
حدی خوان به بانک عزا ساربان
 
جرس بانک ماتم چو بنیاد کرد
چو غمدیده گان چرخ فریاد کرد
 
پر از ناله شد هفت کاخ سپهر
سیه گشت از گرد غم روی مهر
 
شدند اهل آن بارگاه اشکبار
که غم را دران هیچگه نیست بار
 
سپردند زنیسان چو یکچند راه
به نعمان چنین گفت فرخنده شاه
 
ببرکاروان را بدان سر زمین
که شد کشته آنجا شهنشاه دین
 
که بوسیم آن تربت پاک را
گل آریم از اشک آن خاک را
 
بگویم به شه درد دیرینه را
ز اندوه سازم تهی سینه را
 
به فرمان سلطان دین پیر راد
سوی وادی کربلا رو نهاد
 
همی رفت با کاروان حرم
سر و روی پرگرد زار و دژم
 
وزان سو ز انصار پیری گزین
که بد نام او جابر پاکدین
 
پی طوف آن مرقد مشکبار
سوی کربلا شد ز یثرب دیار
 
به روزیکه بد اربعین امام
رسید اندران دشت آن نیکنام
 
نخستین به آیین حجاج مرد
به آب فرات اندرون غسل کرد
 
سپس بست احرام و برداشت گام
سوی تربت سبط خیرالانام
 
به همراه وی قومی از بستگان
که بودند او را ز پیوستگان
 
فرستاد برشه سلام و درود
برآن خاک، سیلی ز مژگان گشود
 
بیفکند خود را برآن قبر پاک
بمالید روی و جبین را به خاک
 
همی راز دل گفت و بگریست زار
به گرد اندرش بستگان سوگوار
 
به ناگاه برخاست بانک درای
رسیدند آل رسول خدای
 
چو دیدند آن تربت تابناک
فکندند خود را ز محمل به خاک
 
چو شد با خبر جابر پاک دین
بیامد بر سیدالساجدین
 
ببوسید او را هلال رکاب
فرو ریخت از دیدگان خون ناب
 
ز درد درون ناله بنیاد کرد
زشاه شهیدان همی یاد کرد
 
شهنشاه بیمار بنواختش
فرود آمد و پیش بشناختش
 
بفرمود تا از بر آن مزار
رود مرد بیگانه بریک کنار
 
چو شد جا ز بیگانه پرداخته
لوای عزا گشت افراخته
 
چگویم که از غم درآن پهندشت
به آل نبی آن زمان چون گذشت
 
خروشان و جوشان پریشیده موی
سوی تربت شه نهادند روی
 
ز ماتم به سر بر فشاندند خاک
به جیب صبوری فکندند چاک
 
چنان خاست زان بیکسان غلغله
که افتاد در آسمان و لوله
 
ز افغان آن قوم اندوهگین
گرستند جنبندگان زمین
 
ز ماهی به دریا ز مرغ از هوا
برآمد دران دشت چون نی نوا
 
ز دود عزا شد زمانه سیاه
هوا تنگ گردید ز انبوه آه
 
همی هر کسی ناله میکرد زار
ز بهر شهیدی چو نالان هزار
 
زانده دل زینب (سلام الله علیها) آمد به جوش
کشید از جگر همچو دریا خروش
 
نقاب از رخ روز آسا گشود
برآن موی شبگون پریشان نمود
 
دو رخ بر خراشید و پاشید خون
برآن تربت پاک و شد لعلگون
 
به زاری همی گفت ای شاه من
غمت تا دم مرگ همراه من
 
برآور سر از تربت لعلفام
که آوردمت ارمغانی ز شام
 
بیاوردم ای داور رهنمون
دلی خسته و پیکری نیلگون
 
نپرسی پس از تو به ما چون گذشت
که دانی دراز است این سرگذشت
 
بگویم گر از کوفه و شهر شام
نگردد همی تا به محشر تمام
 
مرا این همه رنج و محنت که بود
ستم ها که رفت از سپهر کبود
 
نبود آنچنان سخت کز پیکرت
جدا کرد دشمن غمین خواهرت
 
نهشتش بماند به پیشت دمی
نهد زخم های تو را مرهمی
 
دریغ ای برادر درین تیره خاک
چسان خفته ای با تن چاک چاک
 
تنی را که از شهپر جبرییل
بدی پیرهن، غسلش را سلسبیل
 
چه آمد برو اندر آن آفتاب
که برنای خشکیده اش ریخت آب؟
 
که شست و کفن کرد در خاک کرد
که در ماتمش پیرهن چاک کرد؟
 
نه مادر به سر بودت ای شهریار
نه خواهر که جسمت کنند استوار
 
چه گویم من ای شه کجا بد سرت
که چشمت ببندد مگر مادرت
 
سرت بود با خواهرت همسفر
که بینی مر او را چه آید به سر
 
چو بودی تو ای شاه و دیدی مرا
همان به که کوته کنم ماجرا
 
بسی گفت ازینگونه تا شد زهوش
چو آن بانوی نوحه گر شد خموش
 
دگر بانوان مویه کردند سر
یکی بر پدر آن دگر بر پسر
 
چو ازکار ماتم بپرداختند
سوی یثرب آهنگ ره ساختند
 
مدار جهان سیدالساجدین
به پیوست با تن، سر شاه دین
 
وزان پس به تن ها سر یاوران
به پیوست و شد سوی یثرب روان
 
دل اندر بر شاه و دیده به راه
برفتند با بارها اشک و آه
 
به هر جا شترها نهادند پای
شد از آب چشم زنان چشمه زای
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما